مغول دختر و ارب ­بچه – بخش اول

شریعتی سحر ۱۲:۰۴ ق.ظ ۱۵

مغول دختر و ارب ­بچه  – بخش اول

(به روایت هزاره های جاغوری و تربت جام ایران)

افسانۀ ارب­بچه و مغول دختر در میان هزاره­های افغانستان و به ویژه هزاره های جاغوری شهرت زیادی دارد. در این افسانه ارب­بچه فرزند مردی فقیر از رعایای پادشاه است. مغول­دختر، شاهزاده است که در آغوش ناز و نعمت بزرگ شده است. گونه ای از افسانه ای دو دلداده که فقط در افسانه­ها می­تواند اتفاق بیفتد. ارب­بچه، عرب بچه نیست، بلکه فرزند یکی از طایفه های کهن هزارگی است که به طایفۀ ارب معروف بوده است. مغول­دختر، دختر یکی از شاهان هزارگی است که روزگاری به شاران بامیان یا شیران بامیان معروف بوده اند.

 بدون شک این افسانه، ریشۀ واقعی داشته و روزگاری در هزارستان اتفاق افتاده اما در گذر زمان چیزی برآن اضافه و یا از آن کم شده است. بدینسان این افسانه ربطی به مغولان ندارد. اما گذر زمان تغیراتی در افسانه آورده و باعث شده مردم نام شاهزاده را به شاهزاده مغولی عوض کند. در پسین روزگار نقالان حرفه­ای هزارستان آن را به صورت افسانه ای در آورده و باشاخ و برگی آن را ماندگار کرده اند. متن موسیقی افسانه ارب­بچه و مغول­دختر به صورت­های متفاوت نقل شده است، پویا فاریابی فولکلور شناس افغانستانی در مجله فولکلور کابل به صورت متفاوت از آنچه در هزارستان روایت می شود، نوشته است و روشن رحمانی در کتاب افسانه های دری به صورت متفاوت­تر نگاشته است و جواد خاوری فرهنگ پژوی از دیار مغول دختر و ارب بچۀ هزاره ها آن را متفاوت تر از همه نگاریده است اما محتوای آن­ها خیلی با هم فرق ندارد. تمایز بین روایت­های این افسانه بیشتر به لحاظ اختلاف روایت­هاست که راویان آن را به صورت متفاوت روایت کرده­اند. افسانه ارب­بچه و مغول­دختر بیش ازینکه به خاطر افسانه بودنش معروف باشد، به دلیل ترانه و دوبیتی­هایش معروف است. اکثر آوازخوانان محلی آن را خوانده­اند و آوازخوانان حرفه­ای هم آن را به صورتی متفاوت زمزمه کرده­اند. دوبیتی­های ارب­بچه و مغول­دختر از انسجام خوبی برخوردار نیست و به لحاظ وزن و قافیه مشکل دارد، اما چون محلی است و درس نخوانده­­های محلی آن را سروده­اند، نمی­توان عیب بزرگی برآن گرفت. 

به دیگر سخن افسانه ی مغول­دختر و ارب­بچه از افسانه­های کهن مردم هزاره افغانستان است. هزاره­های افغانستان که از کهن­ترین و بومی­ترین مردم آن سامان به شمار می­روند به زبان فارسی دری صحبت می­کنند. هزارستان به سبب دورافتادگی، کوهستانی و صعب­العبور بودن سرشار است از افسانه­ها و ترانه­های کهن که ارب­بچه و مغول­دختر یکی از آن­ها است. شاید به سبب نام این اوسانه ریشه ی این افسانه به روزگاران پس از حمله مغول به هزارستان برگردد. چنین حکایت کرده اند که نوۀ چنگیزخان درجنگ با هزاره­های هزارستان، در بامیان به قتل می­رسد و خان مغول دستور ویرانی بامیان را صادر می­کند. پس از چند روز جنگ و گریز سرانجام بامیان به دست خان مغول فتح می­شود و شهر غلغله، مرکز فرهنگی و هنری بامیان به ویرانه­ای تبدیل می­گردد. خان مغول به این هم اکتفاء نمی­کند، دستور می­دهد هر موجود زنده­ای را که در بامیان یافتند، نابود کنند. لذا تمام درختان و گیاهان به آتش کشیده شود اما پس از این حوادث بین طایفه­های هزارستان و مغول های ساکن شده در هزارستان طرح دوستی ریخته می­شود و مغولان در فرهنگ و هنر هزارستان جذب می­شوند و خود حامی فرهنگ کهن فارسی دری می­گردند. درین صورت ریشه این افسانه به اتفاق  عاشقانۀ بین ارب­بچه یکی از پسران طایفۀ ارب از طایفه های هزارستان افغانستان و مغول دختر از طوایف کهن مغول های ساکن در هزارستان؛ برمی­گردد. اکنون پس از گذر سالهای زیادی از حمله مغول به هزارستان هنوز طایفه های از آنان در گوشه و کنار هزارستان زندگی می­کنند که زبان مغولی دارند اما در عین حال به زبان فارسی دری عشق می­ورزند و آن را روان صحبت می­کنند. تاریخ گذشته هزارستان نشان می­دهد که هزاره­ها و مغول­ها با کمال آرامش و دوستی و زندگی مسالمت­آمیز در کنار هم زیسته­اند. شواهدی از درگیری خونین بین آنان کم است. دوستی و خویشاوندیی که بین اقوام افغانستان کمتر اتفاق می­افتد، بین هزاره­ها و مغول ها به فراوانی دیده شده است. نزدیکی محل زندگی این دو قوم ساکن هزارستان و شمال افغانستان باعث ماجراهای عاشقانه­ای شده است که افسانه مفول دختر و ارب­بچه باید یکی از آن­ها باشد.

 و اما در مقایسه دو روایت از یک اوسانه ( روایت هزاره های جاغوری و تربت جام ایران) بدین گونه افسانه مغول­دختر و ارب­بچه در هزارستان از الگوی تمام افسانه­های جهان پیروی می­کند. ارب­بچه فرد عادی و طبقه پایین جامعه است که پدرش به کارهای مانند مالداری و زراعت اشتغال دارد و از رعایای شاه شهر به شمار می­رود. پسری مرد دهقان عاشق دختر پادشاه می­شود. درگذر زمان و روند طبیعی افسانه های شرقی که باید به خیر به پایان برسد، سرانجام پسر دهقان با دختر پادشاه ازدواج می­کند و همه چیز به خیر وخوشی پایان می­یابد. اما افسانه شاه محمد و مغول دختر که در تربت جام خراسان ایران روایت می­شود، روایت دیگرگونه از افسانه مغول دختر و ارب­بچه است. 

