پنجشیری که من دیدم (4)

پنجشیری که من دیدم (4)

  یک: زنگ می خورد؛ استاد ابوطالب مظفری با همان صدای آرام و مهربانش می گوید: حفیظ ! من و فرید خروش و استاد حسین فخری سفر پنجشیر می رویم، همسفر ما هستی. می گویم بلی، اما با شنیدن نام پنجشیر و مردمانش تلخی گنگ و شناخته شده ای وجودم را فرا می گیرد.هنوز ازقتل عام گسترده ای هزاره ها در غرب کابل و فاجعه ی افشار دیری نگذشته است. ویرانه های افشارهنوزغم انگیزترین حادثه ای قوم کشی در جهان است، خرابه های غرب کابل لبخند تلخ تاریخی مردمی است که به جرم متفاوت بودن و متفاوت فکر کردن و اندیشیدند، چنین خمیده اند.

 مردم پنجشیر درذهن نزدیک من، مردانی با ریش های دراز، لباس های پلنگی، کلاه پکول و در حال هجوم به خانه های هم دیارانم نقش بسته است. پنجشیری برای من با قتل، نسل کشی، ویرانه سازی، هجوم، بی رحمی، فاجعه و شاید هم با تراژدی هموطنانم معنا می یابد. حالا من با دوستانم به این دیار می روم تا ریشه های این فاجعه و مردم عجیب را ببینم. شاید هم با مردمان مهربانی روبه رو شوم که مانند مردم غریب دیارم سیلی خورده ای حوادث تلخ چندین ده ی آخیر سرزمین من باشد. شاید هم با مردمی رو به رو شوم که رنج های دیرینه ای سرزمین من، شیارهای پیشانه ای آنان باشد. باید هم مانند مردم من ترانه های غم انگیزی از تلخی گذر روزگار وطنم داشته باشد. باید بروم و این آب و خاک را ببینم.    

دو: در پگاه زود از دفتر دردری من و استاد مظفری و استاد حسین فخری بدون فرید خروش عزیز سوار بر پرادو گرانترین و قشنگ ترین ماشین روزگارم از مسیر باغ بالا، بهارستان، شهرآرا، برکی، کارته پروان، تیه مسکن، سرای شمالی و سرانجام کوتل خیرخانه را درمی نوردیم و وارد زیباترین بخش شمال کابل می شویم. هوای صبحگاهی شمالی لطیف است و لطافت نیمه بهاری آن صورت مان را نوازش می دهد. از گردنه ی خیر خانه که رد می شویم فضای نیمه دشتی شمالی با خانه های نیکوی آن قد می کشد. می گویند پس از حاکمیت جدید مردان جهاد زمین های این جا را بین دوستانش تقسیم کرده اند واکنون زیباترین ساختمان های شمالی مال اینجاست. درست و شایعه بودن آن را نمی دانم اما نیکویی آن مرا به یاد زیبایی های اطراف تهران می اندازد. منطقه ای شمالی نیکوترین جای است که تا هنوز دیده ام. آب های فراوان، تاک های انگور، باغ های گسترده ای میوه، زمین های کشاورزی وهوای لطیف و روح فزای آن بی مانند است. ویژگی مهم شمالی تاک های انگور آن است. انگور شمالی و به ویژه انگورحسینی آن در افغانستان وحتا منطقه نمونه ندارد. وقتی وارد منطقه ای استالف، قره باغ و کوهدامن می شویم ویرانه های مانند زمین سوخته را در کنار تاک های نوسازانگور می بینم که کمی عجیب به نظر می رسد. می گویند: طالبان هنگام ورود به اینجا سیاست زمین سوخته را به اجرا گذاشتند و بیشترین تاک های انگور، زمین های کشاورزی، چشمه ها و کاریزهای مردم را آتش زدند و از بین بردند. پس از رفتن طالبان مردم اینجا دست به کار شدند و نوزمین های شان را آباد کردند. آثار ویرانی و سوختگی هنوز درهمه جا پیداست. با این همه شمالی زیباست و زیبا تر از آنچه می توان تصور کرد. در گذشته شاهان و مردان قدرت کابلی برای تفریح و خوشگذرانی های شاهی به شمالی می آمدند و حتا بابر وبادشاهان همسایه اینجا را برای تفرج چند صباحی برمی گزیدند. منطقه ای شمالی در میان کوه های بلند و زیبا در زمین فراخ و گسترده کشیده شده است. در دامنه های شمالی وشرقی شمالی باغ های آراسته و بزرگی  وجود دارند که به ده ها کیلومتر می رسند. شهر و روستاهای مسیر عبورما مانند: کوهدامن، میربچه کوت: خاستگاه قهرمان مردمی جنگ های انگلیس و افغانستان که عکس نیکوی آن در مسیر عبور و مرور مردم نصب شده است، زیبا و تمیزاند. برخلاف کابل که در مه از خاک و آلودگی شهری نفس می کشد، اینجا پاکیزه و زیبا است. کالکان جای شکار پادشاهان به ویژه حبیب الله خان که در اینجا به قتل می رسد، بسیار زیباست. در ورودی کلکان مدرسه به نام حبیب خان خادم دین رسول الله یادآورد قتل وی در این دیار است. اینجا زادگاه حبیب الله مرد عیار کلکانی، معروف به بچه سقاو نیز است. دست راست این منطقه به سمت بگرامی می رود و دره غوربند که تازه پخته می شود، کمی دورتر از اینجا جدا می شود. منطقه ای شمالی به ویژه چاریکار و جبل سراج آن پراز رودخانه های پر آب است. زمین های کشاورزی و باغ داری آن در افغانستان بی مانند است، تا چشم کار می کند، باغ است و زمین های نیکوی زراعتی. این منطقه سرشار از زیبایی و طراوت است. منظره چشم نواز آن از تصور خارج است. ازچاریکار چند رودخانه مانند: رودخانه ای سالنگ، پنجشیر و دره ای غوربند می گذرد و به شادابی آن می افزاید. با عبور این رودخانه ها چاریکار و جبل سراج نیکوترین  چهره را به خود می گیرد. منطقه ای جنوبی این دو منطقه پر از درخت است و شمال آن به کوه می رسد. دامنه ای این کوه ها پر از لاشه های تانگ و چرخ بال است که یاد روزهای جنگ و آشوب را زنده می کند. می گویند: آمیر مسعود می خواست اینجا موزه ای جهاد بسازد که هنوز ساخته نشده است. می گویم کاش موزه جنگ می ساختند نه موزه جهاد که در ذهن مردم ما همرا با خاطره ای تلخ است. می گویند: مردم این جا هنوز جهادی می اندیشند. 

