مقاله ۱۷ : نام پادشاهان تاریخی زابلستان -نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

فاضلی کیانی ۹:۵۵ ق.ظ ۵

 نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مقاله  ۱۷ : نام پادشاهان تاریخی زابلستان -نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مقاله  ۱۷ : نام پادشاهان تاریخی زابلستان

از منابع تاریخی دوره اسلامی و از جای جای شاهنامه دانسته میشود که پس از کورنگشاه، در عهد کیان خاندان سام بر زابلستان فرمانروایی میکرده است و زابلستان و سیستان و سِند به ترتیب در زیر فرمان گرشاسب پیشدادی و نریمان و سام و زال و رستم بوده است. [۱]  زابلستان بویژه غور در دوره اسلامی در دست خاندان سوری و غوری که آنها نیز خود را از خاندان سام میدانستند، بوده است. اسامی بیش از هفت نفر از شاهان غوری که در قرون پنجم و ششم هجری در غورستان و بامیان و تخارستان سلطنت میکردند، پسوند سام دارد، مانند سلطان غیاث الدین محمد سام غوری و معزالدین سام بامیانی و غیره. تعداد سلاطین غوری پس از اسلام را سی و دو نفر نوشته اند. [۲] در تمام منابع تاریخی و شاهنامه نام زابلستان و زابل از نام سام و خاندان وی جدا نیست.

در روایات کهن ، زابلستان سرزمینی است که جمشید پادشاه پیشدادی بلخ پس از فرار از دست ضحاک به آنجا پناه آورد و با دختر «کوهرنگ» پادشاه زابلستان ازدواج کرد و گرشاسب و نریمان و سام و زال و رستم از فرزندان و نوادگان جمشید در زابلستان اند.

در مجمل التواریخ که بیشتر الهام گرفته از تاریخ حمزه اصفهانی و گفته های موبد شاپور است، نوشته است: «جمشید نامش جم و فرزندش ثور  بود از پرى چهره دختر زابل شاه». [۳]

در شاهنامه ی فردوسی نخستین جایی که از زابلستان و زابل سخن به میان می آید، هنگام سلطنت منوچهر است که داستان سام و تولد زال آغاز می شود؛ زابلستان در عهد منوچهر در اختیار سام بود. سام در حین تاجگذاری منوچهر به دربار وی حضور داشت. منوچهر به سام محبت بسیار کرده و دستور داد که عهدنامه یی بنویسد و در آن قلمرو حکومت سام و خاندان وی را تعین کنند.

وزان پس منوچهر عهدی نوشت / سراسر ستایش بسان بهشــت

همه کابل و زابل و مای و هند / ز دریای چین تا به دریای سند

ز زابلستان تا بدان روی بُست / بنوی نوشتند عهدی درست (مسکو، ۱/ ۱۴۸)

در مجمل التواریخ نوشته است: «پادشاه هند را رآى گویند… اما بزرگتر پادشاهان هندوستان را مهراج خوانند… پادشاهان زمین کابل و سند را رتبیل  گویند، و پادشاه غور[۴] رستم زال به عهد خویش، از رتبیل جدا کرد و پادشاهش را و زمین را غور لقب نهادند. و پادشاه غرجستان را شار خوانند، و پادشاه بامیان را شین[۵] گویند، و این ولایتها (غور و غرجستان و بامیان) رستم را بود در جمله زابلستان، و این لقبها وى نهادست، و اکنون همان رسم بجایست.»[۶]

فردوسی در جای جای شاهنامه، زابلستان و کابلستان را در کنار هم ذکر کرده و از سام و زال و رستم به عنوان شاهان زابلستان و از مهراب کابلی به عنوان شاه کابلستان یاد کرده است. مانند:

ز زابل بشاه آمد این آگهی/ که سام آمد از کوه با فرّهی.

چو نوذر بر سام نیرم رسید/ یکی نوجوان پهلوان را بدید

فرودآمد از اسپ سام سوار/ گرفتند مر یکدگر را کنار. فردوسی

همی رفت[۷]مهراب[۸] کابل خدای/ سوی خیمه زال زابل خدای.(گرشاسبنامه اسدی طوسی(.[۹]

چو شد زال فرخ ز کابلستان/ ببد سام یکزخم در گلسِتان.

