مقاله ۱۵ – آریان تاریخی و آریاهای ساختگی – بخش دوم – نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مدبریت ۵:۲۱ ب.ظ ۹

 نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مقاله ۱۵ – آریان تاریخی و آریاهای ساختگی

 بخش دوم  :

  خاستگاه و مسیر مهاجرت آریانهای تاریخی

خاستگاه و مسیر مهاجرت آریاهای ساختگی 

نظرات متضاد و فرضیه ناکام هند و آرین

نقد نظرات یاد شده

 خاستگاه و مسیر مهاجرت آریانهای تاریخی

تاریخ و افسانه های آریانهای اصیل و تاریخ بلخ و پارسیان باستان و تاریخ ادبیات پارسی از کیومرس و جمشید و آریان هوشنگ و از کیانیان آغاز می گردد. امروزه این تاریخ و افسانه ها در قالب ریگ ویدا و اوستا و شاهنامه ها به نظر میخورد. در تاریخ افسانه آمیز جمشید  که در ریگ ویدا و اَوِستا به جا مانده است، از مهاجرت جمشید با رمه های خود از راه « هُور»[۱] (خورشید) به سوی روشنایی ها به نیمروز و سپس از سکونت واستقرار سخن رفته است. این نکته میرساند که ساکنان باستانی بلخ (آریانهای تاریخی) از غرب به شرق آمده اند، نه از شمال به جنوب که مسیر مهاجرت آریاهای ساختگی است.

در ریگ ویدا و اوستا بجز مهاجرت افسانه رنگ جمشید و یارانش که در عهد اسطوره ها (۱۵۰۰ تا ۲۵۰۰ سال پیش از میلاد) صورت گرفته، به هیچ مهاجرت دیگر به سمت هند و یا به سمت ایران کنونی و اروپا اشاره نشده است. بنا بر این مهاجرت عمده تورانیان که از قرون نخست میلادی آغاز شده است و امروزه بنام مهاجرت آریاها قلمداد میشود، جدا از مهاجرت آریانهای اصیل است.

« یکی از موجودات جالب توجه مذکور در ریگ ودا همان شخصی است بنام «یاما Yama» یعنی انسان نخستین که پس از مرگ، خدای مردگان شده بر عالم اموات حکومت می نماید.» [۲] 

در ستایش۸۲ ریگ ویدا که مخصوص ستایش از «یَمَ» Yama (جم) است، از جمشید به عنوان پادشاه گله داران مهاجر و به عنوان نخستین شخصی یاد شده که مردم خود را در کنار چراگاههای مطلوب مستقر ساخته است. و نیز در ریگ ویدا جمشید به عنوان رئیس ارواح مردگان و نخستین کسی است که به بهشت رفته است و اشخاص دیندار و خیّر پس از مرگ در نزد او میروند.[۳]

در ریگ ویدا چنین آمده است: « فرمانروای کشور مردگان، آن که از کنار سلسله کوههای نیرومند گذشته است و مسیر بسیاری از مسافران را زیر نظر دارد، پسر « وِیوَسَوَتْ Wivasvat» و گِرد آورندة مردم، ای « یَمَ » پادشاه، ما نذور را برای تو تقدیم می کنیم. راه ما را نخست « یَمَ » برای ما پیدا کرد. این چراگاهها هرگز از ما گرفته نخواهد شد جایی که نیاکان سلف ما رفتند. [۴] این جاست عرش برین، مقر « یَمَ » جایگاه خدایان. [۵] برو برو به پدران و به یَمَ ملحق شو. با پاداش اعمال نیک خویش در عرش اعلا… ای پادشاه این مرده را به دست آن دو بسپار، آن دو که سگ های محافظ تو می باشند. ای یَمَ  بر این مرده سلامت و نعمت عطا فرما. فرستادگانِ یمة قهوه ای رنگ و پهن بینی حریص به جان در میان مردم سرگردان. نذر پر روغن را به پیشگاه یَمَ تقدیم کن. این است بندگی برای بزرگان قدیم، سازندگان باستانی راه.[۶] ای پادشاهان این (ملعقة) روغن ریز که در دست ماست بی درنگ [به عنوان نذر] به شما تقدیم میدارد و شما (ای خدایان) همواره ما را برکت عطا فرمایید.» [۷]

در فصل دوم وندیداد اوستا نیز همانند ریگ ویدا، از جمشید به عنوان رئیس مهاجران یاد شده که از راه « هُور» (= خورشید) به سوی روشنایی ها مهاجرت کرده و زمین را گسترش داده است. جمشید در اوستا به عنوان نخستین پادشاه و نخستین کسی یاد شده که با اهورا مزدا (خداوند) در کنار رود دائیتی (رود بلخ) سخن گفته و به دستور خدا « وَر جَمکرد » (= قلعه یا شهر چهار پوششه) را به منظور مقابله با طوفان آب در ایرانویجه ساخته است. به احتمال زیاد، لقب جمشید کیومرث است. کیومرث به معنی بزرگ زمین و بزرگ خاک است. معنی کیومرث را در بحث کیومرث شرح بیشتر داده ام.

دارمستتر نوشته است: « در فصل دوم [وندیداد] راجع به مکالمات اهورامزدا با جمشید [در ایرانویجه در کنار رود دائیتی] و زندگی اولیه انسانی است و اهورا مزدا در این مکالمات به جمشید پیشنهاد نمود در ترویج آیین وی بکوشد؛ اما جمشید خود را در انجام این امر ناتوان دید و پیشنهاد را رد نمود و قبول کرد مردمان را سلطنت کند و روی زمین را آباد و وسیع و پر حاصل سازد و به دستور اهورا مزدا غار بزرگی بنام «غار جمکرد» ساخت و نژادهای مختلف از گیاهان و جانداران نیک و انسان در آن جای داد تا نسل آنان پس از فرو نشستن سیل و یخ بندان که اهورامزدا پیشگویی نموده بود، در روی زمین باقی بماند.» [۸]

در بخشهای مختلف اوستا چنین می خوانیم: « زرتشت از اهورامزدا پرسید: نخست با کِی گفتگو کردی؟ جز من که زرتشت هستم دین اهورایی زرتشتی را به که آموختی ؟ آنگاه اهورامزدا گفت: ای اَشو زرتشت جز تو نخست به جَمِ زیبای خوب رمه،گفتگو کردم. به او دین اهورایی زرتشتی را آموختم. »[۹] « آنگاه گفتم: ای جم اگر آمادة‌ انتشار دین من نیستی ، پس جهان را فراخ کن. پس جهان مرا نگهبان و سردار باش. آنگاه به شهریاری جم سیصد زمستان[۱۰] سپری شد. آنگاه برای او این زمین پر از چهارپایان و مردمان و سگان و پرندگان و … شد. [۱۱] آنگاه جم فراز شتافت (به سمت بالا رفت. ک) به سوی روشنایی‌ها [۱۲] به نیمروز [۱۳] به راه هُور. او این زمین را فراخ کرد. آنگاه به شهریاری جم، ششصد زمستان سپری شد … و زمین پر از چارپایان و … شد. آنگاه جم فراز رفت به سوی روشنایی‌ها[۱۴] به نیم ‌روز به راه هور. او این زمین را فراخ کرد با سووْرایِ[۱۵] زرین و آن را بسفت با اَشْتَرا.[۱۶] آنگاه به شهریاری جم نهصد زمستان سپر‌ی شد … و پس از آن جم مدت هزار زمستان با راستی، شهریاری کرد.»[۱۷]

صاحب «البدء والتاریخ» نیز مهاجرت جمشید و کوه البرز را در کنار هم یاد نموده و نوشته است که پارسیان « معتقدند که وى مستجاب الدعوه بود و از پروردگار خویش خواستار شد که مرگ و بیمارى را از سرزمین او دور کند و خلق افزونى گرفتند تا آنگاه که زمین برایشان تنگ‏ شد و او از پروردگار خویش خواستار شد که آن را براى ایشان فراخى بخشد و خداوند فرمان داد تا وى به کوه البرز برود و کوه البرز همان کوه قاف است که بر کره زمین محیط است و کوه را فرمان دهد که سیصد هزار فرسخ از پیرامون زمین گسترش یابد و او چنین کرد.» [۱۸]

این جمله اوستا که: « جم فراز رفت به سوی روشنایی ها به راه خورشید» قابل دقت و تامل است این جمله با توجه به نکات ذیل تا حدی مسیر مهاجرت و جایگاه سکونت جمشید و یارانش را روشن میکند.

