مقاله ۸ : نکات جدید و موارد سکوت بخش دوم – نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مدبریت ۱۰:۲۶ ب.ظ ۱۰

نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مقاله ۸ : نکات جدید و موارد سکوت

بخش دوم 

 

نگارنده بدون هیچ اغراقی یاد آوری میکند که: کشور آریانا (به مرکزیت بلخ و بامیان) درآسیای میانه و شبه قاره هند، پیشکسوت وبنیان گذار مدنیت، دین، سلطنت، علم و فرهنگ، ادبیات و زبان پیشرفته، تاریخ و جغرافیا، اسطوره و افسانه، فلسفه و کلام و عرفان و پیشکسوت علم شیمی و هیئت ونجوم بوده است. ستون فقرات فرهنگ و تاریخ، افسانه و داستان و ادب پارسی و بنیاد شاهنامه ها در حوزة بلخ و زابلستان پی ریزی شده ورشد یافته است. اگر افسانه ها، داستان ها ، رخدادها وشخصیت های اسطوره ای وتاریخی این حوزه را از تاریخ برداریم ستون فقرات تاریخ آریانا و زبان پارسی درهم شکسته و از بنیاد فرو می ریزد. اگر شاعران و نویسندگان بزرگ زبان پارسی حوزة بلخ و زابلستان از تاریخ برداشته شوند زبان پارسی بی تاریخ می شود.

سرزمین بلخ و زابلستان، پیشتاز و پیشکسوت در صحنة دین وزندگی واخلاق بشری بوده است. هزاران سال پیش هنگامی که جهان در تاریکی رفتارهای ددمنشانه ای فرو رفته بود نیاکان ارجمند ما چون کَیانیان پارسی در بلخستان و زابلستان، با دستور سادة «اندیشه نیک» «گفتار نیک» «کردار نیک» بنیاد جاودانه راستی ونیکی وآزادی وآزادگی را در پهنة زمان بی کران استوار ساختند.

نیاکان ما پرچمداران آزادی وفرهنگ وپیامبران رهایی ورستگاری بودند. پیامبران بزرگی چون «سروش» صاحب کتاب مقدس ریگ ویدا و «هوشنگ» صاحب کتاب مقدس جاودان خرد و «وَهکرت» و «کیخسرو» و نیز «زردشت» صاحب کتاب مقدس اََوِستا از سرزمین ما و از میان نیاکان ما بر انگیخته شده اند. بنیاد اخلاقی و شعار زیبای «پندار نیک» «گفتار نیک» و «رفتار نیک» را نیاکان ما پایه گزاری نموده و به بشر عرضه نموده اند. پیام گرم و دلنشین بودا که: «به  عالم محبت کنید و برای همه بشر نیکی طلب کنید. مانند مادری مهربان به تمام نوع انسانی مهربان باشید.  به هیچ موجود زنده ای آزار نرسانید. جان و مال خود را برای نجات اهل عالم فدا کنید. عمر خود را وقف نیکی و خدمت به خلق نمایید. از مکر و فریب دوری نمایید. پرهیز کار و پاکدامن باشید» [i]  از مرکزیت بامیان به آسیای شرقی و سرزمین پهناور چین و جاپان و… گسترش یافته است. فرهنگ و عرفان خداوندگار بلخ مولانای بزرگ، ریشه در سرزمین پر برکت بلخ و بامیان دارد. شاهنامه ها و اساس تاریخ ادبیات دری شناسنامه سرزمین و نیاکان ما است. دو سوم داستانهای شاهنامه فردوسی و اساس ادبیات غنی دری متعلق به سرزمین و نیاکان ما است. امپراطوران پیشدادی و کیانی چون: کیومرث، جمشید، هوشنگ، فریدون، منوچهر بامی، کیخسرو، کی پَشین، سام نریمان، زال، رستم ، سُهراب، اردشیر بهمن و کتایون و اسفندیار و سیاوش و آرش و سودابه و رودابه و تهمینه و ملکه هُمای و نیز «دارا کیانی» آخرین امپراطور شهید کیانی که امروزه بناحق داریوش گفته میشود و دهها شخصیت تاریخی و اسطوره ای باستانی و نیز صفاریان و ملوک نیمروز و سیستان و غوریان و غرجستانیان و خراسانیان تاریخی و برمکیان و نوبختیان پر آوازه متعلق به جامعه هزاره هستند. 

