مقاله ۱۵ – آریان تاریخی و آریاهای ساختگی – بخش سوم – نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

فاضلی کیانی ۲:۰۴ ق.ظ ۴

 

 نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مقاله ۱۵ – آریان تاریخی و آریاهای ساختگی – بخش سوم – نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مقاله ۱۵ – آریان تاریخی و آریاهای ساختگی

 بخش سوم  :

فهرست مقاله :

 آریاها و یونانیان، مبدع تمدن نبودند

آریاهای وحشی و قدیسان جنوبی

سکاهای بیابانگرد یا آریاهای ساختگی

چکیده سخن

آریاها و یونانیان، مبدع تمدن نبودند

« از آن زمان که تاریخ نوشته در دست است، تاکنون لااقل شش هزار سال می‌گذرد. در نیمی از این مدت، تا آنجا که بر ما معلوم است، خاور نزدیک مرکز امور و مسائل بشری بوده است. از این اصطلاح مبهم «خاور نزدیک»، منظور ما تمام جنوب باختری آسیاست که در جنوب روسیه و دریای سیاه و مغرب هندوستان و افغانستان قرار دارد؛ با مسامحة بیشتری، این نام را شامل مصر نیز می‌دانیم، چه این سرزمین از زمانهای بسیار دور با خاور پیوستگی داشته است و با یکدیگر شبکة پیچ در پیچ فرهنگ و تمدن خاوری را ساخته‌اند.

 بر این صحنه، که تجدید حدود دقیق آن مقدور نیست و بر روی آن مردم و فرهنگ های مختلف وجود داشته کشاورزی و بازرگانی، اهلی کردن حیوانات و ساختن ارابه، سکه زدن و سند نوشتن، پیشه‌ها و صنایع، قانون گذاری و حکمرانی، ریاضیات و پزشکی، استعمال مسهل و زهکشی زمین، هندسه و نجوم، تقویم و ساعت و منطقت   ‌البروج، الفبا و خط نویسی، کاغذ و مرکب، کتاب و کتابخانه و مدرسه، ادبیات و موسیقی، حجاری و معماری، سفال لعاب دار و اسباب های تجملی، یکتاپرستی و تک گانی، آرایه‌ها و جواهرات، نرد و شطرنج، مالیات بردرآمد، استفاده از دایه، شرابخواری، و چیزهای فراوان دیگری برای نخستین بار پیدا شده و رشد کرده، و فرهنگ اروپایی و امریکایی ما، در طی قرون، از راه جزیرة کرت و یونان و روم، از فرهنگ همین خاور نزدیک گرفته شده است. «آریاییان» [به مفهوم امروز] خود، واضع و مُبدع تمدن نبوده، بلکه آن را از بابل و مصر به عاریت گرفته‌اند؛ یونانیان نیز سازندة کاخ تمدن به شمار نمی‌روند، زیرا آنچه از دیگران گرفته‌اند بمراتب بیش از آن است که از خود برجای گذاشته‌اند. یونان، در واقع، همچون وارثی است که ذخایر سه‌هزارسالة علم و هنر را، که با غنایم جنگ و بازرگانی از خاورزمین به آن سرزمین رسیده، بناحق تصاحب کرده است. با مطالعة مطالب تاریخی مربوط به خاور نزدیک، و احترام گذاشتن به آن، در حقیقت وامی را که نسبت به مؤسسان واقعی تمدن اروپا و امریکا داریم ادا کرده‌ایم.»[۱]

ژرژسارتن گفته است: «بسیار کودکانه است که انسان چنان تصور میکند که علم با یونان آغاز گردیده است. بر معجزة یونان هزار سال کار مصر و بین النهرین و ایران [کهن] و احتمالا سرزمینهای دیگر مقدم بوده است و علم یونان بیشتر جنبة تجدید حیات داشته است تا جنبة اختراع».[۲]

« وقتی هم که تاریخ را بخوانی خواهی دید که … مردمان گوناگونی هم چون امواج پشت سر هم از آسیا حرکت کرده اند واروپا را مسخر ساخته اند. آنها در اروپا به تاخت وتاز پرداختند ودر ضمن اروپا را متمدن ساختند. آریایی ها، سکا ها، هونها، عربها، مغولها، ترکها هر کدام از یک قسمت آسیا بوده اند وبعد در سایر قسمت های آسیا پراکنده شده اند.

به نظر می رسد که آسیا سرزمینی بوده است که این اقوام را همچون ملخ تولید می کرده است. … ما خوب می دانیم که اروپا هر چند کوچک ترین قاره هاست امروز بزرگ وبا عظمت است. همچنین می دانیم که بسیاری از کشورهای آن، دوران های تاریخ درخشان داشته اند. آنها مردان بزرگ علم ودانش را در خود پرورده اند که کشفیات واختراعات ایشان تمدن انسان را به مقدار بسیار زیادی جلو برده است وزندگی میلیون ها نفر از مردان وزنان را آسانتر ساخته است. آنها نویسندگان ومتفکران وهنر مندان وموسیقی دانان و مردان اقدام وعمل داشته اند. بسیا ابلهانه خواهد بود که عظمت وبزرگی اروپا را قبول نداشته باشیم وانکار کنیم.

اما به همین اندازه هم ابلهانه خواهد بود که عظمت وبزرگی آسیا را از یاد ببریم اما باید به خاطر بیاوریم، آسیا بوده است که رهبران بزرگ فکری وبنیان گذاران مذاهب اصلی وبزرگ را بوجود آورده است که شاید بیش از هر کس وهر چیز دیگر در مردم سراسر جهان تاثیر داشته اند. آیین هندویی… بودایی… مذهب یهود ومذهب مسیح… وآیین زرتشتی ودین اسلام در آسیا بوجود آمده اند. کریشنا، بودا ، زرتشت، مسیح، محمد، وکنفوسیوس ولا ؤتسه فیلسوفان بزرگ چین و… همه آسیایی بوده اند».[۳]

 

آریاهای وحشی و قدیسان جنوبی

بسیاری از مورخان و محققان مشهور معاصر غربی و  شرقی بنای اصلی تمدن مشرق زمین را متعلق به بومیان این سرزمین نوشته اند، بومیانی که پیش از آریاهای شمالی (آریاهای ساختگی) درین سرزمینها زیست میکردند.

