یادش بخیر – قسمت دوم – (رمان پست مدرن تاریخی)

شریعتی سحر ۱۰:۱۶ ق.ظ ۶

یادش بخیر

 بخش دوم –  (رمان پست مدرن تاریخی)

 پدران عقده به دل رفت که شاید به شتاب

ن

ســــــل آیـــــــــنده ما عقده گشا برخیزند

قلعه ریس

  عمو که همیشه پای قصه های پدر بزرگ بود گفت: خان جاغوری سردارشیرلی( سردار شیرعلی) چه طور آدمی بود. پدر بزرگ سرش را تکان داد و مدتی به دور دست ها خیره شد، سپس شروع به قصه کرد. خان جاغوری مانند بقیه خوانین منطقه در بالجایی مرد خوبی بود. از مردمش دفاع می کرد، سخنگوی قومش بود اما او هم ظالم بود. از مردم به زور پول جمع می کرد. آنان را به بیگاری می کشید. در ساختن شش برجه دستور داده بود که تمام اقوام جاغوری به نوبت بیگاری بکشند.

 وقتی گل را تر می کرد باید آن قدر سفت می شد که اگر یک هفته آب در داخل آن می ماند،کم یا زیاد نمی شد. اگر گلکاری در این آزمایش خطا می کرد، زنده زنده زیر پخسه دیوار برج می شد. بعدی ها که به امر مستقیم بازماندگان سردار شش برجه را تخریب کردند تا آثار ظلم و بیعدالتی خوانین محو شوند؛ مردم استخوان های پوسیده کارگران را می دیدند که از زیر پخسه ها رخ می کشیدند. این استخوان ها نمودی از مردمانی بودند که بدون دلیل مرده بودند و اکنون  غمگینانه به ما زهرخند تحویل می دادند. استخوان های غم انگیزی که تاریخ تلخ استبداد داخلی و فشارخارجی را برای نسل های پس از خود بازگو می کنند. در منطقه شمالی شش برجه هنگام تخریب مردم استخوان های سالم مردی قدخمیده، الاغ و خورجین او را دیده بودند که در داخل آن مقداری غله گال بوده است. گویا به آسیاب می رفته است، تا شاید شکم چند سرعیالش را سیرکرده باشد. در این هنگام پدر کلان سرتکان می دهد و می گوید امان از تاریخ و امان از آنچه براین مردم غریب رفته است. پدر بزرگ دستی به ریشش می کشد و ادامه می دهد: مردم جاغوری ده سال جان کندند تا شش برجه تکمیل شد. در یکی از سرآچه های شش برجه خان دیگ بزرگی جوشان گذاشته بود که مخالفان را در آن دیگ زنده زنده می جوشاندند. او آن قدر ظالم بود که هیچ کس توان مخالفت با او را نداشت. تنها خان مسکه گاهی با او سر مخالفت و مجادلت داشت که با راضی نگهداشتن خان مسکه این خطر نیز ناچیز بود. سردارسلطو به خان مسکه آزادی کامل در بین قومش داده بود. تا زمانی که علی اکرم ناییب زنده بود، خان جاغوری حق بیگاری مردم مسکه را نداشت. از آنان پول و غله به زور نمی گرفت. اما بقیه اقوام جاغوری فرمان بردارخان جاغوری بودند و از او دستور می گرفتند. دربار او پراز زنان زیبارو بود. او از همه اقوام جاغوری زن گرفته بود. بهترین دختران منطقه یا زن خودش بود یا زن مردانش. از پدرم شنیدم که در لب دریای سنگماشه دختری بود به نام زربخت که در زیبایی و خوش اخلاقی جوره نداشت. خان به پدر زربخت گفته بود که دخترش را به کسی ندهد. پدر زربخت هم از ترس قبول کرده بود. اما وقتی زربخت بزرگ شده بود، با پسر عمویش دل باخته بود. پسر عمویش هم او را دوست می داشت. مردان خان این خبر را به خان داده بودند، اما خان گفته بود نگران نباشید، زربخت و پدرش در چنگ من است کجا می تواند فرار کند. روزی پسرعموی زربخت دور از چشمان خانواده و مردان خان با زربخت فرار کرده بود. وقتی خان خبر شده بود، دستور داده بود که آنان را بر گردانند. مردان خان پس از دو روز آن دو را در مرز هزاره و اوغو گیر آورده بودند. زربخت را سوار بر اسپ و پسرعمویش را بردم اسپ بسته نزد خان آورده بودند. خان دستور داده بود که پسر را جلو چشمان مردم  برچار اسپ ببندند و چار پاره کنند. فردا آن روز مردم از دور و نزدیک در میدان اعدام گرد آمده بودند تا شاهد مرگ پسر باشند. وقتی همه آمده بودند، پسر را با ریسمان به چهار اسپ بسته و اسپان را به چهار سمت هی کردند. لحظه بعد مردان سواره خان چهار تکۀ پسر را جلو مردم انداخته بودند. مر
دم با وحشت وترس میدان را ترک کرده بودند. چند روز بعد از درون شش برجه خان این خبر به برون درز کرده بود که زربخت پسرخان را باکارد کشته و خان نیز او را درون تنورسرخ انداخته بود تا جزغاله شود.