پیشکسوتان تاریخ و پدران علم و ادب و عرفان پارسی چون: ابو معشر منجم بلخی، ابوزید بلخی، ابوشکور بلخی، ابوالمؤیّد بلخی، دقیقی بلخی، وصیف سیستانی، کسایی مروزی، حنظله بادغیسی، ظهیرالدین فاریابی، مسعودی مروزی، ابوالفتح بُستی، طاهر بن مطهر مقدِسی بُستی، مولانا و بوعلی و ناصرخسرو بلخی، بیرونی و سنایی غزنوی، امیر خسرو دهلوی، فخرالدین مبارکشاه غوری، منهاج سراج جوزجانی، عبدالحی گردیزی، ثعالبی مرغنی غوری، نظامی عروضی غوری، سید عبدالواسع جبلی غرجستانی و سید اسماعیل بلخی و… متعلق به ما هستند.

جدا از اَوستای زردشت و متون پهلوی و شاهنامه ها و منابع تاریخی عربی و پارسی دورة اسلامی ، اگر تنها کتاب طبقات ناصری[ii] را با دقت بخوانیم بسیاری از حقایق تاریخی کشور و جامعة هزاره برای ما روشن خواهد شد. در طبقه ۱۴ این شاهکار تاریخی، از شاهان کیانی نیمروز و در طبقه ۱۷ از شاهان شنسبی غور و در طبقه ۱۸ از غوریان بامیان و طخارستان و در طبقه ۱۹ از غوریان غزنی و در طبقه ۲۰ و ۲۱ از غلامشاهان ترک که از طرف ملوک غور در هند سلطنت می کردند، سخن گفته شده است.

نیاکان ما پس از اسلام چون «ماهُویِ سُوریِ مَروَزی» و «شَنسَب بن خَرَنگِ غوری» از زمرة نخستین کسانی درجهان شیعه بودند که در سال ۳۶ هجری در کوفه مر کز حکومت علی (ع) با وی پیمان وفا داری بستند و از وی عهد و لوا گرفتند. در حالی که در تمام دنیای اسلام و حتی بر روی منابر مکه و مدینه، به علی و خاندان پیامبرناسزا میگفتند، تنها نیاکان مقتدر و وفادار ما بودند که در غورستان و غرجستان و سیستان به علی و خاندان پیامبر لعن نکردند. عالمان، متکلمان، منجمان وفلاسفه، فقهاء ومحدثان و مفسّران خراسانی (افغانستانی) در مکه ومدینه وبغداد چشمان جهان را خیره کرده بودند.[iii] خاندانهای بزرگی چون برمکیان بلخی، نوبختیان خراسانی،
صفّاریان سیستان، ملوک نیمروز، سوریان مرو وغور، شنسبیان غور و بامیان (شاران غرجستان و شیران بامیان) در عین پیروی از اسلام و مذهب اهل بیت پیغمبر (ع) با حمایت از فرهنگ و ادبیات پارسی در برابر تازیان (عرب) توانستند زبان پارسی را از خطر انهدام و انحلال برهانند.

در قرن دوم هجری پس از نهضت بزرگ و عدالت خواهانة خراسانیان به سرپرستی افرادی چون ابو مسلم مروزی خراسانی و ابوسلمه خلال و امیر فولاد غوری و خالد برمکی بلخی و دیگر علویان، خلافت بنی امیه منقرض شد و بنی عباس روی کار آمدند. از این پس خراسانیان در دربار خلافت راه یافتند. برمکیان بلخی (مانند خالد، یحیی و جعفر برمکی و…) و نوبختیان خراسانی مانند: ابوسهل اسماعیل نوبختی که به استاد العلماء و فیلسوف امامی و شیخ المتکلمین شیعی و شاگرد امام حسن عسکری (ع) شهرت داشت و نیز مانند حسین بن روح نوبختی سومین نایب امام زمان (ع) در زمان غیبت صغری و… درمرکز خلافت اسلامی در بغداد، حکومت داری و فرهنگ سازی و نام نیک و دینداری و اخلاق مَثل زدنی خود را به رخ جهان کشیدند.

