مقاله ۱۲ : توضیح طوایف تاریخی هزاره – بخش دوم – نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مدبریت ۴:۰۸ ب.ظ ۱

  نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مقاله ۱۲ : توضیح طوایف تاریخی هزاره – بخش دوم

۵- پشین

نام پشین در اوستا (زامیاد یشت= کیان یشت بند۷۱) «کَوپیشینهPishina.  Kava» (کی پشین) ذکر شده است.[۱] 

صاحبان فرهنگ لغت، پشین یا کی پشین را  پسر سوم کیقباد[۲] و برادر خُرد کیکاوس نوشته اند. پشین پدر اروند[۳] است و اروند پدر لهراسب کیانی و لهراسب پدرگشتاسب است.[۴]

دهخدا اشعار فردوسی را که از چهار پسر کیقباد بنام «کاوس» و «آرش» و «پشین» و «ارمین» نام برده چنین شاهد آورده است.

پسر بود مر او را خردمند چار/ که بودند ازو در جهان یادگار

نخستین چه کاوُس باآفرین/ کَی آرش دوم بُد، سوم کی پشین

چهارم کی ارمین، کجا (که) بود نام/ سپردند گیتی به آرام و کام[۵]

پشین بود از تخمة کیقباد/ خردمند شاهی دلش پر ز داد

بُد اروند از گوهر کی پشین/ که خواندی پدر بر پشین آفرین. فردوسی.[۶]

یاقوت حموی و اصطخری و نیز جوزجانی در «حدودالعالم» از «پشین» در غرجستان یاد کرده اند.

« در کتب تاریخ و جغرافیا، به صورت مختلف اسم هایی از شهرهای غرجستان ضبط گردیده است. که از آن جمله «افشین» «شورمین» و «بندر» مشهور تر بوده است. افشین را به نامهای «بشین» «پشین» و «نشین» نیز ضبط کرده اند. اکنون نیز محلی در حوالی غرب دایزنگی بنام «پشین» موجود است و میتوان گفت که «افشین» معرب اپشین- پشین است.»[۷]

امروزه قومی در حدود شش هزار خانوار بنام «پَشی» در پنج منطقه، در ولسوالی مالستان و جاغوری (بخشی از هجیرستان تاریخی) زندگی می کنند. مردم پشی به دلیری مشهور اند و سالخوردگانِ آنان می گویند که پدران شان در گذشته پادشاه بوده اند.[۸]

۶- رامی

رام از rama   و raman  اَوِستایی، بمعنی صلح و سازش و آسایش است و بدین معنی در اوستا بارها آمده (یسنا ۲۹ بند ۱۰ و جز آن) و گاهی در اوستا به ایزد، رام گفته شده  است. (یسنا ۱ بند ۳) و رام به هندی نام خدای بزرگ است. [۹] و رام یا درة رام نام ناحیه ای در هند بوده است.[۱۰]

رام در اوستا یکی از نام های خداوند است و یک سورة اَوستا بنام رام یشت موسوم است.  احتمالا رام با واژة «آرام» که یک واژة سریانی وبین النهرینی است از یک ریشه است.

در گویش هزارگی نون را در آخیر کلمه تلفظ نمیکنند. مثلا زرین و نمکین و رامین و پشین را زری و نمکی و رامی و پشی میگویند. بنا بر این به احتمال نزدیک به یقین قوم «رامی» با «کی ارمین» و با «رامین» شاهنامه ارتباط دارد، چنانکه قوم «پشی» با «پشین» اوستایی و با «کی پشین» شاهنامه ارتباط دارد.

قوم رامی در حصة دوم بهسود زندگی میکند و اقوام دهقان و دهمرده و هشت درخت و… از زیر مجموعة قوم رامی میباشند. هزاره های مسعودی در جلال آباد نیز از تبار جمبُد و رامی اند.

به نظر میرسد که: نام «هزاره» در کشمیر و بنای کشمیر به دست کیکاوس کَیانی و نام «درة رام» در هند، با نام «کَیان» و با نام «رامین» در اَوستا و شاهنامه بی ارتباط نخواهند بود.  