با قصه زربخت تمام اهالی خانه را غصه گرفت. برخی گوشه چشمی پر آب کردند و برخی اندوهگین به گوشه ای خزیدند. پدر بزرگ با دیدن مردان غمگین قریه گوشه لنگی اش را تکان داد و گفت: خوب خان ها خان بودند، اگر کمی خشین نبودند مردم هم فرمان نمی بردند. اما خوب همین خان در دفاع از مردم جاغوری در کابل و غزنی  بسیار زحمت کشیده بود. او می دانیست که اگر با دولت کابل همکاری نکند جاغوری،  قره باغ و مالستان نیز توسط امیر عبدالرحمان جابر غارت می شد و به اوغانا داده می شد. اگرتلاش این خان ها نبودند حالا جاغوری، مالستان و قره باغ کوچی نشین بودند. ما معلوم نبودیم در ایران بودیم یا در ترکستان و شاید هم عسکر انگریز. معلوم نبود بر سر زن و بچه ها مان چه می آمد. خبر داریم که وقتی نماینده امیرکابل به سنگماشه آمد تا خان را به همکاری بخواند، خان از روی ناچاری قول همکاری داد. خان جاغوری عواقب این همکاری را می دانیست، لذا سران جاغوری را جمع کرد و به آنان مشورت داد که من با رد شدن لشکر امیر از جاغوری موافقت می کنم اما شما مخالفت کنید. اگر من به لشکر امیر راه ندهم اوغونا جاغوری و اطراف آن را غارت می کنند و زمین های مردم را تصاحب می شوند. وقتی لشکر امیر وارد منطقه شد، شما راه را کمین بزنید و بر لشکر امیر حمله ور شوید و شب ها برآن شبی خون بزنید. من هم به امیر می نویسم که راه های جاغوری ناامن است. مخالفین خان جاغوری، فراریان دیچوپان و مردم ناراضی مالستان و قره باغ به نام چهل دزد منطقه را ناامن کرده است. بهتر است مسیر دیگری را انتخاب کند. اگر لشکر امیر اصرار به رد شدن از جاغوری بود شما آنان را با کمین زدن  و شبی خون از رد شدن منصرف کنید. وقتی رضایت نامه خان جاغوری به امیر رسید، وی لشکر گران را از مسیر قره باغ و جاغوری به سمت ارزگان گسیل داشت. امیر فرزندان خان جاغوری را گروگان گرفته بود که در صورت مخالفت آنان را سر به نیست کند. وقتی لشکر اوغو وارد قره باغ شد، مردان قره باغ، ناهور و جاغوری چند شبانه روز لشکر امیر را از حرکت باز داشتند اما سرانجام با شکست نیروی نامنظم و غیر مسلح مردمی، لشکر امیر وارد لومان شدند. در لومان مردم چهار دسته دو روز لشکر امیررا متوقف کردند. در این زمان مردم آته نیز دست به اسلحه بردند و کمین گاه ها را استوار ساختند. جوان مردان چهار دسته به نام چهل دزد خسارت زیادی بر لشکر اوغو وارد کردند اما با متواری شدن آنان لشکر امیر وارد شش برجه شدند. می گویند که خان جاغوری هشتاد گاو برای سیرکردن لشکر امیر کشته بود. خان جاغوری از سران لشکر امیر خواسته بود که برگردند زیرا مسیر رسیدن به ارزگان خیلی نا امن است. سردار لشکر امیر چند نفر ازمردان و خانواده خان جاغوری را با لشکر همرا کرده بود که از همکاری خان با چهل دزد هزاره جلوگیری کرده باشند. فردا آن روز لشکر امیراز سنگماشه از مسیر بابه و پشی به سمت ارزگان حرکت می کند. در مسیر ارزگان مردم جاغوری و قوم آته در چندین محل از جمله سنگ سوراخ، گردن قبرغه، قریه پیدگه، دراز قول بابه ضربه های سنگین بر لشکر امیر وارد می کنند اما به سبب عدم هماهنگی نیروهای مخالف لشکر موفق به رسیدن به ارزگان می شود.

