مقاله ۱۶ : زابلستان مرکز افسانه و تاریخ و زادگاه زبان پارسی – بخش اول

فاضلی کیانی ۷:۰۰ ق.ظ ۱

 

 نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مقاله ۱۶ : زابلستان مرکز افسانه و تاریخ و زادگاه زبان پارسی – بخش اول

مقاله ۱۶ : زابلستان مرکز افسانه و تاریخ و زادگاه زبان پارسی

بخش نخست:

زابلستان نام دار و مقتدر تاریخی، هیچگاه به گمنامی و ناتوانی کنونی آن  که در سدة اخیر گرفتار آن شده، نبوده است. زابلستان قدمتی به درازای اسطوره ها دارد و از موقعیت ممتازی در تاریخ کشور ما برخوردار است. تاریخ زابلستان تاریخ حماسه و زندگی است. طوریکه از منابع تاریخی فهمیده میشود، جبال زابلستان بمدت بیش از چهار هزار سال مرکز کنترل کشور ایرانزمین و دژ مستحکم نظامی بوده، و به عنوان محورِ افسانه، اسطوره و تاریخ، و به عنوان زادگاه پهلوانان و حماسه سازان نامی و به عنوان پرورشگاه زبان دری، مطرح میباشد.

سروده های ویدی و اوستایی و زبان و ادبیات پربار دری نخست در سرزمین زابلستان زاده شده اند. از زبان ویدایی و اوستایی امروزه دُر دری به میراث مانده است.[۱]  

زابلستان در آیین زردشتی به عنوان مرکز آفرینش و جایگاه نزول وحی و مکان بعثت زردشت و به عنوان جایگاه پل صراط و نزول فروهرها (فرشتگان) مطرح میباشد. سروش پیامبر باستانی، فرهنگ و پیام ویدی را از حوزه رود زیبای هیرمند به دنیا پیشکش کرده است. هوشنگ سخنان آسمانی «جاودان خرد» را در کنار رود بلخ برای بشر به میراث گذاشته است و برادرش «وَهکرت» در کابل نبوت داشته است. کیخسرو پیامبر باستانی و شاهنشاه بزرگ کیانی در بامیان زندگی میکرده است. دین زردشتی از حوزه بلخ به سرزمینهای شمال و جنوب و غرب آن گسترش یافته است.

پیام بودایی از مرکزیت بامیان به سرزمین گسترده چین گسترش یافته است، و اسلام علوی نخستین بار توسط مجاهدان غوری به سرزمین هند راه یافته است. بلی تمام این هنرها و افتخارات متعلق به زابلستان و زابلیان است.

آنگونه که از منابع تاریخی دانسته میشود، ساکنین بومی زابلستان در اوستا بنام آریانی، و در شاهنامه بنام زابلی و در منابع غربی بنام باختری و بربری و در زبان مورخان عرب بنام خراسانی، غرجستانی و غوری یاد شده و امروزه هزاره گفته میشوند. و از زبان آنان نیز در تاریخ بنامهای دری آریانی ، دری زابلی و دری خراسانی نام برده شده است. شاهان این سر زمین در طول بیش از سه و نیم هزار سال بنام پیشدادیان و کیانیان بودند، که جغرافیای سرزمین اصلی شان همین زابلستان بعلاوة کابلستان و سرزمین سند و پنجاب در هند شمالی (پاکستان کنونی) بنام یا ایرانزمین بوده است.

پس از سقوط امپراطوری کیانیان بدست اسکندر، باقی ماندگان آنها در کوههای سخت گذر و سرکش مرکزی زابلستان پناه گرفته و استقلال سیاسی فرهنگی خود و زبان سُچّه و خالص دری را حفظ کردند. این قلمرو باقی مانده، گاه گاهی کم یا زیاد می شد. بقایای همین کیانیان بودند که پس از اسلام به نام دهاقین (= دهگانها= خوانین) خراسان و بنام شیران بامیان و شاران غرجستان، و بنام صفاریان، و در عهد تیمور و بابر مغلی، بنام غوریان و ملوک نیمروز (کیانیان نیمروز) و در عهد امیر دوست محمد خان و امیرعبدالرّحمان افغان، بنام میران محلی هزاره ، قدرت و آزادی و استقلال وطن خود را حفظ کردند. خراسانیان همان ها بودند که خلافت بنی امیه را منقرض کرده و بنی عباس را برکرسی خلافت اسلام نشاندند. قلمرو حکومت صفاریان سیستانی اغلب از کابل تا خوزستان توسعه داشت و قلمرو حکومت غوریان نیز گاهی علاوه بر زابلستان وکابلستان ، سند و مُلتان و دهلی را نیز در بر می گرفت. بقایای همین شیران و شاران و قوم زابلی تا عصرابدالیان افغان وتا زمان صفویه ونادر قلی افشار، علاوه بر مرکز کشور که مرکز همیشگی آنان بود، در غرب و جنوب کشور، مانند هرات و قندهار و نیمروز نیز تسلط داشته و در راه حفظ اقتدار موروثی خویش و در راه دفاع از سر زمین مقدس نیاکان خود جانفشانی ها کرده اند. در آینده راجع به تک تک این عناوین و ادعاها شرح مفصل داده خواهد گرفت.