سپهبد خرامید تا گلسِتان/ بنزد کنیزان کابلسِتان. 

شَهِ کابلسِتان گرفت آفرین/ چه بر سام و بر زال زر همچنین.

خرامان ز کابلسِتان آمدیم/ بر شاه زابلسِتان آمدیم.. [۱۰]

ز کشمیر و از کابل و نیمروز/ همه سرفرازان گیتی فروز.

تو با گرز داران زابلسِتان/ دلیران و گُردان[۱۱] کابلسِتان.[۱۲]  

 گشتاسب کیانی در بلخ به فرزندش اسفندیار گفت:

به گیتی نداری کسی را همال/ مگر پر هنر نامور پور زال

که او راست تا هست زابلسِتان/ همان بُست و غزنین و کابلسِتان.[۱۳]

فردوسی در ذیل «گفتار اندر زادن رستم» روایت کرده است:

بگفتا برستم غم آمد بسر / نهاند رستمش نامش پدر

ازو زال و سیندُخت، خرم شدند / بفرمود تا زیرکان، آمدند

یکی جشن کردند در گلستان / ز کابلسِتان تا بزابلسِتان

به کابل درون گشت مهرب شاد / به مژده به درویش دینار داد

بزابلسِتان از کران تا کران / نشسته بهر جای ، رامش گران

ستودن گرفت انگهی زال را / خداوند شمشیر و کوپال را

پس آمد بر آن پیکر پرنیان / که یال یَلان داشت و فَرِّّ کَیان

چو آگاهی آمد به سام دلیر / که شد پور دستان به مانند شیر

بجنبید سام را دل ز جای / بدیدار کودک آمدش رای

چو مهرش سوی پور دستان کشید / سپه را سوی زابلستان کشید

چو از دور سام یل، او را بدید / سپه را دو رویه، رده بر کشید

یکایک نهادند، سر بر زمین / ابر سام یل، خواندند آفرین

چو گل چهرة سام یل، بر شکفت / چو فرزند را دید با یال و سفت

دلیرا گوا، پور زالا شها / سرافراز تاجا، بلند اخترا

همه کاخها تخت زرّین نهاد / نشستند و خوردند و بودند شاد

بر آمد برین بر یکی ما هیان / بَرنجی نبستند هرگز میان

سرِ ماه، سام نریمان بکاه (پگاه) / بر آن تخت فرخنده، بگزید راه

سپاهش ز زابل چو آمد بدر / بشد زال زر، منزلی با پدر

مژه کرد سام نریمان، پرآب / که عمرش به زردی رساند آفتاب

چنین گفت مر زال را کای پسر / نگر تا نباشی بجز دادگر

همه سال بسته دو دست از بدی / همه روز جُسته ره ایزدی

چنان دان که بر کس نماند چهان / یکی بایدت آشکار و نهان

برین پند می باش و مگذر ازین / بجز از ره راست، مسیر زمین

بر آمد ز درگاه زابل درآی / ز پیلان خروشیدن کرّ نای

سپهبد سوی باختر[۱۴]کرد روی / زبان گرم گوی و دل آرزم جوی[۱۵]

زبان زابلی

برهان قاطع نوشته است: «زاول نام قومی و طائفهای بود. زاولی منسوب است به شهر زاول و یکی از جملههفت زبان پارسی بوده که اکنون متروک است.»[۱۶]

مارکوارت در شهرستان های ایرانشهر ص۸۹۰ گوید: در زاولستانلهجههای ایرانی مخصوصی تکلم میشد که آن را زاولی گویند و ماآثاری از آن در دست نداریم.

اما به نظر میرسد که: زبان زاولی در تمام هزارستان امروزی (زابلستان تاریخی) به صورت عادی محاوره می شود. زبان مردم هزاره بمیزان حدود ۹۵% زبان زابلی وزبان شاهنامه ها است. امروزه در غرب ولسوالی مالستان در ولایت غزنی، قومی بنام زاولی زندگی میکنند ومثل باقی هزاره ها به زبان دری زابلی سخن می گویند.