« هندوستان کشوری باستانی است و قومی کهنسال در آن سرزمین دیرین می زیسته اند. پیش از دو هزار سال قبل از میلاد، سکنة آن دیار مردمی بوده اند سیه چرده با موهای مجعد که اعقاب ایشان به نام دراویدیان (Dravidians) هم اکنون در نیمه ی جنوبی شبه جزیره فراوان اند… در سواحل رود سند هم، در حدود ۲۵۰۰ ق.م، قومی از ریشه های مختلف و مخلوط زندگانی می کرده و تمدنی از نوع تمدن عصر برنز به ظهور رسیده و حتی دارای صنایع و معماری خاصی بوده اند. این معنا را حفاری های اخیر در هارپا (Harppa) در پنجاب و در خرابه های موهنجو- دارو در ساحل سند به اثبات رسانیده است. این قوم دارای مذهب و دین مترقی بوده که شاید بعضی نکات اصلی و ابتدایی، که هم اکنون در مبادی تناسخ و انتقال ارواح (قانون کارما) هندو موجود است، در آن ریشه ی قدیمی نیز یافت میشده.» [۴]

« آریایی هایی که به هند آمدند تا اندازة زیادی تحت تاثیر تمدن قدیمی تری که در هند وجود داشت قرار گرفتند. این تمدن قدیمی تر تمدن «دراویدی ها» بود که اکنون بقایای آن را در ویرانه ها وخرابه هایی که در «موهنجودارو» (شمال غرب هند) از زیر زمین بیرون آورده اند می توانیم ببینیم. …آریایی هایی که به یونان رفتند مانند آریایی هایی که به هند آمدند درآن روزگار های سابق بسیار خشن وجنگجو بودند.آنها بسیار نیرومند ودلیر بودند ومردمان آرام تر ومتمدن تری را که بر سر راه خود شان می یافتند یا نابود می ساختند واز میان می بردند ویا آنها را بخود جذب می کردند» [۵]

«این آثار در شمال غربی هند ودر اطراف محلی که «موهنجودارو» نامیده میشود بدست آمده است. درآنجا مردم آثار این تمدن قدیمی را که شاید متعلق به ۵۰۰۰ سال پیش باشد از زیر خاک بیرون آوردند وحتی مومیایی هایی شبیه به آنچه در مصر بود کشف کردند. تصور کن که تمام این چیز ها هزاران سال پیش وقبل از آنکه آریایی ها به هند بیایند وجود داشته است».[۶]

« منطقة‌ مورد بحث ما، تمدن درة سند (موهنجودارو و هاراپا)، قریب یک میلیون کیلو متر مربع از هیمالیا تا دریای عرب و از افغانستان امروزی تا بخش بالای رود گنگ را در بر می­گیرد… قدمت تمدن موهنجودارو به ۸۰۰۰ سال ق.م، می­رسد… در ۲۵۰۰ ق.م نیز خط اختراع شد که تا به حال خوانده نشده است. اوج تمدن موهنجودارو در فاصله سالهای ۲۴۰۰ تا ۲۱۰۰ ق.م است. موهنجودارو و هاراپا هریک قریب ۳۵۰۰۰ [سی و پنج هزار] نفر جمعیت و تا غربی­ترین نقاط بین النهرین رابطه تجاری داشتند.»[۷]

« در آن هنگام که مورخان خیال می‌کردند تاریخ با یونان آغاز شده است، اروپا با خوشحالی عقیده داشت که هند جایگاه بربریت بوده، تا اینکه عموزادگان «آریایی» ملتهای اروپایی از کناره‌های دریای خزر کوچ کردند تا هنرها و علوم را به این شبه‌‌جزیرة وحشی و بی‌فرهنگ بیاورند. تحقیقات اخیر این تصور دلخوش کننده را به هم ریخته است. در هند، مثل هر جای دیگری، سرآغازهای تمدن در دل خاک مدفون است، و حتی همة بیل های باستان شناسان هم هرگز نخواهد توانست همة آنها را از خاک بیرون بیاورد.

در سال ۱۹۲۴، جهان دانش بار دیگر با اخباری از هند به حیرت افتاد: سر جان مارشال اعلام کرد که دستیارانش، خصوصاً ر. د. بنرجی، در موهنجودارو، در ساحل باختری سند سفلا، بقایای چیزی را کشف کرده‌‌اند که گویا از هر تمدنی که مورخان تا کنون شناخته‌اند کهنتر باشد. هم آنجا، و هم در هرپا، که در شمال و چند صد کیلومتری بالاتر از موهنجودارو واقع است، چهار یا پنج شهر برجسته از زیر خاک بیرون آورده‌‌اند، که در طول خیابانهای پهن و کوچه‌های تنگش صدها خانه و مغارة آجری دیده می‌شود که، در مواردی، دارای چند طبقه هم می‌باشند. ببینیم سر جان مارشال قدمت این آثار بازمانده را چگونه برآورد می‌کند:

این کشفیات وجود یک زندگی شهری بسیار تکامل یافته‌ای را در هزارة چهارم و سوم ق‌. م در سند (شمالیترین ایالت پرزیدنسی بمبئی) و پنجاب ثابت می‌کند؛ و در بسیاری از خانه‌ها وجود چاه حمام، و نیز یک شبکة دقیق فاضلاب، وضع اجتماعی شهرنشینانی را نشان می‌دهد که دست کم با آنچه در سومر یافته شده برابری می‌کند، و از آنهایی که در همین زمان در سرزمین بابل و مصر رواج داشت برتر است… حتی خانه‌های اور هم، از نظر بنا، به هیچ وجه با خانه‌های موهنجو – دارو برابری نمی‌کند.

در این نقاط اشیای زیر کشف شده است: ظروف و آلات خانگی و اسباب آرایش؛ سفالینه‌های منقش و ساده، که آنها را یا با گردش دست و یا با گردش چرخ ساخته‌اند؛ پیکره‌‌های سفالین، طاس نرد، و مهره‌های شطرنج؛ سکه‌هایی که از آنچه تا آن زمان شاخته شده بود کهن ترند؛ هزار مهر، که بر بیشترشان نوشته‌هایی به خط صورت نگاری ناشناخته‌ای نقش شده؛ سفالینه‌‌های لعابدار، با کیفیت عالی؛ کنده‌‌کاری های روی سنگ، که از آثار سومری برتر است؛ جنگ‌افزار و دست‌افزارهای مسین، و یک نمونة کوچک ارابة دوچرخی مسین (از کهنترین نمونه‌‌های ارابة چرخدار)؛ النگوهای طلا و نقره، گوشواره، گردن بند، و جواهرات دیگری که به نظر مارشال «چنان خوب از کار درآمده و به حدی خوش پرداخت است که گویی از یکی از جواهر فروشی های امروزی خیابان باندستریت لندن درآمده، نه از یک خانة ما قبل تاریخی ۵۰۰۰ سال پیش.»[۸]