۷- بَرمَک

خاندان برمک در بلخ یکی از خاندان مقتدر و سرشناس بود که ریاست و سرپرستی آتشکده مهم زردشتیان بنام معبد «نوبهار» را به عهده داشتند. به قول ابن فقیه: «تا روزگار عثمان بن عفان که خراسان فتح شد، پرده‏دارى «نوبهار» از آن برمک پدر برمک پدر خالد بود. او را با گروگانها نزدیک عثمان فرستادند.[۱۱] برمک وارد مدینه شد و خواهان اسلام گشت و مسلمان شد و عبدالله نامیده شد. سپس پیش فرزندان خود باز آمد و مقام برمکى به دست برخى از فرزندانش افتاد.»[۱۲]

برمک بن فیروز یکی از اجداد برامکه است. وی کسی بوده که پیش از اسلام در دربار ساسانیان در بغداد وزارت داشته است. بلعمی در مورد وزارت «برمک بن فیروز» در دربار شیرویه ساسانی که پس از خسرو پرویز بر تخت نشست، نوشته است: « [شیرویه] سپاه را گِرد کرد… و برمک بن فیروز را که جد برامکه بود، وزیر کرد.»[۱۳]

ابن فقیه همدانی در مورد برمکیان خراسانی که در دربار بنی عباس وزارت داشتند، چنین آورده است: « مردم خراسان راست بخشندگانى از همگان برتر و بزرگانى بر قله بزرگیها رسیده که کس پا بپای شان رفتن نتواند. و بدان قله‏ها رسیدن نیارد. از اینانند برمکیان . که ما یک تن نشناسیم که تا به پایه آنان به سلطان (هارون رشید)  نزدیک شده باشد، و به اندازه آنان دل و دست بخشندگى باز هشته باشد، و به کردار خوب دست یازیده باشد، و در حفظ و سرپرستى بیت المال، در  خزانه‏هاى خلفا، چون ایشان باشد.» [۱۴]

در دوران وزارت برمکیان نهضت ترجمه کتب عجمی به عربی و نهضت دیوان سازی برای حکومت و نیز نهضت دارالایتام سازی برای یتیمان مسلمان صورت گرفت. [۱۵] 

ابن خلدون می گوید: «برمکیان از زیبایى‏هاى این جهان بودند، و دولت شان از بزرگترین دولت‏ها. ایشان نکته محاسن ملت اسلام، و عنوان دولت آن بودند.»[۱۶] آنها کلیه مناصب و درجات دولتى و امور دیوانى و کشورى را بدست اعضاى خاندان و پرورش یافتگان خود سپردند و همه مشاغل را از وزارت و دبیرى گرفته تا فرماندهى سپاه و حاجبى و کلیه امور مربوط، بشمشیر و قلم خود قبضه کردند و دیگران را کنار زدند، چنانکه میگویند از فرزندان یحیى بن خالد بیست و پنج تن در درگاه رشید ریاست داشتند و مناصب کشورى و لشکرى را اداره می کردند. زیرا یحیى پدر آن خاندان مکانتى رفیع داشت، کفالت هارون، هم در زمان ولایت عهد و هم در زمان خلافت، بر عهده او بود تا هارون در کنف رعایت او جوان شد و در سایه حضانت و پرورش وى بمرحله رشد و کمال رسید و او بطور طبیعى بر همه امور خلافت تسلط یافت و هارون او را پدر خطاب میکرد.»[۱۷] «موسى(برادرهرون رشید) یحیى بن برمک را گرفت و زندانى کرد و چندین بار مى‏خواست او را بکشد. بعضى از بزرگان مرا حدیث کرد که یحیى بن خالد گفت: موسى مرا بسبب رشید و پرورش دادن من او را و ارتباط من با او زندانى کرد چه رشید نوزادى بود که بما سپرده شد و از پستان زنان ما شیر خورد ودر دامن ما تربیت شد.[۱۸]

