گرگ های رنگارنگ – محمد علی سروری

مدبریت ۲:۵۲ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
گرگ های رنگارنگ – محمد علی سروری

کوچک که بودم مادرم همیشه برایم داستان هایی قصه می‌کرد.  یکی از داستان هایی که بسیار برایم دلچسپ بود قصه‌ی گرگ‌های کشمیری بود.  در زمان من دیگر از گرگ های کشمیری خبری نبود و فقط مثل افسانه ی میان مردم ما قصه میشد.  دوران من دوران گرگ های جهادی بود.
برادر بزرگتر از من شب تا صبح بیدار میماند تا از خانه ی ما نگهبانی کند. گر چند مادر و پدر ام از گرگ های کشمیری وحشت داشتند ولی برای من افسانه یی بیش نبود. ترس من دیگر از گرگ های کشمیری نبود بلکه از گرگ های جهادی بود.  شبی مادرم را محکم گرفتم و گفتم دست‌شوی دارم. مادرم چند باری گفت: باشد، اما بدون چراغ میرویم. من داد میزدم: نه آبی من با هریکین میروم. در آخیر مادرم را مجبور کردم که با همان چراغ هریکین مرا برون ببرد.
دم دروازه که رسیدیم صدای فیر را شنیدیم. چهار طرف ما تاریک شد.  حس می کردم مادرم دست خود را از سر تا پای من می کشید. در اخیر گفت: خدا را شکر که ده بچیم نخودرده. زمانی که داخل خانه برگشتیم دیدیم که مرمی زیکویک درست به چراغ ما خورده بود.
آری ان زمان گرگ های جهادی بود به نام های حزب اسلامی و حزب وحدت.  یک طرف کوه را یکی گرفته بود طرف دیگرکوه را دیگرش. زندگی مردم ما را به زندان تبدیل کرده بودند. از مادرام سوال میکردم: مادر جان گرگ های کشمیری وحشی‌تر از جهادی ها بود؟ مادرم میگفت: اری بچیم. گرگ های کشمیری شب ها داخل خانه های مردم می شدند و آدم ها را بی رحمانه می کشتند، حتا دخترهای جوان را با خود می بردند. می گفت: دخترخدمت را که از منطقه دمجوی پاتو هست، با خود برده بودند. ادامه میداد: گرگ های کشمیری شب ها وقتی داخل خانه ها می شدند، اول آرد و چیز های خوراکی مردم را نابود میکردند بعد به جان آدم ها می افتادند.  با خود تعجب می کردم که آنها چی رقم حیوان بوده اند که اینقدر مردم ما را به وحشت انداخته بودند؟
تا یک سال پیش همیشه از خود سوال میکردم که چرا حالا گرگ‌های کشمیری نیستند؟  روزی وبلاگی را به نام شعر سپید یافتم. زمانی که وبلاگ را باز کردم، چشمم به نوشته یی خورد که نوشته بود: از گرگ های انسان نما تا گرگ های کشمیری. . این شما و این یک قسمت ان نوشته ی حفیظ الله  شریعتی سحر
گرگ کشمیری:
گرگ کشمیری از شروع حاکمیت دودمان احمدشاه خان ابدالی تا پایان حاکمیت ظاهر خانی ترسناک ترین موجودی بوده که مردمان هزاره در خود دیده اند.  او از میان صد ها افغانستانی انسان هزاره ها را می شناخت و شکار می کرد.  شب ها در پشت خانه ها و ده های هزاره ها زوزه می کشید و خواب را از چشم آنان می ربود.  مردان هزاره از ترس گرگ های کشمیری شب پشت در های بسته به نگهبانی می ایستادند.  زنان هزاره از ترس در گوشه اتاق تنگ و تاریک محقرانه کز می کردند و دعا می خواندند.  کودکان در خواب گرگ های کشمیری می دیدند.  با کابوس از خواب بر می خاستند و از ترس بر خود می لرزیدند.  این واهمه بزرگ را با خود به نسل های بعدی منتقل می کردند.  دختران شب ها میان مادر و پدر می خوابیدند اما گرگ های کشمیری آنان را با خشونت و قتل خانواده بر پشت می نهادند و با زوزه ترسناک دور می شدند.  عروس ها در شب حجله مورد تجاوز گرگ های کشمیری قرار می گرفتند و گاهی ربوده می شدند.  دامادان در شب زفاف به غم می نشستند و یا در خون خویش می غلطیدند.  راه ها نا امن بود و سایه ترس و مرگ در همه جا سایه گسترده بود.  روزگار به کندی می گذشت و فریادی از کسی بر نمی خاست.  تنها فریاد مردان و زنان هزاره بود که در غبار فراموشی و بی خبری گم می شد.
راز گرگ کشمیری
دولت بی رحم و غیر مردمی گذشته افغانستان از امیر خون خوار عبدالرحمان تا پایان حاکمیت ظاهرخانی برای سرکوب هزاره ها به هر ترفندی دست یازیدند.  از مالیات کمرشکن گرفته تا کوچ دسته جمعی،  از کشتار فراگیر تا گرگ های کشمیری فتنه ای بود که دولت کابل برای خاموش کردن صدای اعتراض هزاره ها به اجرا گذاشتند و بر پا ماندند.  گرگ کشمیری یکی از بدترین و بیرحم ترین ترفند ظالمانه حکومت کابل در گذشته هزاره ها بود که خواب و زندگی را برای مدت زیادی از آن ها ربوده بود.  گماشتگان دولت شاهی کابل با کمک دولت انگلیس دیدن و مردن در چنین نمایش تلخی را برای مدت طولانی بر هزاره ها تحمیل کردند.  این ترفند بیرحمانه و غم انگیز با سابقه افسانه ای در اروپا و آسیا برای خاموش کردن صدای هزاره ها؛ می توانست ابزار خوبی باشد.  شگوفتا اینکه گرگ های کشمیری شب ها به شکار هزاره ها برون می آمدند و شکار خود را بیشتر از میان سرشناسان هزاره انتخاب می کردند.  ترس از گرگ در بین هزاره ها و سیاهی شب برای اجرای این بازی تلخ مجال خوبی بود.
زمان که نوشته ی استاد سحر را خواندم با خود گفتم آری حق با مادرم بوده. گرگ های کشمیری بدتر از گرگ های جهادی بوده. تا چند مدت پیش فکر میکردم تنها گرگ های کشمیری، جهادی ها، خلقی و پرچمی ها برای نابودی و سرکوب مردم ما تلاش می کردند. اما چند روز پیش که کنار دوستی خوبم ناصر نادر رفته بودم آن جا متوجه به یک راز دیگر شدم. آن راز نابودی هنر و فرهنگ ما توسط آخند های منطقه. ناصر جان با چند از هنرمندان ما که دیدو میخواند گفتگو کرده بود. آن ها همه از سرمه دادن آ ن ها شکایت داشتند. جمعه خان جاله در ان ویدیو می گفت که بعد از دادن سرمه تا حال دیگر آواز خوانده نمی تواند. مدد غزل گوی که سال ها در کل جاغوری دیدو خوانده می گشت، می گفت: بعد از سرمه سه ما دی

1,381بازدید

کامنت بسته شده است.