«کشفیات موهنجودیرو و هرپه دفعتا صفحة نوی در تاریخ باستانی سند و شرق آریانا باز کرده و معلوم شد که حوزة سند و پنجاب هزاران سال قبل از عصر ویدی و ظهور آریایی مهد تمدن درخشانی بود که واجد خواص محلی بود و حتی از بعضی پهلوها از مدنیت های معاصر خود در بین النهرین و مصر هم برتری داشت.» «تفصیل مدنیت عصر کلکولیتیک وادی سند که به عقیدة سرجان مارشال مربوط به باشندگان پیش از آریایی [به مفهوم امروز] این قطعه میباشد در سه جلد بسیار بزرگ به نام «موهنجودیرو و مدنیت حوزة سند» نشر شده است.» مطابق نظر هیأت امریکایی تحت نظر «پومپلی» ۱۹۳۳م ادوات سنگی و مفرغ و ظروف تیکری مکشوفه در شمال آریانا در حوزة اکسوس (آمودریا) و مرگیانا (حوزة مرغاب) و انو در نزدیک مرو، با موهنجودیرو شباهت زیاد دارد.»[۹]

«در میان بقایای سِند مهر خاصی وجود دارد که از سر دو مار ساخته شده، و این رمز خاص کهن ترین مردم تاریخی هند، یعنی ناگه‌های مارپرستی است که چون آریاییهای مهاجم به هند رسیدند استانهای شمالی را در تملک آنها یافتند، و اعقابشان هنوز هم در مرتفعات دور دست زندگی می‌کنند. در نقاط دوردست جنوب این سرزمین مردم سیاه پوست بینی پهنی می‌زیستند که ما آنها را دراویدی می‌نامیم، بی‌آنکه سرچشمة این لغت را بدانیم. آنان، هنگام هجوم آریاییها، خود مردم متمدنی بودند، و بازرگانان ماجراجوی آنها حتی تا سومر و بابل هم بر دریا سفر می‌کردند، و در شهرهایشان بسیاری از اشیای ظریف و تجملی رواج داشت. ظاهراً از همین مردم بود که آریاییها جامعة روستایی و نظامهای زمینداری و مالیات‌بندی را آموختند. دکن هنوز هم، از نظر عادات و رسوم، زبان، ادبیات، و هنر اساساً دراویدی است.»[۱۰]

«دراویدی. Dravidi. نام گروهی مستقل از زبانها (است) که بیشتر در جنوب هندوستان و سیلان شایع است. لهجه براهوی بلوچستان و افغانستان نیز از این دسته زبان هاست. عده متکلمین به این زبان در هند در ۱۹۳۱ م. بالغ بر ۷۱ میلیون تن (بتقریب) و در ۱۹۵۳م. متجاوز از ۹۰ میلیون تن بوده است. دراویدیان نام پرجمعیت ترین نژادهای ساکن هند پیش از ورود مهاجمین آریائی(است). امروزه این نام به گروهی از ساکنین هندجنوبی به استثنای سواحل غربی اطلاق میشود که قسمت عمده سکنه این ناحیه را تشکیل میدهند و احتمالا از اعقاب دراویدیان پیش از تاریخ هستند. بعضی از نژادشناسان‚ دراویدیان را بدو دسته شمالی و جنوبی تقسیم کرده اند: دسته اول شکارچی یا روستائی بدوی اند و دسته دوم مرکب از ۵ قبیله نیمه متمدن و چندین قبیله نامتمدن میباشند. [۱۱]

«تهاجم و غلبة آریایی ها بر این قبایل پیشرفته بخشی از آن فرایند باستانیی بوده است که بدان وسیله، هر چند وقت یکبار، شمال با خشونت بر سر جنوب اسکان یافته و آرام فرو می‌ریخت؛ این یکی از جریانهای مهم تاریخ بوده است، که در آن تمدن‌ها چون تموجات دوران ساز برآمده و از میان رفته‌اند. آریاییها بر سر دراویدیها فرو ریختند؛ آخایاییها و دوریها بر سرکُرتیها و اژه‌ایها؛ ژرمنها بر سر رومیها؛ لومباردها بر سر ایتالیاییها؛ و انگلیسیها بر سر همة جهان. شمال همیشه فرمانروایان و جنگاوران را پدید می‌آورد، و جنوب هنرمندان و قدیسان را، و بردباران وارث بهشت خواهند بود».[۱۲] « خاور نزدیک در زمان بختنصر،[۱۳] در برابر چشم دوربین و تیزبین، همچون اقیانوسی به نظر می‌رسید که در آن دسته‌های آدمی، مانند گردابی، پیوسته با یکدیگر مخلوط، و سپس از هم پراکنده می‌شدند؛ اسیر می‌کردند یا به اسیری درمی‌آمدند، می‌خوردند یا خورده می‌شدند، می‌کشتند یا به قتل می‌رسیدند ـ و این گونه کارها پایانی نداشت. در پشت سر و گرداگرد امپراطوریهای بزرگ مصر و بابل و آشور و پارس مخلوطی از قبایل نیم بیابانگرد و نیم پابند زمین نشو و نما می‌کرد که اسامی آنها چنین است:

کیمریان کیلیکیاییان، کاپادوکیاییان، بیتینیاییان، اشکانیان،… فلسطینیان، عموریان، کنعانیان، و صدها قوم دیگر، که هر یک خود را مرکز جغرافیا و تاریخ می‌پنداشت، و از نادانی و جانب داری، مورخانی که دربارة او بیش از چند سطری در کتابهای خود نمی‌آوردند دچار شگفتی می‌شد. وجود این قبایل بیابان گرد در تمام طول تاریخ، برای کشورهایی که حالت تمرکز و استقرار بیشتری داشتند و این اقوام از هر طرف مرزهای آن کشور را در میان خود می‌گرفتند، خطر بزرگی به شمار می‌رفت. خشکسالی و سختی، هر چند یک‌بار، مردم این قبایل را بر آن می‌داشت که بر سرزمین های ثروتمند همسایة خود حمله کنند؛ به همین جهت، آن کشورها ناچار از آن بودند که پیوسته یا در حال جنگ باشند یا خود را برای جنگ و دفع حمله آماده نگاه دارند. غالب اوقات، قبایل بیابان گرد، پس از آنکه دستگاههای سلطنتی برچیده می‌شد، بر جای می‌ماندند؛ و چه بسیار که خود جانشین آن می‌شدند: جهان ما پر از سرزمین هایی است که روزی تمدنی در آنجاها وجود داشته و سپس بدویان به آن راه یافته و از نو زندگی بیابان گردی را در آن به راه انداخته‌اند.»[۱۴]