دریغا و فسوسا که حال ما با درخشندگی تاریخ ما مطابقت ندارد. آدم کُشان و دست های پلید، وحدت وسیادت قومی وفرهنگی وسیاسی ما را به تبر تقسیم و نسل کشی خدشه دار نمودند و بجای آنهمه عزت و ثروت و نام و نشان، امروزه جز یک مردم فقیر و ویرانه های حزن انگیز چیزی باقی نمانده است و به جای آن همه درختان تنومند، ما امروز یک مشت خاک ارّه بجای مانده ایم. آه که فلک چه غم انگیز چرخیده و سر نوشت ما چه فاجعه بار رقم خورده است. آیا نسل امروز ما میتوانند از تاریخ درخشان و از فرهنگ گذشتگان خویش و از ارواح نیاکان خود برای ترمیم اجتماع و بهبودی زندگی خود کمک بگیرند؟

در جهان شاید هیچ تاریخی همانند تاریخ آریانا مورد دستبرد قرار نگرفته و هیچ جامعه ای، مانند هزاره مورد ستم و انکار قرار نگرفته است.  فکر میکنم که تاریخ و سرگذشت قوم هزاره با تاریخ کهن و سرگذشت غمبار قوم یهود، همگونی زیادی دارد.

ساده لوحی و یا مغرضانه است که تصور کنیم تاریخ جامعة هزاره جدا از تاریخ آریانا و بلخ و بامیان و سیستان و نیمروز و زابل وکابل و جدا از کتاب اَوِستای زردشت و شاهنامه و جدا از تاریخ کَیانیان و جدا از تاریخ ادبیات دری قابل بر رسی است.

نام اوستایی کوهها و رودهای مرکزی و نامهای پارسی مناطق و قریه‌ها و طوایف هزاره، ما را وادار میکند که تاریخ را باز نگری کنیم.

نامهای اوستایی و شاهنامه ای طوایف هزاره چون: کَیان، هَجیر، گودرز، رامین، بَرمک، پَشین، زاولی، پهلَوان، فولاد، بیری و… و گویش اصیل و نجیبِِِ زبانِ دریِ (سبک خراسانی) پیران و کودکان هزاره که بدور از سواد و کتب لغت، در کوهستان ‌های دور افتاده و منزوی غور و غرجستان و بامیان و … زندگی می‌کنند، ما را وامیدارد که به ناتاریخ های معاصر شک کنیم و تاریخ را از نو بخوانیم. اگر این نامها و عناوین تاریخی و گویش هزارگی با شیوة علمی زبان شناسی تاریخی و بی طرفانه، بررسی شود و با اَوِستا و شاهنامه‌ها و با متون کهن تاریخی از یکطرف  و با ویرانه شهرها و دژهای باستانی و تندیس هایی به چهره هزارگی از طرف دیگر، تطبیق گردد، بدون تردید نتیجه جدید به دست می آید. زیرا: ۱- نخست اینکه دره های جبال هندوکش و بابا بسیار سخت گذر و سرد و کم حاصل بوده و در گذشته دژهای بسیار مستحکم دفاعی در این نواحی موجود بوده است، لذا جا بجایی جمعیتی در این نواحی بسیار دشوار بوده است. ۲-  در هیچ تاریخی موثق، جابجایی گسترده اقوام بومی با اقوام غیر بومی در نواحی مرکزی افغانستان ثبت نشده است، ۳- در متون تاریخی اگر دقت شود، آریانها و زابلیان باستان و خراسانیان و غوریان پس از اسلام و هزارگان کنونی ، با مشخصات و ویژگی های زبانی و قومی و جغرافیایی مشترک و همسان دیده میشوند. لذا از مجموع این مطالب چنین نتیجه به دست می آید که: باقی ماندگان آریانها و کیانیان دورة اوستا و بقایای بربرها و باختریان دوره اسکندر و بازماندگان زابلیان دورة شاهنامه و وارثان خراسانیان و غرجستانیان و غوریان دوره اسلامی، همین مردمی اند که امروزه هزاره گفته میشوند.

مردم هزاره هم اکنون در جبال مرکزی کشور و در ولایات غزنی ، هیلمند ، وُرازگان، غور، بامیان، میدان، ننگرهار، کابل، بلخ، قندز، بغلان، سمنگان، پنجهیر، بادغیس و هرات، با هویت های گوناگون سنی حنفی، شیعة جعفری، شیعة اسماعیلی، تاجیک، افغان، ترکمن، هزاره و… زندگی میکنند و یا در ترکمنستان، مشهد، کویته، کشمیر، و… پراکنده شده و محو شده اند.