امروزه از تربت جام خراسان تا هزارستان افغانستان یک روزه راه با ماشین است و در روزگاران دور روزها راه بوده است. بدین گونه که مغولان پس از حمله به هرات و گذر از تربت­جام به نیشابور تاختند و پس از ویرانی برخی شهرهای ایران کهن وقتی از مرگ خان بزرگ باخبر شدند از راه آمده بازگشتند و در ایران امروزی کسی از خود جا نگذاشتند. لذا امروزه طایفه­ای مستقلی را تحت عنوان مغول در ایران نمی­توان یافت، برخلاف افغانستان که طایفه­ای بزرگ از مغولان در آن جا زندگی می­کنند و با سایر اقوام ساکن افغانستان زندگی خوب و مسالمت آمیزی دارند. شاید از آن رو که تربت جام در مسیر عبور و مرور کاروانان راه ابریشم قرار داشته و مسافران هرات – مشهد، طابران طوس و نیشابور از آنجا می­گذشته­اند، این افسانه را با خود آورده و شبی در میان کاروانسرا برای مردم روایت کرده باشند که اکنون به صورت بومی و دیگرگونه روایت می­شود. تفاوت­های بیرون متنی این افسانه در تربت جام خراسان با هزارستان بسیار است اما در یک نگاه کلی اصل افسانه یگانه است. در روایت تربت جام قهرمان مرد افسانه شاه محمد پسر پادشاه است اگرچه در ترانه­هایی که شاه­محمد برای مغول­دختر می­خواند، نام از ارب­بچه می­آورد مانند: مغول دختر گل­پنبه/ به خوابه یا که می­بینه/ ارب به شاخ کاج مانده/ بیا جانا مغول من/ بیا خرمن گل من/ مغول دختر که ورخیزه/ حمایل­ها فروریزه/ مگر خون ارب ریزه/ بیا جانا مغول من/ بیا خرمن گل من/ مغول دختر می­کردار/ زدی تکیه تو بر دیوار/ ارب گفتی سرت بردار/ بیا جانا مغول من/ بیا خرمن گل من/ اما در روایت مردم هزارستان قهرمان مرد افسانه ارب­بچه است: چنانچه در لابه­لای ترانه­های هزارگی و تربتی آورده شده است. چنانچه در افسانه هزارگی روایت شده است: مغول­دختر نظر کرده/ سرش از باغ بدر کرده/ دلش میل دگر کرده/ ارب را در بدر کرده/ بیا نازک مغول من/ بیا خرمن گل من/ مغول دختر حبیب من/ بدرد دل طبیب من/ خدا کرده نصیب من/ بیا نازک مغول من/ بیا خرمن گل من/ از این راهی به آن راهی/ مغول دختر کدام راهی/ ارب­بچه به بیراهی/ بیا نازک مغول من/ بیا خرمن گل من/ . بدین گونه در سیاق روایت ارب­بچه پسر دهقان مرد هزارستانی که پدرش یکی از زمیندارانی طایفه های هزارستان است؛ به شاه شهرش مالیات می­پردازد و در دفاع از شهر در کنار سربازان پدر مغول دختر از برج و باروی شهر دفاع می­کند. روایت داستانی افسانه نشان می­دهد که هیچ­گونه رابطۀ بین شاه و دهقانان نبوده، چه برسد به این که ارب­بچه دهقان­زاده روزی به کاخ راه پیدا کند و داماد شاه شود. ولی دست تقدیر و روند افسانه که باید به خیر و خوبی به نفع پسر دهقان پایان یابد، ارب­بچه را به وصال مغول­دختر می­رساند و آنان زندگی خوشی را آغاز می­کنند. در روایت خراسانی افسانه مغول دختر، شاه محمد، شاهزاده است و ازدواج وی با شاهزادۀ مغول کار سخت و مشکل به نظر نمی­رسد. این هم طبقه بودن شخصیت­های اصلی افسانه از هیجان و زیبایی افسانه می­کاهد.

تفاوت دیگر روایت خراسانی افسانه مذکور با روایت هزارستانی نحوۀ آشنایی مغول دختر با ارب بچه است. در روایت هزارگی به طور ناگهانی ارب بچه با عشق پاک و سادۀ روستایی­اش در پی مغول دختر راه می­افتد و سرانجام با ازدواج مغول دختر و ارب بچه همه چیز به خوبی و خوشی پایان می­یابد. اما در روایت خراسانی، شاه محمد به طور اتفاقی از رازی در خزانۀ پدر سردر می­آورد. بدین طریق که روزی در نبود پدر به خزانه می­رود و پس از گشودن در هفتم در درون صندوقچه­ای طلایی عکس مغول دختر را پیدا می­کند و دلباخته وی می­گردد. این نشان می­دهد که پدر شاه محمد نیز پاکباخته مغول دختر بوده است. وقتی شاه محمد چهل شبانه روز با ناراحتی به سر می­کند، پیره زنی راز وی را می­گشاید و به مادر وی می­گوید که او پاکباخته مغول دختر است. خبرکه به شاه می­رسد، آه از نهادش برمی­آید. اما سرانجام رضایت می­دهد که شاه­محمد در پی مغول دختر هفت شهر عشق را بپیماید تا کامل شود. شاید به سبب نزدیکی تربت جام با هرات زادگاه صدها عارف دلسوخته چون پیرهرات و شیخ جام وجه رمزی بودن افسانه را بیشتر کرده است. به هر صورت شاه­محمد پس از گشودن هفت در به عکس مغول دختر دست می­یابد و جلوۀ معشوق حقیقی را در وی می­بیند، چیزی که در سلک عارفان و پیران طریقت ره هفت شهر عشق معروف است به قول مولانای بزرگ:

هفت شهر عشق را عطار رفت

ما هنوزم در خم یک کوچه­ایم

یا وقتی شاه محمد به سمت دربار مغول دختر حرکت می­کند، پس از هفت راهنما به شهر مقصود می­رسد. وی در مسیر راه از چوپان، گاوچران، بزچران، دهقان، صاحب کمند اسب، مسافر شهر و پسری که پسین ها با او برادر خوانده می­شود؛ سراغ مغول دختر را می­گیرد و سرانجام به دیدار مقصود نایل می­گردد. چیزی که در شاهنامه با عنوان هفت خوان رستم و هفت خوان اسفندیار از آن یاد می­شود. پس از این هفت خوان است که رستم و اسفندیار، کامل می­گردند و به مقصود می­رسند. همچنین وجود چهل پاکباخته که در مسیر عبور مغول دختر به انتظار می­نشینند، خالی از راز و رمز نیست، زیرا چهل سالگی کمال آدمی است. اما افسانه مغول دختر و ارب­بچه به روایت هزارگی، خالی از این رمز و راز است، و به یک افسانه واقعی و عشق­های پاک و سادۀ روستایی شبیه است. این سادگی و طبیعی بودن افسانه نشانه اصلی بودن روایت هزارگی افسانه مغول دختر و ارب­بچه است.

اگرچه در روایت هزارگی، پس از آن که مغول دختر و ارب بچه همدیگر را پیدا می­کنند. پس ملاقات با هفت نفر به خانه شان می­رسند. که البته بافت افسانه نشان از بی رمزی آن دارد، زیرا نفر هفتم مغول دختر و ارب بچه را می­شناسد و مژدگانی به پدر ارب بچه می­برد. نحوۀ مرگ شوهر اولی مغول دختر تفاوت زیادی بین دو روایت از افسانه ایجاد می­کند. در روایت خراسانی زنان دیگر شوهر اول مغول دختر به وی زهر می­خورانند و باعث قتل وی می­شوند. اما در روایت هزارگی وی در پی تبانی ارب­بچه و مغول دختر به قتل می­رسد. با تمام تفاوت­ها بین دو روایت از یک افسانه، ساختار، آغاز و پایان افسانه آنقدر به هم شبیه­اند که یگانه می­نماید و نشان از یگانگی فرهنگی و همدلی و همزبانی بین ایران و افغانستان امروزی دارد.

ارب بچه و مغول دختر

( به روایت مردم جاغوری افغانستان)

اورال و اید و برید از پس بامو و سیه بار و نجیر تیز و تیز تیر می شد. دوباره سال می آمد و می رفت، زمستان جاغوری سر می رسید، برف روی کوه خاکریز بیشتر می شد و مردمان پایین دست خاکریز مشغول گردآوری علوفه های زمستانی بودند. برخی شلغم می کندند و بعضی دیگر خاشه از کوه می آوردند. مال ها خانه شده بودند و زنان قریه در زیر سنگ ها در پیتو مشغول کوک دستمال و کولی ارغچی بودند. کودکان مشغول چوب بازی بودند و جوانان توب دنده و شیغی بازی می کردند. پیر مردان شاهنامه و حملۀ حیدری می خواندند. خانۀ ارب در پایین ده قرار داشت، او مرد پیر سال بود، مدتی بود که زنش را با اندوه فراوان خاک کرده بود. او خود کم کم پیر می شد. وقتی که موهایش سپید چَل شده بود، خزان عمُرش نزدیک شُده بود. روزها به ماه و ماه ها به سال و سالها به سالهای پیری بدل می شد، احساس کرد که باید در فکر آخرت و دنیایی دیگر باشد. از فضل خدا ارب از مال و منال دنیا یک بچه داشت که او را ارب بچه می گفتند. در یکی از همین روز ها ارب مال و منال خود را جمع کرد و برای بچه خود گذاشت که تازه جوان شده بود و خون غیرت دررگهای اش می جوشید. سر ارب بچه خود را به بغل گرفت و گفت: تو می فهمی و مال و منال دنیا، از ما خوب و یا بد تیر شد. از آن روز ارب گاهی به ارب بچه کمک می کرد اما بیشتر به عبادت و گوشه نشینی مشغول بود.

