“چت روم؟!”

مصطفی خرمی ۶:۴۳ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
“چت روم؟!”

“چت روم؟!”

*****

از قوماندان قاسم کوه پیکر اکنون جز مشتی پوست و استخوان چیزی باقی نمانده بود! گرچه او هیچ وقت راضی به کشتن کسی نبود، اما در درگیری های گروهی ناخواسته آلوده شده بود! برای همین، وقتی گروه رقیب بر منطقه مسلط شد، وی با زن و تنها دختر شیر خوار شان “درخشان”شبانه راه مهاجرت را در پیش گرفته بودند!

****

قاسم و گلبخت، واقعا باور داشتند که پس از سه دختر فوت شده، “درخشان” بسیار بختاور بوده که خوداش زنده مانده، خانواده از جنگ و درگیری نجات یافته و مهمتر اینکه به قول گلبخت: ” دو بیرار از پاس خوو آورده!”

قاسم با تمام توان کار میکرد، “درآمد” خوبی داشتند، برای همین زن و بچه هایش هیچ وقت احساس کمبودی نمی کردند. زمان به سرعت می گذشت و بچه ها بزرگ و بزرگتر می شدند، این گونه قاسم و گلبخت در دیار غربت، اما در امنیت و سلامت، داشتند زندگی خوبی را تجربه میکردند، گویی خود را خوشبخت ترین زوج روی زمین به شمار می آوردند!

****26734304_1142880669148118_3914909405677517475_n

“درخشان” وقتی خبر قبولی در دانشگاه را به پدر داد: قاسم از شوق به گریه افتاد و با تمام توان دختر اش را در آغوش گرفته، فریاد کشید و مثل فرفره دور خود چرخیده و بوسه باران اش کرده بود، گویی تمام عمر منتظر همین لحظه بوده باشد!

جواد دبیرستان را ترک و پدر را مجبور نمود که تمام پس انداز اش را خرج وی کند، تا به سرزمین رؤیا هایش برسد و… رفته بود، اما همچنان سرگردان! پس از رفتن جواد، کریم پسر کوچکتر دیگه شوق و رغبتی به درس نداشت! به همین خاطر “درخشان” تمام امید شان بود! گویی قاسم می خواست تمام آرزوهای خاک خورده خود را با “درخشان” به واقعیت برساند!

آن شب جشن کوچکی گرفته بودند، “درخشان” بهترین هدیه عمر اش را از دستان پدر دریافت نمود، کودکانه فریاد کشیده پدر را سیر بوسیده بود! رؤیای داشتن یک “موبایل” پیش رفته،اکنون واقعیت یافته بود!

****

یک سالی می شد که از مقطع لیسانس فارغ و دیگر حاضر به ادامه تحصیل نشد، بخصوص وقتی تمام پس انداز شان را خرج کردند تا دیسک پدر عمل شود، عمل مثبت نبود، “قاسم” فلج و خانه نشین شد!

با خانه نشینی پدر همه چیز به هم ریخت، کریم درس و مدرسه را به بهانه کار رها کرد، در آغاز شب ها دیر وقت بر می گشت و هربار بهانه ای آماده داشت، روز به روز لاغر و لاغرتر می شد، همه لاغری او را به پای کار و کارگری می گذاشتند! نه تنها از کمک وی به مخارج خانه خبری نبود، که حتی این آواخر با تهدید از مادر پول می گرفت، از آفتاب روشنتر بود که به جرگه معتادان پیوسته است!؟

****

به موبایل زل زده بود و به پهنایی صورت اشک می ریخت! سال سوم دانشگاه دوستان بسیاری در جهان واقعی و مجازی یافته بود، دیگر آن دخترک خجالتی و کمرو نبود! پدر و مادر تغیر تدریجی دختر شان را به حساب تأثیر درس و دانشگاه گذاشته بودند!

همه ای زندگی اش شده بود “موبایل، نت، چت و چت روم”! حتی وقتی خانه بود لحظه ای از گوشی جدا نبود! اندک اندک “چت و چت بازی” تمام زندگی اش را گرفت! سال آخر دانشگاه از طریق”چت روم” با کوروش آشنا شد، جوان خوش سیما، شیک پوش، پولدار و بسیار خوش برخورد، کسی که هر دختر جوان آرزوی داشتن اش را دارد! با قول و قسم های کوروش مجاب شده بود که مشکل مهاجر بودن اش حل خاد شد، بعد ازدواج شناسنامه خاد گرفت و ایرانی خاد شد و…!