۱- تاریخ بلخ بامی از جمشید آغاز میشود. ۲- داستانها و افسانه های جمشید و فرزندان وی با نام زابلستان درهم آمیخته و در این سرزمین باقی مانده اند.۳- آثار باستانی زیادی در بامیان بنام شهر ضحاک و غار ضحاک و غار فریدون و زیارت کاوه آهنگر و… موجود اند که با جمشید ارتباط دارند. ۳- بامی به زبان اوستایی و پارسی قدیم به معنی درخشان و تابان و شکوهمند است.[۱۹] ۴- رشته کوه البرز تاریخی و اوستایی در جنوب بلخ و به قول صاحب برهان در بین ایران و هند واقع است.[۲۰]

خاستگاه و مسیر مهاجرت آریاهای ساختگی

سرآغاز و مسیر مهاجرت تورانیان باستانی که امروزه آریا گفته میشوند، بر اهل تحقیق واضح و روشن است. اما بیشتر نویسندگان معاصر، خود را به بی خبری زده و از اعتراف صریح به اینکه: « آریاها – به مفهوم امروز- از سرزمین توران به جاهای دیگر دنیا مهاجرت نموده اند» ابا دارند. آنان تلاش دارند که با طرح احتمالات ساختگی ترک بودن تورانیان را انکار کرده و قوم آریان و طوایف تورانی را از یک نژاد قلمداد کنند.

نظرات متضاد و فرضیه ناکام هندو آرین

پس از آنکه اروپاییان در سال ۱۸۳۵م خود را « هندو آرین» و « هندو اروپایی» نامیدند، طرفداران این تاریخ تبانی در باره خاستگاه و تبار آریاهای نام نهاد سخنان صواب و ناصواب را به هم آمیخته و تاریخ را مشوش کرده اند.

از اینکه این بحث یک بحث مهم و زیربنایی است، نظرات و گفته های تعدادی از طرفداران این فرضیه را در معرض دید خوانندگان قرار میدهم. امیدوارم با دقت ملاحظه و قضاوت نمایید.

۱- جان ناس در ذیل « هجوم آریانها» می نویسد: « در زمانی دیرین، یعنی در اواسط هزاره ی دوم ق.م (۱۵۰۰ سال پیش از میلاد) مردمی از ریشه و نژادی دیگر از دامان کوه ها و سلسله جبال هندوکش گذشته و از طرف شمال غرب به داخل کشور هند سرازیر شده اند… آنها مردمی بلند قامت و سفید چهره، از نژاد ریشة « هندو اروپایی» بوده اند که خود را «آریان» می خوانده اند و به پنج شعبه تقسیم می شدند که هر شعبه دارای قبایل منظم و متشکل بوده است. روزگاری دراز این قوم مهاجم به طرف شرق دائما پیش می رانده اند و در طلب مسکن و جایگاه اقامت جلو می رفته اند… از یک طرف اقلیم اروپا را تسخیر کرده با خون و زبان و آداب خود ملت ها و امم گوناگون مانند یونانی ها، لاتین ها، سلت ها، ژرمن ها و اسلاوها را به وجود آورده اند. از طرف دیگر، قسمتی که آن را آریان های هند نام نهاده اند، به جنوب تاخته و سپس به سوی مشرق عنان گشوده و به جلو رفته اند. بعد از آن که سالیانی بیشمار، که عدد آن بر احدی معلوم نیست از دشت های «باختر»[۲۱] در آسیای مرکزی فرا رفته و از ساحل رود جیحون (آمو) گذشته اند، شعبه ای از ایشان به سوی هندوستان روی آورده اند و شعبه ای دیگر به سوی جنوب غربی هجوم کرده و صحراهای فلات ایران به پی سپر اسبان خود ساخته اند.

آریان های هند نخست، در سواحل شعب شمالی رود سند فرود آمدند و آنها که تا آن وقت قومی کوچ نشین و متحرک بودند، اندک اندک سکونت اختیار کرده و روستاها و دهات به وجود آودند و با اغنام و احشام خود ساکن گشتند. گروه پیشاهنگ مهاجرین آریایی هند از یک طرف با سکنة بومی یعنی دراویدیان مشغول جنگ بودند و از طرف دیگر در برابر امواج جدید مهاجمین آریایی نژاد که از عقب پیش می آمده اند مقاومت و نبرد می کرده اند. از این رو پیکارها و جنگهای بسیار در بین آنها به وقوع پیوست که همه در رزم نامه های باستانی هندونامه «رامایانا Ramayana» و «مهابهاراتا Mahabharata» جاویدان مانده و ضبط شده است.» [۲۲]

ازین نوشته جان ناس تا حدی جایگاه نخستین و مسیر مهاجرت آریاهای ساختگی که از توران زمین برخاسته اند روشن میشود. اما اینکه طوایف زیر مجموعه نژاد هندواروپایی در کجا و در کدام منابع خود آریا خوانده اند، جان ناس و دیگران سکوت کرده اند.

۲- پروفسور رواسانی از فلات ساختگی بنام فلات ایران سخن رانده و احتمالات متضادی را مطرح کرده نوشته است: « در بارة‌ خاستگاه و سرزمین اولیة اقوام و مهاجرانی که از سرزمینهای شرقی و شمال فلات ایران (؟) به سوی غرب، جنوب غربی و جنوب آن مهاجرت کردند، نظریات بسیار متفاوتی وجود دارد و آنچه که تا به­ حال ابراز شده، جنبة‌ فرضی و احتمال دارد نه یقین…[۲۳] هریک از محققان، محلی و سرزمینی را برای آن پیشنهاد می­کنند. این سؤال نیز بی­پاسخ می­ماند که آریاییان از کجا بدین خاستگاه اولیه کوچ کرده بودند. تنها نکته­ای که در بارة اقوام آریایی، به­ مانند اقوام دیگر مورد بررسی قرار می­گیرد، آن است که مهاجرتهای شناخته شده و معروف از کجا آغاز شد، در چه جهتی ادامه یافت و بالاخره در کدام سرزمین متوقف شد. نظریات محققین در این باب… با هم متفاوت و گاهی متضادند.»[۲۴]

۳- دکتر پورداود خود را راحت کرده نوشته است: « امروزه به تحقیق نمیدانیم که آنان (آریاهای هند و ایران) در کدام سرزمین با هم به سر می برده اند و کَی از هم جدا شده اند و سبب جدایی آنان چه بوده است؟ در این موضوع نمی خواهم داخل مباحثه شده و یک مشت حدس و احتمال به خروارها احتمالات محققین بیفزاییم.»[۲۵]

۴- دکتر محمود افشار یزدی که شاید افشاری و ترک تبار باشد، شجاعت کرده و در اصطلاح خودش به « احتمال بیشتر و ظن قوی» متوسل شده و زیر عنوان « ورود آرین ها به ایران» نوشته است: « طبق مطالعات نگارنده و سنجش نظرهای مختلف احتمال بیشتر داده می شود که نخست در دشتهای شمال بحر خزر و دریای سیاه سکونت داشته اند و قرن ها قبل از میلاد مسیح از دو سو از شمال شرق و از شمال غرب وارد فلات ایران شده اند…

توضیح اینکه ترکستان روس و ترکستان چین که اکنون بیشتر ساکنان آنها ترک و ترکمن و ازبک می باشند ، قبلا آرین نشین بوده است . به ظن قوی توران فردوسی قسمتی از همان ایران خارجی «گروه سَه» ایران شناس معروف فرانسوی است . یعنی تورانیان هم (آرین) بوده اند ، ولی صحرا گرد در اطراف جیحون یا سیحون . البته این نظر قابل بحث زیاد است که جای آن اینجا نیست.»[۲۶]