سکاهای بیابانگرد یا آریاهای ساختگی

در منابع قدیمی در تقسیم بندی نژادی، سرزمینهای شمال آمودریا (جایگاه نخستین آریاهای آلپی سکایی) را جایگاه تبار یافث بن نوح نوشته اند که در تحت عنوان های مختلف یاد شده اند. آریان پور در بارة قوم سَکا که از ارکان و پایه های اصلی آریاهای ساختگی است می نویسد: « بنابر آنچه در کتب تاریخی و لغت‌نامه ها ثبت شده، این قوم به نام‌های «ساک»، «ساس» «سَکَه»، «سِلت»، «سیت»، «اِسکیت»، «اشکوزای»، «سکلت»، «ساگارت»، «سامارات»، «سگز»، «سگسار» و ده‌ ها نام دیگر به گویش‌های مختلف زبان‌های دنیا یاد شده که در تورات موسی و قرآن‌کریم به صفت یا عنوان «یأجوج و مأجوج» خوانده شده‌اند. و نام‌های چون «انگل»، «ساکسون»، «ماساژت»، «داس»، «زُط»، «جَت»، «خُیُون»، «هُون»، «تخسی»، «تخار»، «یغما»، «برزندی»، «آلپی»، «ماد»، «پارت»، «پرنی»، «داهه» و «الان»؛ و چون «توران»، «خزر»، «خرخیز»، «خرلخ»، «تاتار»، «ترک»، «اورال»، «آلتایی» و صدها عنوان دیگر [یاد شده اند.] همه و همه برمی‌گردد به «آری» و «صحرائی» از نژاد و اعقاب یافث بن نوح(ع) که «غَلچه» شعبه‌ای از آنها بوده‌اند.» [۱۵]

سخن آریانپور سخن درست و قابل اثبات است؛ زیرا اگر در منابع تاریخی و جغرافیایی و در لغتنامه ها تاریخ تک تک طوایف یاد شده را که امروزه از زیر مجموعه آریاهای نام نهاد اند، بررسی کنیم، سرانجام به سرزمینهای شمالی و به توران زمین میرسیم.

سَکاها چون: تخارها، (کُوشانها) هُونها، هیطل ها، پارتها (اشکانیان) مادها ( کُردها و لُرها) که امروزه آریا نامیده می شوند، بسیار دیر تر از عهد ریگ ویدا و اَوستا و غالبا پس از کیانیان و سلوکیان (حدود ۱۵۰ سال پیش از میلاد) از دشتهای ترکستان شرقی و غربی[۱۶] به سر زمین سند و آریان مهاجرت کرده اند. در حالی که حدود ۱۵۰۰ تا ۲۵۰۰ پیش از میلاد و بالاتر در ریگ ویدا و در ۶۶۰ سال پیش از میلاد در اوستا از آریان و سرزمین آریانها در نواحی جبال هندوکش و بابا یاد شده است.

ویل دورانت سکاهای بیابانگرد شمالی را مردم وحشیِ نیمه مغول و نیمه اروپایی دانسته نوشته است: «بالاتر از سرزمین ارمنیان، و در کنار دریای سیاه، سَکاها بیابان گردی می ‌کردند؛ آنها مردم وحشی و درشت‌ اندام، قبایل جنگی نیمه‌ مغول و نیمه‌ اروپایی بسیار نیرومندی بودند که در ارابه به سر می‌بردند و زنان خود را سخت در «پرده» نگاه می‌داشتند، ‌بی‌زین بر اسبان سرکش سوار می‌شدند، جنگ می‌کردند تا زنده بمانند، و زندگی را برای آن می‌خواستند که بجنگند؛ خون دشمنان خود را می‌آشامیدند و پوست سر آنان را دستمال خود می‌ساختند. این مردم، با حملات پیوستة خود، مایة ضعف آشور بودند و در حدود سالهای ۶۳۰- ۶۱۰ ق. ‌م[۱۷] به باختر آسیا هجوم آوردند و هر که را در سر راه خود می‌یافتند، می‌کشتند و همه جا را خراب می‌کردند».[۱۸]

«سکاها خون اول دشمن و رقیبی را که می کشند می آشامند و سرهای کشتگان را برای پادشاه می برند. پوست کشتگان را می کَنند و بعد آنرا مانند دستمال استعمال می کنند. و گاهی از آن پوستها لباس می سازند و از سر دشمن که خیلی مبغوض باشد، کاسه ای می سازند و سکاهای متمول این کاسه را به طلا می گیرند.»[۱۹] «ماساژتها یا ماهی خواران که در بین دریای خزر و دریاچة آرال سکنی داشتند، هرچند که هر یک از آنان را زنی جدا گانه بود، ولی زنان اشتراکی نیز داشتند. یونانیان گویند: این عادت همة سکاها است و در واقع اختصاص به ماساژتها ندارد… اگر کسی پیر شود همة اقربایش گرد آمده او را می کشند و در همان وقت چهارپایی از هر جنس از حشم خود سر بریده و با گوشت مقتول پخته همگی آن را می خورند. این نوع خاتمة عمر را عاقبت بخیری می دانستند… ماساژتها بذر نمی افشاندند. غذای آنها از گوشت حشم و ماهی است که از سیردریا به دست می آورند.»[۲۰] «این آریایی های چپاولگر که بودند؟ آنها خودشان لغت «آریایی» را به معنای نجیب و شریف به کار بردند، اما این اشتقاق، که بوی میهن پرستی از آن می‌آید، شاید یکی از آن اندیشه‌های بعدیی باشد که بر علم زبان شناسی رنگ بدنام‌کنندة طنز می زند. خیلی احتمال می‌رود که آنها از منطقة دریای خزر آمده باشند.