جغرافیای تاریخی زابلستان

جبال مرکزی افغانستان در اَوِستا کتاب مقدس پارسیان، بنام «هَرا بُرز» و «البرز» و «اُوپارسِین» و در متون پهلوی بنام جبال پارس و در شاهنامه بنام زابلستان و زاولستان و زابل و زاول و در منابع دوره اسلامی بنام غورستان و مُلک سام یاد شده است. امروزه مرکز این محدوده که همان زابلستان مرکزی است، بنام هزارستان یا هزارجات یاد میشود. زابلستان باستان در واقع شامل تمام بلخستان و غورستان و هرات و نیمروز و سیستان تاریخی بوده است.

در هزارستان هر چیز منحنی را که راست و مستقیم نباشد زاولی میگویند. نام زابلستان، زابل و زاول که واژگان دری اند، در واقع از خود طبیعت جغرافیایی این منطقه گرفته شده است.

کوههای مرکزی افغانستان (هندو کش و بابا) به شکل باد بزن و منحنی از شمال شرقی تا جنوب غربی گسترده است. [۲] یعنی این رشته کوه از شمال شرق افغانستان (پامیر) آغاز شده و تا جنوب غرب هرات (زرنگ و پوشنگ[۳] ) به صورت منحنی ادام
ه یافته است. در حقیقت این رشته کوه زابلستان تاریخی می باشد.
[۴] صاحب حدودالعالم این رشته کوه را چنین شرح داده است: «رشته کوهی از حدود هیتال در میان هندوستان گذشته و از شمال حدود قشمیر و دنپور و لمغان به جنوب باور و شکنانِ وخان و بدخشان میگذرد و سپس از جنوب روستاهای ختلان گذشته، تا به حدود تخارستان میرسد. سپس از آنجا از  میان طالقان و سکلکند و خُلم و سمنگان در جنوب بلخ و از حدود سان و چهاریک در گوزگان میگذرد و آنگاه به سوی مغرب متمایل شده و از بلاد غور از جنوب اَسفزار و هَری و بوشنگ و نشابور میگذرد.» [۵] 

دکتر مشکور (معاصر) درین باره نوشته است: «پامیر یا بام دنیا به نامهای هندوکش و بابا به سمت جنوب غربی متوجه میشود و در شمال هرات، هموار شده مبدل به تپه های مواج می گردد. استرابون این کوههای شرقی را پاراپامیزاد خوانده و در اوستا نام آن به صورت «اُوپَئِیرِی سَئِنا» (اُوپارسِین به معنی بالاتر از شاهین) آمده است.»[۶]

ابو ریحان بیرونی (قرن چهارم هجری) قندهار و سِند و مُلُوتان و بهاتیه و کرور و کوههای افغانان تا زاولستان و والشتان[۷] و سیستان و… را  از اقلیم سوم شمرده است.[۸]

یاقوت حَمَوی (قرن هفتم هجری) از زابلستان به عنوان «کوههای زابلستان» یاد کرده و در ضمنی که  سرزمین سِند، مُلتان، کرور و کوهستان افغان را از اقلیم سوم شمرده، افزوده است: شهرهای معروف این اقلیم، غزنه، کابل، رُخَج، کوههای زابلستان و سَگِستان و… اند.[۹]

جوزجانی (قرن چهارم هجری) غزنین و همه نواحی اطراف آن را به نام زابلستان نوشته است.[۱۰]