ابن  قتیبه دینورى (۲۷۶ ق)  می نویسد: « عمرو بن بحر جاحظ از سهل بن هارون چنین روایت مى‏کند، به خدا سوگند اگر سخنى مسجع و منظوم وجود داشته باشد، مرهون یحیى بن خالد بن برمک و جعفر بن یحیى مى‏باشد، و اگر سخنى را بتوان به صورت دُرّ و گوهر تصور کرد، سخن آن دو است… من دوران آنان و افراد متکلم را درک کردم، آنان بر این باورند که بلاغت در دوران خاندان‏ برمک به کمال خود رسید، خاندان برمکى از نمونه خاندانى بودند که نمک دوران و شیرینى گفتار، به شمار مى‏رفتند، اگر دنیا به دوران کم و کوتاه آنان بر خود ببالد سزاوار است.»[۱۹]

مقدِسی شامی جغرافی دان معروف عرب (قرن چهارم هجری) در «احسن التقاسیم»  از مکانی در نیمروز بنام «بربک» یاد کرده که مترجم آن را برمک ترجمه کرده است. [۲۰] و یعقوب لیث صفاری که متولد شهرک «قرنین» در نیمروز می باشد، خود را  از تبار برمک می داند.[۲۱]

بقایای قوم برمک هم اکنون در حصة دوم بهسود ( شامل: سرخ آباد،آجم، سَیدُوم، قوم دهقان، برمک. تگاو برمک و دهن برمک) در ولایت میدان موجودند.

 قوم برمک از زیر مجموعه قوم دهقان به حساب آمده و در مرکز آن واقع است. گفته میشود که مجموع قوم دهقان در حدود ۱۴۰۰ خانوار  شامل هفت طایفه بوده و هفت قریه را در اختیار دارند. پی. جی. میتلند رئیس کمیسیون سرحد افغان انگلیس در سال۱۸۷۸م قوم دهقان در بهسود را تعداد۳۰۰ خانوار نوشته است.[۲۲] در مکانی بنام پشت بوم در منطقة قوم دهقان خرابة قلعة قدیمی موجود است که مربوط به این قوم میباشد. تا کنون قوم دهقان، خود را بزرگ زاده می گویند و گفته میشود قبر بابه دهقان در جلال آباد است.

به احتمال زیاد قوم دهقان کنونی در بهسود از بقایای همان دهقان های تاریخی اند که پیش از اسلام در خراسان تاریخی (افغانستان) به نام «دهقانها» (= دهگانها = خوانین وزمین داران بزرگ و فرمانداران وحکمرانان محلی) حکومت می کردند. وجود قومی به نام برمک که نام ونشان آنان در تاریخ روشن است در مرکز قوم دهقان، این گفته را تایید می کند . دهقان های تاریخی خراسان آنانی هستند که در حین ورود اسلام، در مرو و غور وغرجستان و بامیان و در دیگر مناطق خراسان حاکم بودند. امام علی (ع) در زمان خلافت خود (سال ۳۶ هجری) به آنان نامه نوشت.[۲۳]

۸- بِرکَه

بِرکَه در کتب لغت به دو معنی آمده است: در فرهنگ منتهی الارب برکه را به معنی گوسپند دوشیدنی، ودراقرب الموارد به معنی جائی دانسته که در
آن آب ایستاده باشد.
[۲۴]

قوم «برکه» بنام « دی برکه» هم اکنون درغرب ولسوالی جاغوری و در حصة ۲ بهسود متصل به سنگ شانده، بنام «برکه» موجود است. احتمال دارد که برکه در اصل «بِیری کََی» بوده باشد که با کی بیری و کی بیارش کیانی در اوستا و شاهنامه پیوند داشته باشد. بیری که در اوستا بنام «کی بیارش» یاد شده وزیر کیخسرو بوده است. هم اکنون قریه ای است بنام «قریة کیان» در مرکز منطقة بیری در ولسوالی گیزاو، درجنوب ورزگان، و بازار بیری در سر گردنة کیان واقع است.