… در حدود همان زمان که کاسی های آریایی به سرزمین بابل غلبه یافتند، آریاییهای ودایی ورود به هند را آغاز کردند. این آریاییها هم، مثل ژرمنهایی که به ایتالیا هجوم بردند، بیشتر مهاجر بودند تا فاتح. ولی آنها تن نیرومند، اشتهای زیاد برای هر گونه خوردنی و آشامیدنی، خشونت وافر، و مهارت و دلاوری در جنگ داشتند؛ لاجرم دیری نگذشت که سروری بر شمال هند از آن ایشان شد. با تیرو کمان می‌جنگیدند؛ رهبرانشان جنگاورانی بودند که زره بر تن داشتند و بر ارابه می‌نشستند؛ تبرزین می‌گرداندند و نیزه می‌افکندند. آنان ساده ‌تر از آن بودند که ریاکار باشند: هند را منقاد خود کردند، بی‌آنکه وانمود کنند که آن را تعالی می‌بخشند. زمین می‌خواستند و علف‌ چرا برای گاوهایشان؛ در زبان آنان واژة جنگ نشانی از افتخار ملی بیشتر بود و بس. آنان بآرامی راهشان را رو به خاور، در طول رودهای سند و گنگ، باز کردند، تا همة هندوستان را فرو گرفتند».[۲۱] « هندی های آریایی درآغاز بوسیلة جنگ وغارت گری وسپس ازراه گله داری وکشت وزرع وصنعت گری بطریق روستایی روز گار می گذراندند… ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح به صنایع دستی در بین صنعت گران سامان داده شد».[۲۲]

چکیده سخن:

سروده های مقدس ویدی و اوستایی و افسانه ها و تاریخ ادبیات پارسی میراث آریانهای بلخی و زابلی است و اگر مربوط به آریاهای ساختگی باشد، پرسشهای ذیل بی پاسخ میماند.

۱- مندرجات سروده های ویدی و اوستایی نشان میدهد که آریانها یک مردم آرام و صلح جو و ساکن شهر و دهات بوده اند. کسانی اند که از جنگ و تهاجم و خونریزی بیزارند و حالت دفاعی دارند. می خواهند آبها را مهار کنند و کشاورزی کنند. اگر دقت کنیم پیوسته آریانهای اوستایی از پَتیاره و هجوم و شمالیان و باختریان (غربیان) و دیوهای مازندران و از هجوم تورانیان و دانوها و خُیونی ها و… سخن میگویند. هم چنین در اوستا به تفصیل از جنگهای شاهنشاهان کیانی و پهلوانان گودرزی و نوذری، با تورانیان مهاجم و پیمان شکن و دروغگو و دزد پیشه و گرگ نژاد و دیونژاد و… سخن گفته شده است. در ریگ بید و اوستا از سرزمینهای شمال و غرب آمو دریا (توران تاریخی) به زشتی وتلخی و به عنوان سرزمین هجوم و سرزمین دیوها یاد نموده و از خداوند بر ضد آنان استمداد شده است. اگر سرایندگان ویدی و اوستایی همین آریاهای مصطلح می بودند، چگونه قابل تصور است که آنان از خاستگاه اولیة خویش در کتاب مقدس خود به زشتی یاد کنند؟[۲۳]

۲- آریاهای مصطلح « هند و ایرانی» در کجا با هم بودند که ریگ ویدا و اوستا را در آنجا آفریدند؟ آیا هونها (خُیُونی اوستا و هُیُونی شاهنامه) هیطل ها، تخارها، پارتها، سکاها و بلوچها و غُزها وخلجها، مادها و کُردها و لورها و کولی ها و زُطها و جَتها و گَجَرها و… که امروزه آریا و هندوایرانی گفته میشوند و تعدادی قابل توجه از آنان (مانند برخی افغان ها و لُورها و بلوچها) تا هنوز گله دار وچادرنشین اند همه وهمه از مهاجران آلپی سکائی شمالی تبار نیستند؟

۳- اگر فرهنگ و زبان ویدایی و اوستایی ، مربوط به هند و ایرانی مصطلح میبود، پس چرا هیچ یک از طوایف زیر مجموعه آنها در سروده های ویدی و اوستایی یا در گاهنامه ها و شاهنامه های دری، آریا خوانده نشده و از هیچ یک از شخصیت های سیاسی و مذهبی آنان در این اسناد کهن به نیکی یاد نشده است؟ چرا در این اسناد کهن، تنها از سرزمین پیرامون هندوکش و بابا و از پیشدادیان و کیانیان یاد شده است؟

۴- در بحثهای گذشته به تفصیل بیان گردید که آریاهای نام نهاد در حین ورود خود به کشور سند و آریانا و اروپا متمدن نبودند. چگونه ممکن است که سروده های بسیار نغز و پیشرفتة اوستا که در عهد حملة اسکندر(۳۳۰ ق.م) بر روی دوازده هزار پوست گاو مکتوب بوده و در گنج شایگان بلخ نگهداری می شد، توسط بیابان گردان پراکندة خانه به دوش و عبوری که دارای وحدت اجتماعی و سیاسی و زبانی نبودند، آفریده شده باشد؟

۵- پرسش مهم دیگر اینکه به گفتة مورخان: آریاها به مفهوم امروز در حین مهاجرت خود از شمال به جنوب با سرزمین خالی از سکنه برخورد نکردند، بلکه در نواحی بلخ به یک حکومت مقتدر برخورد کردند، آیا این حکومت مربوط به ساکنان بومی این ناحیه نبود که در ریگ ویدا و اوستا و گاهنامه ها و شاهنامه ها از آنان به تفصیل بنام شاهان پیشدادی و کیانی بلخ و زابلستان یاد شده است؟ اگر این سروده های مقدس متعلق به تورانیان باشد، پس تورانیان و دشمنان اَوِستا کیها بودند و بقایای آنها امروزه کیها هستند؟ مگر آریاهای جدید، فرزندان همان جنگجویان و مهاجران تورانی نیستند که پس از اسکندر، در ظرف بیش از دو هزار سال ازخاستگاه اولیة خود از دشت های جنوب سیبری و کناره های دریای آرال و شرق دریای خزر و از ترکستان چین و روس به نقاط دیگر دنیا مهاجرت کرده اند؟ اگر آریاهای مصطلح، تورانی نیستند پس فرزندان تورانیان تاریخی کجا شدند؟

۶- این نکته مورد اتفاق همه مورخان است که هند و آرین های اصطلاحی در حالی هند و اروپا را تسخیر کردند که جنگجو و گله دار و پرقدرت بودند. اگر آنان، بنیان گزاران تاریخ و تمدن چندین هزار سالة بلخ و بامیان و وارث تاریخ آریان بودند، پس چه عامل و ضرورت مهمی باعث گردید که آنان پس از هزاران سال سکونت دو باره به زندگی صحرا گردی روی آورده و خیمه و غژدی و شمشیر و اسپ و شتر خریده به سمت هند و ایران غربی و اروپا و… مهاجرت نمایند؟