یاقوت حَمَوی گوید: «زابلستان همان زابل است که عَجَمها آن را زابلستان گویند و آن ناحیت پهناور و مستقل در جنوب بلخ و تخارستان است. مرکز این نواحی، شهر بزرگ و تاریخی غزنه است. زابلستان منسوب به زابل (زال) جد رستم بن دستان است و «ستان» که به نام زابل اضافه شده، به جای حرف نسبت نزد عجم به کار میرود. زابل توسط عبدالرحمن بن سَمُره (در زمان خلافت عثمان خلیفه سوم) با صلح بروی مسلمین گشوده شد. محمد ابن سیرین از مردم زابل برده و اسیر نمی گرفت و می گفت که عثمان بن عفان، در این مورد با زابلیان قرار داد و پیمان بسته بود.»[۱۱]

حمدالله مستوفی نگاشته است: زاول ولایتی عریض و طویل است و مملکتی بوده است. زاول شهری بزرگ و گرمسیر است و در او میوه بسیار و شکارگاههای خوب و علفزار فراوان است. [۱۲]

سامی بیک (۱۳۰۶هجری) در قاموس الاعلام آرد: «زابلستان‚ از جنوب به افغانستان از شمال به بلوچستان (؟) محدود و در وسط کابلستان ، خراسان ، سیستان و مُکران[۱۳] قرار گرفته است. کوه و آب فراوان دارد. و اهالی آن به دلیری مشهورند. ازشهرستانهای این خطه غزنه، میمند و کلات است. نام زاولستان در این عصر مهجور و به دو قسمت بنام افغانستان و بلوچستان تقسیم شده است.»[۱۴]

دهخدا (معاصر) به نقل از فرهنگ آنندراج، جغرافیای زابلستان را چنین شرح داده است: « زابل مملکتی است عریض‚ محدود است از سمت شرق به ولایت کابلستان و ازغرب به سیستان و از جنوب بدیار سِند و از شمال بجبال هزاره وخراسان، طولش بیست مرحله و عرضش پانزده‚ بیابانش بیش ازکوهستان است. مشتمل بر چمن های خوش و مراتع خصیب، مسکن افغان و هزاره و قلیلی ترک و تاجیک، واز بلاد زابلستان، قندهار و بُست [۱۵] وغزنی و زمین داور[۱۶] و میمند[۱۷] و شبرغان[۱۸] و فیروزکوه[۱۹]  و فراه[۲۰] از شهرهای آنجا و اغلب از اقلیم سوم و قلیلی از جبال هزاره داخل چهارم است. در زمان کیانیان آن ولایت با سیستان و سند‚ در زیر حکم گرشاسب وزال و رستم بوده بدین سبب رستم را زابلی میگفتند.» [۲۱]  

اما شهرستانی که امروزه در سر مرز ایران موسوم به زابل شده است، « در قدیم سیستان (= سگستان، سکزستان) ونیمروز خوانده می شد و در شهریور ۱۳۱۴ش [در زمان رضا شاه]  بموجب تصویب نامة هیأت وزیران، آن را زابل نامیدند»[۲۲] و «شهر زاهدان در قدیم آبادی کوچکی بنام دزداب بوده است، در دوران جنگ بین المللی اول، چند خانوادة پلاس نشین بلوچ در آن ساکن بودند… تا در زمان رضاشاه پهلوی به اسم زاهدان تبدیل گردید.» [۲۳]

نکته مهمی که قابل ذکر است اینکه: زابلیان تاریخی و دری زبان جدا از ترکانی است که در قرون نخست هجری در غزنه و دشتهای اطراف زابلستان به شکل چادرنشین زندگی میکردند. جوزجانی (قرن چهارم هجری) در مورد چادرنشینان اطراف زابلستان نوشته است: «در غزنین و حدود این شهرکهای یاد شده (رخذ، کابل، زمین داور، سکاوند و…) جای ترکان خلخ است و این ترکان خلخ مردمانی با گوسپند بسیار اند که در چراگاهها میگردند ، و از این ترکان خلخ در حدود بلخ و تخارستان و بُست و گوزگانان نیز بسیار اند. [۲۴]



[۱] به بحث کتابهای مقدس آریانها در این تألیف رجوع شود.