بازارچاریکار و جبل سراج صورت شهری زیاد ندارد. محرومیت، جنگ و پیامد های آن هنوز چهره ی شهر را خشین نشان می دهد. در چاریکار آثار ویرانه های کارخانه های صنعتی گذشته پیداست. کارخانه ای سیمان، پارچه بافی و نساجی این شهر و گلبهار آن، یاد روزهای آرامش را به یاد می آورد. در سمت جنوب جبل سراج ویرانه های قصر شاهی دیده می شود که جنگ چهره ای نیکوی آن را خشین کرده است. اینجا زیباست و کمتر می توان نمونه ای آن را در منطقه دید. کوه های بلند برفی و پرازجنگل، زمین های هموار و پر از درخت، باغ های گسترده، کرت های کشاورزی، مردمان مهربان و زحمتکش و طبیعت کوهستانی آن چشم انداز نیکویی است که نظیر ندارد.

سه: پس از گذر از گلبهار وارد دره ای زیبای پنجشیرمی شویم. دریای پنجشیر خروشان و پر آب است. آب دریا کف آلود و خشمگین، از بالا به سرازیری به تندی می لغزد و برای لحظه ای ترس تمام وجود مسافر دره را فرا می گیرد. جاده ی ورودی دره بسیار تنگ است وعبور ماشین به کندی صورت می گیرد. در آغاز دره تندی آب بیشتر می شود و حجم آب بالا می آید.