۷- چگونه بپذیریم که که هندوان سیاه مانند مهاتما گاندی افریقایی ندم و کوچک اندام و جواهر لعل نهروی بلند قد و بینی بلند با چهرة اروپایی از یک نژاد آریا به مفهوم امروز باشند؟ چگونه بپذیریم که مثلا ترکان غربی، مانند مردم ترکیه و تبریز و تهران و آذربایجان شمالی و جنوبی با قد کشیده و بینی عقابی و با موهای زرد و چشمان درشت و آبی و آلمان­ها و انگلیس­های با همین مشخصات از دو نژاد مختلف سفید و زرد (آریا و مغول) باشند؟ آیا نژاد زرد در حقیقت جوامعی نیستند که موهای شان زرد و چشمان شان آبی و چهره های شان سرخ رنگ اند؟ شما تلویزیون را اگر دقت کنید می­ببینید که قیافه­های زرد بیشتر در لندن و برلن و مسکو دیده می­شود، تا پکن و توکیو یا مالزی و اندونزی و…؟

۸- اگر آریاهای مصطلح، واقعا آریان نژاد باشند، چرا شاهان پیشدادی وکیانی بلخ و زابلستان که نماد کامل و روشن تاریخ ایران کهن وستون فقرات ریگ ویدا و اوستا و پارسنامه ها و شاهنامه ها هستند، امروزه از تاریخ جدید منطقه وکشور افغانستان حذف شده و افسانه تلقی می شوند؟ چه سری است که برخی هم وطنان افغانی ما اَوِستا و زردشت و دانشگاه نوبهار بلخ و شاهنامه ها و ادبیات پارسی دری را از خود نمیدانند؟

۹- چرا شصت هزار بیت شاهنامة فردوسی و شاهنامه های پیش از او چون تهمورث نامه مسعودی مروزی و گرشاسبنامه ابوالمؤید بلخی و گشتاسبنامه دقیقی بلخی و چهل هزار بیت آفرین نامه ابوشکور بلخی که از دهها رخداد و شخصیت های اسطوره ای و تاریخی بلخ و زابلستان وکابلستان سخن رانده اند در تاریخ جدید، افسانه قلمداد می شوند؟

۱۰- چگونه قبول کنیم که سرایندگان بزرگ ویدی و اوستایی و شاهنامه ها وحکماء وشعراء عالیقدر پارسی زبان، نظیر مسعودی مروزی، ابوالمؤید بلخی، دقیقی بلخی، وابو شکور بلخی و… و نیز حکیم ارجمند طوس و مورخان دوره اسلامی، دهها سال عمر خود را برای یک مشت دروغ وافسانه ی بی ریشه و اساس، تباه ساخته باشند؟ آیا تمام این اسناد کهن به اندازه گفته های چند تن دغل باز قرن بیست اروپایی مثل گریشمن و شُرمن و الفنستن و بارتولد و یا به اندازه چند مترجم دنباله رو و یا مغرض فارسی که نوشته هایشان صرفا مبتنی بر نقل قول است، نمی ارزند؟

۱۱- آیا مطابق دلیل عقلی، صاحبان تاریخ آریانا (ایران کهن) همان هایی نیستند که پس از شکست های تاریخی، به تدریج مناطق هموار و غیر قابل دفاع را رها کرده و به جبال مرکزی کشور خود عقب نشسته و در آنجا پناه گرفتند؟

۱۲- اگرچه امروزه به هیچ صورت نمیشود از نژاد خالص در جهان سخن گفت. اما بازهم روی همرفته اصل پیکره نژاد ترک، آریان، عرب و یا هر نژاد دیگر از خود علایم و نشانه های تاریخی دارند. ما که از تاریخ آریانهای باستان بحث میکنیم، ببینیم که آثار و نشانه های آریان تاریخی امروزه در کدام سرزمین و در میان چه قوم یا اقوامی به نظر میخورد.

از متون ویدایی و اوستایی و متون کهن پهلوی و از منابع کهن دری و گاهنامه ها و شاهنامه ها و از گفته مورخان و جغرافیدانان عربی و پارسی در دورة اسلامی، چنین دانسته و فهمیده میشود که ساکنان پیرامون جبال هندوکش و بابا در طول تاریخ دراز خود به ترتیب بنام آریانی، بربری، باختری، زابلی، و پس از اسلام بنام خراسانی, و غرجستانی و غوری و سرانجام در قرن نهم هجری بنام هزاره یاد شده اند و از زبان آنان نیز در تاریخ بنامهای آریانی، دری زابلی و دری خراسانی نام برده شده است.

نام کوهها و رودها و نام شهرها و قریه‌های مرکزی هزارستان غالبا نامهای اوستایی و پارسی کهن است. هم چنین طایفه های کَیان، پَشین، بِیری و رامِی که در اوستا از زیرمجموعه آریان نام برده شده اند و نیز طوایف هَژیر، بَرمَک، نَریم، راموز، پولاد، پَهلو و زاولی که در اوستا و شاهنامه به عنوان آریانهای اصیل یاد شده اند، هم اکنون در میان مردم هزاره و بنام هزاره زندگی میکنند.

با توجه به نام طوایف زیر مجموعه هزاره و با توجه به گویش اوستایی و دری قدیم این قوم و با توجه به آثار تاریخی بامیان و تندیسهایی به چهره هزارگی و صدها ویرانشهر و ویراندژ دیگر در هزارستان، چه دلیلی وجود دارد که هزارگان امروزی را از بقایای همان آریانهای باستانی ندانیم و آنان را ترک و مغول بپنداریم؟ دوستان پیشکسوت و محترم ما که می خواهند تاریخ غورستان و غرجستان و بلخ و بامیان و زابلستان و سیستان را با تاریخ ترک پیوند دهند دنبال نخود سیاه میگردند. این دوستان بجز نقل قول از فلان و فلان نویسنده معاصر غربی و شرقی آیا کدام دلیل و شاهد و سند اطمینان بخش دیگر دارند یا نه؟ اگر منبعی وجود دارد، بزرگواری کرده توضیح دهند تا ما هم استفاده کنیم.