بی تردید پیکره اصلی جامعه هزاره بقایای آریان های تاریخی بلخی و زابلی است، که احتمالا با سامیها یعنی نژاد بومی آسیایی که ساکنان باستانی منطقه خاور میانه بودند، پیوند تباری دارد. از سروده های مقدس ویدی و اوستایی نتیجه گرفته میشود که دره نشینان جبال هندوکش و بابا در زمان بسیار دور و در عهد اسطوره ها به سرپرستی جمشید (کیومرث زابلی بانی شهر بلخ) از سرزمین غربی و احتمالا از بین النهرین (میان رودان= عراق) به بلخ و زابلستان مهاجرت کرده اند. این دره نشینان که در اوستا و شاهنامه ها بنام کیانیان و کودرزیان نیز یاد شده اند، یادگاران حقیقی مکتب فرهنگی و تمدنی و ادبی بلخ و زابلستان میباشند.

 

ir=rtl>هشت) تاریخ قوم هزاره که تا پیش از عبدالرحمان بیشترین نقاط کشور را در دست داشتند و از خود مختاری و از اقتدار و اقتصاد بسیار مناسب برخوردار بودند، با تاریخ ترک ومغول هیچ رابطه ای ندارد. اشتباه کلان و مبنایی و تلاش بیهوده خواهد بود که کسی بخواهد حقیقت تاریخ هزارگان را از ذیل واژه ترک و مغول یا تنها از ذیل واژة «هزاره» دریابد.

بیشتر تاریخ نگاران سدة اخیر با انحاء مختلف تلاش کرده اند هزاره ها را با چنگیز و مغول پیوند دهند و امروزه ترک تبار بودن این قوم بر سر زبانها افتاده است. شگفتا ! این مورخان در حالی بقایای کیانیان نیک نام و زابلیان دلیر و خراسانیان پر آوازه و غوریان تاریخی دری زبان را بقایای مغول یا ترک می خوانند، که بجز نقل قول از این و آن، هیچ سند و شاهد  و برهان علمی و یا کدام تحلیل منطقی، برای مدعای خود ذکر نمی‌کنند. !؟

دوستان پیشکسوت و محترم ما چون حاجی کاظم یزدانی و دیگرانی که می خواهند تاریخ غورستان و غرجستان و بلخ و بامیان و زابلستان و سیستان را با تاریخ ترک پیوند دهند دنبال نخود سیاه میگردند. اینها بجز نقل قول از فلان و فلان نویسنده معاصر غربی و شرقی آیا کدام دلیل و شاهد و منبع اطمینان بخش دیگر دارند ؟ اگر منبعی وجود دارد، لطفا توضیح دهند تا ما هم استفاده کنیم.

گرچه در تاریخ یکهزار سالة پس از اسلام، کشورکشایان و شاهان مقتدر و بزرگ ترک تبار، مانند غزنویان و رتبیل شاهان و تکینشاهان و کابلشاهان و خوارزمشاهیان و سلجوقیان و تیموریان و نقش آنان در گسترش قلمرو اسلام  و پیشرفت ادبیات دری قابل انکار نیست و ارتباط سیاسی جامعه هزاره با ترکها شاید مبارک باشد و شاید دوستانی که تاریخ هزارگان را با تاریخ ترک می پیوندند به این منظورها باشد؛ اما متاسفانه نظر به مستندات تاریخی و جغرافیایی و نظر به شواهد و نشانه ها و آثار باستانی و زبانی، پیوند تاریخ دره نشینان مرکزی افغانستان یعنی کیانیان عهد اَوِستا و زابلیانِ شاهنامه و غوریان و غرجستانیان و خراسانیانِ قرون میانه که امروزه هزاره گفته میشوند، با تاریخ ترکها قابل اثبات نیست. ای کاش ما ترک میبودیم. اگر نیاکان ما ترک بودند، فرزندان شان چنین تنها و بی یاور و گمنام باقی نمی ماندند. این قسمت نوشته ام را با چهار نکته و پرسش ذیل بپایان میبرم.

۱- پس از اسلام در مدت بیش از یکهزار سال پایتخت پادشاهان مقتدر ترک و قرارگاه صدها هزار گله دار و لشکر ترک و مغول تاریخی در شیراز و اصفهان و تهران و تبریز و ترکیه و هرات و کابل و هند شمالی (پاکستان) و هند جنوبی بوده اند، اما متاسفانه بجز جنگ هیچ رابطه دوستانه در بین دره نشینان جبال مرکزی افغانستان و این پایتختها در تاریخ ثبت نشده است.