احمد جاوید زیرک

می گوید: دراین تندی و سراشیبی آب همدیارعزیزم استاد شهید احمد جاوید زیرک برای نجات همکارش تن به آب داده است. اوهنوز مهمان دریاست و دل از آب دریا نکنده است. عزیز ما مهمان دریاست و شاید تا روزگار دیرین برنگردد. او از دریا بود و به دریا بازگشت. دل کندن از دریا، دریاداران را نشاید. در کنار دریا فاتحه ای می خوانیم و بر روح دریایی او درود می فریستیم. با عبور از تنگنای دره به مرکز فرماندهی مرد جنگ- سیاف در دوران فرار از کابل می رسیم که چند خانه ای نوساخته و نیکو است. در ورودی اینجا مرد ریش سفیدی کنار خانه ای محقری می استد و از آشنایان چیزی را می گیرد. می گویند: او محافظ آمیرمسعود است که پس از فوت وی، مردانش او را تنها رها کرده اند و از میراث سیاسی و مالی وی چیزی بر انبان وی نیفزوده اند. دلم برای وی می سوزد و برای تمام مردان سیاسی و تلخ جنگ که سرانجامی تلخ و ناراحت کننده ای دارند. پولی به وی می دهند و رد می شویم. دره که فراخ می شود، زیبایی طبیعی پنجشیر نمایان می شود. کوه های بلند و با شکوه، دره سرسبز و عمیق، بوته های قد و نیم قد، گل های زیبای کوهی و درختان روییده بر دماغه های کوه ها چشم انداز زیبای پنجشیر را تشکیل می دهد. دره را که بالا می رویم فضای دره کمی باز می شود و زیبایی چشم نواز دره با درختان بادام کوهی و ارغوان گسترده آن زیبایی دیگری به دره می بخشد. کمی که بالا می رویم نمایی قبر آمیرمسعود آشکار می شود. جایگاه ابدی مسعود را روی تبه ی زیبایی رو به روی زادگاه وی در روستای آستانه بنا کرده اند. بارگاه وی نوساز است. اگر این بنا ساخته شود نمای زیبایی به دره می بخشد. بنای این بارگاه را گسترده گرفته اند شاید دامنه های آن شامل بیمارستان و موسسه ی آموزش عالی هم بشود. در کنار قبر آمیر مسعود برخی دعا می خوانند و برخی خاطره می نویسند و برخی با گردشگران خارجی صحبت می کنند. چند زن و مرد آراسته و زیباروی را در کنار قبر می بینم که برای زیارت از دور دست آمده اند. استاد فخری و استاد مظفری عکس یادگاری می اندازند و از قبر آمیر دور می شویم. خانه آمیر از دور پیداست، شکوه و جلالی زیادی ندارد، برخلاف خانه ای مارشال فهیم، دکتر عبدالله، برادرمسعود، امرالله صالح، یونس قانونی و برخی دیگر که با ویلاها و بارگاه های شاهی پاریس و لوی های فرانسه برابری می کند. در این دره خانه های فقیرانه ای مردم در کنار خانه های اشرافی دولت مردان کنونی غم غریبی را در من زنده می کند. مردم پنجشیر فقیر و کم زمین اند. بیشتر این مردم مانند دیگر مردم افغانستان رنج کشیده اند. از مهمان خانه ای نه چندان با شکوه آمیر، زندان ناگوار آن، دیپوهای اسلحه ومرکز فرماندهی وی که می گذریم وارد فضای بازی می شویم که عده ای زیادی از مردم شهری برای تفریح آخر هفته آمده اند. چشم نواز دریا با لاشه های تانگ های روسی که در کنار جاده ها و در میان آب رها شده اند، روزهای سخت درگیری نظامی را به یاد می آورد. مردم اینجا از لاشه های تانگ برای سد فشارو جلوگیری از تخریب طغیان رودخانه استفاده کرده اند. کمی دره را که جلو می رویم به دوراهی می رسیم که یکی به خنج- جایی که سنگ زمرد دارد و دیگری به دره هزاره ها می روند. دره هزاره های پنجشیر زیبا ترین دره این دیار است. در این دره نزدیک به هزار خانواده هزاره ی اهل سنت زندگی می کنند که هیچ تفاوتی با دیگر هزاره ها ندارند. در آغاز این دره عزیزی به نام محبوب- مرد نظامی امنیتی با ما همراه می شود و در تمام مسیر مارا راهنمایی می کند. در وسط دره با توصیه استاد محبوب بساط غذا پهن می کنیم و من و استاد مظفری کمی شوخی می کنیم. لنگی می زنیم و سنگ اندازی می کنیم. دیگران می نشینند و مارا تماشا می کنند. نزدیکان محبوب برای ما توت و زردالو می آورند و شکم سیر می خوریم که برای من سنگین تمام می شود. پیش از غذا خوردن به رسم شوخی های کودکی من و استاد مظفری به کوه می رویم و از دور از روستای ملیمه زادگاه شاعر بزرگ روزگارما- حضرت قهار عاصی عکس می گیریم. روستای ملیمه همان است که شهید عاصی توصیف کرده است. دلم برای عزیزشهیدی شاعرم- عاصی تنگ می شود. می گویم ایکاش زنده بود و مارا در روستایش دیدار می کرد. چشمانم پر اشک می شود و استاد مظفری این را می فهمد و چیزی نمی گوید، می دانم او هم دلتنگ است. آری این جا دیارعزیزترین و پاک ترین شاعر و لطیف سراترین شاعر روزگاروهم نسلان من است. چند عکسی می اندازیم و به کنار رودخانه ای دره هزاره به دوستان می پیوندیم.

