گومگوی جاغوری – حبیب الله رسا قمبری نیوزلند

مدبریت ۱:۳۱ ب.ظ ۳
گومگوی  جاغوری – حبیب الله رسا قمبری نیوزلند

بیاور ای صبا امشب برایم بوی جاغوری

ویا امشب مرا باخود ببر در سوی جاغوری

ببر آنجارهایم کن میان دشت گندم زار

ببرآنجا که از نزدیک بوسم روی جاغوری

ببرآنجا رهایم کن کناری ماه  شب افروز

بی بینیم سیر زآنجا قامتی دلجوی جاغوری

ببر آنجا که باچشمانی دل بینم دیارم را

ببرخود را ببندم در دل و گیسوی جاغوری

ببر آنجا رهایم کن به شاخی قله ای توپسر

ازآن اوج بلند بینم شهر و کوی جاغوری

بیبینم دوستانم صف کشیده برلب میدان

تنومند تر بیبینم شاخه و بازوی جاغوری

چوشبدرخویش را بینم دروگشتم به داسی عشق

به داسی آبروان ماه رخ گلروی جاغوری

بی بینم چار تا مه رو گرفته گوشی جوالی

من آرام می تکانم شاخی زردآلوی جاغوری

بیبینم باغ و گلها را خمیده شاخ اندر شاخ

بی چینم دامنی ازسیب و شفتالوی جاغوری

عجب طعمی گوارا داشت راف و”وکه” وچوکری

زدل برچید طعمی قند را تلخوی جاغوری

بیبینم آبشاران می خروشد در دلی دره

به هرجا عطر افشانده گلی خوشبوی جاغوری

چراغان گشته کوه از لاله و گلهای سرخ شلبید

سلامی میدهد برمن گلی شب بوی جاغوری

زشاخی کوهسار آید صدای کبک خوالحان

به گوشی من رسد پای کوبی آهوی جاغوری

بیبینم برلب جلگه کناری چشمه و دریا

شگوفته ماه شب آرا کناری جوی جاغوری

چه شبهای گوارای که میدیدم به چشمانم

شگوفته کهکشان برشاخه ای ناجوی جاغوری

درآن شهری وفا و عشق سخن جزگل نبایدگفت

دلی ظلم وستم خون است از پل خوی جاغوری

بگو با زورگویان جهان دست از ستم بردار

که تیری مرگ خواهی خورد از کموی جاغوری

مجو ایدل نخواهی یافت هرگزهم طرازی او

فقط درلاله خواهی دیدخوی و بوی جاغوری

کناری غنچه ایستادم دلش واشد به گوشم گفت

همینک خواب دیدم مردمی خوشروی جاغوری

لبش بوسیدم و رویش نوازیش دادم و گفتم

شگوفنه رو بروی تو گلی بی بوی جاغوری

مریضم سخت تبدارم من امشب در دل غربت

تو لطفی کن صبا آورکمی گومگو ی(۱) جاغوری

دراین دنیاچی دارم من که تقدیمی رخش سازم

به جزاین دل که سازم قاب عکسی روی جاغوری

بگو حرفی رسا را ای صبا با تاجرانی شهر

به یک دنیا نخواهم داد تاری موی جاغوری

اثراز حبیب الله رسا ۲۳/۶/۲۰۱۱ نیوزلند

—————–

(۱) گومگو : یک علف کوهی است که برای درمان سرما خوردگی و پایین اوردن تب از آن استفاده می شده است .

+;نوشته شده در ;جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت;۱۳:۳۱ توسط;مدیریت وب سایت ; |;

2,512بازدید

۳ دیدگاه »

  1. یارمحمدی میزان ۲۸, ۱۳۹۱ در ۲:۴۷ ب.ظ -

    جمعه ۲۸ مهر۱۳۹۱ ساعت: ۱۴:۴۷

    سلام دوست عزیز جناب اقای رسا

    تشکر از شعر زیبا و احساس پاک تان نسبت به جاغوری

    من هم مثل شما سالها است که دور از وطنم وقتی به شعر زیبای شما در جاغوری یک برخوردم با خواندن آن بی درنگ اشکهایم جاری شد

    من شعر شما را با صدای بلند در جمع خانواده خواندیم اشک ریختیم

    منتظر شعر های زیبای شما میمانیم

  2. حمیده صادقی میزان ۲۹, ۱۳۹۱ در ۲:۳۸ ب.ظ -

    شنبه ۲۹ مهر۱۳۹۱ ساعت: ۱۴:۳۸

    دوود وسلامتی برشاعرنوجوان مان آقای حبیب الله جان رسا.خداوکیلی بی نهایت زیباست.دراین پارچه شعری زیبای شهردل پذیرشهرم موج می خورد.خیلی عالیست .سلامتی شماآرزوی ماست

  3. جمیله عقرب ۱, ۱۳۹۱ در ۱۱:۵۴ ب.ظ -

    دوشنبه ۱ آبان۱۳۹۱ ساعت: ۲۳:۵۴

    رسا جان سلام چقدر دلنیشن و زیبا و پر از احساس بود. راستی این یک وصف نیست بلکه یک واقعیت است درباره جاغوری گرامی و دوست داشتنی. با آشنای کمی که باشما دارم شما را همیشه یکی ازمفاخری این سرزمین علم پرورشناخته ام. هرجا باشی نانت گرم وآب یخ باشد. دلم برای جاغوری خیلی تنگ شده. درآخیر از رسا خواهشی دارم که شعری ( شهری من) شما درسایت جاغوری بخوانم. تشکر یک جهان.