««کاریستوو!»»

مصطفی خرمی ۳:۴۶ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
««کاریستوو!»»
««کاریستوو!»»
*****
در گرگ و میش هوا که کوه و دمن چادر سیاه شب را به سر می کشید، هوای کوهستان داشت سرد و سردتر می شد. «اساق علی» با کلاه پوستی، کُت و نِیکری از جنس «بّرَک»، چکمه های چرمین؛ با تن مانده و پاهای خسته با زحمت خودش را از کمرکش کوه بالا می کشید. گرسنه اش بود، کمی«تیکی وی توو» (نان روغنی) از داخل «بغل جوالی» درآورد و به دندان کشید؛ «پَتَک» آب (قُمقُمه) را به دهان گذاشت چن قلب آب نوشید؛ «کَوک»(کبک) تازه شکار کرده و تفنگ یازده تیر اش را دوباره به دست گرفته به راه افتاد، فاصله چندانی تا جان پناه شکارچیان باقی نمانده بود.
سال ها پیش وقتی نخستین بار پا بدان اقامتگاه می گذاشت، نوجوانی بیش نبود. چقدر عذر و التماس کرده بود تا پدر راضی شود که، وی را همراه خود بیاورد. آن شب وقتی به کمک مادر، توانسته بود موافقت پدر را بدست آورد، از شوق خواب به چشمان اش راه نیافته بود. تا خروس خوان از این پهلو به آن پهلو غلتیده بود. چقدر آرزو داشت که همانند پدر راه و رسم شکار کردن و شکارچی شدن را یاد بگیرد. چقدر دوست داشت بداند که پدر اش وقتی به کوه میرود چه می خورد؟ کجا می خوابد؟ چگونه شکار می کند؟ و …؟. با وجود بارش برف سنگین و هوای سرد زمستانی، از همان نخستین شب اقامت اش در این غار، توانسته بود نظر مساعد پدر را جلب نماید و به شاگرد خوبی برای وی تبدیل شود. خیلی زود یاد گرفته بود که چگونه از پایین کوه آب بیاورد، چگونه آتش روشن کند و… .48_big
وقتی بار نخست تفنگ بدست گرفته بود تا شلیک کند، دلش به تاپ تاپ افتاد، دستان اش لرزید، تیر اش بخطا رفت و خود به پشت غلتیده و باعث خنده پدر شده بود! پدر اما دلداری اش داده بود که نباید غصه بخورد؛ بلکه، باید بیشتر دقت کند تا بتواند تیراندازی را خوب یاد بگیرد، برایش توضیح داده بود که بار اول، تیر اندازی برای همه مشکل است، هیچ کسی از مادر تیرانداز زاییده نشده، تنها با تمرین و تکرار است که آدم تیرانداز خوبی میشود و…! نوازش و تشویق های پدر باعث شد که خیلی زود تیراندازی را یاد گرفته و تیرانداز ماهری شود. در اندک زمانی مهارت اش در این فن، وی را به شهرت رسانده بود. زمستان ها در مسابقه «گِیرَگ» یا «اُوشّت» کمتر اتفاق می افتاد که تیر وی به خطا رفته و تیم اش ببازد و… آن سفر رؤیای با وجود سردی هوا، سختی های کوه پیمایی در میان برف و پیاده روی های سنگین روزانه در کنار پدر برای یافتن شکار و خستگی جسمی و… برایش سخت آموزنده بود. در آن سفر پس از دوشبانه روز کوه پیمایی در کوهستان پر برف، پدر و پسر توانسته بودند که یک «غولجه»(آهوی نر) را شکار کرده، خوش و خندان و با دست پر به خانه بازگردند. وقتی پدر با کمی مبالغه از کمک های وی برای مردم «آغیل»، تعریف و تمجید می کرد و… سرشار از غرور و افتخار گردیده و چقدر لذّت برده بود! .