این را بگذار این را بشنو که ارب بچه یک روز در دامن کوه مال را برده بود که یک دختر شکاری را دید که در داخل رودخانه آب بازی می کرد. دختر کجا بود، ماه چارده، پری مانند، بلند بالا، روی چون قرض ماه، موهای غنجل دو طرف صورت اش پریشان، چشم هایش چون زاغ سیاه و مانند چشم های آهوی رمیده یا گرگ بین گله. (چیمای شی گرگ قد مال وری بود).

ارب بچه وقتی که دختر را دید از حال رفت و بیهوش شد. ارب بچه یک دل نه صد دل عاشق دختر شده بود. وقتی که به هوش آمد، تپک خورده به خانه برگشت. ارب دید که رنگ ارب بچه پیک پریده. در دل خود از راز دل ارب بچه با خبر شد و پیشانی اش عرق زد و فهمید که بچه اش عاشق شده است. ارب بچه درگوشه ای خزید و آن شب هیچی نخورد. هرچه بابایش تلاش کرد که از دهن ارب بچه چیزی بشنود، چیزی نشنید. ارب بچه چند روز ناراحت بود و با کسی هم چیزی نمی گفت. این وضعیت چهل روز طول کشید. روزی ارب بچه همرایش زمزمه می کرد که بابایش آواز او را شنید. آرام و پنهانی پشت سرش قرار گرفت. ارب بچه همرای خود می خواند:

پری کوی قاف دختر شکاری

خبر از دل مه داری نداری

نمی دانم پریی یا که حوری

به سوی ما گذر داری نداری

ارب فوری فهمید که چهل روز پیش مغول دخترکه پدرش شهنشاه هفت اقلیم است، از کنار خانه آن ها رد شد و به سوی کوه خاکریز در قول خوال برای شکار رفت. آه از نهاد ارب بر آمد و با خود گفت: آتش در خانه من شد. اگر شاه بفهمد مارا تکه تکه می کند، پیش سک شکاری می اندازد و ارب بچه را در دم اسپ بسته پاره پاره می کند. آن روز ارب با بچه اش چیزی نگفت، شب که شد، تمام ماجرای را از پسرش پرسید و گفت که با چه کسی طرف است. نباید از دهنش حرفی بر آید که هر دو می می میرند. وقتی که ارب بچه نام مغول دختر را شنید، پای هایش سُستی کرد. نزدیک بود از حال برود، به سختی خود را به اطاق رساند و از حال رفت. وقتی که ارب بچه بیدار شد، دید آفتاب روی در غروب است، آسمان سرخ وگویی که کدام عاشق کُشته شده و خون اش در آسمان پاشیده شده باشد. دراین لحظه ارب بچه در خیال دید که مغول دختر روی بسترش دراز کشیده، بسترش مشرف به باغ و بوستان، پیش ایوان است. شاخه های انگور روی صورتش بازی می کنند و مغول دختر چشم هایش را گاهی آرام باز می کند و دوباره می بندد. باد موهایش را به بازی می گیرد و خوشه های زلفانش با همدیگر شمشیر بازی می کنند. ( دو زلفانش مونه شمشیر بازی) لباس شالشری ابریشمی اش در سایه روشن آفتاب و باغ های انگور برق می زند. ارب بچه با دیدن مغول دختر اشک در چشمانش جمع می شود و از دل داغ دیده با آواز سوزناک شروع به بیت خواندن می کند:

مغول دختر ور ووری

دَ زیرِ تاک انگوری

پری زادی که یا حوری

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

همین طور ارب بچه با خیال مغول دختر وارد باغ قصراو شد، مغول دختر آرام از خواب بلند شد و رنگ زعفرانی ارب بچه را دید، نگران شد. طرف ارب بچه آمد و با صدای نازک و دخترانه گفت:

ارب بچه بلندی قد کشیده

بگو الی چرا رنگت پریده

بیا که ده بغل تنگت بگیروم

مره غمگین نکو قد آو دیده

ارب بچه که از داغ دوری و آشفتگی عشق، خون از رگهایش کوچ کرده بود. چشم خود را به روی مغول دختر چرخاند. لباس اطلسی مغول دختر در باد چرخید و موهایش به آرامی چنگ در دامن باد انداخت. این منظره ارب بچه را آشفته ترکرد و با دل داغدار این بیت را خواند:

مغول دختر اطلس پوش

چراغ بخت مه خاموش

مره بازار ببر بفروش

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

ارب بچه دست از دامن خیال مغول دخترکه کشید، خواب از چشمانش پرید. با این درد و غم شب را بدون چشم به هم گذاشتن سفید کرد. تمام شب مثل مار زخمی در خود پیچ خورد و بیتابی کرد وتمام شب پیش دریچه اتاقش همرا با ماه چارده درد دل کرد.

صبح که آفتاب از پس کوهای بلند( خاکریز) بر آمد، دیو شب خیمه ی سیای خود را جمع کرد و از دشت و کوهای جاغوری کوچ کرد. ارب بچه حمام کرد موی و کاکل خود را همرا با مشک و عنبر شست و به قصد دیدار مغول دختر از خانه بر آمد. قدم زنان به طرف راه نا معلوم رفت. وقتی از خانه فاصله می گرفت نسیم خنک( سیرو) او را به یاد مغول دختر انداخت. در خیال خود را در تالار قصر مغول دختر دید. وقتی وارد تالار شد، تمام وزیرای شاه و بزرگای مملکت در راه ارب بچه تعظیم کردند او را طرف راست مغول شاه- خان بزرگ جای دادند. ارب بچه با رنگ پریده و چشم های مانند دو تاز خون، خم شد و بر دست و پیشگاه خان بزرگ بوسه داد. در این زمان صدای ارب رشته خیال او را برید و صدا گفت: ارب بچه سرآسیمه و بی خبر کجا می روی؟ ارب بچه با شرمندگی رویش به طرف پدر چرخاند و با صدای که گویا از ته چاه بر می آمد گفت: پدر! توره به دادار دادگر قسم، بگو این مغول دختر روزها و شب بیشتر کجاست و برای شکار کجا می رود و همرایش چند کس است. ارب که از حال ارب بچه دلش خون بود، گفت: ای پسرنادان که عشق مغول دختر را به بازی گرفته ای؛ بدان که مغول دختر، دختر شهنشاه هفت اقلیم است که خراج از هفت کشور می گیرد. من هیچ نشان از او ندارم و او کسی نیست که کسی بداند او کجاست. او مانند فرشتگان پیدا و ناپیداست. چند سال پیش یک کینی جادوگر از او گفت و فهمیدم که گاهی برای شکار این طرف ها می آید. ارب بچه پیش پدرش خم شد به دستش بوسه داد و گفت: من باید مغول دختر را پیدا کنم، اگر قسمت من بود روی سرخ پیش تو پس میایم. دوری مغول دختر تحملش سخت است. مرا اجازه بدهید که تن به قضا داده و برای پیدا کردن مغول دختر بروم. ارب اجازه داد وگفت: برو ای نور دیده، مگر خدا ره فراموش نکن. همیشه به یاد او باش. اگر خواست پروردگار باشد تو می توانی مغول دختر را پیدا کنی. به امید خدا و نیت راست و تکیه به یزدان می توانی در سر هر سختی بال مشت بشوی و به هر مقصد که داری برسی.