۹- نِیکا

صاحب فرهنگ نفیسی نیکا را به معنی خوب و خوش و زیبا و ظریف نوشته است.

 و لغتنامه دهخدا نیکا را به معنی کسی از بزرگان یکی از دو جانب دانسته که عروس و داماد را دست به دست هم دهد.

مولانا هم نیکا را به همین معنی ذکر کرده است.

آن شب گردک نه نیکا دست او    خوش امانت دادش اندر دست تو. 

امروزه هزاره ها کلمة «نیکا» را به همین معنی که دهخدا ومولانا بکار برده، بکار می برند و در محاورات روزمرة خود عباراتی نظیر: «به نیکه ات رحمت. از نیکه ات بپرس . نیکه ات هم نمی تواند چنین کاری کند و…» را زیاد استفاده می کنند.

قوم « نیکه» اکنون در ولسوالی وَرَس بامیان در منطقه های «تخت» و «سفیدغَو» و «سراب» و «پنجاب»  به نام نیکه ها و در شیبر (ولایت بامیان) و در ولسوالی لعل و سرجنگل و نوجوی و زرد سنگ کرمان (ولایت غور). زندگی میکنند.

هم چنین قوم «نیک پای» (نیکا پای= شاخه نیکا) در شیخعلی در دره غوربند ولایت پروان و درگیزاب و تمران و… احتمالا شاخه ای از همان نیکای تاریخی باشند.  و نیز قوم « نیک روز» در ورازگان خاص نیز احتمال دارد با نیکای تاریخی مربوط باشند.[۲۵] 

۱۰- جم بُد

چنانچه قبلا ذکر شد «جم» را در فرهنگ منتهی الارب ودر اقرب الموارد «بسیار» و«بسیار از هر چیز» معنی کرده اند. «بُد» در اوستا، پَئیتی paiti یا پَتی pati  بمعنی مولی و صاحب است. در پهلوی پَت pat ‚ در فارسی بَد (اصلا بفتح باء ولی امروز بضم تلفظ کنند). مانند: آتَربُد. آذربُد. (کتاب التاج جاحظ ص۱۷۳). سپهبُد (رئیس سپاه). مان بُد (رئیس خانواده). هزاربُد. (ریس هزار نفر) موبُد. هیربُد. (رئیس آتشکده) [۲۶]

جم بُد در نامه برازنده یاد شده، شاید به معنی قومِ بزرگ وسر کرده باشد. نگارنده به این باور است که واژگان «جم» و« دی» و«بای» به یک معنی میباشند، که به معنی قوم وگروه وطایفه و به معنی زیادی وانبوه مردم و چیز دیگر می باشند. در گویش هزاره ها ۱-  دی به معنی طایفه به کار می رود مانند: دیزنگی، دیکندی، دیمیرداد. و… ۲- دی به معنی انبوه و زیادی استعمال می شود. مانند: دیِ خاشه[۲۷] (انبار هیزم) و دیِ علف (انبار علف)  و دیِ گندم (انبار گندم)  و… ۳- بای به معنی گروه استعمال میشود مانند: دوبای شدن ودو گروه شدن در وقت جنگ و دشمنی و یا در حین بازی و مسابقه.

قوم «جم بُد» هم اکنون در بهسود در کنار قوم شادی[۲۸] و بهبود[۲۹] در منطقة «موشک» و «پای کوتل» و در دی میرداد ساکن هستند. قوم جمبُد وبهبود از زیر مجموعة طایفة نوروز می باشند.[۳۰]  

۱۱- زار

زار بمعنی مکان روئیدن باشد. مانند چمن زار، و بمعنی انبوهی و بسیاری هم آمده است.

مرغان چمن نعره زنان دیدم و گریان    زین غنچه که از طرف چمن زار برآمد.  سعدی.[۳۱]

«زار» که به معنی انبوه و بسیار است، با معنی «جم» و «دی» و «بای» که ذکر شد هم خوانی دارد. از وجود قوم زار در هزارستان تا کنون اطلاعی ندارم.

