یتیم – قسمت سیزده هم !

مدبریت ۲:۲۲ ب.ظ ۴

 بنام خداوند !

 یتیم !    قسمت سیزده هم !  

نه میدانم  این خوب بود یا بد ؛  اما  کم ، کم داشتم  بزرگ می شدم و  قد می کشیدم. بر هر اندازه  یی  که جسماً بزرگ و بزرگ تر می شدم  ،  به همان پیمانه  شعورم  نیز قد می کشید  و مسایل اطراف ام  بیشتر   سرم می شد .  که ، این موضوع  بخواهی  نخواهی ، بیشتر باعث  آزارم  می گردید . 

از قدیم ها گفته اند  که ، هر کسی که  کمتر میداند ، راحتر میخوابد .

کوچک تر که بودم  همین که  کتک ام  نه می زدند  و یک  لقمه نان بخور و نه میر  برایم می دادند ،  یک عالمه خوش حال بودم  و سعادت مند .  اما حالا دیگر  از موقیفم ، از لباس هایم  و از سرو وضع ام  خجالت می کشیدم  و از همه مهمتر ، زور گفتن  و  کتک زدن های  گاه و بیگاه  شفیقه خانم  سخت روح ام را  آزار می داد و  برایم  غیر قابل  تحمل گردیده بود . 

دیگر به وضوح   می دیدم که ،شفیقه خانم قدرت تحمل دیدن ام را ندارد . و هر  روز  به بهانه های  مختلف کتک ام میزد  و یا هم این که  حق و نا  حق  کاری میکرد تا پدر  حسابی  لت و کوب ام بنماید .

بعضی موقع  به خود جرات میدادم  و  جوب ی را که شفیقه خانم  با ان  لت ام میکرد  ، از دست اش قاپیده و در فاصله های دورتر ، ان را   پرتاب  میکردم . شفیقه خانم  دیوانه وا ر عصبانی شده  و با چنگ و دندان  به من  حمله ور میگردید . اما بزودی او نیز تاکتیک عوض نمود.   خیلی راحت ، جیره غذایی ام را کم میداد … آه که چقدر سخت  است ، گرسنه گی مدام .

 شفیقه خانم به هیچ قیمت ی دوست نداشت تا مرا  همراه  با کتاب و درس  ببیند .

 او،  به کرات  با پرخاش به من گفته بود : – تو را  چه دیو زده  که ، در همین جا خورده و خوابیده یی .  نگاه کن ، دیگر بچه ها  به اندازه یک لنگ تو  نیستند ، میروند به  ایران … ببین چه لباس های نوی  برای شان میخرند ! تو  شادی مادر مانند …  هیچگاه رنگ ت از این خانه گم نه میشود …خدا هم ترا  از این خانه  نه میگیرد ..تخم گندیده که  در کار کسی نیست … کاش میمردی و در قبرستان گور ات  میکردیم ..

اما  من ، هدفی دیگری داشتم . من  میخواستم تا به هر قیمت ی که شده  به درس هایم ادامه بدهم .

مطمئن  بودم  که مسیر تداوم  درس و تحصیل  مرا به  جاده خوشبختی  رهنمون خواهد کرد .

 باور مند بودم که  اگر درس هایم را به گونه درست ادامه بدهم ، یک سرو گردن از دیگران  بلندتر  زیست خواهم نمود . تشکیل فامیل خواهم داد . به خود ، به وطن  و مردم ، خدمت خواهم کرد . میخواستم به شفیقه خانم  بفهمانم که تخم گندیده نیستم . انسانم و دارای  قابلیت های  فوق العاده .این موضوع وقتی  برایم  بیشتر روشن میگردید  که  در مکتب و صنف ، توجه  و لطف معلمین   را  به خود نسبت  به بقیه شاگرد ها بیشتر احساس می نمودم …   

 مکتب منطقه ما،  در ان روز ها  متعلمین اش را از صنف  ششم فارغ میداد  . و من بیچاره  دلم خوش بود که  به زود ترین  فرصت  از  مکتب  فارغ گردیده و برای ادامه  درس  به لیسه مرکز  خواهم رفت . دلم  خوش بود که  با  فراغت از صنف ششم  ، دیگر  دست آزار  شفیقه خانم از سرم کوتاه  خواهد شد . اما این جا نیز   شانس با من یار نبود. درست در همان  سال های که باید مکتب را به پایان  میرساندم     ،  خبر شدم که بعد از این  مکتب ما  از صنف هشتم  متعلمین اش را فارغ  خواهد داد . خدای من ، این خبر برایم به منزله خبر مرگم بود .