[۱] . استاد آریانپور گفت: در حقیقت زال در غاری که شخص حکیمی در آن زندگی می کرده، بزرگ و تربیت شده است. ور زال (غار محل پرورش زال همراه با مرد حکیم) واقع در گیروی علیای شارستان در منطقه چهار صد خانه در پای کوه زار مرغ (یکی از شاخه های البرز) در بین دایه و شارستان در ولایت دیکندی واقع است. ور زال هم اکنون در بین مردم محل بسیار مشهور است. هم چنین در چهارصد خانه شارستان قریه ای بنام «شاه زو» است که به احتمال زیاد از نام «زو بن طهماسب» دهمین شاه پیشدادی گرفته شده باشد. در قریة شاه زو جوی قدیمی وجود دارد که از رود هیرمند کشیده شده و از تونلی در داخل کوه عبور داده شده است

[۲] تاریخ کامل ۳۲ نفر شاهان غوری از آل شنسب را در طبقه ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ از طبقات ناصری، ج۱ ص۴۲۵ / چاپ عبدالحی حبیبی، کابل/ و نیز در تاریخ مختصر افغانستان نوشته عبدالحی حبیبی، ص۱۶۵ بخوانید..

[۳][۳][۳][۳][۳][۳] مجمل‏التواریخ‏ والقصص، چاپ ملک الشعراء بهار، متن، ص۲۵٫

[۴] پادشاهی غور (بهار، همان، زیرنویس)

[۵] آثار الباقیه بیرونی ص۱۰۲/ تاریخ‏الیعقوبى، چ دار صادر بیروت/ ج‏۲، ص:۳۹۷ / و تمام شاعران پارسی زبان پادشاه بامیان را «شیر بامیان» نوشته اند.

[۶] مجمل‏التواریخ‏والقصص، چاپ ملک الشعراء بهار، متن، ص:۴۲۲

[۷] (بیرون رفت)

[۸] مهراب به کسر میم نام پادشاه کابل است که زال بر دختر او عاشق شد و اورا بگرفت و رستم از او بزاد. چنانچه فردوسی از قول زال گفته: من از دُخت مهراب گریان شدم/ چو بر آتش تیز بریان شدم.

تو را بویة (آرزومندی) دُخت مهراب خاست/ دلت را هُش سام زابل کجاست.

ستاره شب و روز یار من است/ من آنم که دریا کنار من است. فردوسی .

معنی ترکیبی «مهراب» رونق آفتاب باشد. چه مهرآفتاب است و آب به معنی رواج و رونق است. و نسب او به ضحاک تازی می پیوسته. مهراب به معنی آفتاب رونق یا آفتاب جلوه است. (آنندراج، ج۳ ، چ هند). و (دهخدا، مهراب).

[۹] به لغتنامه دهخدا ذیل عنوان «زابل» و «زابلستان» و «مرز» رجوع شود.

[۱۰] شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۱۵۸

[۱۱] دلیران.

[۱۲] شاهنامه چ بروخیم ج ۴ ص ۹۱۱٫

[۱۳] شاهنامه تک جلدی/ عهد قاجار / دارالسلطنت تبریز/ و چ بروخیم ج ۶ ص ۱۶۳۷/ به لغتنامه دهخدا ذیل عنوان «زابل» و «زابلستان» و «مرز» نیز رجوع شود.

[۱۴] منظور از باختر در اینجا مرز مازندران است که به سمت مغرب قرار داشت و سام مرزبان آن ناحیه بود..

[۱۵] شاهنامه تک جلدی/ چ عکسی / عهد قاجار/ دار السلطنت تبریز/ ۱۲۷۵ ق/ کتابخانة بروجردی قم (داستان زادن رستم)

[۱۶] برهان قاطع، ذیل زاول و زاولی. / نیز نک: فرهنگ معین، چ چهارم، ذیل زابلی،

 نوشته شده در شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ ساعت ۹:۵۵ توسط فاضل کیانی
1,486بازدید

۵ دیدگاه »

  1. دوست جدی ۱۱, ۱۳۸۹ در ۸:۰۳ ب.ظ -

    شنبه ۱۱ دی۱۳۸۹ ساعت: ۲۰:۳

    عوض علی پیرمرد هزاره توسط پشتون های طالب به قتل رسید
    نویسنده: ذبیح فرهنگ

    آیا روزی خواهد شد که طالبان به این فکر بیافتند که قبل از کشتن آدم های که در این سرزمین زندگی میکنند فکرکنند که میکشند برای چی؟ خبر ها حاکی ازین است که عوض علی یکی از باشندگان محلی ولایت غزنی ولسوالی قره باغ از خانه اش به جرم دیدن ویدیوی نوحه، توسط طالبان گروگان گرفته شده بود بعد از دو روز جسد بیجان اش در قسمت زرد الو پیدا شد. این اتفاق دقیقآ یک هفته قبل یعنی به تاریخ بیست هشتم قوس “سیزدهم ماه محرم” اتفاق افتاده است.