۱۲- باکا

قوم باکا (= جَم باکا) در سراسر کشور پراکنده هستند. احتمالا سرزمین نخستین قوم باکه در قندهار بوده است.

قوم باکه امروزه بنام « جم بوغا» (= جم باغه) ، در آهنگران و والیشان در دی میرداد بهسود

و بنام « بَکِی» و «تای بُوغه» (= دای باغه= دای باکه) در دی چوپان ورازگان و بنام «بای بوقه» (= بای باکه) درسه پای دایزنگی، و بنام« بُوکه» و«بی بوغه» در منطقة «کَیُو» (= کیان) در گیزاب و تمران و ناوه میش وبنام «بَی بَغه» و «یَسوم بَغه» در تاش بولاق قلعة نو بادغیس (درکنار طوایف مامکه، کاکه، کُندیلان، بروتی، بَی گوجی، بُوبک، بَی غور، دایزنگیو…) موجود می باشد.[۳۲]   

۱۳- کبک

قوم کبک در منطقة «سفیدغَو» ورس در حدود یکصد خانوار موجود است، که به نام «کَوکُو» (کبکان) یاد میشوند.

۱۴- راموز وند

این نام از دو کلمة ( راموز+ وند) ترکیب شده است. راموز به معنی دریا، کشتیبان و ناخدا است.[۳۳] وند (پسوند) چون در آخر کلمات درآید به معنی «مند» باشد. چون: پولادوند، خداوند، خردوند.[۳۴] بنا بر این «راموز وند» را اگر به معنی قوم دریا سالار و یا قوم کشتیبان معنی کنیم خطا نخواهد بود.

قوم راموز هم اکنون بنام « راموز» و «راموزان» در حصة دوم بهسود نزدیک قوم دهقان، در منطقة کلان ده ودر امتداد رود هیرمند درنزدیک سرخ آباد (نزدیک قوم دهمَرده) زندگی میکنند.[۳۵]

حسین نایل می نویسد: «تگاب راموز در شمال غرب راقول در کنار دریای هیرمند واقع است… کوتل ملا یعقوب در غرب تگاب راموز موقعیت یافته است. …از سرِ بُلاغ (چشمه) و قرقتک و راقول و دیوال قول و تگاب راموز, مناطق پر نفوس و پر اهمیت بهسود که بگذریم, باد آسیاب, سرخ آباد, کوه بیرون, منگسک, بند شوی و منطقه قوم دهقان از مواضع و قریه های مهم ومشهور بهسود شمرده می شوند.»[۳۶]

۱۵- دَوله

برهان و آنندراج ، دوله را به معنی دایره و گردباد (دیو باد) نوشته اند. 

فرهنگ جهان گیری و نفیسی دوله را «پیاله و پیمانه شراب، پُشتهِ بلند» معنی کرده است.

هر که بر این ره نرود دره و دولهست رَهَش    من که بر این شاهرهم برره هموارم از او. مولوی[۳۷]

قوم دوله اکنون در اَقزرات وتربولاک دیزنگی ودر دهان سقاوه در دره لعل ولایت غور موجود اند.[۳۸]

۱۶-  نریم

در تاریخ کیانیان وصفّاریان وغوریان از نریم ونیرم و سام نریمان بطور مکرر نام برده شده، که حاکی از پیوستگی تاریخ و زبان و قومیت اینان می باشد.

 ۱-  برهان قاطع و آنندراج: نریم، نیرم، نریمان را نام پدر سام و جد رستم  نوشته اند.

۲- نریمان در اوستا: نئیره منه (Naire-manah. ) و مرکب از دو جزو «نئیره»  به معنی نر و «منه» از ریشه من ( اندیشیدن) است. جمعا به معنی نرمنش، مردسرشت و به تعبیر دیگر دلیر و پهلوان است. این کلمه در اوستا صفت گرشاسپ جهان پهلوان است، ولی به تدریج به صورت نریمان ونیرم درآمده اسم خاص (علم) گردید. [۳۹]  و گرشاسب به اسم خاندانش سام گرشاسب خوانده شد. (فروردین یشت بندهای ۶۱ و ۱۳۶) و اکنون او را سام گرشاسب نریمان یا سام نریمان گوئیم.[۴۰]

در شاهنامه فردوسی نیز سام را از تبار نریمان دانسته و گفته است:

بدو گفت من پور سام سوار /  ز تخم نریم از جهان یادگار.