اگر هزارگان ترک و مغول تبار باشد پس آفرینندگان سروده های ویدی و اوستایی و شالوده ادبیات دری و صاحبان آثار عظیم باستانی در کشور چه قوم یا اقوامی بوده اند و نام آنها چه بوده است؟

۱۳- الف: دره های جبال هندوکش و بابا بسیار سخت گذر و سرد و کم حاصل بوده و در گذشته حتی تا دوران عبدالرحمان هزاران دژ مستحکم دفاعی در این نواحی موجود بوده است، لذا جا بجایی جمعیتی در این نواحی بسیار دشوار بوده است

ب: در تاریخ روشن است که در عهد بنی امیه (قرن اول و دوم هجری) و در عهد غزنویان (قرن چهارم هجری) و در عهد چنگیز ( قرن هفتم) و در عهد بابریان (قرن نهم) یک قدرت مهم نظامی و سیاسی به نام غوریان در جبال غور و بامیان وجود داشته که از سرزمین خود دفاع میکردند و در عهد امیر عبدالرحمان (حدود ۱۲۰ سال پیش) باز هم یک قدرت عظیم از خوانین محلی هزاره در نقاط مرکزی کشور وجود داشته که ۹ سال با عبدالرحمان جنگیده اند و عبدالرحمان در تاج التواریخ خود افتخار میکند که در طول تاریخ، هیچ پادشاه مقتدر هزاره های سرکش را نتوانستند تحت اوامر خود درآورند و از قدرت هزارگان بخود می لرزیدند و تنها این من بودم که آنها را رام و مطیع ساختم.

ج: در هیچ تاریخی موثق، جابجایی گسترده اقوام بومی با اقوام غیر بومی در نواحی مرکزی افغانستان ثبت نشده است.

د: در متون تاریخی اگر دقت شود، آریانها و زابلیان باستان و خراسانیان و غوریان قرون میانه و هزارگان کنونی ، با مشخصات و ویژگی های زبانی و قومی و جغرافیایی مشترک و همسان دیده میشود.

اگر مجموع این مطالب و نکات تاریخی را در کنار هم گذاشته نتیجه گیری کنیم، چنین نتیجه قطعی به دست می آید که: باقی ماندگان آریانها و کیانیان دورة اوستا و بقایای بربرها و باختریان دوره اسکندر و بازماندگان زابلیان دورة شاهنامه و وارثان خراسانیان و غرجستانیان و غوریان قرون میانه، همین مردمی اند که امروزه هزاره گفته میشوند.

۱۴- آقای فوشه سرپرست باستان شناسان فرانسه بر اساس آثار باستانی و نیز دکتر عبدالحی حبیبی بر اساس تاریخ، به قدمت تاریخی و به بومی بودن هزاره ها در افغانستان تصریح کرده اند. معنی این سخن چنین خواهد بود که از کهن ترین عهدی که تاریخ افغانستان به یاد دارد، نیاکان هزاره باشنده این سر زمین بوده اند. هم چنین مدارک موثق تاریخی در دست است که هزاره ها بسیاری از سر زمینهای خود در اطراف هزارستان کنونی را از دست داده و تنها یک قرن پیش در عهد عبدالرّحمان، شصت و دو در صد آنان قتل عام شده اند. بنا بر این چه دلیل قانع کننده و شاهد علمی وجود دارد که افسانه وتاریخ باستانی کشور افغانستان و سروده های تاریخی و ادبی بلخ و زابلستان و آثار عظیم باستانی موجود در پیرامون جبال هندوکش و بابا و تندیسهای باستانی باقی مانده به چهرة هزارگی در بامیان و غوربند و کاپیسا و تاریخ آریانهای باستانی و تاریخ خراسانیان و غوریان در قرون میانه را از این مردم بومی ندانیم و به جوامعی موهوم نسبت دهیم؟

۱۵- اگر هزاره ها در سرزمین افغانستان هم بومی اند و هم آریان و زابلی و خراسانی و غوری نیستند، پس نام این مردم در ادوار مختلف تاریخ چه بوده است و ریگ ویدا و اوستا از کدام آریان و شاهنامه ها از کدام زابلی و کابلی و متون تاریخی دورة اسلامی از کدام خراسانی و غوری سخن می گویند؟ اگر آریانهای اوستایی و زابلیان شاهنامه و خراسانیان و غوریان دری زبان و شیعه مذهب در دورة اسلامی، از نیاکان هزاره نبودند پس آنان نیاکان کدام قوم در افغانستان کنونی بودند و بقایای آنان امروزه کیها هستند؟ افغان، تاجیک، ازبک ؟ چطور و به چه دلیل؟

اگر تاجیکان کنونی از تبار آریانهای تاریخی اند، باید روشن کنند که چه سند و نشانی از آریان تاریخی دارند؟ اگر آنان آریان باشند پس بقایای تخارها و کوشانوهیطلها و غُزها و خلجها و رتبیلشاهان و تکینشاهان و کابلشاهان و تیموریان و بابریان ترک و مغول که به طور کل بمدت بیش از دو هزار سال در دشتهای بلخ و بادغیسات و سیستان و تخارستان و کابلستان تسلط و حاکمیت داشتند کجا شدند؟


[۱] ویل دورانت. تاریخ تمدن ، ج۱، ص ۱۴۱

[۲] علی سامی، تاریخ علوم و فلسفة ایرانی، صفحات آغازین.

[۳] جواهر لعل نهرو،نگاهی به تاریخ جهان، ج۱ ص ۳۲ تا۳۴ )

آقای نهرو اظهار داشته که رهبران بزرگ فکری وبنیان گذاران مذاهب اصلی، همه آسیایی بودند. بنده فکر میکنم اگر وی می گفت که: رهبران بزرگ فکری وبنیان گذاران مذاهب اصلی همه آسیایی وغیر آریایی (به معنی مصطلح) بودند، به حقیقت نزدیک تر می بود.

[۴] جان ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، صص ۹۰ و ۹۱ / چ ۱۳۴۴ ش تهران

[۵] جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ج۱ ص ۴۲ )

[۶] جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ج۱ ص ۳۲ )

[۷] پروفسور شاپور رواسانی، جامعه بزرگ شرق، ص۷۳ – ۷۴

[۸] ویل دورانت. تاریخ تمدن ج۱، ص۴۵۷

[۹] احمد علی کهزاد، تاریخ افغانستان، صص۹-۱۰-۱۱ چ ۱۳۸۴ش

[۱۰] ویل دورانت. تاریخ تمدن ج۱ ص ۴۵۹

[۱۱] دهخدا، از دایرة المعارف اسلام

[۱۲] ویل دورانت. تاریخ تمدن ج ۱ ص۴۶۰

[۱۳] بخت نصر یا بختر شه از طرف شاهان کیانی بلخ حاکم و فرمان روای بابل و روم و… بود. توضیح در بحث شاهان پیشدادی.