 در این وقت پدرکلان که سنی بیشتر از پدربزرگ داشت؛ با حسرت سر تکان می دهد و می گوید این که خان جاغوری با لشکر امیر همکاری کرده باشد، دروغ است. در این روزگار تمام خوانین جاغوری و قره باغ در جلال آباد تبعید بودند. در جاغوری درآن روزها خانی وجود نداشت. مردم جاغوری و قره باغ سال ها با لشکر امیر جنگیده بودند. در این جنگ و گریز امیر موفق نشده بود در خاک قره باغ پیشروی کند. وقتی دولت کابل مقاومت مردم قره باغ و جاغوری را دیده بود، خوانین آن ها را برای آشتی به کابل خوانده بود. وقتی خوانین جاغوری و قره باغ به کابل رسیده بودند امیرجلاد دستور داده بودند که آنان را در جلال آباد تبعید نمایند. خوانین جاغوری و قره باغ زیر نظر شدید فرماندهان امیر در جلال تبعید شدند و برخی در همان جا فوت کردند.

در این زمان که پدر تازه به مجلس پیوسته بود دنبال  حرف پدرکلان  را گرفت و چنین ادامه داد: مردم آته در سنگ سوراخ، پیدگه و بابه چهار کمین استوار بر پا کردند و در چند قول از جمله قول مزار، قول چیغنی و دراز قول بابه لشکر امیر را کمین زدند و خسارت جانی و مالی بسیاری بر آنان وارد کردند. در دراز قول مردان آته موفق شدند تمام اسیران خوانین جاغوری را از دست لشکر امیر رهایی بخشند و آنان را به پشت سنگر منتقل کنند. در این جنگ و گریز از زنی به نام آغی سلطو یاد می کنند که  شب وقتی وارد خیمه فرمانده لشکر امیر می شود تا او را با شمشیر بکشد، بدست نگهبانان اسیر می شود. آغی سلطو را شبانه به خیمه امیر لشکر اوغو می برند و سردار لشکر از دیدن او حیرت زده می شود. آغی سلطو دختر زیبارو و آراسته بوده است. امیر لشکر اوغو نگهبانان را مرخص می کند و با آغی سلطو به خلوت می نشیند. آغی سلطو با ناز و کرشمه دخترانه فرمانده اوغو را به خود می خواند و در فرصت مناسب با خنجری که در موزه داشته قلب سردار لشکر اوغو را  نشانه می رود و او را نقش بر خاک می کند و خود موفق به فرار می شود.

در قول چیغنی مردم آته با آتش زدن ناگهانی نی ها لشکر ام
یر را پراگنده می کنند و برآنان حمله می برند. در این جنگ و گریز عده ای زیادی از لشکر اوغو به هلاکت می رسند و از جمله داماد امیر جلاد کابل زخم بر می دارد. وقتی آتش جنگ فروکش می کند امیر لشکراوغو فرمان حرکت می دهد اما توب لشکر از حرکت باز می ماند. امیر دستور می دهد که مردی هزاره را جلو توب قربانی کنند. مردان امیر پس از جست وجو زیاد مردی نابینایی را به نام جمعه خان از مردم پیدگه را از پهلوی سنگی پیدا می کنند و او را جلو توب امیر گردن می زنند. توب امیر حرکت می کند و کاروان فاجعه راه می افتد.