حتی یک لحظه به صداقت “کوروش” شک نکرده بود، مادر اش که باخبر شد، به دختر اش هشدار داد که مبادا فریب خورد و …! گشت و گذار وی با ماشین گرانقیمت کوروش از هفتگی به روزانه رسیده بود، رستوران های شیک، غذا های عالی و خرید لباس های گرانقیمت و…، دیگه درخشان را به یقین رسانده بود که آنها به زودی ازدواج و عروسی خواهند کرد!

****

پس از فراغت از دانشگاه کوروش به او خبر داد که جشن کوچک برای وی، در باغ پدر اش تدارک دیده، “درخشان” با خوشحالی پذیرفت، بخصوص که “کوروش” گفته بود، آن روز او را به خانواده اش معرفی خاد کرد و…، وارد باغ که شدند جز باغبان کسی آنجا نبود، کوروش او را هم دنبال چیزی فرستاد و توضیح داد که خانواده اش کمی دیرتر می رسند!

کم کم دلشوره به سراغ “درخشان” آمد، بخصوص وقتی اولین گیلاس مشروب را به ناچار از دست کوروش گرفت! لحظاتی بعد تمام بدن اش داشت داغ و داغتر می شد! بوس و کنار کوروش بر این داغی می افزود، کوروش که تقریبا نیمه مست بود به درخشان پیشنهاد بی شرمانه ای داد! البته این بار اولش نبود، تا حال چندین بار از درخشان چنان چیزی خواسته بود، اما درخشان هر بار شرط رابطه را فقط ازدواج گذاشته بود و کوروش هربار با لبخند کنار کشیده بود!

****

چشمان اش را که باز کرد، خود را در بیابان یافت، تمام بدن اش به شدت درد میکرد، سر اش به سنگینی کوه بود، هرچه خورده بود بالا آورد و حال اش کمی بهتر شد، به یاداش آمد که آخرین لیوان را از دست کوروش سرکشیده و دیگه از حال رفته و هیچ به خاطر نداشت، شلوار جین و لباس زیر اش خیس و خونین بود و…! به هر جان کندنی بود خود را به جاده رساند!

****

عکس های ارسالی “کوروش” نه تنها مجبور به سکوت اش نموده بود، بلکه ناچار اش میکرد هفته وار و گاهی هفته دوبار به “وعدگاه” برود و به ناچار تن به خواسته های شیطانی کوروش بدهد! جز اطاعت چاره ای نبود وگرنه عکس های کذایی وی، موبایل ها را پر می کرد!

اشک هایش را پاک کرد، با پدر مادر خدا حافظی و قول داد که شب نشده برگردد و بقیه کله قند های فروشگاه را تا فردا خرد و آماده تحویل خواهد کرد، به آشپزخانه رفت و به سرعت خانه را ترک نمود!؟

*****

روزها و شب ها گذشت، از “درخشان” خبری نشد که نشد، مادر بیچاره و پدر علیل، شب و روز چشم به در و برای بازگشت او لحظه شماری می کردند! مادر به پلیس خبر داد، به تمام فامیل های دور و نزدیک زنگ زد، تمام سردخانه های بیمارستان ها را رفته و جنازه دختران بسیاری را دیده بود، اما هیچ رد و نشانی از دختر دلبند اش نیافت که نیافت!

****

سگ هایی گله پارس کنان چوپان را به سر چاه کم عمقی فرا میخواندند، بوی بدی از داخل چاه به مشام می رسید و…!

پلیس ها به کمک امداد و نجات، به سختی جنازه باد کرده و متعفن را با کاردی فرو رفته در سینه از چاه بیرون کشیدند و…! صورت اش قابل شناسایی نبود، گلبخت در کلانتری تأیید کرد که کارد آشپزخانه آنهاست!

سرانجام آزمایش دی، ان، ای ثابت کرد، که جنازه کسی جز “کوروش” نیست! “درخشان” برای همیش ناپدید گشت! بعد دوسال پرونده مختومه اعلان شد!

 

******

م، خرمی

یکم، دلو ۱۳۹۶

 

219بازدید

کامنت بسته شده است.