[۱۴] ویل دورانت. تاریخ تمدن ج۱، ص ۳۳۴

[۱۵] خراسانیان در قرون وسطی، ص۶۸٫ اقوام آلپی سکایی در تاریخ جهانی، نوشته دولاندلن، ج۱ ص۳۴۱ شرح داده شده است.

[۱۶] ش. دولاندلن امریکایی ترکستان شرقی و غربی را چنین شرح داده است: «آسیای شمالی شامل سیبری، مغولستان و منچوری می باشد. سیبری وسیع ترین ناحیه در این قسمت است که به تنهایی بیش از یک سوم قارة آسیا را فرا گرفته و از دو قسمت متمایز تشکیل یافته است. قسمت غربی جلگة پهناور، و قسمت شرقی پوشیده از کوههای کم و بیش مرتفع آلتایی و غیره میباشد… مغولستان فلات وسیع و بیابانی است که از شمال تا کوهستانهای که این ناحیه را از سیبری جدا می کند امتداد می یابد. منچوری ناحیه ای دارای جنگل و مرتفع و کوهستانی است.خشکی آن کمتر و حد شمالی آن رودخانة «آمور» است.» دولاندلن، تاریخ جهانی، ترجمه احمد بهمنش، ج۱، ص۳۹۳٫ شرح بیشتر اقوام آلپی مغولی را در همین کتاب، ص۳۴۱ بخوانید

[۱۷] در عصر زردشت بلخی

[۱۸] ویل دورانت. تاریخ تمدن ج۱ص۳۴۰

[۱۹] ایران در عهد باستان، ص۱۹۸

[۲۰] ایران در عهد باستان، ص۲۰۰

[۲۱] ویل دورانت. تاریخ تمدن ج ۱ ص۴۶۰

[۲۲] (ویل دورانت، خلاصه داستان تمدن، ج۱ ص۲۰۷ ترجمه عزت صقری چ۱۳۶۳تهران)

[۲۳] به فرنبغ دادگی، بند هش ایرانی، ترجمه مهرداد بهار، ص۱۳۳ رجوع شود

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲:۴ توسط فاضل کیانی
1,312بازدید

۴ دیدگاه »

  1. احمد زاده عقرب ۲۱, ۱۳۸۹ در ۷:۵۱ ب.ظ -

    جمعه ۲۱ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۹:۵۱

    ضمنِ عرض سلام نکته ای را قابل یاد آوری میدانم:
    بنده دلچسپی خاصِ به موضوع "آریا" و "آریایی" و اینکه اینها "کیا" بودند و از "کی در کجا" ساکن بودند ندارم و معتقدم که اغلب آنهای که دم از آریا و آریایی میزنند بیشتر میخواهند فخر فروشی کنند تا بازگوی از امر تاریخی.
    و در اینجا، استنباد من از نگرش مقاله هم این است که نویسنده مقاله نگاهِ سیاسی به موضوع آریا و آریایی دارد و (مثلا) بدنبال رد پای هزاره ها در "تنازع تاریخ" بر سر سرزمین تاریخی میباشد آنهم از طریق پیوند هزاره ها با ترکان تاریخی.
    خوب، حقایق تاریخی هرچه که باشد لکن بخیه کاری برخی که در تلاشند هزاره ها را به "پان ترکیسم" وصل کنند و به تحلیل خودشان، پشت و پناه و متحدِ منطقه ای برای هزاره ها بیابند، فکر میکنم که این تحلیل چندان با واقعیات موجود همنوای نداشته باشد.

  2. قوما عقرب ۲۲, ۱۳۸۹ در ۴:۲۱ ق.ظ -

    شنبه ۲۲ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۴:۲۱

    هر چه باشیم انسانیم لا کن افغان نباشیم . لینک افغان راببنید .
    http://www.kabulpress.org/my/spip.php?article39639

  3. هزاره عقرب ۲۹, ۱۳۸۹ در ۸:۲۶ ق.ظ -

    شنبه ۲۹ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۸:۲۶

    سلام زوار! ده شان مه تورای تو خریدار ندره. چونکی اینا پک مغلستاه استه. بهتره جول و جپن خود ره پوشت کنی و بوری. … یا کی ای مردم.

  4. دای پولادی عقرب ۲۹, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۷ ق.ظ -

    شنبه ۲۹ آبان۱۳۸۹ ساعت: ۱۱:۳۷

    هزاره جان خیال میکنم که این گونه مقاله ها حرفی برای گفتن دارند و هر کس آزاد است می تواند بپذیرد یا نه. توهین کردن و بی عقل گفتن کسی، دردی را دوا نمیکند. اگر مرد نقد هستی، مرد و مردانه به صورت دلیلی و علمی نقد کن. مگر نقد علمی آزاد نیست؟
    ده آخیر بیرار مه یک توره قد خود تو تشکی بوگوم که کسی دیگه خبر نشنن. ده شان مه تو از پشت مغول استی؛ به خاطرِ ازی که ژن مغولی، تو ره مثل کور گوسپو به طرف مغول و چنگیز کشیده است. ار وخت و ناوخت دروغکی بنام هزاره بی دلیل پت پت مونی. آتی جان بیرار جان ازی پس میتینی ده نام باچه مغول یا نوسه چنگیز یا تیمورزاده نظر بیدی، ایچ کس آق ندره بوگیه ده بله چیمای تو قاشه . اما باقی مردم آزره ام آقِ توره گفتو ره دیره، توره ار رقم که باشه، باید دلیلی و با شایید علمی و تاریخی باشه، از روی کتاب موتبر باشه، نه که ار چیزی که ایتیمو از دره آجی مری آباد یا از قول تنگ بروری بوگین، مردم آزره او ره کور گوسپو الدی قبول کینن. وخت و زمان کورگوسپو ده کرکر رامه تیر شده. باید که کلانای و دانستگون مو ده مینه کتابا و کتاب خانا خوب تاقیق کنن و بوپالن، توره دلیلی و سخن مورد پسند را ده باره تاریخ و اژداد آزرگو پیدا کنن، باد از او قوما و مردم مو یا مغول موشن، یا ترک یا آریا یا ار چیز دیگر. ده امید دِیدُو.