هویت ملی و فقدان خردگرایی

مدبریت ۸:۴۷ ق.ظ ۳
هویت ملی و فقدان خردگرایی

آنکه گویدجمله حق انداحمقیست

آنکه گویدجمله باطل اوشقیست

 بی تردید، نقدایستادگی دربرابرانحرافات وتشخیص سره ازناسرهاست که خود دانش وخردمندی فراوانی را لازم دارد. ازهمین رونقد واقعی وظیفه افراد تحصیل کرده ،باوجدان ومردم اهل خرداست که بایدآزادانه وبدون ترس آنرا انجام دهند. اصولاآزادی بیان یعنی اینکه انتقاد واعتراض دربرابرناهنجاری های جامعه هزینه ی نداشته باشد وگرنه تاییدآنچه درجامعه می گذرد که آزادی نیست. علی رغم این روش خردمندانه اما درجامعه افغانستان کار همواره وارونه است. یعنی نه خردی در کار ناقدان است و نه اینها وجدانی در کار نقد به کار می برند.اکثرمنتقد های ما را سیاستمداران وتحلیلگرانی تشکیل می دهد که در مقام نقد خودرا درمقام قدیسهامی نشانند و سخن شان را بر عوام الناس وحی منزل می پندارند.

آنچه که آشکار است این است که جامعه افغانستان یک جامعه چندپارچه است که ابتکارعمل بیشتر دردست پیروان مفکوره”افغانیزم” یا “پشتونیزم” بوده که موتور اصلی آن حذب به شدد متعصب، متعهد و تحصیلکرده بنام “افغان ملت” می باشد. براساس این مفکوره سرزمینی به نام افغانستان متعلق به “افغان ” ها بوده واقوام دیگرازتاجیکستان، ازبکستان ویاترکمنستان آمده اندوبایدبه آن کشورها برگردند. طبق این نظریه هزاره ها ازبقایای لشکرچنگیزخان مغول است وجایی به جزگورستان ندارند.

تأکید وبازگشت به “افغانیزم” یا “پشتونیزم” و “افغانیزه کردن”  کشوروجه مشترک درون قومی تمام “اوغان” هاست تاجایی که اینحس محورهمبستگی بینتیرههای مختلف اوغانها ویا تمام “زی” ها شده وهمه شان به آن پایبندند وبا قدرت وشدت آن راعملی  می کنند. این طیف افراد کارکشته سیاسی درسطح جهانی دارند که آن ها را قادر می سازد حتی درتصمیمگیری های جهانی نیزسهیم باشند.

البته آن گونه که تجربه نشان داده است این عقیده درعمل،موفقیتهای زیادی داشته است. ازجمله”اوغانها” یا”پشتونها”توانسته اند که  “پادشاهی” و یا مدیریت کشور را حتی در سیستم های انتخاباتی حق بلامنازع خود جا بزنند ونتیجه آنهم دست کم بدست آوردن ابتکارعمل سیاسی است که خودباعث می شوداقوام دیگردرموضع تدافعی ویاحتی انفعالی قراربگیرد.

نخستین کار این طیف تغییر نام کشور از “خراسان”به”افغانستان”بود که ملت ما را از ریشه های تاریخی و فرهنگی اش کند. در پی آن هم واحدپول ملی را نیز “افغانی” گذاشت که از قدیم گفته اند کار از محکم کاری عیب نمی کند. قدم بعدی این گروه عنوان کردن زبان “دری” به هدف فارسی زدائی در جهت بی هویت کردن مردم و کشور ما و گزاردن زبان “اوغانی” یا “پشتو” که زبانی که قبیله خاص است و بی ریشه و فرهنگ و حتی ازلحاظ واژگانی جواب گوی ارتباطات و محاورات محلی هم نیست به جای زبان ریشه  دار و دیرینه فارسی است و قرار دادن آن را در شمار زبان رسمی کشورو در نهایت؛ زبان ملی. جنایتی که هرگز قابل بخشش نیست. پر واضح است که چه ضررها وآسیب های شدیدی مخصوصا درقسمت آموزش وپرورش از این رهگذر که در کشور به وجود نیامد.