چهار: با حضرت فخری نمی شود شوخی کرد. ایشان چند برابر من سن دارد و مرد بزرگی است. در کنار چشمه ای او را تر و خیس می کنم، ناراحت می شود، شرمنده می شوم. در این سفر او بارها من را نسبت به رفتارم هوشدار می دهد و من هم با کمال میل و به خاطر بزرگی و آشنایی ایشان با این دیار و مردم می پذیرم. یکبارمی گوید: به زنان نگاه نکن و به آنان نزدیک نشو. بار دیگر می گوید: سوال های عجیب وغریب نپرس. قبول می کنم. اوعزیز، پیر و مراد من است و بسیارهم ایشان را دوست دارم. اما تا دلت بخواهد با استاد مظفری شوخی می کنم. استاد عزیز من، مرد مهربان است و می شود او را دست انداخت و غم دل با او گفت. او هم تمام شوخی های با مزه و بی مزه مرا با مهربانی پاسخ می دهد. خوب! من جوانم وعاصی و آن دو مرد کهن و گرم و سرد روزگار چشیده ، حق همیشه با بزرگان است. استاد فخری من را خوب نمی شناسد وگاهی نگاه عاقل اندرسفیه دارد. تلاش می کنم که خوب جلوه کنم. اما من حفیظم، نمی شود. چه کنم همینم که هستم. استاد فخری برای آسایش ما چیزی باقی نگذاشته است. مهربانی او بی نهایت است. انگور، تربوز، نان و کباب را برای ما آماده آورده است. محبوب نیز دوغ و شیر طبیعی را آماده دارد. می خوریم و می خندیم و عکس می اندازیم.

پنج: کمی مانده به حرکت، مامای محبوب با پدرش می آید. احوال پرسی می کنیم. من را محکم در آغوش می گیرد. چند بار می بوسد. پیرمرد خیلی پاک و مهربانند. دلم برای سادگی و پاکی آنان تنگ شده است. مارا به خانه دعوت می کند و می گوید: هرچه باشد، باهم می خوریم ، می گوییم خانه آباد، لطف زیاد. باید به کابل برگردیم. با اهالی روستای زیبای ملیمه خدا حافظی می کنیم و به سمت خنج، جایی که زمرد دارد حرکت می کنیم. پس از چندی به خنج می رسیم روستای زیبایی است با کوه های سر به فلک کشیده. استاد فخری می گوید: کوه سیاه و بزرگی که چشم را قد نمی دهد پر از زمرد گران بهاه است. می رویم که زمرد بخریم. آن قدر گران است که ناخریده روستا را ترک می کنیم. می گویند: زمرد این جا خیلی گران است و سرمایه ای بزرگ ملی اما هنوز صنعتی نشده و عده ای چندی از آن بهره مندند. شاید این معدن های گران بها روزی ملی شود و باعث توسعه ای این کشور توسعه نیافته.

شش: مسیر آمده را باز می گردیم. در مسیر راه دلم بسیار می گیرد. از آغاز تا کنون موسیقی سنتی گوش کرده بودیم. چه قدر می چسپد وقتی در مسیر دوری استاد سرآهنگ گوش کنی. دلم می خواهد کاش می شد کمی هم موسیقی هزارگی گوش می کردیم، که نداشتیم. با استاد مظفری کمی آواز می خوانیم، تا در دهنه ی ورودی کابل، گرد خاک آلوده ترین شهرجهان مارا در خود فرو می دهد.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:30 توسط شریعتی – سحر


5 دیدگاه برای “پنجشیری که من دیدم (4)
  1. دوشنبه 11 مرداد1389 ساعت: 2:33

    سلام به یک نیمه شوخ حفیظ عزیز- شریعتی گرامی!

    حفیظ را نیاز به تعریف و تمجید تکراری نیست، او همیشه خودش هست اما هر بار نو تر از خودش، امروزش پخته تر از دیروزش اشتها آور و لذت بخش است، دست پخته های خوبی دارد تازه، خوشبو و خوشمزه.

    سالی که گذشت اکثرا در فکرش بودم! ارتباط و تماس هایش با دوستان کمتر بود با طبیبان بیشتر. چاپ کفش های کوچکش اکثرا در دهلیز ها و راهرو های شفاخانه ها دیده میشد تا در میان کفش های نا منظم یاران سر چپه افتیده باشند، لحظه هایش با دوا و دارو و سوزن بخیه خورده بود، تا سیر خندیدن در بزم یاران و…..!
    خدایش! یکدل دعا برایش کردم و به خالقش سپردم، و همیشه ارزوی سلامتی اش را در سر داشتم.

