مقاله ۱۲ : توضیح طوایف تاریخی هزاره – بخش اول – نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

فاضلی کیانی ۱۱:۵۶ ب.ظ ۱

 نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مقاله ۱۲ : توضیح طوایف تاریخی هزاره – بخش اول – نگاهی نو به تاریخ هزاره هامقاله ۱۲ : توضیح طوایف تاریخی هزاره[۱] – بخش اول

۱- پولاد

پولاد نام یکی از پهلوانان زابلی تبار در عهد کیان است. «پولاد نام پهلوانی به روزگار کَی قباد و سیزدهمین جد «بختیار» جهان پهلوان بود در نسب نامة پهلوان بختیار بنام «بختیار نامه» ذکر شده که وی از فرزندان رستم است.»[۲] بر اساس تاریخ سیستان: پولاد به یازده واسطه به رستم دستان میرسد و به دوازده واسطه به سام نریمان و به سیزده فاصله به کُورنگشاه زابل و به چهارده واسطه به گرشاسب آخرین پادشاه پیشدادی و پهلوان اسطوره ای زابل میرسد.[۳]

امروزه، قوم پولاد در سراسر هزارستان و در سطح کشور و در پاکستان پراکنده شده اند. از جمله در بهسود ودای میرداد بنام«پولاده» و در مالستان و دایه (مرکز هجیرستان تاریخی) و در ورازگان بنام « پولادی» و«دای پولاد» و«فولاد»  ودر درة فولادی بامیان ودر غرب دره صوف بنام «فولادی» موجودند.[۴]  بلند ترین قلة رشته کوه بابا به ارتفاع ۵۱۴۰ متر بنام قلة شاه فولادی در بامیان بسیار معروف است. [۵]  مردم عوام ، پولادی را «پُولتِی» تلفظ می کنند.

بقول پی جی میتلند: «قوم فولادی تا سال ۱۸۸۹م (۱۲۶۸ش) تعداد پنج هزار خانوار در هجیرستان و دو هزار  شاید سه هزارخانوار در مالستان و هفت هزار یا هشت هزار خانوار در قسمت های مختلف سر زمین هزاره زندگی می کردند.»[۶]

۲- جِرکه

جِرکه احتمالا به معنی جُورکه باشد. جُورکه در گویش هزاره ها، بمعنی جرأت وشجاعت است. «جِرکَه تو» بمعنی دلیر و فهمیده  به کار می رود، در مقابل«کم جُورکه» که به معنی کم جرأت است. توضیح اینکه: محدودة از بند بازو تا بند دست در زبان دری هزارگی «جُور» گفته میشود. شاید«جُورکه» تصغیر «جُور» باشد. جِرکه تو یعنی کسی که دارای جور وبازوی توانا است و در جنگ ها و صحنه های زندگی توانا و شجاع است. بدین سبب اورا «جِرکه تو، جورکه تو» وشجاع می گویند. بنا براین «جِرکه» به معنی «جرأت وشجاعت» خواهد بود.

 قوم جِرکه امروزه بنام «جِرغَی» در قریه های «جِرکه» و«پای جِرکه» در بین بهسود و ناور زندگی می کنند.[۷]

۳- جم کَیان

جم کیان از دو کلمه جم و کیان ترکیب یافته است. در فرهنگ منتهی الارب واقرب الموارد «جَم» را به معنی «بسیار» و «بسیار از هر چیز» ذکرکرده اند، و «کیان» را در فرهنگ آنندراج و نفیسی «جمع کَی» وبه معنی پادشاهان بزرگ آورده است.

