کنده پشت

مدبریت ۹:۰۵ ق.ظ ۳

کنده پشت

(به یاد تمام قربانیان کنده پشت و … )

 مدتی بود که گرسنه بود، بچه هایش گرسنه بودند، هرچه دنبال غذا می گشت نمی یافت. سینه هایش خشکیده بود، باران نباریده بود، دلش می خواست کاش بارانی می بارید و جنبنده ها از خاک بر می آمدند. از باران خبری نبود. جنبنده ها هم نبودند. روزها راه  دوری را به دنبال غذا می گشت اما از غذا خبری نبود. یادش می آمد که سال گذشته باران باریده بود و همه جا پر از غذا بود، اما حالا ازغذا خبری نبود.

آفتاب که بر آمد، کنده را بالا آمد، در کنده خبری نبود، دلش می خواست که کنده پر آب بود و با بچه هایش در آب کنده، بازی می کرد، اما ماه ها بود که از آب خبری نبود. او مجبور بود برای خوردن آب راه دوری را برود، دلش می خواست آب بود و این راه  دور را نمی رفت. کنده را که کمی بالا آمد به زیر پل رسید، پل شکسته بود، آدم ها از زیر پل رفت و آمد می کردند. او از آدم ها خیلی می ترسید. دلش می خواست کاش آدم ها نبود و او تا دلش می خواست با بچه هایش در زیر پل بازی می کرد. به زیر پل که رسید، صدای پایی شنید، خودش را فوری پشت سنگی پنهان کرد. چند مرد را دید که لباس های بلندی داشت و با ریش های شان بازی می کردند. او مردان را نمی شناخت. او آنان را ندیده بود. آن ها از جای دیگری آمده بودند، شاید هم از آن جا بود و او ندیده بود. مردانی زیادی در آن جا آمد و رفت داشتند، او که همه را نمی شناخت. مردها لباس های فراخی پوشیده بودند و چادرهای کشال به دور خود پیچیده بودند، او از این چادرهای کشال می ترسید. هر وقت مردانی با چادرهای کشال را دیده بود ترسیده بود. چادرکشال ها به طرف او فیر کرده بودند. او از ترس در پشت سنگ مانده بود و از ترس تکان نخورده بود. چادرکشال ها به زیر پل آمده بودند و از هم  دور نشسته بودند. چادرکشال ها با همدیگر چیزی گفته بودند، اما او چیزی نفهمیده بود. او از ترس در پشت سنگ مانده بود و تکان نخورده بود. چادرکشال ها با هم دیگر نگاه کرده بودند و چیزی نگفته بودند. او از ترس خود را بیشتر پشت سنگ پنهان کرده بود. چادرکشال ها دوباره نگاه کرده بودند و از هم دیگر چیزی پرسیده بودند.