    امسال سالی خوبی است! شیندم وطن پر بار شده است ! توت و زردآلو و میوه فراوان است ، همه خوش اند، آنها هم خوش و ما هم خوش و خدا هم خوش، زمستان بز و گوسفندان هم خوش، چون علف سبز و ریشقه و شفتل بیشتر روئیده و خوراک زمستانی شان شاید زور سوز باشد تا زور کاه….!

    امسال سالی خوبی است! حفیظ هم خوش و حفیظ هم خوش! حفیظ پر بار شده است! شعر، نثر و سفر نامه فراوان دارد! خوشحالم شاعر خوش ذوق و شوخ طبع را جور میبینم و شاد. به یقین استاد مظفری با شوخی هایش شوخ خواهد شد و روزهای شوخی خنده دار خواهد شد و به یادگا خواهد ماند!

    امسال سالی خوبی است! سحر تازه است و شاداب، دیگر هر روزش از پنجره های خاک الود شفاخانه شفق نمی گردد تا غروب و تاریکی را از پنجره مخالفش شاهد باشد! دیروز مشهد بود و پغمان رسید! امروز هم کابل و پنجشیر و دریا! فردا کجا و برای ما چه خواهد داشت!؟ حتما تازه و خوشمزه خواهد بود.

    امسال مثل پارسال یکدل دعا دارم تا مریضی اش گم و جانش برای همیشه جور و ذهن و روانش برای همیشه جاری و پربار باشد و او بیشتر بنویشد و ما بیشتر بخوانیم.

  2. دوشنبه 11 مرداد1389 ساعت: 20:25

    سحر گرامی سلام !
    درد افشار زخم نا سوریست که فراموش نخواهد شد و تا جیان باید در این مورد از ملیت هزاره پوزش بخواهد . مثل هزاره گی است : (که ازبیم بلا در قد بلا باشی )
    آن چیزی که در موردش فکر میکردی چیزی نبود . مسافرت خوب وخوش گذشت !
    اما یکدفعه قصد عزیمت به طرف ولایت کنر کن ببین که چه میبنی .!!
    با این طرف چه ازنیکتای پوش و لنگوته سرش امتحانش راداده است وای بحال فارسی زبانها که بازهم بگوید هزاره , ازبیک , تا جیک .
    مگراین دفعه تا جیکان راست ودرست باشد اگر طالب امد باز نشانش میده .

  3. سه شنبه 12 مرداد1389 ساعت: 9:50

    جناب دکتر حفیظ شریعتی! بسیار عالی بود. اما کمی چا خوردم از آن زمانی که پیرمرد با ریش بلند شما را بغل کرد و چند بار بوسید( فگر نکنم که با آن پاکی که شما تصور می کنید باشد). آخر کمی سوال بر انگیز نیست که جوان ترین عضو گروه را چنین کند؟ اگر این در قندهار یا میمنه می بود من شاید فکر های دیگر می کردم.( ببخشید…. شما گفتید که آدم شوخی هستید و منهم شوخی کردم.!)

  4. چهارشنبه 13 مرداد1389 ساعت: 21:4

    داکتر جان چقدر مایه خوشبختی است که سلامت و شادابی خود را بازیافته اید ! بدون شک فاجعه ای افشار زخم ناسوری است بر تن تاریخ مجروح هزاره ها که هرگز فراموش شدنی نیست و مسلماَ یادآوری آن نیز به معنای دشمنی با قوم و گروه خاص نیست چه همزبان و چه غیر هم زبان ! همانگونه که فراموشی نسل کشی های عبدالرحمان خانی خیانت ابدی است و اصلاَ امکان پذیر نیست ! بلکه یادآوری آن جز از تاریخ خونبار قوم ماست که حذف آن ناممکن است و خیانت نا بخشودنی !؟ از طرفی ما همواره خواهان زندگی مشترک با هموطنان خود بوده ایم ولی سوگمندانه دیگر همخانه های ما هرگز ما را باور نکرده اند چه هم زبانان ما و چه دیگران که هیچ گونه اشتراکی با ما ندارند ! پس چاره ای نداریم که خود را به دیگران بیباورانیم به گفته ای هزاره ها ((دیلجی )) قبول دیلجی کنیم !؟ بیان خاطرات تلخ تاریخی مایه سرافرازی و گویای مظلومیت ما بوده و سرافنگده گی و شرمساری ابدی جلادان را در پی خواهد داشت و… ! سالم سلمت باشی داکتر جان . یا حق .