کَی « در اوستا، «کَوی» یاد شده. از گات ها (بخش قدیمه اوستا) برمی آید که «کَوی» به معنی پادشاه و امیر و فرمانده است. در بند۷۰ و۷۱ زامیاد یشت آمده است: « فرّ (شأن و شوکت) کیانی را می ستاییم. فرّی که به کیقباد، کی اپیوه، کیکاوس، کی آرش، کی پَشین، کی بیارش، وبه کی سیاوش تعلق داشت. و در بند ۷۲ آمده: کیَانیان همه چالاک و پهلوان و پرهیزکار و بزرگ منش وچُست و بی باکند.»[۸]  

تمام اوستا و شاهنامه ها از نام و نشان و تاریخ و داستان کیان وکیانیان پر است وحتی یکی از سوره های مهم اوستا (یشت۱۹) بنام «کیان یشت» موسوم است. در این یشت نام تعداد زیادی از کیانیان ذکر شده است. در سورة دیگری از اوستا موسوم به «فروردین یشت» بیش از۳۵۰ نفر از ناموران لشکری و کشوری کیانی نام برده شده است. بیشتر شاعران پارسی نیز با احترام و حسرت واندوه از کیان وکیان زادگان یاد کرده اند. مانند:

رفتند کَیان و دین پرستان /  ماندهست جهان به زیردستان.   نظامی.

تاج کَیان بین که کِیان می نهند؟  /  جای کَیان را به کِیان میدهند؟  خواجوی کرمانی.

کَیا ن زادگان با جوانان من  /  که هر یک چنان چون دل و جان من.  دقیقی بلخی .

کجا آن یلان و کَیان جهان؟  /  از اندیشه دل دور کن تا توان.

کیانی نژادا شَها سرورا / جهان شهریارا و گُندآورا.[۹]

بپرسید شان از نژاد کَیان / وز آن نامداران و فرخ گَوان

که تاج کیانی کند آرزو؟ / تفُو بر تو ای چرخ گردون تفُو  فردوسی.

«کِریستِن سِن [۱۰] و گروهی دیگر به استناد اوستا و داستان های ملی ودینی معتقدند که تاریخ کیانیان واقعی است و بر مبنای اساطیری استوار نیست. پادشاهان این سلسله را به این ترتیب آورده اند: ۱ – کیقباد (کیغباد). ۲ – کیکاوس بن کیقباد. ۳ – کیخسروبن سیاوش بن کیقباد. ۴ – کی لهراسب بن کی وجی بن کیمنش بن کیقباد. ۵ –گشتاسب بن لهراسب. ۶ – بهمن بن اسفندیار بن گشتاسب. ۷ – همای، بنابه روایتی زن و به روایتی دختر بهمن که پس از وی بر تخت نشست.۸ – داراب اول‚ پسر همای. ۹ – داراب دوم، وی با اسکندر جنگ ها کرده و شکست خورد و در نتیجه سلسله کیانی از بین رفت.»[۱۱]

امروزه چند منطقه در افغانستان به نام کَیان یاد میشوند.۱- « درة کیان» در تاله و برفک، از غوربند گذشته نزدیک بغلان. در این دره، هزارگان شیعه اسماعیلی ساکن اند. در بغلان منطقة باستانی سرخ کوتل قرار دارد که خرابه های کاخ عظیم نوشاد مربوط به شاهان کیانی در آن باقی مانده است. این آثار تاریخی بنام آثار باستانی سرخ کوتل در نزد هموطنان و باستان شناسان معروف است. نگارنده عکس های رنگی ومرغوب از این آثار در اختیار دارم که بسیار قابل توجه می باشند. ۲- قریه ای بنام «قریة کیان» در مرکز منطقه بیری در ولسوالی گیزاو، درجنوب ورازگان واقع است، و بازار بیری در سر گردنة کیان قرار دارد. بیری که در اوستا بنام «بیارش» یاد شده وزیر کیخسرو بوده است. ۳- قریه ای بنام کَیان درنزدیک دره خودی, در حدود ۲۴ کیلومتری جنوب مرکز ولسوالی خدیر، در ولایت دایکندی موجود می باشد. ۴- خاندانی پر جمعیت در میان قوم مسکه جاغوری و در وَرَس بامیان بنام «جَمَک» زندگی میکنند که به احتمال قریب به یقین این نام، سبک شده و تغییر یافته «جَم کیان» میباشد.