دکتر افشار در واقع با شایدها و فرضیات خود، تمام جنگهای ایران و توران را که در اَوِستا و شاهنامه ها به عنوان جنگ آریانها و ترکها بازتاب یافته اند، انکار کرده و افزوده است: « اگر فردوسی در شاهنامه تورانیان را ترک می خواند شاید به علت این باشد که در زمان او قسمتی از این نواحی ترک نشین شده بوده است. اما همانطور که نوشتم، این نوشته ها فرض هایی بیش نیست و قابل بحث و تحقیق بیشتر است».[۲۷]

دکتر افشار دوباره یک احتمال و مغالطه دیگر را از منابع غربی نقل کرده و زیرکانه طوایف هندواروپایی را در زیر عنوان آریان داخل کرده و نوشته است: « دائرة المعارف چمبرس انگلیسی که از کتب معتبر است زیر عنوان « نژادها و زبانهای آرین» در صفحة ۴۷۱ مینویسد: احتمال کلی داده میشود که مرکز اصلی اولیة این ملتها (مقصودش نژادهای هند واروپایی است) در آسیای مرکزی در مشرق دریای خزر و شمال هندوکش بوده است . مهاجرت های پیاپی آنها به طرف شمال غربی به سوی اروپا روی داده است . اول از همه «سِلت ها» بعد اجداد یونانی ها ، ایتالیایی ها و «توتینکها» یعنی مردم ژرمنستان (آلمان قدیم) و غیره حرکت کرده اند. همة اینها از راه ایران و آسیای صغیر طی راه نموده از تنگه آبی میان آسیا و اروپا گذشته اند. شاید هم قسمتی از میان دریای خزر و دریای سیاه عبور کرده باشند. اسلاوها ظاهراً از شمال بحر خزر آمده اند. دسته هایی هم به شمال هند و ایران آمده اند که مِدها و پارس ها باشند…» [۲۸]

۵- احمد علی کُهزاد مورخ هموطن ما نیز نخاسته که از هم پیمانان خود عقب بماند و او هم همراه دیگران « خر برفت و خر برفت» را تکرار کرده و بر اساس ادعای یک نفر در اصطلاح خاور شناس بنام موسیو گریشمن ، میدیا و پارسوای تورانی تبار و شمالی نژاد را آریا خوانده است[۲۹]

۶- جواد صدقی هم نژادی ایرانیان و تورانیان را مطرح کرده و نوشته است: « از اوستا و کتب دینی پهلوی و داستانهای ملی و اقوال مورخان قدیم بر می آید که: ایرانیان و تورانیان از یک نژاد بوده اند. منتهی ایرانیان زود تر شهر نشین و متمدن شدند و تورانیان به همان وضع بیابان نوردی و چادر نشینی باقی ماندند.»[۳۰]

دکتر ذبیح الله صفا مترجم کتاب «مزدا پرستی» نیز ، چنین ادعا کرده است.[۳۱]

۷- ش. دولاندلن امریکایی می نویسد: « ایرانی هایی که به این سرزمین وارد شدند از نژاد آلپی و با عناصر دیگر مخلوط بودند و به سه دسته یعنی مادها و پارسها و باکتریانی ها تقسیم می شدند.»[۳۲]

۸- پروفسور رواسانی یک احتمال دیگر را پیش کشیده و نوشته است: « ممکن است سَکاها در حدود قرن هشتم ق.م. و یا حتی در قرن نهم ق.م. از گذرگاه قفقاز گذشته وارد شمال غرب ایران شده باشند. وجود تزئینات مربوط به زین و برگ اسبها ارتباط مانناها را با سکاها تأیید میکند.[۳۳]

۹- دکتر پورداود به استناد هرودوت کتاب ۷ فقرة ۶۴ سکاها را تورانی آریایی خوانده و مینویسد: « ساکها که ملت اسکیت باشند کلاهی سرتیز نوک تیز بلند داشتند. آنان را ساک مینامیدند… ساکها و یا اسکیت ها را اگر اسم دیگری از برای تورانیان بدانیم به خطا نرفته ایم.»[۳۴] وی می افزاید: « بخصوص اسامی و عادات و رسومی که به توسط نویسندگان قدیم به ما رسیده ابدا شبهه در آریایی بودن آنان نمی گذارد زیرا که در جمیع خصایص با مادها و پارسها (؟) شرکت داشتند… (؟) شعبة دیگری از تورانیان در خود اوستا (فقرات ۷۲- ۷۳ آبان یشت) «دانو» Danu خوانده شده است… در ریگ ویدا دانو اسم غولی است که اندراIndra به ضد وی جنگید… قبیله ای دیگر در اوستا «خُیون» نامیده شده است این قبیله هم باید از تورانیان باشد. این قبیله باید همان هُون یا هیتال باشد… پارتها نیز از اقوام تورانی بوده و دسته یی از آنان در خراسان حالیه اقامت گزیده اسم خود را به آن سرزمین داده اند… سلسلة اشکانیان که بعدها در ایران و شعبه یی از آنان در ارمنستان و شعبة دیگری در ارغنداب و در سیستان سلطنت یافتند همان پارتها هستند. پارتها و کلیة شعبات این قوم در هرکجا که بوده، همان قوم سکا Saka یا اسکیت قدماء یونان و روم هستند. و یا به عبارت دیگر متعلق اند به طوایف آریایی بیابان نورد و صحرا نشین یعنی تورانیان در مقابل طوایف دیگر آریایی برزگر و شهر نشین که ایرانیان باشند.»[۳۵]

نقد نظرات یاد شده

۱- اگر در نوشته های فوق دقت شود سخنان صواب و ناصواب بهم آمیخته است. در سخنان این آقایان بجز مغالطه و احتمالات متزلزل و ادعا های بی سند، هیچ دلیل و تحلیلِ قناعت بخش و شاهدِ معتبر مبنی بر آریان بودن مهاجران شمالی ، به نظر نمیخورد. در واقع در مغالطه ها دم خروس از زیر قبا نمایان است.

قضاوت نگارنده این است که از این نقل قولها و فرضیات اجمالی و متضاد چیزی به دست نمی آید. زیرا این نویسندگان، تمام یونانی ها، لاتین ها، سِلت ها، ژرمن ها، اسلاوها، انگلو ساکسونها، مِیدیا و پارسوا و پارتها و سکاها و تخارها و کوشانیها و هیاطله و… را بدون هیچ منبعی «آریا» خوانده اند.

بجز این نوشته ها از بررسی تاریخ مهاجرت طوایف پارتها و سکاها و تخارها و کوشانیها و هیاطله و… و از تطبیق جدا گانه قبایل زیر مجموعة آنان، خاستگاه و مسیر مهاجرت و نژاد آنها کاملا روشن میشود. از بر رسی تاریخ طوایف زیر مجموعه آریای مصطلح به این نتیجه قطعی میرسیم که این طوایف، در حقیقت همان تورانیان آلپی نژاد «سکایی مغولی» تاریخی اند. که در زبان اوستا و شاهنامه، به نام تورانی و خُیونی و دانو و دیو و چین (چین کوجک= سمرقند) و ترک یاد شده اند و با شاهان پیشدادی و کیانی بلخی و زابلی جنگها و درگیریها داشتند. اگر اوستا و پارسنامه ها و شاهنامه ها و سخنان مورخان و جغرافی نویسان دورة اسلامی را دقت کنیم، می بینیم که پیوسته سرزمین های شمال و غرب آمودریا را سرزمین ترکان و چینیان و سرزمین دیوان نوشته اند. در هیچ یک از این منابع بنام نژاد آریا یا سرزمین آریا در شمال و غرب آمودریا بر نمی خوریم.

