یادی از یک دلی شاد

علی محبی ۶:۰۶ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
یادی از یک دلی شاد

یادی از یک دلی شاد mohebbi1

بعضی ها از بد گمانی نفرت از من می کنند، ورنه من با دشمنانم مهربانی کرده ام
دمادم صبح یکی از روز های سرد زمستانی پیامی از عصمت حسنی دریافت کردم. پیام کامم را تلخ و چشمم را تاریک کرد. خبری ناگوار و خیلی بد. پیامی که سخت مرا متاثیر کرد. در زندگی ام چنان زار و بی خود نگریسته بودم. تا روشن شدن هوا گریستم. خبر کوتاه بود: ” طالبان دلشاد را کشتند به نشاط بگو از عارف شاداب بی پرسد این خبر حقیقت دارد؟ ” .
آن زمستان من و جمعی از بچا در بازار پایین سنگاشه – جای هوتل سبز سنگ سابق یک اتاق را اجاره گرفته بودیم و پاتوق هنری بود. چند بار در کامپیوتر فلم هم نمایش دادیم. بیشتر بچا می آمدند دمبوره تمرین کنند و آواز بخوانند. شب ها هم همانجل می خوابیدم. بچا هم دور بر ساعت ۸ پیدا می شدند. آن روز نجیب از همه پیشتر رسیدند. نجیب محلی خوان است و باری در ستاره افغان هم شرکت کرده بود. نجیب هم به همین خاطر وقت آمده بود. کم کم همه آمدند و همه یک قسم ماتم زده بودند.خبر در بازار سنگماشه پخش نشده بود که یکی از بچه گفتند ملا ها نماز استغفار و استسقا برگزار کردند.
من اتاق سرم تنگ آمده بود و گشته گشته آمدم طرف ولسوالی تا سری به نماز شیخ ها هم بزنم. شیخ ها و جمعی از بازاریان در پیش ولسوالی نماز می خواندند. منتظر ماندم که نماز تمام شود. با یک رفیقم شعری را زمزمه کردم:
زاهدان که روی بر خلق اند
پشت بر قبله می خوانند نماز
ازین جهت که معمولا نماز استسقا را در صحرا می خوانند تاپیش ولسوالی.
نماز که تمام شد یکی از اساتید مدرسه مهدیه با خشوع و خضوع دعا می کرد و ناله سر میداد و در میان این تئاتر استسقا بابت پاداش گنهکاران خدا را سپاس می گفت. دعا که ختم شد شیخ قطعنامه‌ی بلند بالا را باصوتی روضه ای و ادا اطوار خاص خطاب به ولسوال خواند. بخش مهم قطعنامه درباره موسیقی بود. قمستی از سخنان شیخ در ذهنم است” به روزگاری گرفتار شدیم و روزگاری ما به جایی رسیده که یک عده مفسد با جرعت تمام در روز روشن چندین دمبوره را در گردن خود آویزان کرده و می فروشد. مردم می بینند و گپ نمی زنند. چطور در این حال باران رحمت ببارد. من میگویم و شریعت می گوید این مفسدین را که این گونه دیدید دمبوره در سر و صورتش بشکنید” کم و بیش هم درباره شراب فروشی سخن گفت و قطعنامه را تمام کرد و هر بند را با صلوات مردم به پایان می برد. تلویحا از مرگ دلشاد یاد کردن و به نحوی پاداش و جزای الهی دانستند.
من چیزهای را با عصبانیت در فسبوک نوشتم و یک گزارش برای جاغوری نیوز هم فرستادم. بعد قرار شد یک برنامه یاد بود در وسط بازار برای دلشاد برگزار کنیم. هرچند ممانعت های صورت گرفت و ما از پس این ممانعت بیرون می آمدم اما فامیل دلشاد امیدوار بودند خبر دروغ باشد و حالا هم چندومین ماه و سال است که چشم به راه و گوش به در اند.
بچا چند آهنگ در جای جایی برای دلشاد خواندند و جام فوتبال به نام دلشاد برگزار شد. بعد یک مدت این خبر جای خود را به خبر های دگر داد.