*

مردم بابه و هیچه نیز با بستن راه بر لشکر امیر در جنگ و گریز موفق می شوند ضربه های هولناکی در لشکر امیر وارد کنند. در یکی از این جنگ و گریزاز مردی به نام ضفرپالو از فراریان دیچوپان یاد می کنند که برای بریدن سر فرمانده امیر شبانه وارد خیمه او می شود اما به زودی توسط نگهبانان دست گیر می شود. پالو از امیر لشکر اوغو می خواهد که او را فردا در جنگ تن به تن بکشد. امیر لشکر نیز قبول می کند. فردای آن روز میدان بر پا می شود وامیر لشکر بر بلندایی می برآید تا شاهد جنگ تن به تن پالوی هزاره با لشکریانش باشد. وقتی ضفر پالو را آزاد می کنند می گویند باید شمشیراز دشمن بگیری و اگر نه کشته خواهی شد. پالو وارد میدان می شود و پهلوان اوغو نیز شمشیر بدست به میدان می آید. با اولین حمله دشمن پالو جا خالی می دهد و با زدن دست به گردن پهلوان اوغو او را نقش خاک می کند و شمشیرش را بدست می آورد. وقتی پهلوان اوغو دوباره با خنجیر به وی حمله می کند. پالو با ضربت شمشیر به پهلوی او خاک را با خونش رنگین می کند. سردار اوغو دو پهلوانش را به جنگ پالو می فرستد. پالو با یک حرکت، نوک شمشیر را در قلب یکی وارد می کند و با پا دیگری را سرنگون می سازد. و با حرکت شمشیر پهلوی او را می شکافد. سردار اوغو که میدان را چنین می بیند فرمان حمله جمعی می دهد. مردان امیر به پالو حمله می کنند. پس از جنگ و گریز سرانجام بدن پاره پاره پالو را غرقه در خون به امیر لشکر اوغو پیش کش می کنند.

*

در این هنگام در باز می شود و پس از لحظه ای نوقما( قوم نو) ارزگانی وارد خانه می شود. اهالی خانه جا برای نوقما باز می کند و او را به چای و گندم بریان دعوت می کنند. نوقما که از سال های دور ساکن قریه است خود از مردم ارزگان است. مردم او را به خاطر از قریه نبودنش نوقما صدا می زنند. در این فاصله پسرعمو رو به پدر کلان می کند و می پرسد چرا لشکر امیر در جاغوری دودسته می شود. یک دسته از لشکر از مسیر بابه و هیچه می رود و دسته دیگر راه پشی و دایه را بر می گزینند. پدر کلان چشم های بادامی اش را می بندد و دوباره می گشاید و با لب های لرزانش می گوید: پسرم مردم ارزگان شنیده بودند که لشکر امیرکابل از مسیر جاغوری در حرکت است. مردم جاغوری به آنان پیغام داده بودند که لشکر اوغو با مغلوب کردن جنگ جویان پراگنده قره باغ و جاغوری در حال وارد شدن به ارزگان است. اما فکر می کردند که آنان از مسیر دایه و پشی وارد ارزگان خواهد شد. لذا مردم آته، دایه و ارزگان سنگر های شیرداغ و دایه را  شدید سنگر بندی می کنند. با رسیدن لشکر امیر به ارزگان با برنامه ریزی تاکتیکی انگلیس و امیر کابل لشکر اوغو چند روز در مسیر دایه با جنگ و گریز جنگجویان ارزگانی را سرگرم می کنند. در عوض لشکر اوغو از مسیر دیچوپان، زمین داور، تیری و سیرو از پشت سر وارد سنگر بندی مدافعان ارزگانی می شود و هفت سال مبارزه آنان را با فجایع انسانی به پایان می رسانند.

 در این هنگام پدر از پدر کلان می پرسد که در مسیر پشی و دایه برای لشکر امیر کابل چه اتفاق می افتد. پدرکلان لبهایش را با زبانش تر می کند و دست به شف لنگی اش می کشد و می گوید:

* ادامه دارد

+;نوشته شده در ;یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ساعت;۱۰:۱۶ توسط;شریعتی – سحر; |;

1,223بازدید

۶ دیدگاه »

