پائیز

مدبریت ۸:۲۰ ق.ظ ۱

  پائیز در بامیان  

  و

       کابل        

 آخرین بار بتاریخ ۸ سرطان ۱۳۸۷ (اوایل فصل تابستان) صبح هنگام وقتی بامیان را بعد از سپری نمودن چهار سال در آن ترک نمودم خیلی متاثر بودم. زیرا نزدیک به چهار سال زندگی کردن در آنجا برایم مانوسیت ایجاد کرده بود و با آب و هوای بامیان و تمام سختیها و دشواریهای آن عادت کرده بودم. اما می بایستی آنرا روزی ترک می گفتم تا در ضمن کاریابی در کابل، درسهای دانشگاهی ام را نیز ادامه میدادم.

بامیان

 زندگی در کابل با دشواریهای فراوان همراه است. علاوتا، فصلهای بهار، تابستان و پائیز در این شهر یکسان است و فضای خاک آلود و کوچه ها و سرکهای کثیف و مملو از زباله شاخص همه ای فصلهای یاده شده در این شهر است. ریزیش برف و باران در سایر شهرها و کشورها زیبائی و شادابی را به همراه دارد. اما در کابل نتیجه معکوس دارد و هرگاه برف و باران سرازیر میگردد جاده ها مسدود میشود، ازدحام خود روها در مسیر سرکها و گل و لای شدن همه جا بشدت افزایش می یابد.

بامیان

 فضای غبار آلود کابل و وزیدن گردبادها که هرگونه علاقه مندی برای خارج شدن از منزل را سلب می کند، هر لحظه برای پائیز در بامیان دلتنگ می شوم. اکنون دومین پائیز را بدور از فضای بامیان سپری می کنم و بخاطر آوردن لحظاتیکه در دامنه کوههای بامیان برای تماشا نمودن منظره طلائی رنگ درختان آنجا سپری می نمودم، شدیدا متاثر و افسرده ام می سازد. دوست دارم یکبار دیگر ببامیان برگردم و  پائیز را از نزدیک در آنجا تماشا نمایم. خیلی دلتنگ شده ام برای بامیان؛ پائیز بامیان واقعا زیبا، شاعرانه و رومانتیک است و دیدن مناظر پائیزی آنجا لذت خاص دارد. کاش در آنجا می بودید تا در یک روز آخر هفته در یک دامنه کوه بر روی ماسه ها می نشستید و در فضای کاملا آرام آنجا به طبیعت دل انگیز و کوه با عظمت بابا خیره می شدید و قلم و کاغذ در دست میگرفتید و چیزی می نویشتید و یا آهنگهای آرام سیاوش قمیشی و معین را در تنهائی کامل می شندید و با خود زمزمه میکردید.

 قطعه شعر خانم فروغ فرخزاد را که تحت عنوان «شکوفه ای درد» سروده ببامیان تقدیم میدارم.

 شادم که در شرار تو میسوزم

شادم که در خیال تو میگریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

 

پنداشتی که چون زتو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چی گویمت که چز این آتش

برجان من شراره ای دیگر نیست

 

شبها چو در کناره ای نخلستان

کارون ز رنج خود به خروش آید

فریادهای حسرت من گوئی

از موجهای خسته بگوش آید

 

شب لحظه ای به ساحل او بنشین

تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه ای خود بنگر

تا روح بیقرار مرا بینی

 

من با لبان سرد نسیم صبح

سر می کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

 

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهائی

پر می کشم به پهنه ای دریاها

 

شادم که همچو شاخه ای خشکی باز

در شعله های قهر تو می سوز

831بازدید

یک دیدگاه »

  1. ناروی عقرب ۲۰, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۱ ق.ظ -

    چهارشنبه ۲۰ آبان۱۳۸۸ ساعت: ۱۱:۲۱

    سلام قوما گل . مرور نمودم جالب بود . زنده باشی