از دیگر اقدامات این متعصب ها طرح و عملی کردن سیاست ناقلین، مجاز کردن چپاول کوچیها  و تبدیل دو ولایت مشرقی وجنوبی به چندین ولایت بود که در پی آن می خواستند بودجه های کلانی را به صورت قانونی به مناطق پشتون نشین سرازیر کنند همانطوری که کرده اند و خواهند کرد. در عین حال طرح های کلان اقتصادی را نیز در پی همین تغییرهای سیاسی و اداری به سمت مشرقی و جنوب شرق که پشتون نشین بودند، سوق دادند. زیرا این ها می خواستند به هرقیمتی که شده ابزارهای فیزیکی قدرت را که عبارت ازارگانهای اطلاعاتی،ارتش ملی،پلیس ملی ومهمتر ازهمه اقتصاد ملی را به دست بگیرند وبرگلوگاه های اقتصادی، تجاری، اداری، نظامی و منطقه تسلط کامل داشته و افراد مسلکی خود را در مقام های مهم کلیدی کشور بگمارند.

این قوم برای بسیج نیروی انسانی ازمذهب واحساسسات پشتونوالی همواره استفاده ابزاری کرده اند وبا تبلیغات شدید انگیزه رزمیدن را در میان پشتون ها علیه دیگر اقوام به وجود آورده اند. این روش ایشان به نوبه خود بسیارموفقیت آمیز و مؤثربوده است تا جایی که پشتون های مذهبی که درهیچ حالتی نماز و روزه وسایر واجبات دینی شان را ترک نکرده اند اما درکشتن دیگر اقوام وغضب زمین های شان نه تنها هیچ گونه گناهی احساس نکرده اند بلکه آن را جهاد در راه خدا و زمین ها را غنیمت جنگی می پندارند. در واقع با همین روش ها توانسته اند به حذف فیزیکی، زبانی، فرهنگی و هویتی دیگر اقوام دست یابند.

برای رسیدن به این هدف پشتونیست ها همواره به دو عامل متکی بوده اند. یکی ایجاد ابزارهای فیزیکی قدرت که تا حدی به آن پرداختیم و دیگری یافتن پشتیبانی های خارجی. در باره حمایت های دول خارجی. ناگفته پیداست که پشتون ها از بدو تولد کشور به علت ضعف و بی عرضگی ساکنان بومی این سرزمین همواره با دیگر قدرت ها و کشورها در حال معامله بوده اند. نمونه ی بارز آن سپردن کشوری مستقل خراسان را به انگلیسی ها و گرفتن کشوری بی رگ و ریشه ای به نام افغانستان که می توانست اهداف پشتون وال ها را برآورده کند.

در این زمینه می توان مثالهای بی شماری را از حافظه تاریخ کشور بیرون کشید. از جمله می توان به معامله های ننگینی چون معاهده امیرآهنین عبدالرحمن باانگلیس، تره کی و کارمل باروس، پیشنهاد تبدیل افغانستان به یک ولایت ازطرف گلبدین به ضیاالحق، شرط حمایت ازنظام ریاستی درقبال معاهده استراتژیک توسط کرزی با آمریکا درسطح ملی اشاره کرد. و درسطح درون قومینیزم معامله ناکام گلبدین باحفیظ اله امین،تنی باگلبدین،طالبان با کرزی و غیره را یاد آوری کرد که همه نشان ازهمسویی ذاتی و کامل آن ها دارد. بنا بر این تا ازپا درآوردن سایراقوام وتبدیل کامل افغانستان به سرزمین “اوغان” ها مقوله هایی چون “آشتی ملی” و یا “وحدت ملی” برای شان مطرح نبوده و از منظر سیاسی  جز یک شعار گمراه کننده ای بیش نیست.

درجبه مقابل اما وضع ناگوار تر از آن چیزی است که  معضل بزرگی همانند “پشتونیزه کردن” کشور می طلبد. آشکار است که اقوام دیگردرطول تاریخ موجودیت افغانستان نه تنها باهم هماهنگ وهمسو نبوده اند که چه بسا درمقابل هم صف آرایی ها داشته اند. این درحالی است که همه آن ها بارهابه تجربه دریافته اند که با این قوم”تمامیت خواه”نمی شودازدر سازش پیش آمد کرد. و دلیل آن ازنظر این قلم همان افرد محوری ونبودانگیزه تصاحب قدرت سیاسی به عنوان هدفمشترک استراتژیک در نزد ایشان است. این نقطه ی ضعف باعث شده که پشتون ها بتوانند به راحتی درمواقع مقتضی ازیک قوم علیه قوم دیگروچه بسا ازخودقوم علیه خودآن قوم استفاده ابزاری کند.