*****
از مدخل غار چاردست و پا به داخل خزید، تخته چوب را روی آن کشید، تا از ورود هوای سرد و یا احیاناً حیوانات وحشی، در امان باشد. هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود، نوری ضعیفی از سوراخ سقف بداخل غار می تابید. مقدار هیزم موجود در داخل غار کافی نبود، ناچار شد که برای گردآوری هیزم دوباره غار را ترک کند. مقدار کافی چوب و هیزم گردآورد و از سوراخ سقف بداخل غار سرازیر کرد. بار دیگر به داخل غار خزید، هیزم ها را از روی «دیگدان» جا به جا کرد، احساس کرد سنگ های دیگدان گرم است، دست بداخل خاکستر فرو برد دیگر شکی برایش باقی نماند، که شب پیش کسی آنجا بیتوته کرده است. باخود گفت: «باید ایتیاط کونوم به گمانوم یگو کس اینجه بوده، شاید ام امشو پس بیایه» مقداری هیزم خشک داخل دیگدان گذاشت و رویش چوپ های خشک چید، از بغل جوالی «کِتَی»(چقماق) را درآورد، مقدار «پَخَل»(تراشه) را آماده کرد و «کِتَی» را به کار انداخت، پس از چند جرقه سرانجام پخل ها آتش گرفت. آتش را با احتیاط زیر هیزم ها قرار داد با شعله ور شدن چوپ های خشک، کم کم گرمایی مطبوع با نور لرزان و رقصان فضایی غار را پر کرد. اطمینان یافت که دیگر آتش به اندازه ای کافی گُر گرفته و به این زودی ها، خاموش نخواهد شد. با گذاشتن کنده چوپ بر روی مدخل غار، برای نماز آماده شد. مهر و تسبیح کربلایی که یادگار ارزشمند پدر اش بود، جلو گذاشت و به نماز ایستاد.
******
با گذاشتن چوپ های بیشتر، آتش جانی دوباره گرفت، خنجر اش را درآورد، لحظاتی بعد بوی مطبوع کباب «کوک»(کبک) فضای غار را پر کرد، با ولع کباب تازه را بدندان کشید و شکمی از عزا درآورد. خستگی ناشی از کوه پیمایی، گرمایی مطبوع داخل غار و غذای لذیذ، سنگین اش کرده و کم کمک خواب به سراغ اش آمد. با صدایی خزیدن کسی در مدخل غار چرت اش پاره شد، فوراً از جا جُست و تفنگ اش را آماده شلیک کرد. در آغاز فکر کرد که شاید حیوانی در ورودی غار پناه گرفته باشد؛ اما، تقلا برای کنار زدن در پوش مدخل، مجاب اش نمود که کسی در آن زیر برای ورود تلاش میکند.
درپوش که کنار رفت، لُنگی(عمامه) سفید پاج، موهای بلند، چشمان سرمه کشیده، بینی عقابی، ریش انبوه اما، ژولیده و کثیف، با صورت سیاچرده نمایان شد. شکارچی تفنگ نول بورش را به سمت تازه وارد نشانه رفت! مرد تازه وارد که گویا غافلگیر شده بود دست ها را به علامت تسلیم بالا برده گفت: «یه یه مَکَوَه، پَیر مکوه ده خدائی لپاره و…»(بخاطر خدا فیر نکو) با زاری و التماس بسیار امان خواست، تفنگ اش را گرفت، امان اش داد و تازه وارد به داخل غار خزید.
کمی بعد که ترس و لرز تازه وارد کاهش یافته بود، گفت: « کُور دِه ِودان، کمی دُودَی(نان) داشت و…» (خانه آباد کمی نان دارید؟) بقیه گوشت شکار و سیخ تفنگ اش را به او داد و به آتش اشاره کرد که برای خودش کباب کند. تازه وارد با خوشحالی گوشت را به سیخ کشید، در حالیکه آن را روی آتش گرفته بود مرتب تکرار میکرد: «کور ده ودان، خانه آباد، خانه آباد …» .
******
لحظات به کندی سپری می شد، هردو مرد، خسته و خواب آلود به چرت زدن افتاده بودند. اما، هیچ کدام جرأت نداشت که خواب را به چشمان اش مهمان کند! مرد کوهستان شاجور(خشاب) تفنگ مهمان ناخوانده را خالی نموده به دیوار غار تکیه داد. هر دو نفر دست به قبضه ی خنجر زیر چشمی همدیگر را می پاییدند، تا مبادا طرف غافلگیر شوند. تازه وارد که حوصله اش سر رفته و کم کم داشت خواب اش میبرد سر صحبت را باز نموده گفت: «زما ورور ره یک نفر کتل کد و…»(برادر من را کسی کشته است) . اساق: « یک نفر برار مه ره ام، کشته مه ام!». تازه وارد: «راستی ده ازمو برار کاتل اساک نوم دی،(قاتل برادر من اسحق نام دارد) تو او را شناخت؟» . اساق: «کدوم اسحق را موگی؟». تازه وارد: «دغه وای اساک دولی ده دولی(دُهل) ماروف دی(او به اسحق دولی معروفه) و…» . اساق:« آری خوب مینَخشُوم(می شناسم)؛ خوب، خوب!» . تازه وارد ذوق زده پرسید:«خو برای مو گُپت که اوی چه رکم آدم استه؟»(خوب به من بگو که او چگونه آدمی است؟) به فراصت دریافت که آن مهمان ناخوانده، کسی جز «شِینگُل» قاتل جانعلی نمی تواند باشد. با نیشخندی تلخی گفت:«اسحق مثل خودمه استه، چیمایشی(چشمهایش)چیمای مه، قدو قواره شی ام مثل مه وری استه و… چه مره بنگری و چه او را! » با این همه هنوز تازه وارد، به کنایه های مرد کوهستان پی نبرده بود.