ز ما باد بر سام نیرم درود / خداوند شمشیر و کوپال و خود.

تو پور گَو پیلتن رستمی/  زدستان سامی و از نیرمی.

در بحث غورستان یا مُلک سام گفته خواهد شد که سرزمین غور و غورستان (= هزارستان)، درکتب تاریخ ، بنام مُلک سام نیز یاد شده است که در عهد باستان در تحت فرمان رستم بوده است.

دادو

گفتنی است که در نامه برازنده یکی از واژگان کهن پارسی که به کار رفته بود واژه «دادو» بود. شعرا و فرهنگهای لغت ، واژگان «دادو» و «دادا» را استعمال کرده اند.

بیرون بر از این طفلی ما را، بِرهان/ ای جان از منت هر دادو وز غصة هر دادا. (مولوی)

دادو مطلق غلام و بویژه پیرغلامی را گویند که از کوچکی در خدمت کسی باشد.[۴۱] برازنده دشمن خود را «ترک دادو نسب» گفته بود، منظور از دادو نسب، سلطان محمود غزنوی بوده است. در منابع تاریخی نیز سلطان محمود غزنوی را برده زاده ترک نوشته اند. [۴۲]

واژة «دادو» به معنی آدم بی ریشه و غلام، یک واژة بسیار کهن پارسی دری میباشد. این کلمه را امروزه هزاره ها به صورت «دادو» و «دادَی» و «تاتَی» تلفظ میکنند. دادَی و تاتَی، همان تاتا و دادا است، که مثل کاکا و لالا، «کاکَی» و «لالَی» گفته میشوند. بیشتر کلماتی که امروزه با «دال» تلفظ میشوند، در کتاب اَوِستا با «تا» خوانده میشده اند. تمام واژگانی چون: برادر، مادر، پدر، باد،آزاد و نیز کلمة پاد که معمولا پیشوند کلمه شاه می آید و… در اوستا به صورت «بَراتَر Bratar » «ماتَرْ Matar » «پِیتَر» «وٰاتَ Vata» «آزات» و «پات» مکتوب میباشند.[۴۳]

تلفظ کلماتی مانند «تاتا» به جای دادا، «پاتشاه» به جای پادشاه، «آزاتی» به جای ازادی، گنبذ به جای گنبد و کبک ذری به جای کبک دری و… در گویش هزارگی، جای تأمل بسیار دارد و جا دارد که محققان زبانشناس ، درین باره تحقیق علمی انجام دهند.

آریانپور بامیانی دوضرب المثل باقی مانده در بین هزاره ها از دورة غزنویان را چنین ضبط کرده است: ۱- «وُدِه که خُوجه خواجه شد آریُو اَزرَه شد. خانِمُو پیش از بخش تالَه شد» یعنی وقتی که «غلام» وغلام زادگان ترک و تاجیک «پیشوا وپادشاه شدند «آریان» ها «هزاره» شدند. وخانه های ما پیش از تقسیم تاراج گردیدند. ۲- «هَی هَی دادوزیده پاتشاه شده، شاوُو نان دَه گدایی نَمِیَفَه» یعنی های های چه میشود کرد، غلام زاده ها وکنیز زاییده ها پادشاه شده، اما شاهان (هزارگان) نان به گدایی هم نمی یابند. آریانپور اضافه میکند که غلام ترکی را «دادو» و غلام تاجیک را «خُوجَه» یا «خُوجَی» می خوانده اند.[۴۴]

 

[۱] به پورداود، یشت ها، ج۲ ص۳۴۶، و حاشیه برهان چ معین رجوع شود.

