یادش بخیر – قسمت چهارم – (رمان پست مدرن تاریخی)

شریعتی سحر ۱۱:۰۳ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش

یادش بخیر

 قسمت چهارم  –  (رمان پست مدرن تاریخی) 

پدرانعقدهبهدلرفتکهشایدبهشتاب

ن

ســــــلآیـــــــــندهماعقدهگشابرخیزند

 پدر کلان در این وقت چارقدش را خراب کرد و یکی از زانوانش را بالا آورد، بعد به آرامی شروع به قصه کرد: برخی از این شکست ها، پیش آمد ها و حوادث های غم انگیز در منطقه به خاطر بیرحمی ها و بی عدالتی های خوانین در هزارستان، جاغوری و دیچوپان بودند. مردم دل خوشی از خان ها نداشتند و آنان را عوامل دولت بیرحم و غیر مردمی کابل می دانستند. خان ها نیز رابطه نیکویی با مردم نداشتند و با آنان با جور و بیعدالتی رفتار می کردند.

 وقتی دشمنان محلی و دولتی مردم به مرزهای هزاره نشین هجوم آوردند، مردم در قدم اول فکر کردند که آن ها فقط می خواهند خان ها را عوض کنند. لذا زیاد با خان ها همفکری نداشتند، اما وقتی متوجه اهداف شوم حکومت کابل شدند، به دفاع برخاستند. خان و خان بازی، جنگ قدرت بین خوانین و نزاع خانوادگی درکنار بی رحمی و جوری که بر مردم روا می داشتند، مردم را از آنان دور کرده بود. خوانین آنقدر غرق در تجمل، تن پروری، فساد و بی عدالتی شده بودند که پشتوانه مردمی را به تمامی از دست داده بودند.

در این زمان پدر بزرگ دست به ریش انبوه اش کشید و گفت: در روز های عید و جشن های ملی و محلی در دیچوپان تاجی خو مراسم عجیبی داشت که در هزارستان سابقه نداشت. می گویند که در یکی از این جشن ها از تمام خان های منطقه دعوت کرده بود که به (خاک ایران) بیایند. وقتی خان ها و بزرگان قومی آمده بودند، تاجی خو آن ها را به مسابقه غریب فرا خوانده بود. مسابقه چنین شروع می شد که تمام خان ها و بزرگان قومی بهترین افرادش را نخست برای نشانه شدن معرفی می کردند و آن وقت همه باید آماده تیراندازی می شدند. وقتی بهترین سواران قومی آماده شدند. خان ادامه مسابقه را چنین اعلام کرد: هرکدام از سواران چابک سوار به نوبت میدان مسابقه را دور می زنند و خان ها و بزرگان قومی نیز به طرف سواران تیزاندازی می کنند. اگر سواری از این میدان جان به سلامت برد، خان او برنده مسابقه است و می تواند از دیگران هر درخواستی را بکند. هیچ کس حق سرپیچی ندارد. خان ها و بزرگان  قومی هم تن به این مسابقه بی رحمانه دادند. وقتی اولین سوار وارد میدان شد، تمام تیراندازان به خاطرترس از عواقب مسابقه به طرف او تیر انداختند و او را از پای در آوردند. در روز اول مسابقه، هیچ سواری از طرف های مسابقه جان به سلامت نبرد. شب که از راه رسید تاجی خو مهمانان را به مهمانسرای خانی برد و شب را با بزم خانی به نیمه رساند. نیمه های شب سرمستی و سیاه مستی خان ها و بزرگان قومی را فرا گرفت، با بلند شدن عربده مهمانان، تاجی خو دوشیزگان کم سن و سال را به رخت خواب آن ها فرستاد تا عیش مهمانان را فراهم کرده باشد. با سرزدن آفتاب تاجی خو پس از صرف چای صبح  با مهمانانش دور دوم مسابقه را چنین اعلام کرد: هر خان و یا بزرگ قومی یکی از سوارانش را به میدان می فرستد و به جز صاحب سوار دیگران به طرف او تیر می اندازند. بازی شروع می شود، سواران یکی پس از دیگری وارد میدان مسابقه می شوند. با شروع مسابقه و پایان آن هیچ سواری از گرد میدان زنده بر نمی گردد. تاجی خو، خان ها و بزرگان قومی با افتادن هر سوار قهقهه سر می دادند و از جا بلند می شدند. می گویند در دو روز مسابقه بیست سوار به خاک میدان افتاده بودند. با پایان روز دوم وقتی تاجی خو مهمانان را به مهمانسرای خانی می خواند، سواری خاک آلود از راه می رسد و خبر حمله فرهاد خان اوغو را به مرزهای هزاره نشین می دهد. خان سراسیمه و آشفته خبر را به مهمانان می دهد و خود برای تدارک لشکر بر می آید. مهمانان شبانه خاک ایران را ترک می گویند. مردی در این میان می گوید: کاش سواران زنده بودند.