خواب و خستگی هردو مرد را اندک اندک از پا می انداخت؛ اما، هیچکدام جرأت نداشتند که چشم از دیگری بردارد. به خصوص که شک شان به یقین تبدیل شده و خوب همدیگر را شناخته بودند. تا اینکه مهمان ناخوانده طاقت اش طاق شده گفت:«برادر مره بسیار خاو آمد تو ره ام، بیا خاو کد؛ اما، کَسَم(قسم) که کس ده کس کار نگرپت !» آن وقت خنجر خود را از غلاف درآورده ادامه داد: «شمو مردم به تیغ اباپزل(ابوالفضل) کیلی اکیده کد(خیلی عقیده دارید)، آلی کسم ده امی تیغ اباپزل که امشو نه تو ده مه کار گرپت(گرفت) نه مه ده تو و…!». شکارچی با تکان سر موافقت اش را اعلان نموده و به سمت طاقچه خزید تا آماده خواب شود.
******
به همان اندازه که از شعله های آتش کاسته می شد غار هم رو به تاریکی می رفت. تیغه خنجر در نور سرخ رنگ دغال های افروخته، خونین می نمود. مهمان ناخوانده کنده چوبی را زیر سر گذاشته، چادر کیش(پتوی مسافرتی) اش را روی خود کشیده خیلی زود به خواب عمیقی فرو رفت. طولی نکشید که صدای خورو و پُف اش در فضای غار طنین انداز شد. شکارچی که داشت از خستگی و بی خوابی از پا در می آمد، به حالت چرت افتاد! با تکانی شدید از خواب پرید، میان خواب و بیداری تصور کرد که تازه وارد با خنجر خود قلب وی را نشانه رفته است و…!
کنده چوب را به جای خود نهاد، پتوی شالی را روی آن کشید، کلاه خود اش بر سر چوپ قرار داد و خود به داخل طاقچه خزیده و با حالت نشسته به چرت زدن پرداخت. با هر تکانی چرت اش پاره می شد و …!. شب از نیمه گذشته، آتش کاملاً خاموش شده و غار در تاریکی مطلق فرو رفته بود، سکوت مرگباری تاریکی غار و وحشت مرد کوهستان را دوچندان می کرد. در این میان، تنها خُور خُور مرد خفته، سکوت غار را می شکست. لحظات به کندی سپری می شد. با تکان شدید مرد خفته، چرت شکارچی هم دیگر باره، پاره شد. با دقت حرکات مهمان ناخوانده را زیر نظر گرفت، نفس هایش را در سینه حبس کرده منتظر ماند. مرد از جایش نیم خیز شده، با احتیاط خنجر را برداشت و به سمت هم غارش خزید، لحظه ی مردد ماند. وقتی اطمینان یافت که وی خواب است، با تمام توان خنجر را فرود آورد، خنجر با صدای خشکی شکست!. همزمان صدایی وحشتناک و کر کننده ای در فضای تنگ غار پیچید، آتشی تندی جهید، مثل برق گرفته ها به پشت پرتاب شد و صدای ناله های سوزناک اش فضای غار را پر کرد!.
*****
اساق دوباره تفنگ اش را مسلح نمود، با جان گرفتن آتش، نور لرزانی در فضایی وحشت آلود غار به رقص درآمد. مرد زخمی مرتب ناله می کرد، لُنگی سرخرنگ شده بود، با هر نفس از سوارخ سینه اش خون فواره می زد، دیواره و کف غار سرخگون شده بود و…! مرد زخمی در حالیکه آخرین نفس هایش را می کشید، با خور خور گفت: «اساک تو بازی ره برد! تو مره نزد مره تیغ اباپزل …» و برای همیشه خاموش شد. شعله های آتش زبانه می کشید و چیزی به صبح نمانده بود.
********
م، خرّمی
نگارش: خزان ۱۳۸۲
بازنشر: بهار ۱۳۹۷
57بازدید

کامنت بسته شده است.