[۲] کیقباد نام اولین پادشاه از سلسله کیان است. (ناظم الاطباء). (دهخدا، کیقباد)

[۳] اروند در اوستا ائورونت Aurvant. بمعنی تند و تیز و چالاک وتوانا و دلیر و پهلوان است (پورداود، یشتها، ج ۱ ص ۲۲۴ و ج ۲ ص ۳۲۷(.

[۴] (فرهنگ سروری) (فرهنگ نفیسی)(فرهنگ رشیدی) / نک: لغتنامه دهخدا، ذیل بشین و کی بشین.

[۵] شاهنامه، ج۱، ص۸۷، چ تهران

[۶] لغتنامه دهخدا، بشین، و کی پشین. به یشتها تالیف پورداود ج ۲ صص ۲۲۴ – ۲۲۶ رجوع شود.

[۷] حسین نائل، به نقل از مقالة پروفسور شارستانی، ساختار طبیعی، ص۴۶

[۸] توضیح دشت پشین یا پیشانسه در ناور را که در اوستا از آن یاد شده و خوابگاه موقت گرشاسپ زابلستانی دانسته شده است، در زندگینامه گرشاسپ در این تألیف بخوانید.

[۹] خلف تبریزی، فرهنگ برهان، (دهخدا)

[۱۰] دهخدا، رام. از تعلیقات دیوان عنصری چ دبیرسیاقی.

[۱۱] متن عربی چنین است. «فسار إلى عثمان بن عفان مع دهاقین کانوا ضمنوا مالا فی البلد.» (ص ۶۱۸ چاپ عالم الکتب بیروت ) یعنی برمک همرای دهقانها (دهگانها، حاکمان، خوانین و زمین داران بزرگ بلخ) به نزد عثمان رفت. (ف. ک.)

[۱۲] ابن فقیه، البلدان/ ترجمه مسعود ، ص۱۷۱- ۱۷۲ چاپ ۱۳۴۹ش

[۱۳] تاریخ بلعمی،ص ۱۱۸۵/ چ بهار

[۱۴] البلدان/ ترجمه،متن، ص:۱۶۴

[۱۵] ر.ک. دایرت المعارف بزرگ اسلام، ذیل برمک

[۱۶] تاریخ‏ابن‏خلدون/ترجمه‏متن،ج‏۲،ص:۳۵۰

[۱۷] تاریخ‏ابن‏خلدون/ترجمه‏مقدمه،ج‏۱،ص۲۷

[۱۸] ابن واضح یعقوبی، تاریخ‏یعقوبى/ ترجمه،ج‏۲،ص:۴۰

[۱۹] ابن قتیبه دینوری، الإمامة والسیاسة، ج‏۲، ص۲۲۲، دارالاضواء بیروت،۱۴۱۰ ه. ترجمه سید ناصر طبا طبایى‏ص۳۹۲- ۳۹۳، ققنوس، ۱۳۸۰ش

[۲۰] نک: احسن التقاسیم، (عربی) ص ۳۰۶ / ترجمه احسن التقاسیم، جلد۲ ص ۴۴۶

[۲۱] به تاریخ سیستان ص ۲۲۰ رجوع شود.

[۲۲] هزاره و هزارستان، ترجمه اکرم گیزابی ص۵۲٫

[۲۳] درین مورد در بحث برازنده و نیز در بحث ورود اسلام شیعی در افغانستان توضیح نسبتا مفصل داده شده است. رجوع شود.

[۲۴] به لغت نامه دهخدا، ذیل برکه رجوع شود

[۲۵] به غرجستانی، هزاره وهزارستان صص۱۵۵تا۲۰۷) وبه لیست های موجود در( هزاره ها وهزارستان، صص۴۹ تا ۲۱۷ ) ، نوشته پی جی میتلند، ترجمه اکرم گیزابی رجوع شود

[۲۶] به لغت نامه دهخدا ، به «جم» و«بُد» رجوع شود.