۵- جلال آباد ، قلعه فتح، خرابه های بنای «کَی» یا «ناد علی» در هیلمند نیز از جمله ویرانه های حزن انگیز کیانیان نیمروز است. [۱۲]

گفتنی است که: مردم هزاره به زن پیر، کَیمَنی (=کَیمانی= بزرگ خاندان) می گویند، و در داستان ها وافسانه های خود از واژة «کَیمَنی» زیاد استفاده می کنند.

۴- هَژیر

واژه شناسی هجیر

در فرهنگها واژگان هژیر و هجیر را به فتح «ها» و به ضم «ها» نوشته اند.

الف: هُجیر و هُژیر (به ضم اول) را در فرهنگ لغت به معنی خوب و نیکو و زبده دانسته اند.[۱۳] از جمله لغات فارسی که تاکنون « های» اوستایی خود را حفظ کرده، لغت « هُژیر» است. هُژیر به معنی هُوی اوستا می‌باشد؛ مانند کلمه هُویدا که به معنی خوب‌پیدا است؛ یا مانند کلمات خجسته و خرسند که در اوستا « هُوْجَسْتَ » و « هُورْسَنْتَ » می‌باشد.[۱۴]

شعراء پارسی نیز چون لغت نویسان، هژیر و هجیر را به معنی خوب و پسندیده به کار برده اند.

به شاه جهان[۱۵] گفت زردشت پیر/ که در دین ما این نباشد « هژیر»

که تو باژ (باج) بدهی بسالار چین[۱۶] / نه اندرخور آید به آیین و دین

بترکان ندادهست کس باژ و ساو / به ایران نبُد شان همه توش و تاو. دقیقی بلخی

دریغ آن سر تخمة اردشیر / دریغ آن سوارِ جوانِ « هژیر»

جوان زن چو بیند جوانی هژیر / به نیکی نیندیشد از شوی پیر. بدایعی بلخی.[۱۷]

گفتنی است که هزاره‌ها در محاورات روزمرة خود به جای واژه خوب واژة «خُو» به کار می برند. مثلاً پدر به فرزند می‌گوید: این کار را بکن خُو! فرزند در جواب میگوید: خُو. (یعنی خوب است، انجام می‌دهم). هم چنین در گفتگوهای روزانه واژة «خُو خُو» (= بسیار خوب) را زیاد به کار می برند.

ب: هَجیر Hajir (به فتح اول) بر وزن فقیر نام پسر قارن بن کاوه است که او را سهراب وقتی که به ایران میرفت در پای قلعه سفید در سبزه دار در جنگ زنده گرفت. [۱۸]

فرهنگ نفیسی هَجیر را نام پسر قارن پور کاوه و نام پور گودرز نوشته است. فرهنگ رشیدی و فرهنگ برهان (چاپ معین) هَجیر و هَژیر را پسر گودرز ضبط کرده اند که سهراب او را … زنده گرفت. فیض محمد کاتب نیز هَجیر را پسر کودرز وزیر کیکاوس نوشته است.

فردوسی در « داستان رزم سُهراب و هَجیر در سپید دژ» گفتگوی هجیر و سهراب سمنگانی در میدان نبرد را ، به صورت زیر به نظم کشیده است.

هَجیر گفت:

منم گُرد (دلیر) گیر آن سوار دلیر/ که روبَه شود نزد من نره شیر

هَجیر دلیر سپهبد منم/ هم اکنون سرت را ز تن برکنم

فرستم به نزدیک شاه جهان/ تنت را کند کرکس اندر نهان

بخندید سهراب کین گفتگوی/ به گوش آمدش تیز بنهاد روی

سهراب پس از حمله و نبردی چند، هجیر را زنده دستگیر کرده از او نام و نشان سرداران ایران کهن را پرسید.