نگارنده از آقایان پورداود و صدقی می پرسد که منظور شان از ایرانیان شهر نشین در مقابل تورانیان، کدام اقوام و طوایفی هستند؟ وقتی که تمام طوایف مهاجر یاد شده، تورانی باشند آیا سخن گفتن از ایرانی شهر نشین، سخن گفتن از موهومات نخواهد بود؟ اگر بخواهیم از ایرانیان غیر موهوم و واقعی سخن بگوییم آیا ساکنان بومی بلخستان و زابلستان کابلستان و ساکنان بخشی از ایران کنونی، یعنی کیانیان و پهلوانان و گودرزیان و نوذریان و هجیریان و پشینیان و زابلیان و سیستانیان و غوریان و غرجستانیان دری زبان و … همان ایرانیان واقعی نخواهند بود که در کتب مقدس اوستا و شهنامه های خود، خویشتن را آریان و خاک خود را خاک آریا خوانده و دشمنان خود را تورانی و سکسار و گرگسار و دیو نژاد و گرگ نژاد و ترک خوانده اند؟

آریانپور بامیانی در باره مغالطه در واژه آریا نوشته است: « دکتر مشکور می نویسد: « ماکس مولر (زبان شناس آلمانی سدة نوزدهم) عقیده داشت که سرزمین اصلی آریاها در دامنه های شمال هندوکش و حوزه ی رود اُکسوس یا جیحون (بلخ قدیم) بوده است.»[۳۶] که باید گفت این عقیده برای همه وجود دارد؛ منتهی خلط توجیه گران عقیدة برخی را دچار اشتباه کرده است. موضوع یکی است و برداشت دو جوری شده. قوم آریانی را به صورت آریایی بر قوم هند و اروپایی اطلاق می کنند . قومی سامی نژاد ساکن در دامنه ها ی هندوکش و بابا ، جنوباً و شمالاً موسوم به « آریان» و « آریانی» که در ریگ بید به صورت « آریه» تصحیف شده و در اوستا « اِئریان» و بعدها « اِیرانه» و امروز ایران شده است را با نژاد یافثی سکائی یکی شمرده اند . در هیچ یک از منابع قدیمی موجود، نژاد هند و اروپائی یا هند و آلپی را با شندگان بلخ و نواحی شمال هندوکش ذکر نکرده و همچون تحول و تحرکات و جا به جا شدن صورت نگرفته است . فقط خلطی که پیش آمده، تصحیف در نام قوم آریان صورت گرفته و این نوعی از تحریف است.» [۳۷]

آریانپور افزوده است که: گفته میشود که ریگویدا و اوستا به عهدی مربوط است که آریاها با هم زندگی میکردند. این توجیهی است که اکثر نویسندگان معاصر کرده اند بدون اینکه از خود بپرسند ، این آریاهای موصوف در کجا با هم زندگی می کردند؟ در حالیکه ددها و داس های هند، پیش از ورود به هند به توحش محض به سر می بردند که در نوشتة منسوب به هرو دوتس از توحش و بربریت آنها ذکر رفته است . و هم چین آلپی ها پیش از ورود به ایران هیچگونه اثری از فرهنگ و تمدن در ایشان نبوده است پس چگونه و به کدام مدرک این توجیه را می کنند؟[۳۸] و این مطلب می رساند که کتاب ریگ بید، یعنی بخش نخستین وداهای کنونی متعلق به آریان ها بود که سروش… سروده بود . در صورتی که اگر ریگ بید متعلق به هندوان (ددها و زطها وداس های قدیم و هندوهای کنونی) می بود، بایستی از رودها و آبهای هند جنوبی در آن ذکر می شد ، نه از رودخانه های واقع در افغانستان کنونی و آریانای باستان . تا نویسندگان خلط مبحث کرده تحلیل کنند که کتاب ریگ ودا در زمانی سروده شده که آریاهای ایرانی و هند با هم می زیسته اند و یا تازه از هم جدا شده بودند. که این توجیه برای خلط و فلط اظهار می شود. ریگ بید کتابی است که وقتی آریانها و درایدی ها در کشور آریانا باهم می زیستند ، سروده شده بود، نه زطها (= ددها وامروزه جت ها) و داس ها که همه وحشی محض بودند ، (اینها) با آلپی ها وسکاهای شمالی وال در یک جا بودند و جدایی واقع نشده است. این حدس از روی یک حقیقت ساخته و پرداخته شده است. اما چون ریگ بید کتاب مذهبی، اخلاقی، اجتماعی، در بلخ و برای آریانها مقدس بود و نام های متعلق به کشور آریانا در آن آمده اند بدین حدس و فرضیة ساده لوحانه متوسل شده اند که آریاهای هند و ایرانی نخست در نواحی هندوکش می زیسته اند و یا اول مرتبه در آنجا وارد شده اند، و هندی ها به هند، و ایرانی ها به سوی غرب هجرت کرده اند، و دهها از این قبیل حدس های تخمینی که کلاً افسانه هایی است دساتیری بنام تاریخ.» [۳۹] یا مثلا رواسانی از قول بارتولد می نویسد که: « باختریان، سَکاییان، خوارزمیان، پارتیان و سندیان، ساکن آسیای میانه و از نژاد آریایی اند و آیین مَزدیَسنا زاییدة محیط مردم خوارزم است. در افغانستان امروزی تاجیکها بقایای اقوام آریایی­اند. تاجیکهای مقیم تاجیکستان در ایالت شنیگان(shnigan) هم از بقایای اقوام آریایی­اند.»[۴۰]

۲- چه معنی دارد که تاریخ و فرهنگ غول پیکر و عظیم آریانا (ایران کهن) بر چند نقل قول از فلان نویسنده مشکوک اروپایی و یا بر چند واژه بنا شود. با وجود رِیگ وِیدا و اَوِستا، و پارسنامه ها و شاهنامه ها و با وجود صدها افسانه و اسطوره و ادبیات دری و کتاب های زیادی به نثر و نظم پارسی دری[۴۱] و با وجود هزاران اثر باستانی در بلخ و بامیان و غزنی و مَرغاب و نیمروز سیستان و…، نیازی نیست که ما به چند واژة مبهم و به چند نقل قول کوتاه و ساختگی بسنده کنیم. اینکه عده ای از نویسندگان معاصر، به جان واژه ها افتاده اند و با کلمات بازی میکنند و یا از مستر فلان و مستر فلان نقل قول میکنند، از بیچارگی و تهی دستی است.

آیا تاریخ پنجهزار ساله ملل شرقی، مانند علوم تجربی و آزمایشگاهی است که هرنتیجه ای که از آزمایشگاه های مغرب زمین بیرون داده شود راست و علمی است و خارج از آن غیر علمی و افسانه اند؟ چگونه از تمام اسناد قدیمه و شواهد موجود دست بکشیم و حدسیات متضاد و بی شاهد این عده خاورشناسان را به عنوان تاریخ علمی و وحی منزل بپذیریم و لو اینکه این صداها از فضای کمبریج و آکسفورد بلند شود؟!

اگر آریاهای آلپی سکایی در عهد ویدا و اوستا در نقاط مرکزی هندوکش و بابا ساکن بودند، چرا از آنان در ریگ ویدا (حدود ۱۵۰۰ تا ۲۵۰۰ سال قبل از میلاد) و در اَوِستا (۶۶۰سال ق.م) به نیکی یاد نشده است؟ چگونه پارسنامه ها و شاهنامه ها و تواریخ مشهور بلخ و زابلستان از کدام شخصیت اسطوره ای و تاریخی آنها نام نبرده اند؟

اگر آریاهای آلپی سکایی آفرینندگان تاریخ و فرهنگ ویدی و اوستایی بوده باشند، باید در ریگ ویدا و اوستا که کتاب مقدس بودند، بیش از آنکه از کوههای مرکزی افغانستان نام ببرند و آنها را تقدیس کنند، باید از دشتهای بلخ و سِند و… نام میبردند و آنها را ستایش می کردند.چونکه آریاهای ساختگی، در حین ورود به حوزة بلخ و سِند، گله دار و صحرا نشین بودند و صحراهای پر چراگاه برای شان بسیار حیاتی تر بود تا کوههای سرکش و سخت گذر هندوکش و بابا. اما در ریگ ویدا از رود سرسوتی (هیرمند) و در اوستا از کوههای سخت گذر هندوکش و بابا و رود های پیرامون آن ستایش شده است.