[۲] افغانستان ، مجموعه مقالات ،ص۲، ترجمه سعید ارباب شیرانی و هوشنگ اعلم. چاپ بنیاد دائرة المعارف اسلامی،تهران۱۳۷۶ش

[۳] . منظور از زرنگ، زرنج نیمروز و منظور از پوشنگ، غوریان یا زنده جان در غرب هرات است. نک: عبدالحی حبیبی، تاریخ افغانستان بعد از اسلام، چ دوم، زیرنویس ص، ۱۳۶ و دایرت المعارف آریانا / چ کابل/ ذیل زنده جان .

[۴] نک: م. آریانپور، خراسانیان در قرون وسطی، ص۲۶۹- ۲۷۰

[۵] جوزجانی، حدودالعالم، ص ۱۹ / چ جلال الدین تهرانی (تلخیص و ویرایش)

[۶] دکتر جواد مشکور، ایران در عهد باستان، ص۲

[۷]. بیشتر جغرافیا نویسان قدیم در شهرهای اقلیم سوم در ردیف زابلستان و سیستان شهر بست را نوشته اند. والشتان باشین و والستان با سین در تاریخ بیهقی، (ص ۲۹۴) و تاریخ سیستان (ص ۲۰۶ و ۲۰۸) در ردیف بست و قصدار و زمین داور و کیکانان آمده است. (التفهیم ترجمة همایی ص ۱۹۹).

[۸]. بیرونی، التفهیم، ترجمة همایی ص ۱۹۹٫ به نسخة عربی التفهیم چاپ ۱۹۳۳م آکسفورد، ص۱۴۲ نیز رجوع شود

[۹]. یاقوت حموی، معجم البلدان، ص۴۶، ترجمه منزوی ج۱، ص ۲۹ .

[۱۰] جوزجانی، حدودالعالم ص ۶۴ / چ جلال الدین تهرانی

[۱۱] معجم البلدان، ذیل زابلستان و زابل، ج ۳ ص ۱۲۵‌، چاپ دار صادر بیروت. ایضا به عنوان «غزنه» و« جزنه» در معجم البلدان رجوع شود.

[۱۲] حمدالله مستوفی، نزهت القلوب، بخش دوم ص ۱۸۴ / چاپ بمبیی هند.

[۱۳] مکران عبارت است از سرزمین بلوچها که امروزه به سه بخش در میان افغانستان و پاکستان و ایران تقسیم شده است.

[۱۴] سامی بیک، قاموس الاعلام ترکی ج ۴ ، زابلستان.

[۱۵] بُست نام قلعه ای است مشهور. (برهان). بُست شهری بزرگ است از حدود خراسان با باره ای محکم بر لب رود هیذمند نهاده با ناحیتی بسیار و درهندوستان است وجای بازرگانان است و مردمانی اند جنگی‚ دلاور و از او میوه ها خیزد که خشک کنند و بجای ها برند و کرباس و صابون خیزد. ابوالفتح بُستی ازاین شهر است. (حدود العالم(. ( ر.ک. لغتنامه دهخدا، پُشت)

مولف معجم البلدان آرد: بُست شهری است میان سَجِستان و غزنین و هرات که مزاجا گرم و هوایش حدتی دارد و امروزه آن را گرمسیر می نامند. انهار و باغات زیاد دارد ولی خرابست. معنی بُست مثل تثنیه اش بُستان است. دانشمندان زیادی (قرن چهارم هق) به این شهر منسوب است. مانند احمد بن محمد بستی صاحب «معالم السنن» و «غریب الحدیث» و اسحاق بن ابراهیم قاضی بستی و شاعر ابوالفتح بستی نویسندة «التجنیس» و… (برای توضیح بیشتر به معجم البلدان ج۱ ص۴۱۵ رجوع شود) . مولف مرآت البلدان آرد: بست از شهرهای سیستان و در دویست و بیست هزار ذرعی قندهار و در نقطه غربی جنوبی واقع شده و رود هیرمند از حوالی آن میگذرد و مسافت آن تا غزنین سیصد میل است مدتی آن را بُست می نامیده اند (از مرآت البلدان( ز زابلستان تا بدریای بُست / بدو داد بنوشت عهد درست.