بفرمود تا رفت پیشش هَجیر/ بدو گفت کژ ی نیاید ز تیر

چو خواهی که یابی رهایی زمن/ سر افراز باشی به هر انجمن

از ایران هر آن چَت بپرسم بگوی/ متاب از ره راستی هیچ روی

بدو گفت کز تو بپرسم همه/ ز گردن کشان، وز شاه و مِه

همه نام داران آن مرز را / چو طوس و چو کاوس و گودرز را

دلیران و گُردان ایران زمین/ چو کَستُهم (گژدم) و چون گیو با آفرین

ز بهرام و از رُستم نام دار/ ز هر چَت بپرسم به من بر شمار [۱۹]

شهر قُرغان یا قلعة هجیرستان در دایه

قوم هَجیر که در نامه برازنده یکی از طوایف غرجستان شمرده شده است، در سرزمین هجیرستان تاریخی (به مرکزیت دایه) در ولایت غزنی ساکن بودند. در دایه مرکز هجیرستان تاریخی که در شمال مالستان قرار دارد، هم اکنون کوچیهای ملاخیل و اکاخیل و… از قوم افغان ساکن هستند. امروزه در دایه غیر از نام هجیرستان (ولسوالی اجرستان) و مقداری آثار مخروبه ، چیزی از قوم هجیر باقی نمانده است. باقی ماندگان هجیرها تا دوران جنگ شوروی، بر سرِ زمین پدری و اجدادی خود با تنگدستی برای مهاجران افغان دهقانی می کردند که سر انجام آنان هم به کویته پاکستان مهاجرت نموده اند.

ملا فیض محمد کاتب ، شهر قُرغان در ولسوالی هجیرستان[۲۰] را از بناهای هجیر بن کودرز وزیر کیکاوس دانسته و نوشته است: «پس از پایان جنگ سال های (۱۳۰۶- ۱۳۱۵) قمری در عهد امیر عبدالرحمان بر ضد هزاره ها « برگد عبدالسبحان خان کشمیری الاصل ملازم دولت علیة افغانستان که در علم هندسه و ریاضی فی الجمله مهارت داشت از پیشگاه حضور اقدس مأمور مساحت و پیمایش اراضی علاقة حجرستان و غیره شده… و غلام حیدر خان نبیرة سردار بختیاری خان هزارة غزنین را همراه او امر رفتن گشته اشارت رفت که… تا سنگماشه برساند و برگد عبدالسبحان خان… پس از اتمام کار معروض داشت که: علاقة حجرستان بسیار وسیع وهموار است. وشهر قُرغان از ابنیة هجیر بن کودرز وزیر کیکاوس در این واقع بوده، وحالا سنگری که کرنیل محمدالله خان در دور افواج پادشاهی بر افراشته در نفس این شهر است. وحجرستان بعینه مثل چهاردهی کابل ودر وسعت چند برابر ازآن بزر گتر میباشد. اما حال خراب و بی آب گردیده و به مثابة سراب شده. زیرا که قبل از دخول سپاه دولت از کثرت درختان سپیدار و چنار که هریک به اندازة سه ذرع و نیم سطبری و از ده تا دوازده ذرع ارتفاع داشته و قلاع این علاقه از وفور شاخ و برگ آنها به نظر در نمی آمده و افزونتر از دو لک درخت بزرگ را دارا بوده… همه از دستبرد سپاه قطع و بدون از بیخ دیگر نشانی از این درختها باقی نمانده و زراعات این کشتزار بزرگ تمام تلف و علف ستوران گشته است… اما چه سود که سرکردگان و افسران نا قابل جاهل در اهتمام آنها نپرداخته و همه را از مملکت بیگانه شناخته خراب ساختند و اگر چنانچه جزء مملکت خود می دانستند هر آئینه در تعمیر آنها کوشیده کار را بدانجا نمی کشیدند که مردم هزاره پس از مطیع و منقاد شدن مصدر اینگونه فتنه نمی گردیدند و از همین بی قانونی و کج خیالی منصب داران نادان بود که اکثر مردم هزاره به قتل رسیدند و ملک و قلعه و باغ و درخت ایشان تمام به غارت و تاراج رفت.»[۲۱]