با توجه به همین ضرورت ها، ما نیازداریم که دریک گفتمان سالم فکری و فرهنگی به نقد رفتارهای سیاسی خود  و رهبران خود بپردازیم. زمان آن رسیده است که هم سرنوشتها به دور ازتعصبات ایدیولوژیک، منطقهای،طائفهای، برای غنابخشی دنبه تفکرسیاسی درافغانستان، به بازاندیشی تجربه خودونقد خویشتن بپردازند. بالاخره وقایع سدهه اخیربرای کسانیکه تفکری درمیدان جنگ داشتند، باید ثابت کرده باشد که نمی‌توان صرفا ًباشعار وارد عمل شد بلکه بایدعملگرایی سیاسی پیشه کرد.

ناگفته پیداست که دامن زدن به نزاعهای قومی ویامذهبی کاملاًغیرانسانی ونامطلوب است وباید با آن مقابله کرد اما تلاش در برطرف کردن ستم مضاعف،از بین بردن دید برتری طلبی وبه چالش کشیدن تبعیض اتنهادینهشده درساختارحکومتی وحتی فرهنگ عامه هرگزبه معنای عمده کردن تضادهای قومی ووجوه افتراق درراستای تعارض وجدایی نیست.

مخالفت بارژیم خودکامه و تمامیت خواه،البته رسالت هرآدم درس خوانده، روشنفکرووطن پرست است.هزاره باشد و یا سید،ازبک ویا ترک،تاجیک و یاقزلباش و بلوچ.اما برائت جستن ازفرهنگ،زبان،سرنوشت و تاریخ مشترک طرحی کاملاً ابلهانه ای است زیرا ثابت شده است که ساخت وباخت بارژیم دست نشانده کرزی یا امثالهم وهمصدایی با منویات تیوریسینهای متعصب رژیم راه به جایی نمی برد. البته توفیق همزیستی ملی میسرنمی شود مگراینکه هرقوم خواستها و مطالبات سیاسی خود را به طور مشخص وشفاف با معیارها و الگوهای انسانی منافع مشترک ملی تطبیق دهد وبه آن پای بند باشد.

اگر بخواهیم به عنوان نمونه و جزیی تر به تحولات و تغییرات یک قوم خاص در زیر سایه ی سیاست های غلط “پشتونیزم” غور و تفحص کنیم به چند نکته در باره هزاره ها بسنده می کنم. تاریخ هزاره ها متأسفانه سرشار است از نسل کشی و فاجعه. این تاریخ غمبارگواهی می دهد که هزاره هاهیچ وقت هماهنگی وخواست سیاسی مشخص نداشته ومتأسفانه برخلاف روش پیشوای شان “حسین” همیشه تن به هرذلتی داده اند تاکشته نشوند.

به گواهی تاریخ دربهترین وضعیت هم هزاره هاهیچ گونه هدف استراتژیک ومشترک بین خود نداشته وخواست مشترک شان هم از حد به رسمیت یافتن مذهب شیعه آنهم از نوع … که بامنطق صریح قرآن (ایاک نعبدوایاک نستعین) منافات دارد، چیزی دیگری نبوده است. اگرهرازگاهی دنبال وزارت حج واوقاف بوده اند به خاطرخواست استراتژیک سیاسی شان نبوده بلکه آن نیزدستوری بوده که در راستای سیاستهای استعمارگری مذهبی بعضی کشورها  قرار داشته است. غیراز آن دیگرکدام خواسته سیاسی ویا اقتصادی مشخص نداشته است.