*

قصه که به اینجا رسید، عمو از پدر کلان پرسید که چرا جای تاجی خو را خاک ایران می گویند. پدر کلان چین به پیشانی اش می دهد و می گوید: پسرم قصه اش طولانی است. فقط باید بدانید وقتی لشکر هزاره های دیچوپان و جاغوری همرا با محمود افغان به اصفهان رفته بودند در راه بازگشت خورجین های اسپان شان را پر از خاک ایران کرده با خود آورده بودند. وقتی به دیچوپان رسیدند در کنار قریه ای خاک ها را روی هم ریختند و در اثر انبوه خاک تپه ای ساخته شد که مردم دیچوپان آن ده را بدین مناسبت خاک ایران نامیدند. چون این منطقه خوش آب و هوا بود تاجی خو آن ها برای زندگی خانی خود برگزید.

عمو که هنوز کنجکاو است دست بر بروت سیاه اش می کشد و از پدر کلان می پرسد که رابطه  مردم جاغوری با تاجی خو چگونه خراب می شود. پدر کلان چای اش را شوفت می کند و می گوید: تاجی خو خان تمام دیچوپان و جاغوری بود. او بزرگ ترین خان هزاره بود. ظالم بود و با جور و بی عدالتی حکومت می کرد. می گویند به بزرگان جاغوری دستور داده بود که وقتی رشقه و شفدر را از جاغوری به خاک ایران می فرستند، نباید پژمرده شود. مردم جاغوری برای اجرای این فرمان در چند محل اسپ سواران تند رو گذاشته بودند که با تبدیل اسپ ها رشقه و شفدر جاغوری را تر و تازه به خاک ایران می رساندند. اما فرمان ها به این خلاصه نمی شد. تاجی خو هر روز فرمان تازه صادر می کرد و مردم جاغوری به ناچار اجرا می کردند. در یکی از سال  ها در عید سال نو بزرگان مردم جاغوری در روز دوم عید به دیدن تاجی خو می روند تا عید مبارکی گفته باشند. بنابه فرمان خان، بزرگان قومی باید در روز اول عید به دیدن خان می رفتند. وقتی آن ها به خاک ایران می رسند تاجی خو بزرگان جاغوری را نمی پزیرند و به افرادش دستور می دهد که کفش های آنان را پرخاک کنند و به گردن های شان بیاویزند. افراد خان بزرگان جاغوری را با گردن آویزان و با گردنبندی از کفش، جلو مردم گذر می دهند و پس به جاغوری می فرستند. وقتی آنان به جاغوری می رسند با هم مشورت می کنند که چگونه این ننگ را جبران کنند. سرانجام به این نتیجه می رسند که باید خان از خود داشته باشند. وقتی پای انتخاب خان به میان می آید کسی حاضر به خانی نمی شود. خان شدن در جاغوری، جنگ با تاجی خو، درگیر شدن با حکومت قندهار و هزینه بسیار را به دنبال داشت. پس از روزها تلاش و گفت وگو کسی حاضر به خانی نمی شود. سرانجام تصمیم می گیرند که در چهل باغتوی هوفی  به خانه صافی بابی بروند. صافی مرد مالدار بود. خداوند به وی فرزندان برومندی داده بود. وقتی در چهل باغتوی هوفی با صافی بابی مسله خان شدن را مطرح می کنند، وی قبول نمی کند. می گوید: من آدم غریب، پیر و بی دست و زبانم، نمی توانم خان شوم. بروید به سراغ کسی دیگر. اما زن هوشیار و مردانه صافی بابی فوری گاو می کشد. بزرگان جاغوری را به مهمانخانه راه نمایی می کند. و به خوبی و خانی از آن ها پزیرایی می کند. شب که می شود شیرزن صافی بابی میان بزرگان جاغوری می آید و می گوید: مال و جان صافی و تمام فرزندانش فدای مردم جاغوری، شما که آمده اید و صافی را به خانی خوانده اید، خاطر جمع بروید. هر کاری که از دست ما بر آید در خدمت شما و مردم جاغوری هستیم. بزرگان جاغوری خوشحال می شوند و لنگوته ای خانی را به سر صافی می بندند و او را خان جاغوری می خوانند. خبر سرافگندگی بزرگان جاغوری در خاک ایران، برخورد بد و ناشاییست خان با آن ها، تمام مردم جاغوری را ناراحت می کند. وقتی خبرخان شدن صافی بابی را می شنوند شاد می شوند و از تمام جاغوری به سمت سنگماشه حرکت می کنند. از فردای آن شب مهم، مردم جاغوری در سنگماشه جمع می شوند و پس از گفت وگو به سمت کهنه ده حرکت می کنند. آنان پس از خواندن دعا و صلوات پی سنگ قلعه صافی خان را می گذارند. مردم جاغوری بدون وقفه تمام شب و روز را کار می کنند. یکی گل تر می کند دیگری سنگ می شکند و برخی دیگر دیوار را بالا می برند. نجاران بهترین تنه درخت توت و بید را از لب دریای سنگماشه با اسپ و یابو به کهنه ده می رسانند که دروازه قلعه را هرچه محکم تر بسازند. استایو برج و باروی قلعه را دیوار می زنند که برای تیراندازی مناسب باشند. چاه کنان در درون قلعه چاه می کنند که آب برای روز های محاصره داشته باشند. آتاق سازان و سرتاق زنان اتاق های سیاسی و نظامی را آماده می کنند که بزرگان جاغوری به مشورت بنشینند.

ادامه دارد

 نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳ توسط شریعتی – سحر
711بازدید

کامنت بسته شده است.