۲- گرچه به خواطر جنگهای تاریخی که در بین پارسیان و ترکان رخ داده، متاسفانه در ادبیات کهن دری ترک ستیزی دیده میشود و در تاریخ معاصر افغانستان و ایران نیز تاریخ ترکان مسکوت مانده است، اما مسلم است که ترک و مغول در دوره اسلامی بیش از هزار سال امپراطوری و حکومت داشته و منشأ بسیاری از رخدادها و تحولات و قوانین و هنرها بوده اند و پریرویان ترک و خوبرویان مغول ضرب المَثل جهان و شهره آفاق بوده اند. تاریخ تمام حاکمان مقتدر و نامهای تک تک طوایف ترک و مغول در منابع هر دوره و زمان بسیار روشن بیان شده اند. اگر هزارگان ترک یا مغول باشند باید این پرسش جواب داده شود که آنها از کدام طایفه ترک یا مغول اند و چطور؟

۳- اگر هزاره ها ترک و مغول اند، پس فرزندان کیانیان و گودرزیان و زابلیان و غوریان و غرجستانیان و خراسانیان کجا شدند؟ و چرا چندین طایفه اوستایی و شاهنامه ای در بین هزاره ها و به نام هزاره زندگی میکنند و هزارگان زبان دری کهن و خالص را از کِی آموخته اند؟

۴- این مطلب مسلم است که دو قوم آریان و ترک در افغانستان تاریخ قدیمه دارند و هیچ منبعی معتبر و قدیمه در دست نیست که تاجیکان را بومیان افغانستان و آریا خوانده باشد. غیر علمی و بی دلیل است که تاجیکان از بقایای آریانهای باستانی تصور شود؛ زیرا بیشترین طوایف آریان باستان در میان هزاره و بنام هزاره زندگی میکنند؟

هیچ منبع و سند موثقی مبنی بر اینکه هزارگان زبان دری را از تاجیکان آموخته اند وجود ندارد. اگر این سخن را باور کنیم که تاجیکان باشندگان اصلی مملکت بوده و هزارگان از آنها زبان آموخته اند، پس چرا هیچ یک از پادشاهان باستانی و قرون میانه افغانستان بنام تاجیک یاد نشده اند؟ و چرا زابلیان باستانی و سیستانیان و غوریان قرون میانه را در منابع تاریخی جدا از تاجیک نوشته اند؟ پرسش دیگر اینکه اگر تاجیکان پارسی زبانان تاریخی باشند، پس بقایا و فرزندان مهاجران بعدی چون: تازیان (عربها)، سکاها، تخارها ، کوشانو هفتلیها، غُزها و خلجها، رتبیلشاهان، تکینشاهان، کابلشاهان، غزنویان، تیموریان و افشاریان که همه و همه تورانی الاصل و ترک زبان بودند، کیها هستند؟  و چرا تاجیکان بجز طوایف یاد شده و هزاره، زیر مجموعه تباری دیگری ندارند؟



[i]  ر.ک. جان بی ناس، تاریخ ادیان، صص ۱۹۹ و ۱۸۶

[ii] عبدالحی حبیبی گوید: «طبقات ناصرى» یکى از مهمترین و معروفترین کتب تاریخى زبان پارسى است، که تقریبا هفت قرن پیش ازین به قلم یکى از دانشمندان خبیر خراسان قاضى منهاج سراج جوزجانى در دهلى نوشته شد. مؤلف دانشور این کتاب یکى از نویسندگان معروف و زبردست زبان پارسى است، که کتابش از حیث سلاست و روانى انشاء بى‏نظیر است. منهاج سراج نویسنده فاضل و دانشمند این کتاب، از رجال معروف عصر است، که بدربار سلاطین غور و آل شَنسب محشور بود، و بسى از حوادث تاریخى را در اوایل خروج مُغل برأى العین مشاهده کرد، و یا از اشخاص خبیر و ثقه آن عصر سماع کرده و درین کتاب نوشته است. منهاج سراج یک نفر مُورخ زبردست… و کتابش نیز از شهکارهاى ادبى و تاریخى شمرده شده است.» عبدالحی حبیبی/۱۳۲۵ش/ طبقات ناصری، ج ۱ ص ۱٫

[iii] نام و زنگینامة فرهیختگان و دانشمندان بلخ را در کتاب «فضایل بلخ» و در « تاریخ علمای بلخ» نوشتة محققان هم وطن، مهدی رحمانی و منصور جغتایی بخوانید. از جمله ص ۷۰ کتاب را بخوانید. هم چنین تاریخ خراسانیان و بلخیان قرون میانه را در «البلدان» نوشته ابن فقیه و در «احسن التقاسیم» نوشته مقدسی شامی بخوانید.