در بخش جغرافیای اوستا از دو هزار و دو صد و چهل و چهار کوه در حوزة هندوکش و بابا سخن رانده شده است. در اوستا و بُند هش (تفسیر پهلوی اوستا) جبال «البرز» (هرائیتی اوستا) محور تمام ستایشها و افسانه ها است. منظور از البرز به گفتة اوستا شناسان، جبال هندوکش و بابا است. رشته کوه البرز در اوستا پیرامون جهان دانسته شده و از او به عنوان محور جهان، مادر کوهها، مرکز آفرینش، محل نزول فروهرها (فرشتگان) و به عنوان زادگاه و نیایشگاه پیامبران پارسی (هوشنگ، وَهکرت، کیخسرو و زردشت)، و محل بعثت زردشت، و جایگاه پل صراط و به نام سرزمین یلان و کیانیان یاد شده است. اوستا از کوه « هُوکَر» (بابا) بنام تیرک (رکن، ستون، محور) البرز و به نام سرچشمة « اردویسور ناهید» (آبهای مقدس و پاک) نام برده، وجای آن را در وسط جهان معرفی کرده است. کوه هُوکر (تیرک البرز) همان است که چکاد و قُلة داییتی (رود بلخ و دریای بلخاب) در میان آن میباشد. در کَیان یشت (یشت۱۹) از بند نخست تا بند هفتم از کوههای اوستایی سخن رفته است. و از بند هشتم به بعد از فَر (شکوه) کَیانی صحبت شده است. [۴۲] هم چنین در بخش رودهای اوستا از از رودهای معروف کشور افغانستان چون رود «رنگها» (آمودریا) رود «دائیتی» (دریای بلخاب) رود «مؤرو» (مرو رود، مرغاب). رود « هریوا» (هرات) رود « هتومند» (هیرمند) رود « ایشکت» (کابل) و… و از سرچشمه های آنها یاد شده است.

آثار باستانی باقی مانده در کشور ما نیز این نکته را تأیید می کند که جبال مرکزی و بلندیهای کشور ما سر آغاز زندگی و اجتماع انسانی بوده اند.

۳- اگر دقت کنیم، نام بسیاری از طوایف آریاهای ساختگی مانند پارتها و اشکانیان و تخارها و کوشانو هیطلها و… پس از سقوط امپراطوری کَیانیان بدست اسکندر(۳۳۰ ق.م) و پس از دورة سلوکیان (۱۵۰ پیش از میلاد) در صحنة تاریخ افغانستان و ایران کنونی ظاهر شده اند. آریاهای آلپی سکایی در حالی سرزمینهای افغانستان و هند و ایران کنونی و اروپا را تسخیر کردند که بیابانگرد و گله دار بودند و تا هنوز تعدادی از آنان مانند بعضی لُورها و بعضی افغانها و بلوچها، صحرا نشین هستند. اما در نقاط مرکزی افغانستان آثار یک تمدن دیرینه و شگفت انگیز چندین هزار ساله به چشم میخورد.

۴- اگرچه امروزه به هیچ صورت نمیشود از نژاد خالص در جهان سخن گفت. اما بازهم روی همرفته اصل پیکره نژاد ترک، آریان، عرب و یا هر نژاد دیگر از خود علایم و نشانه های تاریخی دارند. ما که از تاریخ آریانهای باستان بحث میکنیم، ببینیم که آثار و نشانه های آریان تاریخی امروزه در کدام سرزمین و در میان چه قوم یا اقوامی به نظر میخورد.

اگر مندرجات ریگویدا و اوستا را دقت کنیم می بینیم که آریانها در اوستا یک مردم آرام و صلح جو و ساکن شهر و دهات معرفی شده است. کسانی اند که حالت دفاعی دارند و از جنگ و تهاجم و خونریزی بیزار اند. می خواهند آبها را مهار کنند و کشاورزی کنند. در اوستا، عرفان و اخلاق و جمیع مزایای اخلاقی به زیباترین شکل، در کنار زندگی ودر کنار برخورداری از ثروت و نعمت دنیوی مطرح شده است. «یسنا ۱۲ از قطعات بسیار قدیم اوستا است. در این «ها» (فصل) – از بند ۱ تا بند ۹- یک زردشتی مزدا پرست از روی ایمان و اعتقاد با همة مشرکین و مفسدین قطع رابطه میکند. جادوی دروغ را ترک می گوید. بر آن است که دیگر قصد مال و جان کسی نکند. خون نریزد و اسلحه به کار نبرد. از راهزنی و دزدی و غارت و آزار دوری کند. زیان و ویرانی به دِه بندگان خدای وارد نیاورد. فرشته زمین سپندارمذ را در کشت و کار از خود خوشنود سازد. به زراعت و آبادانی بپردازد. گله و رمه را بپروراند. برهم زن آزادی دیگران نباشد. بندگی و بردگی روا مدارد. کاملا اصول مَزدَ یَسنا را که پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک باشد مراعات نماید. در دینی که آب و گیاه و چارپایان ستوده شده، استوار بماند.» [۴۳]

اما آریاهای ساختگی هیچ یک از نشانه های یاد شده را ندارند. آنان به شهادت تاریخ، همیشه مهاجم و مهاجر بوده اند. مگر همین آریاهای مصطلح ، سراسر خاورمیانه و اروپا و امریکا و استرالیا و… را با جنگ فتح نکرده اند؟ مگر مهاجرت و حملات این گونه آریاها تا کنون ادامه ندارد؟ چطور و به چه دلیل این آریاهای مهاجم و خونریز همان آریانهای مدافع و نجیب و پیرو اخلاق اند که در اوستا معرفی شده اند؟

اگر دقت کنیم پیوسته آریانهای اوستایی از پتیاره (هجوم) باختریان (غربیان) و شمالیان و از هجوم دیوهای مازندران و هجوم دانوها و خُیونیها و… سخن میگویند. هم چنین در اوستا به تفصیل از جنگهای شاهنشاهان کیانی و پهلوانان گودرزی و نوذری با تورانیان مهاجم و پیمان شکن و دروغگو و دزد پیشه و… سخن گفته شده است.

در ادبیات اوستا ازکشور های غیر آریانا بنام «انیران» (= غیر ایرانی) ونیز تورانی (توری= کوهی) و دیو (نامتمدن) یاد شده است. در کتاب مقدس از سر زمین توران بنام « درِ دوزخ»، « سرزمین مُردار» و سرزمین هجوم یاد شده است و نیز در اوستا تورانیان که دشمنان آریانها بودند با عبارتهای تلخ و رکیک، مانند: مهاجم، دزد، ستمگر، دروغگو، ملحد و دیو مازندر[۴۴]، خیونی های نابکار، نژاد خشم، نژاد اژدها، گرگ نژاد و دیو نژاد و… نام برده شده اند.

اوستا در مقام بدگویی از مردم و سرزمینهای شمال چنین میگوید: «شما ای اژدها نژادان بگریزید. شما ای گرگ نژادان بگریزید. شما ای از جنس دو پا بگریزید… شما ای دروغ ترین، در میان دروغ گویان بگریزید… ای باد طرف شمال بگریز. ای باد طرف شمال نابود شو و (همچنین) آنکه از نژاد این اژدها است. کسی که هزار بار هزار، ده هزار بار ده هزار، از این دیوها بکشد، چنین کسی نا خوشیها را بر اندازد.. مرگ را بر اندازد. دیوها را بر اندازد. مرد ستمکار را بر اندازد. اژدها نژادان را بر اندازد. گرگ نژادان را بر اندازد. دو پا نژادان را بر اندازد… دروغترین را در میان دروغ گویان بر اندازد… باد طرف شمال را بر اندازد. باد طرف شمال را نابود کند. ».[۴۵] «دروغ باید نابود شود باید کاسته گردد. باید سپری گردد. دروغ یکسره باید نابود شود. تو باید که در شمال گم شوی. تو نباید که جهان مادی راستی را نابود سازی.»[۴۶] «تو و دروغ را من از منزلگاهان آریایی[۴۷] برانم. تو و دروغ را به بند درکشم، بر اندازم و به زیر پا افکنم».[۴۸]

نویسندگان معاصر، تمام تمدن و فرهنگ و ادب بلخیان و زابلیان صلح جو و ساکن و متمدن را به آریاهای آلپی سکایی صحراگرد و مهاجم نسبت میدهند و گاهی بدون ذکر منبع مینویسند که جبال مرکزی افغانستان (هزارستان کنونی) در یک عهدی مسکن سَکاها بوده است. اما عجیب اینکه هیچ کس نمی نویسند که کدام دسته از این آریاهای نام نهاد در سرزمین بلخ و زابلستان ساکن بودند و تمدن و فرهنگ ویدی و اوستایی و افسانه ها و تاریخ ادبیات پارسی را در این سرزمین بارور ساخته اند؟