زمستان ۱۳۹۵ من به همکاری جمعی محدودی از رفقا برنامه‌ی را تحت عنوان ” سازی غریبی هزاره ها؛ یادمان محمدالله دلشاد استاد موسیقی نواحی ” با حضور اقارب، دکتر حفیظ شریعتی، دیدار مشرقی، گروه هنری پنجه، جمعی از شاعران، دانشجویان و هنرمندان در اکادمی هنر برگزار کردیم. وقتی گزارش این برنامه نشر شد عارف شاداب پیام تلخ و تند و گلایه آمیزی فرستاد که چرا مرا هم در جریان نگذاشتید. من عذر خود را گفتم و قرار بود ویژه نامه‌ی را برای دلشاد چاپ کنیم، وعده کردم که شما گزارش مفصل تان را بنویسد تا من در ویژه نامه دلشاد چاپ کنم. شاداب گزارش اسارت شان را نوشت و فرستاد، آن گزارش را در جاگودا نشر کردم و در آخر این یادداشت نیز ضمیمه می کنم.
چند سال گذشت اما هیچ خبری دیگری از دلشاد دریافت نکردیم. باشی برادر دلشاد را چند بار دیدم هم چیزی خاصی نگفت. همین قدر که جای خالی دلشاد باشی سرشار و شاد را عاجز و شکسته کرده است. اندوه کمی نیست نبود عزیزی که بودن اش یک کوه بود. کمر آدم را می شکند.
من دلشاد را از زمان کمپاین رمضان بشردوست می شناسم. جمعی از دانش‌آموزان مکتب به حمایت بشردوست فعالیت می کردند تا بازار معامله ارباب ها را با رهبران کساد کنند و بگویند رای ما از خود ماست. دلشاد نیز همراه باشی طرفدار بشر دوست بودند و دو آهنگ هم ثبت کرده بود. پسان تر ها در عروسی ها همدیگر را می دیدیم صمیمی شده بودیم. چند بار هم در روز های عید در رادیو جاغوری آمد .
زمانی که نشاط در بازار غجور می خواست کنسرت برگزار کند دلشاد با او همراه بود. از جنجال های آن کنسرت به بعد بیشتر باهمدیگر صمیمی شدیم. آن کنسرت با مخالفت شدید میرزایی و شیخ های باغ چوری یا به اصطلاح عامیانه ایلب آو روبه رو شد. شیخ های اولب آو مخالفتی نکردند. قومندان امنیه هم امنیت برنانه را گرفت و مخالفت شیخ امان میرزایی که از شغله و هم قریه گی نشاط بود به جایی نرسید. دلشاد را گاه گاهی برای کار های هنری فرهنگی درد سر میدادیم و او همیشه با خوش رویی قبول می کرد. شادی مردم او را شاد میکرد و یک رقم خود و زندگی اش را وقف شادی مردم کرده بود. از طرفی برای همه خودمانی بود. همه را دوست داشت. در جنجال های کنسرت نشاط و یا بعد از آن از او بدگویی هیچ کس حتی ملا ها را نشنیدم. می گفت: ” خوب موشه. حوصله کنیم”.
در کنار آواز خوانی والیبال می کرد. خانوادگی والیبالیست بودند. یک تیم والیبال خانوادگی بودند و همه‌ی شان هم زبر ددست بودند. دلشاد در تیم والیبال عقاب بابه بازی میکرد. این تم از مشهور ترین تیم های والیبال در جاغوری بود. من هرچند علاقه ای به والیبال نداشتم اما سیل بازی های دلشاد، باشی، عزت و حبیب میرزایی را از دست نمی دادم.
در کنار موسیقی و والیبال تکسی داشت. تکسی کهنه و باصفایی که همه از دور می شناختند موتر باشی و دلشاد است. هم غرور هنری داشت هم عزت نفس. فکر می کنم باشی برادرش هنوز هم تکسی وانی میکند. از اجرا هایش در عروسی هم پول هنگفتی نمی گرفت .

محبی

216بازدید

کامنت بسته شده است.