نوشته شده توسط فاضل کیانی
1,339بازدید

۱۰ دیدگاه »

  1. نظر سنبله ۲, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۶ ق.ظ -

    سه شنبه ۲ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۰:۱۶

    سلام!
    نظر تان در مورد نام های بعضی از اقوام هزاره چون قرلق، نایمان، تاتار، قبچاق، ترکمن، و … چی است؟

  2. ص سنبله ۲, ۱۳۸۹ در ۸:۱۲ ق.ظ -

    سه شنبه ۲ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۸:۱۲

    سلام خدمت نویسینده گرامی آقای کیانی!
    سوالی اولی بنده.
    جناب عالی نویشته کی سامیها با هزاره ها از یک تبار اند.ولی تاجای کی برادر کوچک تان از سامیهای پنچ کشور اروپای یعنی سویدن، ناروی، فینلند، کانادا و روسیه اتلاعات کم بیش کی دارم اینها خودرا به ترک تاتار نزدیک میدانند، و یاکی از آتیلا نام میبرند. و حتتا کشوری هنگری را هم از تبار سامیها و یا هون ها میدانند، کی هردو از یک ریشه اند.و تقربآ تمامی اینها چیهرئ هزاره گی دارند

    و اگر منظوری جناب عالی از سومرها است، باز هم همین سامیها خودرا به سومرها نزدیک میدانند.

  3. عشق سنبله ۳, ۱۳۸۹ در ۳:۰۳ ق.ظ -

    چهارشنبه ۳ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۳:۳

    سلام اوو بجیرگه، از باکول تو نکد کد ازی دروغای شاخدار. اگه قرار بیشه کی مو جاغوری والا از اولادی رستم، سهراب بشی، ناق ازونا تاریف مونند. پس اوننا هم رقم ازمو ریزگی بود. یا شاید مو نان کم خورده شی؟ ماکی قیافی از تو و لومانی ره مینگرنوم، نان دل مه نه موشه

  4. میر احمد لومانی سنبله ۳, ۱۳۸۹ در ۱:۵۲ ب.ظ -

    چهارشنبه ۳ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۳:۵۲

    جناب « عشق!!؟» سلام !
    دوست من ، شما خود قربانی زنده تحریف تاریخ هستید . شما به مرض طاعون تحریف هویت دچار شده اید . به نظر شما رستم باید چهره عبدالرحمن خان را داشته باشد یا چهره قوم حاکم بر افغانستان کنونی را . استبداد سال ها فعالیت نموده است تا همین موضوع را به ما تحمیل نموده و بقبولاند . زیبایی شناسی در افغانستان استبدادی میباشد . در حال که در کشور های متمدن خیلی ها جراحی پلاستیکی میکنند و از ارتفاع دماغ شان میکاهند و…

  5. سهیل افریقای جنوبی سنبله ۳, ۱۳۸۹ در ۵:۰۶ ب.ظ -

    چهارشنبه ۳ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۷:۶

    ولا خیلی بی صبرانه منتظر اخبار جدید انتخاباتی جاغوری هستم نمیدانم که مناظره شد یا نشد دیگر چه رویدادهای جدید رخ داده! خوب چه کنم که از دستم بر نمی آىد.
    بگذریم آقای مومن زاده منتظریم در این ماه مبارک رمضان با اخبار خود به دادم برس!!!
    عزیزم عشق که نظر بالا را نوشتی خیلی اعتماد به نفس بالا داری که حتی از هستی خودت رنج میبری!!!

  6. ازره سنبله ۳, ۱۳۸۹ در ۵:۱۸ ب.ظ -

    چهارشنبه ۳ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۷:۱۸

    مه بیجرگه قیافه مردم خو در خوب قیافه دیگرو که دماغش مثل موده خر وری است نمیدیم , عشق هم شیا ید ازو نا باشه . مه ده قیافه که عشق به او عاشق است صد بار لانت وتف میندویزنوم . هرکس بیجرگه قومش .
    دفی دیگه زیاد تر نوشته خاد کدوم .