صاحب طبقات ناصری/ سدة هفتم هجری/ در طبقه ۱۷ در شرح زندگی سلطان غیاث الدین محمد سام غوری از قلعة هجیرستان نام برده است. اما مرحوم حبیبی که کتاب طبقات را زیر نظر دربار کابل چاپ نموده، متأسفانه کلمه هجیرستان را به «وجیرستان» تغییر داده است. صاحب طبقات می نویسد: «… چون سلطان غیاث الدین سام علیه الرحمه در گیلان [نزدیک غزنه] برحمت حق (تعالى) پیوست، سلطان علاء الدین بتخت نشست، هر دو برادرزاده خود غیاث الدین و معز الدین را فرمان داد، تا به قلعه وجیرستان محبوس کردند و اندک وظیفه جهت ما یحتاج ایشان تعیین کرد. چون سلطان علاء الدین (از دنیا) نقل کرد سلطان سیف الدین ایشان را از قلعه وجیرستان مخلص گردانیده و مطلق العنان کرد، غیاث الدین در موافقت سلطان سیف الدین، بحضرت فیروز کوه مقام ساخت و معز الدین باطراف (به طرف) بامیان بخدمت عم خود ملک فخر الدین مسعود علیه الرحمه رفت.» [۲۲]

سپس صاحب طبقات در شرح زندگی سلطان ابوالمظفر محمد (بن) سام قسیم امیرالمؤمنین افزوده است که: « ثقات چنین روایت کرده‏اند: که چون سلطان علاء الدین حسین جهانسوز از دنیا نقل کرد، و سلطان سیف الدین پسرش بتخت غور بنشست، هر دو سلطا (نا) ن غیاث الدین و معز الدین را که در قلعه وجیرستان محبوس بودند مخلص فرمود، چنانچه در ذکر سلطان غیاث الدین تقریر یافته است. سلطان غیاث الدین در حضرت فیروز کوه آرام گرفت بخدمت سلطان سیف الدین، و سلطان معز الدین بخدمت عم خود ملک فخر الدین مسعود حسین بامیانى ببامیان رفت.» [۲۳]

از جمله شخصیتهای مهم سیاسی و مذهبی و اجتماعی معاصر که از سرزمین هجیرستان تاریخی برخاسته و شهرت جهانی یافته اند، میتوان بنام «آیت الله محمد اسحاق فیاض» بزرگترین مرجع مذهبی شیعه و «سلطانعلی کشتمند» صدر اعظم کاردان دوران حاکمیت حزب خلق و پرچم در افغانستان و «اکرم یاری» معروف به ستاره شرق و نظریه پرداز حزب شعله جاوید و بنام داکتر «سیماسمر» بانوی آهنین و ریس کمسیون مستقل حقوق بشر اشاره کرد. [۲۴]


[۱] به منظور دانستن تفصیل وجزئیات این اقوام به کتاب « هزاره وهزارستان» صص۱۵۵تا۲۰۷، نوشته غرجستانی و به « هزاره ها وهزارستان»، لیست نام اقوام صص۴۹ تا ۲۱۷، نوشته پی جی میتلند، ترجمه اکرم گیزابی، وبه « مردم هزاره وخراسان بزرگ»، لیست صص۱۲۷ تا ۱۳۷» نوشته تقی خاوری، رجوع شود

[۲] لغت نامه دهخدا، ذیل پولاد.