۵- این نکته مورد اتفاق همه محققان است که آریاهای مصطلح در حالی هند و اروپا را تسخیر کردند که جنگجو و گله دار و بسیار پرقدرت بودند. اگر این نوع آریاها، بنیان گذاران ادب و تمدن چندین هزار سالة بلخ و بامیان و وارث تاریخ آریان بودند، پس چه عامل مهم و قدرت بالاتر باعث گردید که آنها مسکن و شهرهای چند هزار سالة خود را رها کرده و دو باره دست به مهاجرت بزنند و به گفتة نویسندگان معاصر، عده ای به هند و عده ای به ایران کنونی بروند ؟ چرا آنان پس از هزاران سال سکونت در پیرامون جبال هندوکش و بابا و پس از ساختن شهرها و نهرها و ایجاد کشاورزیها، از تمام وابستگی های مدنی و فرهنگی و تاریخی و اسطوره ای خود دل کندند و شهرها و زمینهای کشاورزی حاصل خیز بلخستان و سیستان و هلمند و کابلستان و کوهای استراتژیک و دفاعی هندوکش و بابا را یکباره به امان خدا یِله کردند و دو باره به زندگی کوچی گری روی آورده و خیمه و غژدی و شمشیر و اسپ و شتر خریده به سمت هند و ایران غربی و اروپا و… مهاجرت نمودند؟ و در سرزمینهای جدید نیز تا قرن هجده از گذشته خود هیچ چیزی به یاد نداشتند ؟ و چرا در بلخ و بامیان ننشسته و از فرهنگ و تمدن و تاریخ و از شهرهای خود دفاع نکردند؟

بنا بر معیار علم جامعه شناسی و بر اساس چهار دورة تکامل بشر (دورة شکار، دامداری، کشاورزی و شهر نشینی) چنین چیزی غیر ممکن و غیر معمول است که جامعه یی پس از هزاران سال سکونت و زراعت و پس از ایجاد فرهنگ و اخلاق و پس از برخورداری از روح تمدن و نرم خویی، دو باره به مهاجرت و بیابان گردی و گله داری و خونریزی روی بیاورد.

۶- پرسش مهم دیگر اینکه به گفتة مورخان، آریاهای نام نهاد در حین مهاجرت خود از شمال به جنوب با سرزمین خالی از سکنه برخورد نکردند، بلکه در نواحی بلخ به یک حکومت مقتدر برخورد کردند، آیا این حکومت مقتدر مربوط به ساکنان بومی این ناحیه نبود که در ریگ ویدا و اوستا و پارسنامه ها و شاهنامه ها از آنان به تفصیل بنام شاهان پیشدادی و کیانی بلخ و بامیان یاد شده است؟

۷- اگر مرکز ایران کهن و تاریخی بجز افغانستان کنونی در جای دیگر می بود، چطور در تمام ریگویدا فقط یک بار از رود گنگ در جنوب هند[۴۹] و در اوستا فقط یک بار از بابل (عراق) به نام «بَوری» یاد شده است؟ واگر پیشینة فرهنگ وتمدن در بلخ و زابلستان و کابلستان نمی بود، مهاجران بیابانگرد و چادرنشین و سلسله های مهاجم خارجی، که هر کدام در زمان نسبتا اندک از تاریخ ، تنها بر دشتهای اطراف کشور و بر بعضی از مراکز سیاسی تسلط یافته و سپس جای خود را به مهاجم بعدی میدادند، چگونه یکباره می توانستند چنین شاهکار های عظیم فرهنگی وهنری و تاریخی وادبیات غنی پارسی را به وجود آورند؟ اگر آریاهای مصطلح به فرهنگ وتمدن آشنا می بودند، چرا در سرزمین های اصلی خود در سرزمینهای شمالی و در جنوب روسیه فرهنگ وتمدن بوجود نیاوردند؟ چگونه وقتی که به دشتهای بلخ و کابلستان خیمه زدند یکباره مُبدع فرهنگ وتمدن گردیدند؟



[۱] هُوَرَ Hwara : درخشیدن، روشنایی دادن، خورشید. احسان بهرامی، فرهنگ واژه‌های اوستایی، جلد ۳، ص۱۶۱۸

در پهلوی Khvar و در فارسی هور= خورشید. (هاشم رضی، وندایداد، ج ۱، ص ۲۹۷، زیرنویس ۱۴۳)

[۲] جان ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، صص ۹۰ و ۹۱ / چ ۱۳۴۴ ش تهران

[۳] به گزیده ریگ ودا نوشته جلالی نائینی ص۱۹۴ رجوع شود.

[۴] گزیدة ریگ ودا، ترجمة محمد رضا جلالی نائینی ص۱۹۴

[۵] ریگ ودا، ترجمة محمد رضا جلالی نائینی ص۲۶۲ (ماندالای دهم/۱۳۵)

[۶] ریگ ودا، ترجمة محمد رضا جلالی نائینی صص ۱۹۷- ۱۹۸- ۱۹۹

[۷] ریگ ودا، ترجمة محمد رضا جلالی نائینی صص۱۸۵- ۱۸۶ به نقل از ماندالای هفتم، سرود ۸۴

[۸] دارمستتر، وندیداد یا مجموعه قوانین زردشت، ترجمه دکتر موسی جوان، ص ۲۸۷- ۲۸۸ / چ اول.

[۹] وندیداد، فرگرد۲ فقرات اول تا سوم. هاشم رضی، وندایداد، ج ۱، ص ۲۴۹ / نیز نک: وندیداد نوشته پروفسور محمد علی، چ دکن هند، ص ۱۴ به بعد.

[۱۰] سالخوردگان هزاره‌ تاکنون حساب سال را به زمستان می‌شمرند. مثلاً سگ دو ساله را سگ دو برفه می‌گویند.

[۱۱] وندیداد، فرگرد۲ فقرات ۴ و۸ . هاشم رضی، وندایداد، ج ۱، ص ۲۵۰

[۱۲] منظور از به سوی روشنایی‌ها چنانکه در کلمه بعدی آمده، به سوی خورشید است. (هاشم رضی، وندایداد، ج ۱، ص ۲۹۷‏، زیرنویس ۱۳۹)

[۱۳] نیمروز در اوستا، اَرِمْ پیتْوا Arem Pithva آمده است. (هاشم رضی، اوستا، ص ۵۸)

هزاره‌ها، به جایی که رخ به رخ آفتاب صبح باشد، پِیتَو می‌گویند. نیمروز نام ولایت مهم در جنوب کشور و ولسوالی پیتو نیز در اطراف قندهار است.

[۱۴] خیش گاو آهن.« هارله، کانگا ». (هاشم رضی، وندایداد، ج ۱، ص ۲۸۲، زیرنویس ۹۸)

[۱۵] خیش گاو آهن.« هارله، کانگا ». (هاشم رضی، وندایداد، ج ۱، ص ۲۸۲، زیرنویس ۹۸)

[۱۶] سوَرا «نگین زر» اشتَرا «عصای زرنشان». پورداود، یشت‌ها، ج ۱، ص۱۸۲٫

[۱۷] وندیداد، فرگرد۲ فقرات ۱۰- ۱۲- ۱۴- ۱۶- ۱۷- ۲۰ . هاشم رضی، وندایداد، ج ۱، ص ۲۵۲

[۱۸] ابوزید بلخی، البدء و التاریخ ج۳ ص ۱۴۰- ۱۴۱ / چ پور سعید/ مکتبت الثقافت الدینیه/ بی تا / آفرینش‏وتاریخ/ ترجمه محمد رضا شفیعی، ج‏۱ ص ۵۰۰ – ۵۰۱

[۱۹] (نک: احسان بهرامی، فرهنگ واژه‌های اوستائی ج۲، ص۱۰۳۶/ فرهنگ ایران باستان، اثر پورداوود، ص۳۰۴)

[۲۰] نک: برهان قاطع ج ۱، ذیل البرز.