  7. کیانی سنبله ۱۰, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۶ ب.ظ -

    چهارشنبه ۱۰ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۲۳:۱۶

    در جواب سوال ص

    ممالک شمالی چون سویدن، ناروی،، فینلند،، کاندا، روسیه و انگلیس و آلمان و فرانسه و …. که در سال ۱۸۴۵ میلادی خود را بدون دلیل آریا وهند و اروپایی و هند و جرمانی و… نامیده اند، نه آریا هستند و نه سامی. همان طوری که خودت نیز اشاره کرده ای آنها بیشتر مخلوطی از ترک تباران و مردم بومی اند که بشتر خون ترک دارند.
    در منابع قدیمه در تقسیم بندی نژادی، سرزمینهای شمال آمودریا (جایگاه نخستین آریاهای آلپی سکایی) را جایگاه تبار یافث بن نوح نوشته اند که در تحت عنوان های مختلف یاد شده اند. سکاها از ارکان اصلی آریاها و نژاد شمالی اند: « بنابر آنچه در کتب تاریخی و لغت‌نامه ها ثبت شده، این قوم به نام‌های «ساک»، «ساس» «سَکَه»، «سِلت»، «سیت»، «اِسکیت»، «اشکوزای»، «سکلت»، «ساگارت»، «سامارات»، «سگز»، «سگسار» و ده‌ ها نام دیگر به گویش‌های مختلف زبان‌های دنیا یاد شده که در تورات موسی و قرآن‌کریم به صفت یا عنوان «یأجوج و مأجوج» خوانده شده‌اند. و نام‌های چون «انگل»، «ساکسون» (انگلس) «ماساژت»، «داس»، «زُط»، «جَت»، «خُیُون»، «هُون»، «تخسی»، «تخار»، «یغما»، «برزندی»، «آلپی»، «ماد»، «پارت»، «پرنی»، «داهه» و «الان»؛ و چون «توران»، «خزر»، «خرخیز»، «خرلخ»، «تاتار»، «ترک»، «اورال»، «آلتایی» و صدها عنوان دیگر [یاد شده اند.] همه و همه برمی‌گردد به «آری» و «صحرائی» از نژاد و اعقاب یافث بن نوح(ع) .» (به تاریخ جهانی از دولاندلن امریکایی رجوع شود.)

  8. کیانی سنبله ۱۰, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۸ ب.ظ -

    چهارشنبه ۱۰ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۲۳:۱۸

    ادامه جواب سوال ص

    ویل دورانت سکاهای بیابانگرد شمالی را مردم وحشیِ نیمه مغول و نیمه اروپایی دانسته نوشته است: «بالاتر از سرزمین ارمنیان، و در کنار دریای سیاه، سَکاها بیابان گردی می ‌کردند؛ آنها مردم وحشی و درشت‌ اندام، قبایل جنگی نیمه‌ مغول و نیمه‌ اروپایی بسیار نیرومندی بودند که در ارابه به سر می‌بردند و زنان خود را سخت در «پرده» نگاه می‌داشتند، ‌بی‌زین بر اسبان سرکش سوار می‌شدند، جنگ می‌کردند تا زنده بمانند، و زندگی را برای آن می‌خواستند که بجنگند؛ خون دشمنان خود را می‌آشامیدند و پوست سر آنان را دستمال خود می‌ساختند. این مردم، با حملات پیوستة خود، مایة ضعف آشور بودند و در حدود سالهای ۶۳۰- ۶۱۰ ق. ‌م به باختر آسیا هجوم آوردند و هر که را در سر راه خود می‌یافتند، می‌کشتند و همه جا را خراب می‌کردند». (به تاریخ تمدن، ویل دورانت رجوع شود)
    مطلب دیگر اینکه هونها و سامیها چنانکه شما نوشته اید یک چیز نیستند. هونها ترک تبار و یافثی نژاد اند و ریشه در سرزمینهای شمالی و آسیای مرکزی دارند، بر خلاف سامیها که ریشه در سومر و آکد و بین النهرین (عراق کنونی) و یمن و مصر و شام و… دارند. عربهای یمن که در کوههای یمن خالص مانده اند بیشتر با چهر هزارگی دیده میشوند، نه به چهره عربهای عراق و مصر که مستعرب و عرب شده هستند و چون خون ترک در آن غلبه یافته، لذا قیافه شان به ترکان ترکیه و آذربایجان و به اروپاییان میخورد.