[۳] در کتاب «تاریخ سیستان» چاپ بهار ذیل عنوان « نسبت بختیار الاسبهبد» نوشته: «بختیار بن شاه فیروز بن بزفرى [بُرزفرى، که اصل لغت فریبرز باشد ] بن شیر اوژن بن خدایکان بن فرخ به بن ماه خداى بن فیروز بن کرد آفرین [گودرز آفرین ] بن پهلوان بن اسپهبد بن مهر آزاد بن رستم ابن بولاد بن کان آزاد مرد بن رستم بن جهر آزاد بن نیرو سنج بن فرخ به بن داد آفرین ابن سام بن به آفرید بن هوشنگ بن فرامرز بن رستم الاکبر بن دستان بن سام بن نریمان بن کورنگ بن گرشاسب.» تاریخ ‏سیستان، چ بهار، ص۸

[۴] به غرجستانی، هزاره وهزارستان صص۱۵۵تا۲۰۷) وبه لیست های موجود در (هزاره ها وهزارستان صص۴۹ تا ۲۱۷) از پی جی میتلند، ترجمه اکرم گیزابی رجوع شود

[۵] نک: حسین نایل, ساختمان طبیعی هزارجات، صص۷۹- ۸۰) از افغانستان، از نشرات انجمن آریانا دایرة المعارف، چاپ کابل، ۱۳۳۴ش

[۶] پی جی میتلند، هزاره ها وهزارستان، ترجمه اکرم گیزابی صص ۱۲۱- ۱۲۲ و ۱۶۳٫

[۷] به کتاب اکرم گیزابی، لیست قبایل بیسود، رجوع شود.

[۸] دکتر پورداود، یشت ها، ج۲ ص۳۴۶

[۹] گنداور یعنی دلیر و سلحشور(دهخدا)

[۱۰] دربارة کریستن سن در همین تألیف در بخش «شناسنامه منابع ونویسندگان» در قسمت خاور شناسان توضیح داده شده است. رجوع شود.

[۱۱] دهخدا، لغت نامه، ذیل کیانیان،. برای توضیح تاریخ کیانیان به یشت ها تألیف پورداود ج ۲صص ۲۰۷- ۲۸۸ و به تاریخ بلعمی و طبری و حمزه اصفهانی و مروج الذهب مسعودی و کامل ابن اثیر وآثار الباقیة ابوریحان بیرونی و… رجوع شود.

[۱۲] نک: اسمیت، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص ۱۸۲

[۱۳] برهان قاطع، ذیل هجیر، / چ سنگی ایران / رشیدی/ نفیسی

[۱۴] ابراهیم پورداوود، گات‌ها، ص ۸۹

[۱۵] گشتاسب کیانی

[۱۶] بلعمی گوید: «اندر کتاب تسمیت البلدان ایدون (چنین) است که سمرقند را آنوقت (عهد قباد بن پیروز ساسانی) چین خواندندی . تاریخ بلعمی تک جلدی ص۹۷۶٫ چاپ ملک الشعراء بهار ۱۳۵۳ش.

[۱۷] به دهخدا ذیل هجیر و هژیر و شوی رجوع شود.

[۱۸] برهان قاطع، ذیل هجیر، / چ سنگی ایران..

[۱۹] شاهنامه تک جلدی/ چ سنگی / عهد قاجار/ دار السلطنت تبریز/ ۱۲۷۵ ق/ کتابخانة بروجردی قم

[۲۰] مرحوم عبدالحى حبیبى در پیوستهای آخر طبقات، هجیرستان را بنام «اجرستان» در شمال غرب غزنی ذکر کرده و نوشته است: «ناى قلعتى بود. محبس غزنویان، که در حبسیات مسعود سعد سلمان و در کتب دیگر تاریخى ذکر آن مى‏آید و اکنون در اجرستان، شمال غرب غزنه بنام «نى قلعه» موجود است‏.» عبدالحی حبیبی، پاورقی، طبقات ‏ناصرى، ج‏۱، ص:۲۳۸ / چ تهران

حبیبى در پیوست دیگر نوشته است: «گزیو… بغرب اجرستان (و جیرستان تاریخى) واقع است… درین مناطق کوهستانى و دره‏ هاى صعب المرور آثار و علایم ابنیه کهن تاکنون نمایان است.» عبدالحى حبیبى، پاورقی، طبقات‏ ناصرى، ج‏۲، ص:۳۴۲ / چ تهران