  1. نوری جوزا ۲, ۱۳۸۹ در ۷:۰۶ ب.ظ -

    یکشنبه ۲ خرداد۱۳۸۹ ساعت: ۱۹:۶

    سلام درد خدمت تمام خوانندگان وبلاک جاغوری یک ونویسنده آن محترم شریعتی -سحر
    برادران محترم همیشه ما مردم مظلوم هزاره فدای هوا وهوس خان خیلای خودشدیم
    البته امروز نیز بعضی اربا بان وقوماندا نان خودرا مالک قوم وکیل قوم قلم داد میکند چند
    روزقبل نماینده کوجیها از طریق تلویزیون شمشاد اعلام میکرد که نماینده مزاره ها درمورد علفچر ها ی هزاره جات رضایت نامه داده که انهم یکی ازین خانها ویا ارباب شکم گنده بوده همچنان در افشارکا بل نیز مردم قربانی معامله گری تیکه داران قوم خودشداین قوم زجر دیده که با خلوص نیت درجهاد وگرسنگی بشت سر این آغایون ایستاده بود ولی باتاسف که درمقابل بل ناچیز وقدرت دوروزه بالای ناموس ومردم خود رحم نکردن که هزاران خانه مردم نا راج جوانان موسفیدان وزنان مظلوم به شهادت
    رسیدبهتراست مردمبیدار شوند بت هوشیاری عمل واز کسی حمایت کند که واقعاَ خدمتگارمردم باشدبدون درنظرداشت دسته بلکه قوم چرا که نزد مردم غیره همانطوریکه درخارخ افغانی ودرداخل هزاره هستیم
    چندنکته مختصرخدمت شما عرض شد خدا حافظ تمام هزاره ها درهرجای دنیا به امید اینکه گذشته تلخ را فراموش نکنیم ودرفکرآینده خود باشید التما س دعا از تمام دوستان
    اگه امروز سرعقل نیائیم+++ صبا دیره اگه بائیم یانئیم

  2. وکیل جوزا ۳, ۱۳۸۹ در ۹:۱۶ ق.ظ -

    دوشنبه ۳ خرداد۱۳۸۹ ساعت: ۹:۱۶

    سلام دوستان !
    اگر همان … باشی دورغ میگویی چرا هیچ گاهی در فکر مردم خودت نبوده ونیستی .بلکه یگ معامله گر ماهر و انسان فرصت طلب هستی که همه تو را میشناسد .اگر کسی دیگری باشی سلام برشما ونظر شخصی خود شمااست من کدام حرفی خاصی ندارم به همه نظریات سایت احترام دارم … ودار ودسته اش ادمهای مطلوب نیست وادم عیاش معامله گر دوروی شرانداز است که همواره اب راگل الود نموده واهداف نا میمیون اش را که در تضاد با مردم است دنبال میکند

  3. پرویز1 جوزا ۳, ۱۳۸۹ در ۲:۰۷ ب.ظ -

    دوشنبه ۳ خرداد۱۳۸۹ ساعت: ۱۴:۷

    آقای سحر
    داکتر صاحب قصه زیبای نوشته ای ….
    .

  4. رحمت الله جوزا ۳, ۱۳۸۹ در ۲:۱۴ ب.ظ -

    دوشنبه ۳ خرداد۱۳۸۹ ساعت: ۱۴:۱۴

    شریعتی عزیز سلام

    تشکر از زحمتکشی های شما درراستای یاداوری حوادث ازیادرفته گذشته گان ما که تقربا بکلی محو گردیده بود. اگر کمی زیادتر و واضح تر اساس بوجودامدن خوانین را ذکر میکردید خوب بود بخاطریکه خوانین اصلا هزاره نبوده بلکه از کوچی های بود که مردم جاغوری وی را بحیث خان خود قبول کردند. و بخصوص دادن زمین ششبرجه داستان طولانی دارد که باید ذکر میشد خوبتر بود.

  5. علی جوزا ۳, ۱۳۸۹ در ۵:۴۶ ب.ظ -

    دوشنبه ۳ خرداد۱۳۸۹ ساعت: ۱۷:۴۶

    یک آدم ظالم که افتخار ندارد ظلم اینا کمتر از دشمنان مانبوده است

  6. ازره جوزا ۴, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۶ ق.ظ -

    سه شنبه ۴ خرداد۱۳۸۹ ساعت: ۰:۱۶

    الله لعنت الله علی القوم الظا لمین . قران کریم .