می توان ادعا کرد که بیش از ۵۰۰ سال این ناپختگی سیاسی مردم ما کشتی نجات ما را به گل شانده است. درطول این مدت رقبا ازفرصت های تاریخی درراستای منافع مردمش استفاده ها کردند ولی ما درهمه حال در پس  ناپختگی سیاسی .شعار های صادراتی  زمین گیرشده ایم. درحالی که اگر ما اهداف استراتژیک سیاسی می داشتیم باید ازفرصت های طلایی که مرحوم بهشتی دراینطرف وسلطانعلی کشتمند درآن طرف بوجود آورده بودند، استفاده می کردیم امروزمجبورنبودیم که برای زنده ماندن درذلت تقلی کنیم بلکه ما می توانستیم خواسته های خود را به یک ضرورت غیرقابل انکارتبدیل کنیم.

بنا بر این سیاست هم با توجه به اوضاع واحوال افغانستان یعنی پیدا کردن فورمولی برای اتحاد اقوام غیر”اوغان” اتخاذ سیاستهای معقول که با سیاستهای استراتیژیکی قدرتهای بزرگ که تصمیم گیرند گان اصلی سرنوشت دنیا هستند؛ هم نوائی داشته باشد. مهم آنست که هرقوم خواست سیاسی- انسانی مشخص وشفاف داشته وبه آن پایبند باشند. تا براساس منافع مشترک که اهداف استراتژیک را دنبال کرده وآن هدف برای شان اولویت داشته ومقدس باشد. مانند رقیب مان پیروان مفکوره “افغانیزم” یا به عبارتی “پشتونیزم”. واین درصورتی ممکن است که عملکردخود رابجای فصل کردن درجهت وصلکردن عیارکنیم. واین امکان ندارد مگراین که ازانتقاد ازخود شروع کنیم وواردعمل شویم. که این خود زمینه را برای باهم آمدن اقوام هموارمی کند درحالی که درحال حاضرتمامی کوشش ها وعملکردها درجهت فصل کردن است وما نیز متأسفانه باهمه درگیریم.

همان گونه که اشاره کردم، درحال حاضرما از یک سو وامانده و پاک باخته ی همه صحنه هاییم و از سوی دیگر نیز باهمه درگیریم. اگرهزاره ها راه نجات داشته باشد،که ندارد همان اایجاد جبهه غیر “اوغان” نظیر”معاهده جبل سراج”است (معاهده نه مصالحه) که با دریغ باید یادآور شوم که ناپختگی سیاسی رهبران ودسیسه حزب اسلامی سهم تعیین کنندهای درشکست و تخریب آن داشت. قبل ازهرچیزما نیازداریم که برمحور “منافع هزاره” بچرخیم نه مثل حالا به دورخود. برای رسیدن به خواسته های خود درفکرابزارقدرت باشیم زیرا درغیرآن صورت مثل این است که ما با دست خالی برای خرید برویم. دست خالی به قول”شاملو”برای سرکوفتن خوب است. کاری که ماهمیشه می کنیم یعنی درعاشورا و تا سوعا برای امام حسین و درمرگ همسرنوشتان خود درکویته،افغانستان و اوقیانوسها …..

واما اگرقدرت داشتیم اوغان نمی توانست ما را نادیده بگیرد واگرهم می گرفت او می ماند وجنوبی ومشرقی اش باجلغوزه وچوب چارتراشش مسمی به” افغانستان”وما برمی گشتیم به”خراسان” که محل طلوع خورشید است و تاریخ و فرهنگ پربار و طولانی و ارزشمند و شناخته شده دارد. “خراسان”یباجغرافیای قبل ازحمله و تجاوز و نسل کشی عبدالرحمان خان، با واحد پولی همسو  همخوان با فرهنگ دیرینه مان،زبان رسمی پارسی، نظام حکومتی پارلمانی، بازنامیولایاتو استان ها به نام های تاریخی و نام گزاری مراکزتحصیلی و دانشگاهی بهنام شخصیت های ملی، فرهنگی و ادبی همانند مولانا و سنایی و ناصر خسرو و کاتب و بیهقی.

نوشته ای : حفیظ انگوری

۰۲/۰۳/۲۰۱۳

 

1,643بازدید

۳ دیدگاه »

  1. احد ترکمنی ثور ۱۰, ۱۳۹۲ در ۹:۵۷ ب.ظ -

    خصوصیات ستراتیژیک سرزمین مردم هزاره مستلزم اتحاد با پشتون های غلجایی است. آنچه از سوی دولت های دست نشانده صورت می گیرد، جلوگیری از این اتحاد است. بسیج کوچی های مسلح یکی از آن اقدامات دولت کابل است که همدل استعمار است نه توده پشتون.

