کو سوزنَی که شکوه توانم نمی دهد – م.ف. جویا

مدبریت ۷:۱۵ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
کو سوزنَی که شکوه توانم نمی دهد – م.ف. جویا

تقدیم به شهیدان مظلوم کویته

گشتی تو از فغان نَی مولوی شروع
از اوج شاهنامه، غزل مثنوی شروع
تو کیستی که مهرِ عیان را ندیده ‌ای
یک بار چشمِ باز جهان را ندیده ای
در تو همیشه داغِ وُرزگان شراره کرد
افشار، مویه های دلت را نظاره کرد
عُمری، زمانه راهی تهران و روم ساخت
تل سیاه از جگرت سنگ موم ساخت
تفتان ز تفت های دلت شعله ور شده
هرچه که مرز هست، پَیَت نوحه‌گر شده
*
همسایه ها! سکوت کنید هرچه می شود
یا چاره در قنوت کنید هرچه می شود
ما کشته می شویم، خوشی ها از آنِ تان
ما نیستیم روی زمین در گمان تان
ما سوختیم و تکّه شدیم و خزان شدیم
هر روز بیشتر ز غزلها نهان شدیم
ما هرچه سوختیم، شما هرچه کَر… همین!
صد سال بوده ایم، ولی پشت در … همین!
دیدم شعار دادگری هم دروغ بود
فریاد هرچه شیعه گری هم دروغ بود
فریاد دم زدن ز حقوق بشر ، دروغ
تصمیم ناتمام و در پشت در، دروغ
انگار ما بدون خداوندِ داوریم
از هرچه دین به روی زمین است، کافریم
بگذار قطعه قطعه شویم، حق همین شده!
تا زندگی بوده است، مگر این چنین شده؟
*
ای کربلا! چه قدر تماشا کنم تورا
در خویشتن بگردم و معنا کنم تو را
امروز، عشق معنی نو شد به نام تو
یعنی هزاره باز دِرو شد به نام تو
آیا کسی شنید فغان و درو شدن؟
دیده است چشم دهر بدین گونه نو شدن؟
*
ای نی بنال! مثنوی‌ام جان گرفته است
حالِ خوشی به یاد شهیدان گرفته است
کو ناله ات که شکوه، توانم نمی دهد
کو شانه ای که گریه امانم نمی دهد
درد مرا ز سوز زمستان خبر بگیر
از دیدن قطار شهیدان خبر بگیر
از تکه های گوشت که بر شاخه‌ی درخت
ماندند تا نگاه نمایندمان، چه سخت!
*
گفتی که شب زخانه نوروز می رود
دنبال گلنگار، گل افروز می رود
نی‌هایِ سرفراز اگرچه دِرو شوند
از ریشه های محکم خود باز نو شوند
در رویشیم، باز درو می شویم ما
این گونه در معادله، نو می شویم ما

1,153بازدید

کامنت بسته شده است.