یکی از چادرکشال ها از زیر پل بر آمده بود و از زیر چادرش تفنگی را در آورده بود که نوک درازی داشت. او با دیدن تفنگ بیشتر ترسیده بود. چادرکشال کمی پیش رفته بود و دیگران در حالت آماده باش در آمده بودند. چادرکشال به سمت موتری که وارد زیر پل شده بود، فیرکرده بود و موتر در جا استاده بود. چادرکشال چند فیر دیگر کرده بود و از موتروان خواسته بود که پیاده شود. موتروان پیاده شده بود. چادرکشال چند فیر دیگر کرده بود، وقتی مطمیین شده بود که مردان داخل موتر تفنگ ندارند، از دیگر چادرکشال ها خواسته بود که از موضع برون بیایند. چادرکشال به سمت موتر دوباره فیر کرده بود و از موترسواران خواسته بود که پیاده شوند. وقتی موترسوارها از موتر پیاده شده بودند او آن ها را نشناخته بود. آن ها لباس های کوتا پوشیده بودند و مثل چادرکشال ها لنگوته نداشتند. آن ها تمیز بودند. او تا هنوز مثل آن ها ندیده بود. چادرکشال ها مردان را از موتر پیاده کردند و به پاهای آن ها فیرکردند، مردان به سمت زمین خم شدند و به خاک افتادند. چادرکشال ها دوباره به سمت آن ها فیرکردند و از موهای آن ها کشیدند. مردان نیمه قد بلند شدند و ناله کردند. آن ها دیگر گونه گپ می زدند. چیزی می گفتند که او نمی فهمید. او اصلا این رقم گپ ها را نشنیده بود. وقتی مردان بلند شدند، لباس های شان خونین بودند. پاهای آن ها روی زمین کشال می شدند و خون روی زمین جاری می گشت. او دلش لق می زد که کاش چادرکشال ها با تفنگ های شان نبودند که می توانیست کمی خون بخورد و تشنگی اش شکسته شود. چادرکشال ها مردان را یکی، یکی ته کنده بردند و روی لودگی کنده صف کردند. مردان آرام، آرام ناله می کردند و از درد در خود می پیچیدند. چادرکشال ها دور آن ها قدم می زدند و بلند، بلند می خندیدند. مردان با چشمان از حدقه برون زده به چادرکشال ها نگاه می کردند و چیزی می گفتند و چادرکشال ها بلند، بلند می خندیدند. وقتی از خنده باز می استادند به سمت مردان فیر می کردند و دوباره می خندیدند. مردان از درد در خود می پیچیدند و ناله می کردند. چادرکشال ها دوباره می خندیدند و فیر می کردند. مردان دوباره از درد در خود می پیچیدند و ناله می کردند. وقتی صدای مردان کم می شدند. چادرکشال ها دوباره فیر می کردند و مردان دوباره از درد در خود می پیچیدند و ناله می کردند. او از دیدن این منظره بدش می آمد و دلش می خواست که چادرکشال ها مردان را می کشتند و خود دور می شدند تا او کمی غذا برای بچه هایش می برد. اما چادرکشال ها دلش نمی خواست به این زودی از خندیدن باز باستند. آن ها فیر می کردند و می خندیدند. مردان از درد در خود می پیچیدند و ناله می کردند. او از خنده ی چادرکشال ها خوشش نمی آمد، می خواست برود اما نمی شد، چون چادرکشال ها آن جا بودند، چادرکشال ها به مردان نزدیک شدند و از جیب شان چیزی نوک تیز را در آوردند و در چشمان مردان فرو کردند. مردان از درد در خود پیچیدند و ناله کردند. چادرکشال ها نوک تیز را پایین آوردند و دماغ مردان را یکی، یکی بریدند، مردان از درد در خود پیچیدند و ناله کردند. چادرکشال ها نوک تیز را بالا بردند و گوش های مردان را بریدند. مردان از درد در خود پیچیدند و ناله کردند. مردان ناله کردند، صدای ناله ی آن ها در دشت پیچیدند. او
ترسید که نکند بچه هایش بترسند. صدای مردان که خاموش شد. چادرکشال ها به هم دیگر نگاه کردند و بلند، بلند خندیدند. چادرکشال ها خندیدند و از جیب خود چیزی را در آوردند و با آن ناخن های مردان را یکی، یکی کشیدند، مردان از درد در خود پیچیدند و ناله کردند. چادرکشال ها بلند، بلند خندیدند. چادرکشال ها به هم نگاه کردند و دوباره خندیدند و در میان خنده، دندان های مردان را در آوردند. مردان از درد در خود پیچیدند و ناله کردند. چادرکشال ها خندیدند و مردان ناله کردند، چادرکشال ها خندیدند و خندیدند. مردان ناله کردند و صدای ناله ی آن ها در دشت پیچید و او ترسید که نکند بچه هایش ترسیده باشند. مردان نالیدند و نالیدند و چادرکشال ها خندیدند و صدای خنده آن ها در دشت پیچید، او ترسید که نکند بچه هایش ترسیده باشند. چادرکشال ها از مردان فاصله گرفتند و به سمت مردان فیر کردند. مردان از درد در خود پیچیدند و ناله کردند. چادرکشال ها دوباره فیر کردند و مردان از درد در خود پیچیدند و ناله کردند. چادرکشال ها از مردان خواستند که خود را روی زمین بکشند. مردان ناله کردند و خود را روی زمین کشیدند و به لب کنده نزدیک شدند. چادرکشال ها به هم نگاه کردند و خندیدند و به سمت مردان فیر کردند، مردان نالیدند. چادرکشال ها مردان را تا لب کنده کشیدند و به طرف آن ها فیر کردند. مردان از درد در خود پیچیدند و ناله کردند، چادرکشال ها خندیدند و مردان را با پا به داخل کنده انداختند. مردان با صدای بلند به ته کنده افتادند و دیگر ناله نکردند. چادرکشال ها به ته کنده فیر کردند و بلند، بلند خندیدند. خندیدند و از کنده دور شدند.