  2. م .میترایی سرطان ۷, ۱۳۹۲ در ۱۲:۰۲ ب.ظ -

    گاه سخن و نظریات به باد نفخ بیشتر شباهت دارد تا تراوش افکار!
    جناب احد ترکمنی شما بر اساس کدام معیار متحد شدن هزاره و اوغان را پیشنهاد مینمایید. سه صد سال از تشکیل دولت اوغانی میگذرد و چندین نسل هزاره ها با اوغان ها در گیر در حد مرگ و زنده گی بوده و هیچ نوع اعتمادی تاریخی میان شان وجود ندارد و… اون وقت شما از متحدشدن حرف میزنید! ما با اوغان ها مرز مشترک داریم درست همانند که هند با پاکستان مرز مشترک دارندو اسراییل با اعراب و.. اما هیچ وجهه تمایزی مشترکی با هم ندارند و..
    کزینه افغانستان گزینه تجزیه میباشد. این استدلال بر مبنای تجارب تلخ تاریخی سه صد ساله در این سرزمین بدست آمده است. هیچ گاه اعتماد و اتکا هزاره ها بالای اوغان ها بازتاب درست و معقولانه نداشته است. بطور نمونه مرحوم مزاری یکی از متحدین اصلی همین اوغان ها بود؛ همرایش در موقع مناسب چگونه عمل کردند و…

  3. احد ترکمنی اسد ۱۲, ۱۳۹۴ در ۷:۱۳ ب.ظ -

    جناب میترایی عرض ادب می کنم.
    دیدگاه جنابعالی منظر تاریخی دارد و بر آن بنا نمی گوییم موافق نیستم اما ملاحظات تاریخی را ما بنا بر مسایل تباری می بینیم و در آن صورت اقلاً ۱۳۵ سال اخیر شاهد چنان تجارب دردناک بوده ایم.
    نظر بنده اما بیشتر مبتنی بر مناسبات جیوپولیتیکی آینده بود که شیوۀ رفتار امپریال بین الدولی نمایندۀ آن است. امپریال تا انتهای قرن بیستم افغانستان و سرزمین هایی در میان آسیا را از تبت تا قفقاز و خلیج فارس حایل میان دو ابر قدرت نگهداشته بود. از قرن بیست و یکم که به عنوان قیم اصلی افغانستان و پاکستان و به صورت غیر مستقیم ایران در صحنۀ نظامی و ستراتیژیک بوت های امریکایی و اروپایی – آسترالیایی وارد زمین افغانستان شد، وضعیت پمپر بودن افغانستان و بسیار کشور های دیگر از میان رفت و این بار افغانستان پمپر نی بلکه میدان تصادم است.
    دورنمای این بازوی پولیتیک، استقرار دولتی در افغانستان است که جای پایی دایمی امریکا با حمایت بین الدول و حتی چین، روسیه، هند و ایران باشد و این دولت کمافی فی السابق دولتی پشتون محور خواهد بود. در افغانستان متأسفانه تاجیک ها در خطر تضعیف اند نه هزاره ها و به همه حال جزو سرزمینی خواهد بود که اقتدار مرکزی اش در کابل و در دولتی متشکل از اقلیت ها زیر حاکمیت پشتون ها قرار خواهد گرفت.
    درست است که این انتها غیر عادلانه و مغایر وضعیت تاریخی این منطقه است، ولی تاریخ را ملاحظه فرمایید، وضعیت تاریخی و سیاسی به عقب بر نمی گردد. در افغانستان اقوام غیر پشتون سه بار به دلیل اشتباهات و ضعف خود باختند:
    در آغاز تأسیس افغانستان
    در هنگام فرار شیرعلی و پیش از به قدرت رسیدن امیر عبدالرحمن
    ۳- در هنگام فروشکستن طالبان.
    این شکست ها هرچند از راه اجنتوری برابر شد، اما سهم خیانت در دست افرادی از میان خود اقوام دیگر بودند.
    و اما آینده جهان به سوی جهانی شدن و فروپاشی ملیت ها می رود.