[۲۷] خاشه: خس و خاشاک و ریزهای چوب و سرگین و امثال آن را گویند که بهم آمیخته باشد(برهان قاطع(

نه گویا زبان و نه جویا خرد ز هر خاشه ای خویشتن پرورد. فردوسی.

[۲۸] شادی شادمانی وخوشحالی است. شادی بی غم در این بازار نیست . مولوی

دریغا میر بونصرا دریغا / که بس شادی ندیدی از جوانی . ولیکن راد مردان جهان دار/ چو گل باشند کوته زندگانی. دقیقی بلخی.

[۲۹] بهبود، معنی ترکیبی آن به بودن است. (از آنندراج). بهتری. ترقی تدریجی. (فرهنگ فارسی معین) دهخدا.

[۳۰] به (غرجستانی، هزاره وهزارستان صص۱۵۵تا۲۰۷) وبه لیست های موجود در( هزاره ها وهزارستان، صص۴۹ تا ۲۱۷ ) ، نوشته پی جی میتلند، ترجمه اکرم گیزابی رجوع شود

[۳۱] برهان قاطع

[۳۲] به (غرجستانی، هزاره وهزارستان صص۱۵۵تا۲۰۷) و به لیست ص۲۴۰ هزاره وهزارستان پی. جی. میتلند، ترجمه اکرم گیزابی رجوع شود

[۳۳] دهخدا. راموز.

[۳۴] دهخدا. وند

[۳۵] رجوع شود به: هزاره وهزارستان اکرم گیزابی و به هزاره وهزارستان غرجستانی، صص۱۵۵تا۲۰۷)

[۳۶] حسین نایل ,”سرزمین و رجال هزارجات”ص۹۳

[۳۷] به لغت نامه دهخدا، واژة « دوله» رجوع شود.

[۳۸] به منظور تفصیل وجزءیات این اقوام به کتاب (هزاره وهزارستان صص۱۵۵تا۲۰۷) نوشته غرجستانی، وبه لیست های نام اقوام هزاره ، به ( هزاره ها وهزارستان، صص۴۹ تا ۲۱۷ ) ، نوشته پی جی میتلند، ترجمه اکرم گیزابی، وبه کتاب «مردم هزاره وخراسان بزرگ، لیست صص۱۲۷تا۱۳۷» نوشته تقی خاوری رجوع شود

[۳۹] (حاشیه برهان قاطع چ معین) (دهخدا)

[۴۰] رجوع به مزدیسنای دکتر معین صص۴۱۶ و ۴۱۸

[۴۱] فرهنگ برهان و جهانگیری. ر. ک. لغتنامه دهخدا، ذیل « دادو».

[۴۲] نک: دهخدا، ذیل عنوان غزنویان.

[۴۳] به فرهنگ واژه‌های اوستایی نوشتة احسان بهرامی، جلد ۲، ص۱۰۶۱-۱۱۱۷و جلد ۳ ص۱۳۱۲ ، به فروردین یشت فقره ۱۰۸ ، به وندیداد هاشم رضی، ص۱۲۵ و به پورداود. یشت‌ها، ج ۲، ص۱۳۵ رجوع شود.

[۴۴] ر.ک. «خراسانیان در قرون وُسطی» ص ۲۳۸

نوشته شده توسط فاضل کیانی
1,422بازدید

یک دیدگاه »

  1. هزاره میزان ۳, ۱۳۸۹ در ۶:۰۰ ق.ظ -

    شنبه ۳ مهر۱۳۸۹ ساعت: ۶:۰

    سلام دوست گرامی!
    مقاله هایتان خیلی خواندنی و زیباه.
    بنده از شوما خواهیشدارم کی اگر امکان داره همین مقاله های زیبا یتانرا در سایت جام غور درج کنید کی (داکترصاحیبنظرمرادی و عید محمد عزیزپور) هم استیفاده بتواند. اگر این کار را انجام دهید بشک به قومی غیوری هزاره خدمت کرده اید. نمیشه در بین فامیل خود خودرا معرفی کرد. باید اول دهان دیگرانرا با همین مقاله های جاندارید بست
    تشکر