ارب بچه اسپ تیز خود را سوار شد و از آغیل برون شد. از بین درختان هر دو طرف راه سنگماشه طرف شارزیده حرکت کرد. وقتی که مرغ های سحر خیز غوجور تازه شروع به جیک جیک و شور ماشور کرده بود. ارب بچه از آواز جیک جیک مرغان فهمید که صبح است و مور و ملخ و مر غ ها شکر خدا را ادا می کنند. از زین اسپ تا شد در زمین سجده شکر کرد برای قسمت و همت خود دعا گفت. وقتی که سواراسپ شد، از دور یک لشکر را دید. وقتی که نزدیک لشکر رسید دید سوارای دلیر زین و یراق کرده آماده اند، با دیدن ارب بچه گفتند: که کجا می رود. ارب بچه با نگرانی گویا حرف آن ها را نشنیده بود از سالار لشکر پرسید: لشکر عزم کجا را دارد؟ سالار لشکر گفت: امیر ما به سلامت باشد. شاه امر داده که همرا شاهزاده باشیم و جان را فدای خاک پای اوکنیم و همیشه در رکابش باشیم. ارب بچه فهمید که اشتباه گرفته اند؛ گفت: سرم فدای قدم شاه، حاجت به لشکر نیست، فقط چند سوار کافی است.

ارب بچه همرای چند سوار به امید پیدا کردن مغول دختر خدا را یاد کرده از دروازۀ شار برون شد. طرف بیابان های سوزناک ناهور و بدون آباد راهی شد. روز را تا بیگاه راه رفت و دم غروب در دامان دشت خیمه زد. سرسایه بود که سوارهای شاه به قصد شکار رفتند. تازه شام شده و کم کم تاریک شده بود. گرگ از میش فرق نمی شد. ارب بچه یک مادیان را در دشت یله کرد به این نیت که: اگر مادیان گم شد، می توانم مغول دختر را پیدا کنم، اگه در جای ماند و گم نشد، تلاشم بی نتیجه و بیهوده خواهد بود. در همین زمان سواران شاه یک آهو را در کمن گرفته پیش ارب بچه آوردند. ارب بچه آهو را از کمن یله کرد. از خورجین خود چند قرص نان و یک مقدار نمک برون کرد همراه سواران یکجا خوردند.

شب را در خیمه خوابیدند. صبحگاه ارب بچه از خواب بیدار شد. هوای خنک و ملایم از دشت ناهور می وزید. در این وقت به یاد مادیان افتاد،‌ دید مادیان گم شده. چراغ امید در دل ارب بچه روشن شد و از سوز عشق این بیت خواند:

ازی پُشته دَ او پُشته

کورنگ مادیو نه گرُگ کُشته

نه دُوز برده نه گرگ کشته

عجب بخت ارب گشته

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

ارب بچه اسپ خود را زین کرد، سواران شاه را گفت: شما آزادید. سواران یک آواز گفتند: شاهزادۀ عالم! مایان چطورشما را تنها بگذاریم، هرگز، هرگز. ارب بچه گفت: در طالع تقدیر از من نوشته که باید تنها برای مغول دختر بروم. باید پس بروید، اجازه ندارید، راه را ادامه بدهید. سواران شاه دید، فایده ندارد، پس طرف سنگماشه رفتند. در همین حال ارب بچه همرا اسپ و دو سک تازی در دل صحرا می رفت که یک خرگوش از پیش پای اسپ تیر شد. ارب بچه هر دو تازی را برای گرفتن خرگوش یله کرد. هر دو تازی خرگوش را دواند تا که از پیش چشم ارب بچه گم شدند. ارب بچه اسپ خود را جولان داد از پس هر دو تازی، تا که به هر دو تازی رسید، دید که خرگوش در بین دو تازی در دو طرف خوشحالی کرده بازی می کنند. ارب بچه تعجب کرد و این بیت را گفت:

دَ ای دشتا عجب رازی

یکی اسب و دو تازی

که با خرگوش کنه بازی

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

ارب بچه خرگوش را یله کرد. همرای هردو تازی طرف شرق رخ حرکت کرد. که یک روباه از پیش رویش تیر شد. ارب بچه این را به فال نیک گرفت، با خوشحالی تاخت و تاخت تا که از دور سواد باروی باغ به چشمش خورد. اسپ خود را جولان داده خود را در باغ رساند. وقتی که در باغ رسید از اسپ پیاده شد و از پخسه باغ بالا شد. دید باغ است به زیبایی باغ بهشت. هر طرف جویبار آب روان که با غلغل و قل قل در سراشیبی باغ روان اند.، سبزه زار پر از گل، درختان پر میوه که در سر هر شاخش بلبل و قمری در حال نغمه خوانی اند. بوی میوه و عطر گل بینی ارب بچه را پرکرد. ارب بچه در باغ تا شد. از بین درختان رفت تا که در رودخانه رسید. در رودخانه پُل بود. از نزدیک پل آواز سورنی و دول میآمد. ارب بچه روی پل رفت که یکدفعه چشمش در داخل حوض به عکس مغول دختر افتاد، از حال رفت و پاهایش سستی کرد و سختی خود را اداره کرد. مغول دختر در بین چند کنیز بانو نشسته بود، سراینده ها و خواننده ها پیش او هنر نمایی می کردند. ارب بچه با آواز سوزناک از سوز دل گفت:

ارب بچه د سر پل

مغول دختر د سیل گل

میان قمری و بلبل

بیا نازوک مغول مه

بیا خرمون گل مه

مغول دختر که آواز ارب بچه را شنید، تعجب کرد و در دل گفت: نام من را بغیر از پدرم هیچ کس دیگر نمی داند، این کیست که نام من را می داند؟ مغول دختر دراین فکر بود که ارب بچه پیش مغول دختر رسید، مغول دختر دید، جوان است، میان باریک، چارشانه، سپرسینه و بلند قد،‌ چشمان بادامی، از شکل و شمایلش مردانگی و باتوری آشکار است. عیار بچه ای که مانند او نه دیده و نه شنید بود. دیده دیده در هردو بی خبری رخ داد و از حال بی حال شدند اما همت بکار بستند و سر پا ماندند. مغول دختر، پیشانی شی عرق زد و دل به ارب بچه آفرین ها گفت. لحظه بعد دور از چشم اغیار از هوش رفت. بالای تخت دراز شد، غلام مغول دختر ارب بچه را روی تخت رو بروی مغول دختر نشاند و ندیمه مغول دختر آب روی مغول دختر پاشان و او فوری به هوش آمد. ارب بچه آرام آرام تمام قصه هایش را برای مغول دختر گفت. با او درد دل کرد و از دوری اش شکایت کرد. از تقدیر خود حکایت کرد وگفت: که برای دیدار و یافتن او از راه دور آمده و از دشت ها و کوه های سخت و بی آب و علف گذشته، اما او را فراموش نکرده و یاد او، او را سر پا نگهداشته است. در این زمان ندیمه ی مغول دخترگفت: که مادر مغول دختر به دیدنش می آید. وقت جدایی که رسید، دل هر دو در تپش افتاد. ارب بچه پرسید: دوباره کی می توان او را دید؟

مغول دختر گفت: من دسته های گل را در مسیر رفت پخش می کنم، وقتی خواستی به دیدنم بیایی گل را دسته دسته جمع کن و بیا تا که جایگاه من را بیابی. مغول دختر از جایش بلند شد همرای غلامان و کنیزان خود طرف کاخ حرکت کرد. فردا آن روز ارب بچه وقتی کنار قصر مغول دختر رسید، دسته های گل را در مسیر قصر زیبایی درکنار دریاچه دید. ارب بچه دسته های گل را گرفت رفت و رفت تا در کنار قصر مغول دختر رسید. وقتی از دور مغول دختر را دید که همرای غلامان و کنیزان خود بین درختان گم شد. ارب بچه آه سوزناک کشید و با آواز غم انگیز شروع کرد به خواندن این بیت:

مغول دختر د ای باغی

دو زولفانت پری زاغی

زدی د قلب من داغی

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

پس از آن ارب بچه گل چیده پیش قصرپدر مغول دختر رسید. ایوانی دید چون کوه خاکریز بلند و مانند کاخ سلطان محمود کلان. سر دروازه بر اساس رسم نیاکان عکس امپراتور جهان کهن کنیشکا بزرگ بامیان و دیگر شاران بامیان و هزارستان را کشیده دیدکه خراج هفت کشور به نام او جمع می شد. ارب بچه سرگردنه باغ قصر، نزدیک قصر شاه این طرف و آن طرف دنبال کدام کسی می گشت که مسیر قصر مغول دختر را بگیرد، یکدفعه نقش پای مغول دختر را روی خاک دید. وقتی جای پای او را با دست لمس کرد، از دور یک پیر زال کینی پیدا شد. کینی دید که جوان بلند و بالا، ماه چارده، مرد مردانه، سینه اش سینه ی رستم دستان، کینی کلک هنرمند خداوند را آفرین گفت. ارب بچه این طرف آن طرف می رفت و بیتاب بود. کینی نزدیک رسید وگفت: ای جوان! زمین زیر پای تو سرخ آمده، در خاک دنبال چه چیز می کردی؟ از قد و قواره تو معلوم می شود که به آتش پاره ای یا که از سر خود سیر آمدی که گرد قصر شاه می گردی؟ ارب بچه خریطۀ پیسه را طرف کینی پیش کرد و یک مقدار پول کینی را داده وگفت: آجی ما بچه تو و تو مادر من، من دنبال مغول دخترمی گردم. هنوز گپ های ارب بچه تمام نشده بود که کینی گفت: راستی که عجب جوانی نترس تویی، نام مغول دختر را از کجا خبری؟ ما که دایه اش هستم، نشنیدم که کدام کسی نام دخترشاه را خبر باشد. تو چپ باش که مغول دختر را نامزد کرده و فردا داماد می آید و چند روز پس او را می برد. با این گپ رنگ از روی ارب بچه پرید و با نگرانی گفت: آجی تو را به خدا! یک چیزی بگو، یک کاری بکن که من طاقت دوری مغول دختر را ندارم. کینی دل اش برای ارب بچه سوخت وگفت:

بچه ام زیاد بیتابی نکن، عجله نکن که عجله کار شیطان است. امشب آن ها هستند، شب دیگرتو را همرا خود در اوماغ عروسی مغول دختر می برم و یک چاره می کنم. کینی ارب بچه را به خانه برد، ارب بچه آن شب را با نگرانی خوابید و فردا شب همرای کینی در سیل شار رفت. شب که پس آمد، کینی او را نقش و نگار کرد و کالای دختر خود را به جانش داد. ارب بچه مانند یک دختر زیبا با قد آراسته و با ناز و کرشمه طرف کاخ شاه همرای کینی حرکت کرد. وقتی که هردو از دروازۀ تالار کاخ وارد شد، ارب بچه دید که عجب تالار است، قندیل های زیبا آویزان و تمام تالار را آزین بندی کرده اند. مغول دختر را عروس جور کرده و بالای تخت نشانده اند. مغول دختر چند برابر مقبول و زیبا شده بود. دل ارب بچه تا رفت و نزدیک بود از خود بی خود شود ولی به سختی خود را اداره کرد.

ارب بچه در لباس دختر کینی به یک گوشه ای نشست و دل اش از غم پر بود. خاتون ها و دختران شاه و وزیران تمام با شور و شغب بودند که نوبت به غزل گفتن رسید. دختر وزیرکلان روی خود را طرف کینی بالا کرد و گفت: دایه! امشب باید دختر تو غزل بگوید. ارب بچه چشم خود را از مغول دختر بر نمی داشت، مغول دختر هم ازتشنگی لب هایش خشک شده بود. کینی ارب بچه را تکان داد و آهسته گفت: بچه ام! می گوید غزل بگو، چه چاره می کنی؟ یکدفعه ارب بچه با آواز زنانه این بیت را خواند:

مغول دختر آلوندی

که تو مندیل ره کج مندی

دل ارب ره برکندی

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

مغول دختر آواز ارب بچه را شناخت، بالا شد و مندیل(تخت) را یک طرف انداخت، غالمغال شروع شد. تمام خاتون ها و دختران پادشاه و وزیران سر ارب بچه قهر شدند که دختر کینی تو چه گونه غزل گفتی که مغول دختر را قهر کردی؟ با این بیت ارب بچه، مجلس مندیل بندی خراب شد. ارب بچه همرای کینی پس به خانه رفت. درخانه کینی ارب بچه بیتابی می کرد که ما دیگر مغول دختر را نمی بینم. کینی او را دل داری داده و گفت: خیراست، فردا شب مجلس خینه ( حنابندان) است، تو را با خود به مجلس می برم. فردا کینی ارب بچه را دوباره دختر جور کرد و همرای خود در خانه مغول دختر برد. در شب خینه بندی مجلس زیاد بیر و بار ( آمد و شد) بود. کینی همرای ارب بچه در مجلس درون شد. تمام دختران و خاتون ها دست های خود را خینه کرده اند. ارب بچه با اشاره کینی گوشه ای نشست تا که نوبت به غزل گفتن رسید. دختران به جان دخترکینی(ارب بچه) چسپیدن که تو خوب غزل می گویی، باید امشب یک خوب بیت بخوانی. ارب بچه گپ نزد. کینی در بغل ارب بچه اشاره کرد که بگو. ارب بچه شروع به بیت خواندن کرد:

مغول دختر خینا کردی

به قولای خو وفا کردی

ارب ره مبتلا کردی

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

آواز ارب بچه غم انگیز بود، مغول دختر که این بیت را شنید، بیتاب شد. از تخت خینه پایین شده و مجلس را ترک کرد.. خاتون ها و دختران، کینی را همرای ارب بچه از قصر برون کردند. کینی سر ارب بچه قهر شد و گفت که او بچه! تو چرا مجلس را بیران کردی؟ صبح شفق مغول دختر را می برد. ارب اول کمی ناراحتی کرد و بعد با توکل به خدا گفت که صبح شفق او را بیدار کند. کینی قبول کرد، ارب بچه رفت سر بام خانه خوابید. خواب ازچشم ارب بچه پریده بود. شب تا صبح ستاره ها را شمار کرد و از غم مغول دختر مثل مار در خود پیج خورد. نزدیک های شفق کمی خواب رفت. وقتی از خواب برخاست گرمی در تمام جای تنک شده بود. ارب بچه پیش کینی رفت که چرا مرا بیدار نکردی؟ احوال مغول دختر را پرسید. کینی گفت: در وقت شفق داماد مغول دختر را برد. راه را برای ارب بچه نشان داد و خود به خانه خود رفت. ارب بچه گریه و ناله کرده روی خود را طرف بیابان کرد و رفت و رفت تا این که از خستگی از حال رفت. وقتی کمی خستگی رفع کرد بلند شد، زیر درخت سیب رفت، کمی سیب خورد و حالش بهتر شد. کمی جان که گرفت بسم الله گفته حرکت کرد. ازکوه و دره های زیبا گذشت. تا در دشت های پراخ رسید که سرو پای نداشت. ارب بچه خدا را یاد کرد و پیش رفت. همین طور که می رفت در یاد مغول دختر بود و برای او بیتابی می کرد و با خود این بیت را می خواند:

مغول دختر سفر کرده

لباس خوب د بر کده

مرا خون جگر کرده

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

ارب بچه بیت خوانده و غزل گفته گاهی از قضا و قدر گیله می کرد و گاهی از بخت بد خویش می نالید. همین قسم با دل پر خون و چشم گریان روز را تا بیگاه راه رفت تا که در دم غروب در سر دو راهی رسید. حیران ماند که از کدم راه برود و مغول دختر را از کدم راه برده باشد، در این حال با آواز بلند شروع کرد به بیت خواندن:

رسیدم سر دو رایی

نه راه پیدا نه روشنایی

امان از درد تنهایی

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

باد صدای ارب بچه را به گوش مغول دختر رسان که زیاد دور نشده بود. مغول دختر به همراهانش گفت که درگردن اسپ ها و شتران زنگ ببندند. وقتی که آواز زنگوله به گوش ارب بچه رسید، نزدیک بود از هوش برود ولیکن تیزتر حرکت کرد که به کاروان مغول دختر برسد. وقتی به کاروان رسید از خوشحالی این بیت را با آواز بلند خواند:

مغول دختر گلی غوزه

بلند بالای کج موزه

دلت بر مو نمی سوزه

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

سواران دویده ارب بچه را کشال پیش ساربان آوردند، وقتی مغول دختر او را دید از کجاوه تا شد. اسپ دیگرطلب کرد با اسپ سواری طرف ارب بچه رفت. وقتی که پیش ارب بچه رسید. به همراهانش گفت که این مرد درویش و غلام زادۀ پدرش است. از روی واداری تا این جا دنبال کاروان آمده است. به او یک اسپ بدهید و بگذارید با من بیاید. همراهان مغول دختر ارب بچه را روی اسپ سوار کردند و با احترام زیاد با وی مسیر خانۀ داماد را در پیش گرفتند. ارب بچه از دیدن مغول دختر چراغ امید در دلش روشن تر شده از نو زنده شد. در مسیر رفت همواره تلاش می کرد که اسپش همرای اسپ مغول دختر جوره برود. در مسیر راه کمی مشکوک شد که نکند این زن نقاب دار مغول دختر نباشد. چون سوار کنار او هم سوار کار ماهیر بود و هم جست و چالاک. از این رو، شروع به بیت خواندن کرد:

مغول دختر گل بدیو

چه پم کردی سرمدیو

د ای دشتا بیدی جولو

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

مغول دختر وقتی که غزل را شنید، اسپ خود را جولان داد. چند میدان تاخت. ارب بچه در دل خود مغول دختر را آفرین گفت و طرف مغول دختر لبخند کرده گفت: خبر نداشتم که مغول دختر سوار کار هم باشد. ارب بچه در تمام سفر در فکر فراری دادن مغول دختر بود و این که چگونه می توان او را از دست کاروان داماد برون ببرد و به خانه پدری برگردد. وقتی کاروان در یک جای آباد و خرم رسید. ارب بچه از ساروان پرسید: ای جای چه نام دارد؟ ساروان گفت: این منطقه را شلک لنگر می گویند. ارب بچه با آواز سوزناک شروع کرد به خواندن این بیت:

رسیدم بر شلک لنگر

به دین پاک پیغمبر

زنم شوی ترا خنجر

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

کاروانیان ازینکه فکر می کردند او درویش است به حرف هایش اعتنا نکردند و به رفتن ادامه دادند و کاروان از وادی شلک لنگر تیر شد. ارب بچه همرای کاروان می رفت و گاهی همراه مغول دختر جوره رکاب می زد. تا اینکه کاروان در یک وادی دیگر رسید که درختان زیادی داشت. هرطرف درخت بود و جویبار، تا چشم کار می کرد درخت بود. درختان چنار، ارر و بید، زرد آلو، سیب، توت، شفتالو. کاروان از بین درختان و از وادی درحال تیر شدن بودند که ارب بچه پرسید: این دره را چه می نامند؟ ساروان گفت: این دره را ترک شیوه می گویند. با شنیدن این گپ از دهن ساروان ارب بچه این بیت را خواند:

رسیدم بر ترک شیوه

مغول دختر شوی بیوه

خوری از باغ مه میوه

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

در مسیر راه اسپ ارب بچه با اسپ مغول دختر جوره می رفت. ارب بچه با اشاره همرا با مغول دختر گفتگو می کرد، تا اینکه کاروان سایه پریدن بیگاه در شارشوی مغول دختر رسید. مغول دختر پس در کجاوه نشست. وقتی که کاروان در شار رسید، شار چراغانی شد و مردم در شور و شغب و غلغله بودند. هرطرف رقص و پای کوبی بود. ارب بچه حال اش هر لحظه خراب ترمی شد. کاروان عروس در پیش قصر شوی مغول دختر رسید. ارب بچه قصر شوی مغول دختر را دید که بسیار زیبا بود، مانند قصر دلکشاه و باغ بابرخان در کابل، درختانی پرگل و میوه دار پیش کاخ را بهشت برین جورکرده بود. داماد نبود، پادشای مملکت خودش در راه عروس آمده بود. وی مغول دختر را از کجاوه تا کرده و به قصر برد. ارب بچه را در یک گوشۀ کاخ جای دادند. ارب بچه آن شب را چون منده و خسته بود به آرامی در قصر تیرکرد. مردم تا هنوز در شور و شوق عروسی بودند، شاه هفت روز را شادی عروسی اعلان کرده بود. فردای آن شب که ارب بچه از خواب بیدار شد، پیش کلکن کاخ ایستاده شده، باغ و بوستان کاخ را تماشا می کرد. در یاد مملکت خود افتاد، در یاد ارب پدرش افتاد که همیشه در فکر خوشی تنها بچه اش بود. دید دیگر چاره نمانده و مغول دختر هم از دست رفته است. در حال افتاد و مریض شد. در مریضی شروع کرد به خواندن این بیت:

مغول دختر حبیب مه

د درد دل طبیب مه

خدا کده نصیب مه

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

خبر به مغول دختر رسید که درویش ناجور شده، هزیان می گوید، مغول دختر از شاه اجازه گرفت و گفت که درویش خانۀ پدری اش از ریزگی تا هنوز به مرض دل دردی گرفتار می شود. وقتی که دست خود را روی دلش می گذارم، جور می شود. شاه اجازه داد. مغول دختر پیش ارب بچه آمد و گفت: زیاد بیتابی نکن، داماد ناجوره، جور شدنی نیست، تو حوصله کن، یزدان به داد ما می رسد. ارب بچه خوشحال و آرام شد. ارب بچه فردای آن روز چند نفر را کرایه کرد و چند اسب خرید. همرای افرادش پیش دروازه شرقی شار وعده گذاشت و خودش پیش مغول دختر رفت. از شاه و مغول دختر اجازه گرفت که باید پس به شار خود برود. در این وقت این بیت را خواند:

مغول دختر تو حی باشی

سر کوکول نی باشی

منه گل و کمی باشی

بیا نازوک مغول مه

آیا خرمون گل مه

ارب بچه همرای سواران خود از دروازه شرقی شار برون شد و به سمت شمال شار تاخت تاکه خود را به شلک لنگر رساند و شب را در دامان دشت ماند. یک هفته در دشت و جنگل تیرکرد و هرکس که از شار شوی مغول دختر می آمد، احوال شار و شاهی مملکت را جویا می شد. یکی از روزها که ارب بچه کالای نوی اش را پوشیده بود سواران خود را مجهز کرده بود، یک کاروان از طرف شار پیدا شد و ارب بچه سواران خود را پیش ساروان کاروان رساند. احوال شاه و مملکت را پرسان کرد. ساروان با صد افسوس گفت: شاهزاده بزرگوار که مریض بود، از دنیا رفت و شاه هر چه تداوی کرد فایده نداد. بلاخره شاهزاده جان به حق داد و تمام مردم شار را عزادار کرد. عروس شاهزاده هم بیوه ماند. ارب بچه صد افسوس خورد و همرای سوارانش طرف شار شوی مغول دختر راهی شد. وقتی که ارب بچه و سوارانش در دروازه شار رسید. دروازه وان که از میان رباط راه را نگاه می کرد، خبر به سالار خود داد که چند سوار از دور به تاخت می آید، شاید کدام پیک (خط رسان) باشد. سالار دروازه وان خودش پیش دروازه آمد. وقتی که ارب بچه و سوارانش در دروازه رسید، دروازه وان ازو استقبال کرد و پرسید که از کجا می آید؟ ارب بچه با ادب و احترام دست روی سینه اش گذاشت و گفت: بچه مغول شاه هستم برای پرسان احوال شاهی مملکت شما آمده ام. دروازه وان پیش ارب بچه تعظیم کرد و قاصد به شار پیش پادشاه راهی کرد که بچه مغول شاه آمده و به زودی به قصر شاه می رسد. وقتی که مغول دختر این خبر را شنید خوشحال شد و فهمید که ای کار چاره جویی ارب بچه است. ارب بچه همراه سواران خود در شار درون شد. دید شار که تازه از عروسی خلاص شده اما سیاه پوش است. ارب بچه پیش شاه رسید و گفت: عمر شاه و حکومت اش دوام دار باشد، آمده ام که احوال شاه را بگیرم. شاه که چشم هایش پر از اشک شده بود، گفت: شهنشای عالم و امیر سلامت باشد، داماد شما عمر خود را به شما بخشید. ارب بچه صد افسوس کرد و به غم شاه شریک شد. شاه را دلداری داده وگفت: ای قبلۀ عالم! عمر تمام انسان ها به دست خداوند بزرگ است، هر چه مصلحت خدا باشد، همان می شود. منزل آخری کل ما منزل آخرت است، حالا مصلحت چیست؟ شاه گفت: ای امیر دلیر! چاره کار این است که مغول دخترکه چند روز میهمان ما بود، شما او را با خود ببریدکه ما لایق او را نداشتیم. ارب بچه دلش برای شاه زیاد سوخت و با چشمان پر اشک گفت: هر چه مصلحت شاه باشد، خدا که دادگر است، دوستی ما و شما دوام دار خواهد ماند.