    عوض علی گاو مرده پیرمرد هزاره که به جرم دیدن ویدیو توسط طالبان به قتل رسید
    دلیل اختطاف و به قتل رسیدن این پیرمردهزاره، تماشای کست ویدیویی نوحه خواندن پسر ش در ایام محرم بوده و به گفته یکی از اقوام نزدیک به عوض علی، زمانی که طالبان در خانه آنها یورش میبرند خانواده عوض علی در تلویزیون شان ویدیوی نوحه امام حسین را میدیدند که طالبان ازین عمل کرد آنها ناخرسند میشوند، از خانواده میپرسند که این نوحه را از کجا کردین و چرا چنین موضوعات مبتذل را میبینید؟ عوض علی دست پاچه میشود و میگوید این نوحه هارا پسرش خوانده بوده و از چند سال به این سو ما ازش در ایام محرم استفاده میکنیم و طالبان عوض علی را لت کوپ میکرده و میپرسیده که پسرش کجاست و تا پسرت را تسلیم ماه نکنی ، جان بخلاصی نداری!
    از همان لحظه عوض علی اختطاف میشود و بعد از دو روز جسدش یافت میشود.

    به گفته نزدیکان خانواده عوض علی، خانم عوض علی زمانی که با جسد شوهرش رو برو میشود سکته کرده و دنیا را وداع میگوید، این دو جسد بیجان در کنار هم برای ابد میخوابند و با چشمان بسته بجزسیاهی چیزی دیگری را نمی بینند و از روشنی متنفرند.

    این در حالی است که طالبان گاهی از سر تقصیر بد به ساحات نزدیک به دشت قره باغ به خانه های مردم یورش میبرند و این چندمین قربانی است که در سال جاری اتفاق میافتد. طالبان راه های مواصلاتی بین ولسوالی های جاغوری، قره باغ و مالستان را در ساحه دشت قره باغ که در واقع قلعه جنگی دیگری میان نیرو های حکومتی و طالبان است مسدود میکنند و مانع رفت آمد مردم هزاره در آنسوی ولسوالی ها میشوند. در همین اخیر ۱۵ نفر از پولیس های حکومتی نیز قتل عام شده بودند که همه هزاره های اطراف ولسوالی قره باغ بودند.

  2. خاموش جدی ۱۱, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۴ ب.ظ -

    شنبه ۱۱ دی۱۳۸۹ ساعت: ۲۳:۱۴

    سلام برادر کیانی عالی است و استفاده بردم امیدوارم خوب باشی

  3. هاشم ضیای ازسوکه مالستان جدی ۱۳, ۱۳۸۹ در ۹:۰۸ ب.ظ -

    دوشنبه ۱۳ دی۱۳۸۹ ساعت: ۲۱:۸

    سلام برادران دستتون درد نکنه عالیه مرسی

  4. بی کمال آغیل جدی ۱۴, ۱۳۸۹ در ۲:۵۲ ب.ظ -

    سه شنبه ۱۴ دی۱۳۸۹ ساعت: ۱۴:۵۲

    مورخ جان:
    اخر شاهنامه مطالب شان افسانه واسطوره است وبارعلمی ندارد ونمی تواند در کاوش های تاریخی منبع باشد وتنها تاریخ خیالی ساخته می شود.

  5. بیرار جدی ۱۹, ۱۳۸۹ در ۳:۱۶ ب.ظ -

    یکشنبه ۱۹ دی۱۳۸۹ ساعت: ۱۵:۱۶

    بی کمال بیرار !
    چند ورق شاهنامه را در عمر خود خوانده ای؟ و چطور میگی که شاهنامه افسانه است؟ مگر فکر کردی که صاحب این افسانه کیها هستند؟ افغان یا تاجیک و یا هزاره بیچاره ؟