خروشان همه زابلستان و بُست/ یکی را نبُد جامه بر تن درست. فردوسی. (از انجمن آرا(.. رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ و جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی چ ۱۳۳۷ ه . ش. بنگاه ترجمه و نشر کتاب صص ۳۶۹ -۳۸۶ و بعد و معجم البلدان‚ مراصدالاطلاع‚ دزی ج ۱‚ شعوری ج ۱ ورق ۲۱۲‚ رشیدی ص۱۶۸‚ الجماهر ص۲۰۷‚ روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات ص۲۶۲‚تاریخ سیستان‚ نزهةالقلوب ج ۳ ص ۱۷۸‚ مجمل التواریخ والقصصص۳۳۴‚ حبیب السیر چ قدیم ج ۱ ص ۲۵۲‚ ۲۷۶‚ ۳۳۱‚ ۳۳۵‚ ۳۳۹‚و۴۱۱، ۳۳۰ و۴۱۲‚ التفهیم بیرونی ص۱۹۹ ماللهند بیرونی ص ۲۹۷ س ۱۳‚ تاریخ بیهقی ص۶۷‚ ۱۰۱‚ ۱۲۵‚ تاریخ جهانگشای جوینی ج ۲ ص۱۹۴ ‚ وفیات الاعیان ج ۲ ص۱۲۹ س ۱۲ شود.

[۱۶] زمین داور ناحیتی است از حدود خراسان آبادان و بر سر حدیست میان غور و بُست و او را دو شهر است «تک» و «درغش» و این هر دو ثغرند بر روی غور و اندر غش زعفران روید بسیار و پیوسته است به ناحیتِ «درمشانِ» بُست. (حدودالعالم. ناحیه تاریخی میان سجستان و غور. این ناحیه عبارت بوده است از دره وسیعی که رود هیرمند از جبال هندوکش تابُست در آن جاری است. بنابر مآخذ اسلامی‚ ناحیه حاصل خیز و پرجمعیت بوده است و چهار شهر عمده به اسامی درتل dartallیا تل‚ درغش darqasبغنین baqnin. و شروان sarvan.یا سروان و آبادی های بزرگ داشته است.هیچ یک از شهرهای مذکور امروز باقی نیست. شهر درتل به فاصله سه منزلی بر ساحل هیرمند واقع بوده و کوه زون که در آنجا مسلمانان دست های بُت معروف به زون را قطع کردند‚ نزدیک آن بوده. از شهری به نام خاش یا خواش نیز در زمین داور نام برده شده که محل آن نیزنامعلوم است و بعضی آن را از توابع کابل شمرده اند. (از دائرة المعارف فارسی(.

[۱۷] میمند نام قریه ای به غزنه میان بامیان و غور و احمدبن حسن میمندی وزیر سلطان محمودغزنوی از آنجاست. (دهخدا، میمند)

[۱۸] شبرقان شهری است نیکو از شهرهای جوزجان واقع در نزدیکی بلخ و فاصله شبرقان تا آنجا از طرف جنوب یک منزل راه است. ( از معجم البلدان(.

[۱۹] فیروزکوه قلعه ای است استوار میان هرات و غزنین. (معجم البلدان). پایتخت غوریان بوده است. (تاریخ جهان گشای جوینی(.

[۲۰] فراه شهری است نزدیک به سبزوار هرات و از آنجاست ابونصر فراهی. طایفه ای از ملوک در آنجا حکمرانی کرده اند که باپادشاهان سیستان قرابت داشته اند. (دهخدا، فراه)

[۲۱] لغت نامه دهخدا ، عنوان زابل. به تاریخ بیهقی، ج ۳، ص ۱۱۴۴/ و به نخبت الدهر دمشقی و بستان السیاحه شیروانی نیز رجوع شود.

[۲۲] فرهنگ معین ج ۵ ، چ نهم، ذیل « زابل» و بخش سوم، چاپ چهارم، ذیل زابل.

[۲۳] دهخدا، ذیل زاهدان

[۲۴] جوزجانی، حدودالعالم، ص ۶۴ / چ جلال الدین تهرانی

 نوشته شده توسط فاضل کیانی

1,148بازدید

یک دیدگاه »

  1. میر احمد لومانی قوس ۳, ۱۳۸۹ در ۵:۱۴ ب.ظ -

    چهارشنبه ۳ آذر۱۳۸۹ ساعت: ۱۷:۱۴

    استاد محترم ، دانشمند فاضل و دوست وارسته جناب کیانی گرامی سلام بر شما ! امید وارم تا در پناه حضرت دادار همواره محفوظ و موفق باشید .
    از اندوخته های علمی تان میاموزیم ، دست مزد تان با حضرت حق !
    یا هو ….