صبحگاه سر خنگی ارب بچه، مغول دختر را گرفته همراه سواران خود از شاه خدا حافظی کرد و از شار برون شدند. وقتی که ارب بچه و مغول دختردر شار مغول شاه رسید، مغول شاه زیاد تعجب کرده و پرسید ای جوان! تو کی هستی و دختر من را از کجا آوردی؟ ارب دست روی سینه گذاشت و گفت: سلطنت شاه بر بقا باشد، هر چه قسمت از طرف خدا باشد، همان می شود. مغول دختر پیش دوید و پای پدر را در آغوش گرفت و شروع به گریه کرد و از طالع ناکامش نالید و از ارب بچه و جوانمردی او گفت که چگونه او را تا این جا همراهی کرده و آورده است.

مغول شاه، دخترش را در آغوش گرفت و دلداری داد و گفت هرکه را دوست داری و می خواهی بگو که دستت را بدستش بدهم. مغول دختر از شرم چیزی نگفت و شاه خود فهمید. شاه همان شب مغول دختر را به نکاح ارب بچه در آورد و پنج من طلای سرخ همرای تحفه های زیاد ارب بچه و مغول دختر را عروس و داماد کرد. از آن جایی که مغول شاه وارث مردانه نداشت ارب بچه را جانشین خود انتخاب کرد. آن دو سال های سال با خوبی و خوشی زندگی کردند.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹ ساعت ۰:۴ توسط شریعتی – سحر

3,333بازدید

۱۵ دیدگاه »

  1. سلام عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۷:۳۱ ق.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۷:۳۱

    سلام خدمت دست اندرکاران وبازدید کننده گان این وبسایت زیبا(جاغوری۱)

    داستان مغول دخترو ارب بچه رابسیارقشنگ نوشته بودی بسیارقشنگ وجالب بود اما ناگفته نماند که خیلی طولانی هم بود به هرصورت الی نصف آن را مطالعه کردم بسیارخوشم امد واقعآ دست تان درد نکند

    به هرصورت موفقیت های بیشتربرای فرد فرد تان آرزودارم

  2. سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۹:۲۳

    سلام خدمت آقای شریعتی-سحر
    واقعآداستات خیلی خوب و زیبا است
    امید است که این قسم داستان های هزاره گی و افسانه های هزارگی ورسوم هزاره گی و آداب وزندگی هزاره گی وتاریخ هزاره ها و در باره مورخان و نوسسینده ها هزاره و معلومات عمومی در باره هزاره ها را پخش کنید
    تشکر از همه دست اند کاران وبلاک جاغوری ۱
    محمد جاوید بوستانی از جاغوری علم پرور

  3. محمد جاوید بوستانی عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۹:۳۵ ق.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۹:۳۵

    سلام
    هوشیار باشید:
    حامد کرزی شام دوشنبه سوم عقرب سال جاری، فضل احمد معنوی رییس کمسیون انتخاب وبعضی کارمندان این اداره را احضار نموده وبه آنان گفته است که او حضور ۱۱ نماینده ی قوم هزاره از ولایت غزنی را که درانتخابات امسال به پارلمان راه یافته اند، به هیچ وجه قابل قبول نمیداند. کرزی به کمیسیون انتخابات دستور داده است تا کوشش کنند، نماینده های قوم پشتون را یا به شکل انتصابی به پارلمان بفرستند ویاهم باید انتخاب در غزنی ملغی اعلان گردد.

  4. مردم هزاره هوشیار باشد عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۹:۳۵ ق.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۹:۳۵

    غزنی: تاوان عقب مانده گی قبیله را باید هزاره ها بپردازد
    ولایت غزنی در پارلمان کشور ۱۱ نفر سهم دارد وامسال این یازده تن همه مربوط به قوم هزاره اند. هزاره ها هشتاد فیصد نفوس ولایت غزنی را تشکیل میدهند اما بنا به فرهنگ فاشیزم قبیلوی همیشه درحاشیه رانده شده اند. امسال درانتخابات پارلمانی صدها حوزه ی رای دهی از طرف کمیسیون انتخابات منحل شد و ورقه های رای هم به اندازه ی کافی فرستاده نشد. درولایت غزنی، رای گیری درمناطق پشتون نشین به خاطر تهدیدات طالبان یاهم انتخابات برگزار نشد ویاهم شرکت مردم درانتخابات خیلی کم رنگ بود. درولسوالی گیرو ولایت غزنی که کاملا پشتون نشین است فقط هشت نفر درانتخابات پارلمانی امسال رای داده اند. اما درمقابل در ولسوالی های هزاره نشین غزنی که ازنگاه امنیتی هیچ مشکلی وجود نداشت، دربسیاری از حوزه های رای گیری، دراولین ساعات شروع انتخابات ورقه های رای تمام شد طوریکه درولسوالی مالستان ۵۶۰۰ نفر از رای دادن محروم شدند. درولسوالی جاغوری چهارده هزار نفر به خاطر نبود ورقه رای دهی نتوانستند رای دهند ودر ولسوالی های ناهور، سرآب و خواجه عمری هم نزدیک به هفت هزار نفر از رای دادن باز ماندند. در ولسوالی قره باغ که نزدیک به شصت درصد نفوسش هزاره می باشد نیز انتخابات برگزار نشد ومردم درحوزه های رای دهی ازپیش تعیین شده تا ساعت چهار عصر منتظر ماندند.
    ازسوی دیگر نظر به تهدید های امنیتی ، در مرکز ولایت غزنی نیز هزاره ها نتوانستند درانتخابات شرکت کنند. حالا کرزی میخواهد هزاره های غزنی را که به قیمت خون شان با وجود تهدید های امنیتی درانتخابات شرکت نموده وبه نماینده های دلخواه شان رای داده اند را قربانی دموکراسی ستیزی و وحشی گری قبیله اش نماید.
    تاکنون یک نامزد انتخابات از مردم هزاره به شمول چندین تن از مردم عادی توسط تروریستان طالب در جریان انتخابات کشته شده اند. طالبان برخی از مسیرهای عبور و مرور و راه ها را بر مردم هزاره بسته و ضمن اخاذی، امنیت جانی آنان را با مشکل جدی مواجه کرده اند.
    به نظر می رسد تاوان عقب مانده گی قبیله و حامیان طالبان را اکنون باید مردم هزاره بپردازند که در ده سال اخیر نشان داده اند در پروسه های دموکراتیک پیشتاز می باشند.