[۲۱] مشرق زمین

[۲۲] جان ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، ص ۹۲ / چ ۱۳۴۴ ش تهران

[۲۳] پروفسور شاپور رواسانی، جامعة بزرگ شرق، ص ۱۸۶- ۱۸۷

[۲۴] پروفسور شاپور رواسانی، جامعة بزرگ شرق، ص ۱۸۸

[۲۵] ابراهیم پور داود، یسنا/ ۱/ ۳۷

[۲۶] دکترافشار یزدی، افغان نامه ج۱ ص۵۴ و۵۵

[۲۷] دکترافشار یزدی، افغان نامه ج۱ ص۵۶

[۲۸] دکتر محمود افشار یزدی، افغان نامه ج۱ ص۵۸

[۲۹] احمد علی کهزاد، تاریخ افغانستان، ج ۱ص ۸ .

[۳۰] جواد صدقی، ادیان و مذاهب جهان در ملل و نحل، بخش ۲، ص۸۷۰٫

[۳۱] کِریستِن سِن، مزدا پرستی در ایران قدیم، ص۹۶

[۳۲] ش. دولاند لن، تاریخ جهانی، ترجمه احمد بهمنش، ج۱، ص۵۲٫

[۳۳] شاپور رواسانی، جامعه بزرگ شرق، ص۲۸۰

[۳۴] پورداود، یسنا ج۱ صص۵۹- ۶۰ تلخیص…

[۳۵] پورداود، یسنا ج۱ صص ۶۱ تا ۶۶ به اختصار

[۳۶] جواد مشکور، ایران در عهد باستان ج۱ ص۵۹

[۳۷] م. آریانپور، خراسانیان در قرون وسطی، صص ۳۲۵ و۳۲۶

[۳۸] م. آریانپور، خراسانیان در قرون وسطی، ص۳۲۳

[۳۹] م. آریانپور، خراسانیان در قرون وسطی، ص۳۲۲٫

افسانه ها و تاریخ ساختگی جدید را در کتاب « ایران در عهد باستان» ج۱، ص۵۸، تحت عنوان «عصر ودائی» از دکتر جواد مشکور، بخوانید.

[۴۰] شاپور رواسانی، جامعه بزرگ شرق، ص۱۹۰

[۴۱] . ملک الشعرای بهار، تاریخ بلعمى و حدود العالم جوزجانی و تاریخ سیستان (قسمت اول) و تاریخ گردیزى را در ردیف اول کتب قدیم فارسى ذکر کرده و تاریخ بیهقى را در رَسته دوم و کلیله و دمنه را در رَسته سوم و جوامع الحکایات عوفى و طبقات ناصرى را در رَسته چهارم و مقامات حمیدى را در رَسته پنجم قرار داده است. بهار، مقدمه مجمل‏التواریخ ‏والقصص، ص، ۸/ چ / برای توضیح چند کتاب قدیم نثر پارسی، به تاریخ سیستان ص ۷ مقدمه ملک الشعراء بهار نیز رجوع شود.

[۴۲] نک: پورداود، یشت‌ها، ج ۲، صص ۳۲۹-۳۳۱ و عبدالحی حبیبی، تاریخ مختصر افغانستان، ص۲۵

[۴۳] دکترپورداود، یسنا ج ۱، ص ۱۸۱

[۴۴] قربانی هوشنگ پیشدادی در بالای کوه هرا (البرز= بابا) را به منظور پیروزی بر دیو های مازندران در یشتهای پور داود ج ۱ ص ۳۷۷ (گوش یشت، کرده ۱ بند ۳ و ۴) بخوانید

[۴۵] اردیبهشت یشت بند ۸ – ۹- ۱۰- ۱۱- ۱۲- پورداود، یشتها / ۱ / ۱۴۳)

[۴۶] اردیبهشت یشت بند ۱۷، پورداود، یشتها / ۱ / ۱۴۹)

[۴۷] منزلگاهان آریایی همان ایران [کهن] است که در قدیم، خاک یا سرزمین آریا نامیده میشد. (پورداود، یشتها ج۱ ص۱۵۵)

[۴۸] خرداد یشت بند۵ . پورداود، یشتها / ۱ / ۱۵۵

[۴۹] دکتر مشکور می نویسد : «باید دانست که رود گنگا یکبار بیشتر در «ودا» (= ریگ بید) ذکر نشده است و آریایی های ایرانی حوزة گنگ را در آن زمان های قدیم نمی شناخته اند». ایران در عهد باستان ج۱ ص۶۰

نوشته شده توسط فاضل کیانی
1,697بازدید

۹ دیدگاه »

  1. دوهم بریدمن محمد جاوید بوستانی عقرب ۶, ۱۳۸۹ در ۶:۰۸ ب.ظ -

    پنجشنبه ۶ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۸

    سلام به هم دوستان گل
    ماباید تاریخ و گزشته خود را مطالعه کنیم
    آیااحمد علی کوهزاد مرخ افغانستان از قوم هزاره بود؟
    تشکر از مقاله ۱۵ – آریان تاریخی و آریاهای ساختگی – بخش دوم – نگاهی نو به تاریخ هزاره ها
    دست تان درت نکند
    هر قوم باتاریخش زنده است
    تشکر

  2. دوهم بریدمن محمد جاوید بوستانی عقرب ۶, ۱۳۸۹ در ۶:۰۸ ب.ظ -

    پنجشنبه ۶ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۸

    سلام به هم دوستان گل
    ماباید تاریخ و گزشته خود را مطالعه کنیم
    آیااحمد علی کوهزاد مرخ افغانستان از قوم هزاره بود؟
    تشکر از مقاله ۱۵ – آریان تاریخی و آریاهای ساختگی – بخش دوم – نگاهی نو به تاریخ هزاره ها
    دست تان درت نکند
    هر قوم باتاریخش زنده است
    تشکر

  3. هزاره عقرب ۶, ۱۳۸۹ در ۶:۲۷ ب.ظ -

    پنجشنبه ۶ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۲۷

    تاریخ هزاره
    ——————————————————————————–

    ۱- جامعه ء هزاره یکی از قومیت های مهم افغانستان است که به تایید مورخان ، دانشمندان ، پزوهشگران و زبان شناسان ، ترکیبی از نژاد ترک ومغول میباشد. قدامت تاریخی این جامعه در افغانستان امروز حد اقل به ۲۳۰۰ سال میرسد و به روایتی دیگری از ۳۵۰۰ سال است که هزاره ها در این سرزمین حیات داشته اند. سرزمین هزاره جات در ازمنه های مختلف به نامهای : استاگیدیا ، اراکوزیا ، پارو پامیزوس ، به قولی بربرستان ( نویسنده ء این سطور بسیار نادر به این نام برخورده است۰ ) وغرجستان یاد می شده است۰

    ۲- هزاره ها به هیچ نسبتی بازمانده گان لشکریان چنگیز و تیمور نمی باشند یعنی آنها قرن ها قبل از هجوم چنگیز خان در سر زمین هزاره جات ساکن بودند که در نوشته ء کوتاه ء فوق ما بدان اشاراتی داشته ایم۰ گذشته از آن هزاره ها در هجوم چنگیزخان به ویژه در شهر های تاریخی " غلغله " و " ضحاک " قربانیان بی شماری این حمله ء وحشیانه بوده اند۰ از سوی دیگر جامعه ء هزاره در این ۷۰۰ سال نمی تواند چنین رشد جمعیت داشته باشد با توجه به اینکه هزاره ها در چندین نوبت قتل عام شده اند وتنها شصت و درصد نفوس آن توسط عبدالرحمن نابود گردید ( افغانستان در پنج قرن اخیر )۰

  4. آصیف حکمت عقرب ۶, ۱۳۸۹ در ۶:۳۰ ب.ظ -

    پنجشنبه ۶ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۳۰

    ۳- گاهگاهی در صحبت ها ونوشته ها پیرامون افتخارات تاریخی از جمله ایجاد امپراطوری های بزرگ درسرزمین ما ، بحث میگردد۰ مارا به درست بودن و یا نبودن این افتخارات کاری نیست۰ اما اجداد هزاره ها امپراطوری های بزرگی را تشکیل داده اند که اگر بپذیریم ویا نپذیریم ، از حافظه ء تاریخ نمی توانیم بیرون نماییم۰ چنانچه داکتر عنایت الله شهرانی در مقاله ء " هزاره کیست ؟ " می نویسد:
    " هزاره ها ارتباطات به تگین ها ، کوشانیها ، یفتلیها ، کابل شاهان ، رتبیل شاهان و قرلوقیها ( طآایفه ءسبکتگین و محمود غزنوی ) دارندکه که در مملکت مان حکومت کرده اند۰ "