[۲۱] فیض محمد کاتب، سراج التواریخ ج۳ ، قسمت دوم، ص۳۲، چاپ ۱۳۷۰قم. ناشر: مرحوم شیخ رمضان علی محقق افشار

[۲۲] منهاج سراج جوزجانی، طبقات ‏ناصرى، ج‏۱، ص:۳۵۳ / چ تهران

[۲۳] منهاج سراج جوزجانی، طبقات ‏ناصرى، ج‏۱، ص:۳۹۵ / چ تهران

[۲۴] سلطانعلی کشتمند یکی از شخصیت های مهم سیاسی هزارگان در دوران معاصر و نخست وزیر کاردان دوران حکومت طرفدار شوروی در افغانستان، خود را از قوم دایه و فولاد واز دربدر شدگان هجیرستان (دایه) دانسته و چنین مینویسد:

«گذشتة زندگی خانوادگی من نیز به داستان دربدری هزاره ها در داخل و خارج افغانستان رابطه دارد . در دهة هشتم سدة نوزدهم میلادی در پی حوادث بزرگی که در سرتاسر هزارستان (هزاره جات) به وقوع پیوست، خانواده پدری ام مجبور به ترک خانه و کاشانة خود گردیدند . تا اینکه سالها بعد از پایان جنگ خانه برانداز امیر عبدالرحمن با هزاره ها (۱۸۸۱-۱۸۸۳م) در حوالی کابل اقامت گزیدند. اصلاً ایشان منسوب به هزاره های دایه و فولادی هستند که در سرزمین های آجرستان – هجرستان- متوطن بودند. در این سرزمین ها هفت صد قلعه مربوط به هزاره ها وجود داشته است که در جریان جنگ ها ، باشندگان اصلی آنها کشته و یا رانده شده اند و آن منطقه اکنون عمدتاً در تصرف قبایل ملاخیل و اکاخیل و تا حدودی در دست افراد قبایل دیگر قرار دارد. (سلطانعلی کشتمند، یادداشتهای سیاسی و رویدادهای تاریخی ج۱ص۳۴ . چ دوم ،۲۰۰۳م ،کابل ، پایگاه انتشارات میوند.)

من در بهار سال ۱۹۳۵ میلادی ، در قلعه ای موسوم به «سلطان جان» در چهاردهی کابل متولد شده ام من که دهقان زادة واقعی بودم در آغاز سرو کارم با کشت و کار دهقانی بود. (سلطانعلی کشتمند، یادداشت های سیاسی ،ج۱، ص۳۸)

قلعة سلطان جان در حدود ۲۰ کیلومتری غرب شهر کابل از دور مانند کوه بچه ای خاکستری رنگ در وسط یک جزیره ی سبز به نظر می آمد . قلعة سلطان جان خود نمایانگر یک دورة فتودالی بوده است زمانی تمام زمین های اطراف قلعه، متعلق به سلطان احمد، معروف به سلطان جان بوده است… بهترین قسمتهای زمینها هنوز (۱۹۵۰م) بدست یک تن از نواده های وی موسوم به شیر احمد، باقی مانده بود… شیراحمد معروف به «سردار» از نواده های سلطان احمد مربوط به خانوادة امیر حبیب الله بود. (سلطانعلی کشتمند، یادداشت های سیاسی ،ج۱، ص۴۰ و۴۱) شیراحمد را که اعضای خانواده و دوستان وی «شیرآغا» و دیگران سردار صاحب می نامیدند. مردی عیاش مشرب ، خوشگذران و ظاهراً شیرین زبان بود. شیر احمد نیز چند حویلی بزرگ بر در بر در باغ علیمردان و شهر نو خریده بود . در قلعة سلطان جان ، نزد وی خانواده های شیک پوش با گادی های مجلل در بهار و تابستان بخصوص شام های پنجشنبه و روزهای جمعه می آمدند و بی باک در باغ ، بساط عیش و نوش می گستردند. (سلطانعلی کشتمند، یادداشت های سیاسی ،ج۱، ص۴۲)