  5. علی عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۰ ق.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۱:۰

    خیلی عالی نوشته ای شریعتی عزیز مرا به یاد دوران کودکی ام انداختی یادش بخیر مادرم در شب های طولانی زمستان از این قصه شروع میکرد تا تمام نمی کرد نمی گذاشتمش بچه ها و دخترون آغیل حتی جمع می شد. قصه لجمان بی پدر.ارب بچه. منده بوزل.دیونه خاتو .وووووووووو حالا که رادیو و تلویزون مد همه چیز فراموش شده

  6. هزاره عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۱ ق.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۱:۵۱

    بسیار عالی است این داستان
    تشکر از داستان زیبای بامزو تان

  7. علی حکمت عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۴ ق.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۱:۵۴

    قلمت توانا باد و عمرت عمر نوح

    ارب بچه د سر پل

    مغول دختر د سیل گل

    میان قمری و بلبل

    بیا نازوک مغول مه

    بیا خرمون گل مه

    کامیاب باشی سحر

  8. رضا از کابل عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۷ ب.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۲:۷

    کوشش کنید که رنگ نوشته تان را زیاد قومی نکنید بجای کلمه هزاره و پشتون خوب بود که ساحات امن و نام ولسوالی را ذکر میکردی برادر این نوشته شما بجای که به فایده ما تمام شود صد در صد به نقص خود ما تمام میشود کوشش کنید که عاقلانه صحبت کنید و فکر کنید.

  9. رزی عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۱:۳۰ ب.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۳:۳۰

    منبع: کابل پرس
    خبرنگار کابل پرس در کابل که نمیخواهد نامش فاش شود، میگوید؛ حامد کرزی شام دوشنبه سوم عقرب سال جاری، فضل احمد معنوی رییس کمسیون انتخاب وبعضی کارمندان این اداره را احضار نموده وبه آنان گفته است که او حضور ۱۱ نماینده ی قوم هزاره از ولایت غزنی را که درانتخابات امسال به پارلمان راه یافته اند، به هیچ وجه قابل قبول نمیداند. کرزی به کمیسیون انتخابات دستور داده است تا کوشش کنند، نماینده های قوم پشتون را یا به شکل انتصابی به پارلمان بفرستند ویاهم باید انتخاب در غزنی ملغی اعلان گردد.

  10. رزی عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۱:۳۱ ب.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۳:۳۱

    ولایت غزنی در پارلمان کشور ۱۱ نفر سهم دارد وامسال این یازده تن همه مربوط به قوم هزاره اند. هزاره ها هشتاد فیصد نفوس ولایت غزنی را تشکیل میدهند اما بنا به فرهنگ فاشیزم قبیلوی همیشه درحاشیه رانده شده اند. امسال درانتخابات پارلمانی صدها حوزه ی رای دهی از طرف کمیسیون انتخابات منحل شد و ورقه های رای هم به اندازه ی کافی فرستاده نشد. درولایت غزنی، رای گیری درمناطق پشتون نشین به خاطر تهدیدات طالبان یاهم انتخابات برگزار نشد ویاهم شرکت مردم درانتخابات خیلی کم رنگ بود. درولسوالی گیرو ولایت غزنی که کاملا پشتون نشین است فقط هشت نفر درانتخابات پارلمانی امسال رای داده اند. اما درمقابل در ولسوالی های هزاره نشین غزنی که ازنگاه امنیتی هیچ مشکلی وجود نداشت، دربسیاری از حوزه های رای گیری، دراولین ساعات شروع انتخابات ورقه های رای تمام شد طوریکه درولسوالی مالستان ۵۶۰۰ نفر از رای دادن محروم شدند. درولسوالی جاغوری چهارده هزار نفر به خاطر نبود ورقه رای دهی نتوانستند رای دهند ودر ولسوالی های ناهور، سرآب و خواجه عمری هم نزدیک به هفت هزار نفر از رای دادن باز ماندند. در ولسوالی قره باغ که نزدیک به شصت درصد نفوسش هزاره می باشد نیز انتخابات برگزار نشد ومردم درحوزه های رای دهی ازپیش تعیین شده تا ساعت چهار عصر منتظر ماندند.

  11. رزی عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۱:۳۳ ب.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۳:۳۳

    ازسوی دیگر نظر به تهدید های امنیتی ، در مرکز ولایت غزنی نیز هزاره ها نتوانستند درانتخابات شرکت کنند. حالا کرزی میخواهد هزاره های غزنی را که به قیمت خون شان با وجود تهدید های امنیتی درانتخابات شرکت نموده وبه نماینده های دلخواه شان رای داده اند را قربانی دموکراسی ستیزی و وحشی گری قبیله اش نماید.

    تاکنون یک نامزد انتخابات از مردم هزاره به شمول چندین تن از مردم عادی توسط تروریستان طالب در جریان انتخابات کشته شده اند. طالبان برخی از مسیرهای عبور و مرور و راه ها را بر مردم هزاره بسته و ضمن اخاذی، امنیت جانی آنان را با مشکل جدی مواجه کرده اند.

    به نظر می رسد تاوان عقب مانده گی قبیله و حامیان طالبان را اکنون باید مردم هزاره بپردازند که در ده سال اخیر نشان داده اند در پروسه های دموکراتیک پیشتاز می باشند.

  12. ناروی عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۲:۰۱ ب.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۴:۱

    اقای سحر برار سلام . افسانه شما آدم را بیاد شبهای ( شو شنی ها ) گذشته میبرد زنده باشی عزیز . راستی قومای گل در مورد طیاره ذاکر حسین که این روز ها سران قبیله را (هوش پرک ) نموده با زبان پشتو اگر بلدیت دارید دراین جا بخوانید و قضاوت نماید . http://www.tolafghan.com/posts/20208

  13. علیجان سعیدی عقرب ۴, ۱۳۸۹ در ۶:۰۳ ب.ظ -

    سه شنبه ۴ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۳

    سلام شریعتی عزیز خسته نباشی تشکر از تلاشت در شناخت فلکور وفرهنگ عامیانه واسطوره ای هزاره جات . آنچه در باره داستان ارب بچه ومغول دختر در هزاره جات افغانستان و تربت جام ایران نوشته اید به نظر می رسد که هر دو به یک اصل برسد از آنجا که سالهای زیاد است که هزاره ها در خراسان از جمله در تربت جام زندگی می کنند ، آنچه که از داستان ارب بچه ومغول دختر در آن دیار نقل می شود توسط خود هزاره ها بعد از خروج از هزاره جات وسکنی گزیدن در آن سامان نضج گرفته باشد . پس ریشه هر دو روایت در خود هزاره ها است نه تربتی های بومی.

  14. بچه جاغوری نطر داده در افغان پپر عقرب ۵, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۰ ب.ظ -

    چهارشنبه ۵ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۲:۱۰

    سلام
    بدون شک امریکایی ها وانگلیس ها هیچ زمان دوست شده نه می تواند برای ملت افغانستان و آنها منافع خود را سیل می کند و هچ زمانی پای امریکا وانگلیس داخیل یک کشور شود برای اون کشور خوش بختی را نه می آورد و در هر کشوری که امریکا وانگلیس باشد بدبختی ونفاق قومی لسانی ومزهبی را ببار می آورد
    واین هدف آنها است تا از این طریق خودرا جستجو کند
    باید همه افغانها دست دردست یگدیگرداده همه قوم ها ازبک .پشتون .هزاره .تاجیک .ایماق.نورستانیو …..باهم متحید و یک پارچه شویم تا کشور خود را از چنگال خارجی های انگریز و پاکستان و…. خارج کنیم
    به امید افغانستان یک پارچه اتحاد همبستکی بدون القایده وخارجی های متجاوزو طالبان
    جاغوری

  15. حامد لعل جوزا ۲۶, ۱۳۹۴ در ۸:۰۱ ق.ظ -

    پسر عموهای عزیزم انقدر خود را به قوم فاشیست پشتون نچسبانید انها شما را ادم حساب نمیکنند ولی شما مدام دم از اتحاد بین اقوام واینده ی کشوری که حتی نامش ربطی به شما ندارد و جعلی است میزنید