    ۴- درباره ء تاریخ هزاره ها مورخان گرانمایه ء چون : کاتب فیض محمد هزاره ، حسن پولادی ، حاجی کاظم یزدانی ، حسین نایل ، حیدر علی جاغوری ، عیسی غرجستانی ، سید عسکر موسوی آثار قابل قدری نوشته اند وهمچنان اشارات کوتاهی میر غلام محمد غبار ، میر محمد صدیق فرهنگ و عبدالحی حبیبی در باره ء تاریخ جامعه ء هزاره داشته اند. اما تقریبا ً تمام این نوشته ها به جز از یکی دو استثنا ، در محور تاریخ معاصر ویا نزدیک به عصر ما چرخش داشته است۰ درباره ء تاریخ قدیم هزاره ها نوشته های کمی وجوددارد۰ امید است که نوشته ء کوتاه وموجز " نگاهی به تاریخ قدیم جامعه ء هزاره " باب بحثی باشد برای نوشته های مفصل مورخان ، دانشمندان وپژوهشگران که با خامه ها ی توانای شان ، نقیصه ء ناتوانی این " یادداشت " را رفع نمایند. ۵- ازدوستان که از این نوشته استقبال کردند ابراز ا متنان می کنم ۰ در پایان نکته ء که قابل تذکر میدانم این است که برخی دوستان در بخش نظریات از نبود تاریخ روشن وشفاف جامعه ء هزاره سخن گفته اند۰ از دید من تاریخ کتبی هیچ یک از قومیت های افغانستان در لابراتوار دانشمندان متخصص " تاریخ شناسی قدیم " بین المللی برده نشده و تشخیص نگردیده اند که این مسئله شامل " پته خزانه " نیز میشود۰ آنچه که گفته ایم استنادات تاریخی آنرا نیز آورده ایم ولی هیچگاهی در صدد تاریخ سازی جعلی نبوده و نخواهیم بود۰

    آصیف حکمتاز هزاره تاون کویته پاکستان

  5. نازیه عقرب ۷, ۱۳۸۹ در ۲:۳۳ ب.ظ -

    جمعه ۷ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۴:۳۳

    غدر نوربند و بازی گوشه شِیرِی

    جُوانیی تازه و خوب پوشه شِیرِی

    چیمیم کور گر کینه توغ سونی دیگرو

    جَگی شی بَینِی دیل مه روشه شِیرِی
    ==============
    اموتر خوب چیزا نوشته بود مخصد که ما کم مریض استو کل شی خانده نتنیستوم .

  6. عرفان عقرب ۸, ۱۳۸۹ در ۴:۰۹ ب.ظ -

    شنبه ۸ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۶:۹

    سلام دوستان
    این نو آوری خدمت تک تک مردم هزاره تبریک می گویم
    long live hazara

  7. کیانی عقرب ۸, ۱۳۸۹ در ۷:۰۵ ب.ظ -

    شنبه ۸ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۹:۵

    جناب آصف حکمت سلام و درود بر شما! از اینکه با یک همکار و پژوهشگر دیگر آشنا شدم بسیار خورسندم.

    ۱- نوشته بودید که: «جامعه ء هزاره یکی از قومیت های مهم افغانستان است که به تایید مورخان ، دانشمندان ، پزوهشگران و زبان شناسان ، ترکیبی از نژاد ترک ومغول میباشد.»

    لطفا بنویسید که این مورخان و دانشمندان محترم که هزاره ها را ترکیبی از ترک و مغول میدانند، بجز حدس و گمانه زنی کدام دلیل و تحلیل و شاهد و نشانه نیز برای فرضیه خود دارند، یا اینکه صرفا یک ادعا و حدس است؟ نگارنده اغلب نوشته مورخان داخلی را که شما نام برده اید و نوشته بسیاری از مورخان خارجی را بررسی کرده ام ، لیکن هیچ دلیل و شاهد دلچسپ و قناعت بخش در نوشته آنان مبنی بر ترک و مغول بودن هزاره ها، نیافتم. لطفا درین مورد توضیح دهید.

    ۲- نوشته بودید که: «قدمت تاریخی جامعه هزاره در افغانستان حد اقل به ۲۳۰۰ سال میرسد و به روایتی دیگر ۳۵۰۰ سال است»

    لطفا توضیح دهید که در کدام منبع چنین چیزی مرقوم است؟ اگر چنین منابعی وجود دارد لطف نموده بنویسید که در آن منابع، مردم هزاره با چه نامی ذکر شده اند؟

  8. کیانی عقرب ۸, ۱۳۸۹ در ۷:۰۶ ب.ظ -

    شنبه ۸ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۹:۶

    ۳- نوشته اید که: « داکتر عنایت الله شهرانی در مقاله " هزاره کیست ؟ " می نویسد:
    " هزاره ها ارتباطات به تکین ها ، کوشانیها ، یفتلیها ، کابل شاهان ، رتبیل شاهان و قرلوقیها ( طآایفه سبکتگین و محمود غزنوی ) دارندکه که در مملکت مان حکومت کرده اند۰ "

    یک: از منابع تاریخی پس از اسلام دانسته میشود که کوشانیان و هیاطله و رتبیل شاهان و تکین شاهان غزنی و کابلشاهان و… ترک تبار و ترک زبان بودند، و سخن جناب شهرانی مبنی بر ترک بودن آنان درست است، لیکن بنده از جنابعالی یا از جناب شهرانی می پرسم که چه دلیلی وجود دارد که ارتباط قوم هزاره را با آنها اثبات سازد؟ و آیا جناب دکتر شهرانی دلیل و سند نیز برای نظر خود دارند یا خیر؟ صرف یک ادعا را نمیتوان قبول کرد.
    دو: پایتخت زمستانی کوشانیان در تاکسیلا (پاکستان کنونی) و پایتخت تابستانی آنها در کاپیسا (کابل) بوده است و دیگر اینکه هیاطله در قرون نخست اسلامی بیشتر در ماوراءالنهر زندگی می کرده اند. رتبیل شاهان و تکین شاهان در قرون اول تا سوم چهارم هجری در دشتهای بین سیستان و کابل چادر نشین بودند و بنام ترکان غُز و خلج یاد شده اند و نیز در تخارستان بنام خلج نام برده شده اند که همه و همه چادر نشین بودند نه ساکن دهات و شهرها.
    شما اگر دقت کنید محمود غزنوی و اسلاف شان با نیروی همین چادرنشینان به قدرت رسیدند.
    بازهم نکته مهمی که قابل ذکر است اینکه: کوشانیان بر اساس مجسمه های باقی مانده در شرق افغانستان، دارای دماغهای عقابی و بلند و چشمان درشت بوده اند نه بینی پهن و چشم بادامی به چهره هزاره ها؟

  9. کیانی عقرب ۸, ۱۳۸۹ در ۷:۰۷ ب.ظ -

    شنبه ۸ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۹:۷

    سه: اگر هزاره ها با غزنویان و با سلطان محمود غزنوی که دارای تبار و زبان ترکی و مذهب سنی بوده، ارتباط دارند، پس غوریان شیعه مذهب و دری زبان کیها بودند و چرا با غزنویان جنگها و خونریزیها کردند و چرا شهر غزنی را غور غزنی (خراب) کردند؟ چه دلیلی وجود دارد که هزاره ها باغوریان ارتباط ندارند؟

    در انجام یک بار دیگر به جناب آصف حکمت سلام میفرستم! و از شما میخواهم که لطفا نوشته « نگاهی به تاریخ قدیم جامعه ء هزاره » خود را برایم بفرستید یا در همین وبسایت پخش کنید تا بهره ببریم.
    لطفا از نوشته هایم و از عکس تندیسهای شیران بامیان و تندیسهای کوشانیان در وبلاگ زابلستان در مقاله های مربوط به بامیان سر بزنید. http://www.zabolestan.blogfa.com

    کامیاب و خورسند و تندرست و خستگی نا پذیر باشید.