همسرشت عزیز

عزیزالله جاغوری ۸:۰۹ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
همسرشت عزیز

mj-nهمسرشت عزیز
—————-
همسرشت عزیز جواد نظری سلامم را پذیرا باش، پیش از اینکه نامه ام به تو رسد، شاید گلوله ای که با آن تو را نشانه گرفته ام به سینه و سنگرت برسد و یا پیش از اینکه نامه ام به پایان رسد، شاید گلوله ای که با آن مرا نشانه گرفته ای بر سینه ام نشیند و سلام و کلامم هیجگاهی به تو نرسد۰ اما ای عزیز همسرشت! میدانی و میدانم که من و تو رسالت داریم و من و تو سوگند یاد کرده اییم که برای دفاع از وطن خود تا جان در بدن است میرزمیم۰

اما و اگر
عبدالرحمان ھا نام خراسان را عوض نمی کردند۰ اگر خط دیورند را به انگلیسھا تحفه نمی دادند۰ اگر من ھزارہ را از سرزمین آبای ام مجبور به فرار نمی کردند۰ اگر زمین ھای آبای ام را به کوچی ھا و ھمتبارانش نمی دادند۰ من امروز در خراسان بودم نه در پاکستان۰ من امروز جانم را فدای خراسان میکردم نه فدای پاکستان و من و تو کنار هم در یک سنگر بودیم۰

همسرشت عزیز آنگه که امیر خون آشام در قصد نابودی من و تو امر جهاد داده بود، وقتی من قدم در اینسوی کوتل گوجگ نهادم، اهل پاک سرزمین از من انسانِ ھزارہ به آغوش گرم استقبال نمودہ و بمن خانه و خرگاه عزت و حرمت بخشیدہ و از من با پیشانی باز تقدیر و تکریم نمودند۰ و من آنگه بدونِ ترس از لشکری خون آشامی و بدونِ خوف از اردوی ویرانگری، در این گهوارهٔ پاک و بدونِ تبعیض با غرور و عزت رشد کردم، قد کشیدم و بزرک شدم۰

همسرشت عزیز میدانم و خوب میدانم که در این دوصد سال اخیر عبد الرحمانی ها با تو چها کرده اند۰ ترا صد ها بار کشتند و تو به خاطر عشق مادروطن، صد ها بار فریاد کشیدی؛
مرا این دل بود صد بار شاید
شود تا صدقهٔ دلدار شاید
الهی هستیی نا پایدارم
اسیر نرگس بیمار شاید

آری عبد الرحمانی ها ترا تحقیر کردند، تبعید کردند و تحریم کردند۰ در های دانشگا ها را بروی تو بستند و فرزندانت را به یکچارگ جو و گندم در بازار های کابل و قندهار و۰۰۰فروختند و «هستی» و «هویت» ات را برایت تلخ کردند تا از هستی و هویت خود روی گردان گشته، گاهی خود را با نام و نوای تاجیک و گاهی با نام و نوای ازبک و گاهی بانام و نوای دیگری معرفی کردی۰ تا اینکه رفته رفته به خود قبولاندی و باور کردی که هزاره نیستی۰ آری همسرشت عزیز درک ات میکنم پذیرفتن ستم دوصد ساله سخت سنگین است و هنوزم هم بر دوشت سنگینی میکند۰ و هنوز هم پاره های پیکر تو از هزاره بودن شان می شرمند، هنوز در جلریز، در غور، در غزنی و در زابل کودکانِ معصومِ هفت ساله ات را ذبح میکنند مادر بزرک هفتاد ساله را در خون شناور میسازند۰ کوچه ها، شهر ها و جاده ها را از خون تو هر روز رنگین و رنگین تر میسازند۰ بخاطر اینکه تو هزاره ای!

آری همسرشت عزیز! میدانم درد های تو چیست و هنوز تو قربانی بیعدالتی ها هستی و قربانی تعصب و صد ها درد و داغ دیگر که در این دل شب تیره تار نمتوانم و نمیخواهم درد ها و زخم هایت را تازه کنم۰ و بگذار کمی از خود بگویم۰

همسرشت عزیز! قبلاً گفتم، از لحظه ای که من در پاک سرزمین پا نهاده ام، در خطه ایکه عبدالرحمان آن را به هند کبیر تحفه داد و در عوض از کشور هند اسلحه در یافت کرد و با آن اسلحه هزاره کشی را به راه انداخت، من در این سرزمین با غرور و عزت و سربلندی زیسته ام۰ این سرزمین برای من هم “گهواره” است و هم “گورستان”۰ عزیزم فرق در اینجاست که تو در آنجا در زیر باران «نفرت» زیسته ای و من در زیر چتر «محبت»۰ این سر زمین و این گهوارهٔ بدونِ تبعیض و تعصب به من آموخته است که مردانه زدگی کنم و مردانه بمیرم، آبرو مندانه زندگی کنم و آبرومندانه بمیرم و با افتخار زندگی کنم و با افتخار بمیرم۰

اینک شب از نیمه گذشته است، بیا پیش از اینکه از یادم بیرود برایت یاد آور شوم، عزیزم تو در انجا و در آنسوی تورخم برای «احیای هویت خویش» مبارزه کن و جان بسپار و من در اینجا و در اینسوی تورخم برای «حفظ هویت خویش» مبارزه میکنم و جان میدهم در قشری برای «حذف هزاره» برخواسته اند و در اینا نیز چندین سال به اینسو مار هیا در آسیتن نهفته برا «حذف هزاره» تلاش میکنند۰ تو در آنجا برای کسبِ «روشنایی» جنبش ات را یار و یاور باش و من در اینجا «جنبش روشنی خواهی» را تا زنده هستم یاری میکنم تا باشد از این شب تاریک عبور نموده تو در آنجا با روشنی آشنا شوی و من در اینجا با روشنی آشنا شوم و هردو در دل آفتابِ درخشان، گلشن غمدیده و افسردهٔ خویش را فروزان و سرسبز و شاداب بسازیم۰

تا آن لحظه به اسقامت تو مینازم و چشمانت که از روشنی ارمغانم میدهند میبوسم۰

میجر جواد چنگیزی

رضا واثق

649بازدید

کامنت بسته شده است.