شیراحمد گاهی چهره ی مغرور و گاهی خوش برخورد داشت . خیلی خوب به یاد دارم که باری وی به من به مناسبتی در قلعه گفته بود که :«هزاره را مانده و درس خواندن». او پس از قیام سال ۱۹۷۸ م که من وزیر پلان بودم گفت: «جای خوشی و خوشبختی بزرگ است که فرزند قلعة خودمان را به این مقام می بینم.» او یکبار دیگر پس از آنکه من از زندان حفیظ جان به سلامت برده و صدر اعظم بودم در حالیکه خیلی شکسته و تقریباً نابینا شده بود نزدم آمد و خیلی ها اظهار خوشی کرد. من خیلی به گرمی از وی استقبال کردم . وی دعای نیک کرد و رفت و گفت: «اگر کارم بند شد بار دیگر می آیم » ولی دیگر نیامد و پس از چندی وفات کرد .

علاوه بر خانواده ی شیر احمد ، در حدود بیست خانواده ی دیگر در قلعة سلطان جان به سر می بردند که اکثراً دهقانان بی زمین و کم زمینی بودند . اغلب این خانواده ها از لحاظ ملیت، هزاره بودند و صرف دو خانواده ی تاجیک در آنجا بسر می بردند . از جمله، خانواده های پدری من از دو نسل به آن سو در آنجا متوطن بود. پدرم مانند پدرکلان و نیکه هایم دهقان پیشه بود. پدر و مادرمان خیلی علاقه مند بودند که علی رغم دشواری های مالی و دوری راه ، فرزندان ایشان تحصیل نمایند چنانکه به همت ایشان امکان پذیر گردید که من ، برادران (پنج برادرم) و خواهرانم (دو خواهر) و همسرم همه تا درجة لیسانس و بالاتر از آن تحصیل نماییم .»( سلطانعلی کشتمند، یادداشت های سیاسی ،ج۱، ص۴۷)

آیت الله محمد اسحق فیاض یکی از بزرگترین مراجع تقلید شیعه در عصر حاضر، از سرزمین هجیرستان تاریخی است. وی درشیرداغ مالستان تولد یافته و در مسکه جاغوری بزرگ شده است. به گفتة اهل خبره، آیت الله خوئی در حین مرگ خود آیت الله فیاض را تنها مرجع اعلم شیعه پس از خود گفته است. خوئی در اول کتاب «محاضرات» نوشته فیاض، از وی به عنوان «عَضُدِی» (بازویم) و «قُرتُ عَینی» (نور چشمم) یاد کرده است. آیت الله فیاض تنها فرد شایسته یی بود که پس از مرگ استادش آیت الله خویی به جای وی بر کرسی استادی نشست. فیاض به دلیل اعتقاد و وابستگی عمیق و موروثی خود که نسبت به معارف اهل بیت پیامبر(ع) داشت، از معدود علمای شیعی است که در اختناق بار ترین دوره (عصر صدام حسین) در نجف مانده و نگذاشت چراغ حوزه علمیة شیعه در نجف خاموش شده و مردم از فیض علوم آل محمد (ع) محروم گردد. هم اکنون در عراقِ پس از صدام که شیعیان فرمانروای کشور خود شده اند ، فیاض در نجف اقامت دارد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۵۶ توسط فاضل کیانی
1,646بازدید

یک دیدگاه »

  1. عبدالاحد فیاض سنبله ۲۵, ۱۳۸۹ در ۵:۴۹ ب.ظ -

    پنجشنبه ۲۵ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۷:۴۹

    باسلام خدمت پژوهشگر ومحقق کشورمان جناب اقای فاضل کیانی ازاینکه خدماتی بزرگی انجام می دهی کمال امتنان را دارم منتظر مطالب بعدی تان هستم