  9. کیانی سنبله ۱۰, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۹ ب.ظ -

    چهارشنبه ۱۰ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۲۳:۱۹

    در جواب نظر جان

    اقوامی بنام قارلوق، تایمان، تاتار، قبچاق، خلج، ترکمن، سید و تاجیک و… در بین هزاره ها وجود دارند که ممکن است قارلوق، تایمان، تاتار، قبچاق و ترکمن و… از تبار ترک باشند و یا اینکه سید و تاجیک شاید از تبار عرب و ترک باشند.
    هم چنین ممکن است هزاره ها در اثر فشار حکومتهای پس از عبدالرحمان، هویت خود را بنام تاجیک و یا سید و ترکمن تغییر داده باشند. چنانکه هزاره ها در تگاب و نجراب و پنجشیر خود را تاجیک میگویند لکن قطعا اصالت هزارگی دارند.
    شما اگر دقت کنید اختلاط قومی در بین هر قوم دیده میشود مانند افغانان تره کی و غلجی که دراصل ترک و خلج بوده اند و امروزه افغان غلجی و تره کی گفته میشوند. این نامها در بین هر قومی که باشد در صد پایین را تشکیل میدهند و نمیتوان به خواطر این نامها افغانها و هزاره ها را از تبار ترک نامید و یا نمیتوان به خاطر وجود سادات و اعراب در میان مردم شمال. برادران ازبک را از تبار عرب بدانیم.
    به هر حال همه این اقوام و همه ما برادر و یار و یاور همیم و غمها و درد ها ی مشترک زیادی داریم. ما که تاریخ گذشتگان را بازنگری میکنیم هدف ما رد کردن و انکار دیگران نیست گذشته هرچه بوده ما امروز به همدیگر احتیاج داریم و برادر و یار و یاور همیم و نمیتوانیم بدون هم زندگی کنیم.

  10. کیانی سنبله ۱۰, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۰ ب.ظ -

    چهارشنبه ۱۰ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۲۳:۲۰

    در جواب عشق

    دوست عزیز سوالت مانند نامت بسیار خوشمزه است که نوشته اید:
    سلام اوو بجیرگه، از باکول تو نکد کد ازی دروغای شاخدار. اگه قرار بیشه کی مو جاغوری والا از اولادی رستم، سهراب بشی، ناق ازونا تاریف مونند. پس اوننا هم رقم ازمو ریزگی بود. یا شاید مو نان کم خورده شی؟ ماکی قیافی از تو و لومانی ره مینگرنوم، نان دل مه نه موشه.

    جواب:
    عشق جان سلام. شما از کجا میدانید که چیم چکل رستم مثل هزاره ها نبوده است؟ در نقاشیهای شاهنامه خطی در کتابخانه لینینگرداد قیافه رستم و اسفندیار و جمشید و هوشنگ و کیکاوس و … به قیافه هزارگی دیده میشود. قیافه لومانی که از عکسش معلوم است بیجیرگه نیست، مانند رستم و سهراب و آرش و سیاوش و جمشید و دیگر زابلیان، چشمان قشنگ بادامی و دماغ میانه دارد. مانند دیگران چشمان گاوی و بینی عقابی ندارد. چشمان بادامی قیافه ای است که بر اساس نقاشیها و مینیاتورهای قدیمه ، تا پیش از یک قرن به مدت هزاران سال معیار زیبایی و قشنگی بوده است. اما قیافه کیانی بیچاره ره از کجا خبر دارید که چطور است؟
    به خاک آچول باکول همه ما قسم که اگر نوشته های لومانی و کیانی و برخی از دوستان دیگر را خوب بخوانیم بی فایده نیست. اگرچه امروزه دشمنان زیرک ما ذهنیت ما را خراب و ویران کرده اند. مگر جاغوری والا و دیگر هزاره ها لیاقت این را ندارند که از تبار رستم زابلی و سهراب سمنگانی باشند؟ مگر هزارستان همان زابلستان تاریخی در شاهنامه نیست؟ مگر امروزه بخش زیادی از سمنگان هزاره نشین نیستند؟
    عشق جان! سوال جوابت را در آخیر خودت گفته ای. مردمی که چند نسل پدر و مادرش غیر از دوغ توروش و نان خشک نخورده و خودش نیز در دوران کودکی شاید از نان خشک سیر نشده، نه گوشت و کلسیم کافی خورده و نه میوه و ویتامین و… و در دوران جوانی نیز در زیر پشتاره و در غم چوپانی و گورانی و در زیر ظلم و ستم و ترس اوغو و در زیر تحقیر از خود و بیگانه بوده اند، آیا میتوانند دارای قد رسا و چهره شاد و تن بزرگ باشند؟
    شما اگر دقت کنید، اگر مردم هزاره یکی دو نسل در شهرها راحت زندگی میکنند و یا غذای خوب میخورند، قیافه و قد شان تغییر میکند مانند جنرال موسی خان هزاره در پاکستان و مانند سلطانعلی کشتمند در کابل و مانند خانها و خان زادگان هزاره و…