چادرکشال ها که دور شدند او از پشت سنگ بر آمد و به سمت کنده رفت، روی کنده استاد و به ته کنده نگاه کرد. مردان روی هم افتاده بودند و حرکت نمی کردند. او از کنده پایین شد و به سمت مردان رفت. مردان تکان نمی خوردند و ناله نمی کردند. او دلش می خواست که مردان حرکت نکنند، مردان حرکت نمی کردند. او دلش می خواست که حرکت نکنند. مردان روی هم افتاده بودند و حرکت نمی کردند. او وقتی مطمیین شد که مردان حرکت نمی کنند به آن ها نزدیک شد و دست یکی از آن ها را کشید، مرد حرکت کرد و به آرامی نالید. او ترسید و از مرد دور شد. کمی دورتر روی زمین نشست و مردان را نگاه کرد. مردان تکان نخوردند و ناله نکردند. او حوصله اش سر رفت، به سمت مردان رفت، پای یکی را کشید. مرد کمی حرکت کرد و به آرامی نالید. او ترسید و از مردان دور شد. دور تر از آنان روی زمین نشست و به مردان نگاه کرد. آفتاب که به سمت پایین کنده لغزید او به سمت مردان رفت و از لباس یکی کشید. مردان تکان نخوردند و ناله نکردند. 

+;نوشته شده در ;جمعه دوم مهر ۱۳۸۹ساعت;۹:۵ توسط;شریعتی – سحر; |;

741بازدید

۳ دیدگاه »

  1. عارف میزان ۲, ۱۳۸۹ در ۹:۲۳ ق.ظ -

    جمعه ۲ مهر۱۳۸۹ ساعت: ۹:۲۳

    سحر گرامی درود بر شما ، دست مریزاد
    قلمت همواره در انعکاس ظلم های که بر مردمت رفته نویسا وشیوا باد ، ارادت مندت گام به گام با سفر نامه ها و نوشته هایت حرکت می کند ، امید وارم که روزی مردم ما از چرک نویسی دست برداشته همانند شما وارد متن درد های جامعه خود گردد و در جهان مظلومیت این مردم را فریاد نماید .

  2. خاموش میزان ۲, ۱۳۸۹ در ۲:۴۲ ب.ظ -

    جمعه ۲ مهر۱۳۸۹ ساعت: ۱۴:۴۲

    سلام آقای شریعتی گرامی.

    تشکر به تصویر کشیدن این درد های ناحنجار ملیت ما،

    در واقع هر حرکت که در مقابل مردم ما شده همه شان در هر کجا در هر سرزمین در هز گوشه، هر گونه که بوده…..

    یک آینه ی تاریخی و آینده ما ست که باید تصاویر را نظاره کرد و باید محقیقانه فهمید و تصمیم گرفت و عاقلانه عمل کرد، من به سراحت بیان میکنم همه روزها، همه عصر ها، زجه ها، همه شکنجه ها، همه بی عفتی ها، همه انسان فروشی ها، کله منار ها، همه وادی ها، دره ها، کوهای ارزگان، غرب کابل، یکولنگ، کنده پوشت ووووو تکرار شدنی هست و می شود و شده و شده.

    دیروز با وحشی گری ما را نابود کرد امروز با عقلانیت در محور دموکراسی، در انتخابات اول با پول ما را از صحنه راند این بار با کارت رائ دهی ندادن و بسته کردن مراکز رائ دهی. همه برای چگونه مظلوم کردن ما فکر می کنند و عملی میکنند.

    چه باید کرد؟ چه باید کرد؟ چه باید کرد؟؟

    رهبران فکری ما هر کدام در فکر تقسم سمتی سلیقئ خود هستند، از هیچ جیز ابا نمی ورزند، مغز جوان و جهل پیران قلم و تفکر و حتی از پیر زن، عافل از استراتیژی دشمن و خود هم فاقط استراتیژی.
    رهبران باید!!! در این فرصت از هر گو نه تلاش دریغ نکند باید در خمع(غ) باشند. این بار نباید دختران هزاره بدست وهابی ها بی عفت شوند.
    در همان کنده پوشت از مرد دختر جوان زیاد بوده اول بی عفت حتی از ران دختر با دندان گوشت برداشته از کومه دختر گوشت برداشته این واقعه دقیق است…..

  3. الطاف میزان ۳, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۷ ق.ظ -

    شنبه ۳ مهر۱۳۸۹ ساعت: ۰:۲۷

    سلام
    چقدر دردناک و چقدر مظلومیت. ساده و پرمحتوا جریان زمستان و خزان آن سال را بیان کرده اید. موفق باشید