این دیگه  برایم خیلی ناگوار بود . یعنی دو سال دیگر بازهم  در زندان  نا مادری . گرسنه گی ، عذاب و  شکنجه …   

 دیگر یکی دو سال شده بود که، در صنف   شاگرد اول نه بودم . شرایط دشوار خانواده گی  ، بر درس و  تحصیل ام  سخت تاثیر  سو  وارد  نموده بود . غیبت ( غیر حاضری) های گاه و بیگاه  ارتباطات منظم درسی ام را مختل کرده بود، که این خود لطمه یی  بزرگی بود  بر درس ، و در نهایت بر نمرات ام  .    در مکتب رابطه ام با هم صنفی هایم  نیز  تغیر کرده بود . دیگر ان  طفل آرام  ،  گوشه گیر  و منزوی نبودم . و اکثرا  خشونت را با خشونت،  جواب میدادم .

 اسب وحشی ، سرکش و رمیده ی را میماندم  که با تمام ماحول و اطرافیان اش  بیگانه و بیگانه تر میگردید .

 چون بعد از  ظهر ها  اکثرا  در کوه  و کوهپایه ها دنبال هیزم  میرفتم . هوا و محیط  کوهستان، بر اسکلت بندی  وجود م  تاثیر  حتمی وارد کرده بود  . و از همین زاویه  بود که ، در ساعات ورزش ، در کشتی گیری ها  تقریبا  پشت  همه  هم صنفی هایم را  به زمین  مالیده بودم .

هر گاه  اگر  با کسی  دعوا ام  میشد، به کتک خوردن خود  اصلا  فکر هم نمیکردم  . بلکه  با  تمام قدرت  هر دو تا مشتم  را گره کرده و به حریف،  حمله ور میشدم . ضربات  پی هم  و غافل گیرانه ،  خیلی زود  نتیجه میداد  و در  آغاز در گیری ها  ، میدیدم که حریف ام  گریه کردن  را سر داد ه است …..و آنگاه من پیروز مندانه  وی را  رهایش میکردم… 

  شرایط زنده گی در خانه  نیز  هر روز  برایم زیق و زیق تر م
یگردید.

شفیقه خانم  ، هر ان چه  که در توان داشت ، بر علیه من  به کار میبرد .

غیر تحمل تر از همه ، کتک  کاری های  بدون  علت ی وقت و نا وقت  پدرم بود .  پدر  موقع عصبانی شدن  ، هر آنچه که دم  دستش  میرسید ، با ان به فرق ام  میکوبید .  و من میدانستم  که این  کار پدر، امکان دارد به قیمت جان ام   تمام شود . مثلا  کتک زدن با پشت  بیل و .. امکان داشت  معیوب ام بنماید .

رابطه  پدرم با من ، رابطه کاملا  متضاد بود . در خیلی موارد احساس میکردم که ، پدر  به داشتن فرزندی همچون من  به خود میبالد .  تقریبا تمام  داد و ستد  پدرم  توسط من  صورت می گرفت .  مثلا  اجناس مورد نیاز خانه را  به صورت نقد و نسیه  از  دکان های محل من می آوردم . و یا این که  بالای هر کسی که  پدر  پولی قرض داشت ، این  پولها  با پیغام پدر ، توسط من  جمع آوری  میگردید .

میدانستم  که  اگر مادرم در کنارم میبود ، رابطه من و پدرم  میتوانست  کاملا  به گونه  دیگری باشد . 

 دیگر به این نتیجه رسیده بودم  که  باید  خانه ، محل و بخصوص مکتب را که  آن همه  دوستش داشتم ، ترک بگویم .در زنده گی ،  پدر یگانه  امید و پشتوانه ام  بود . و میدیدم که او نیز هر روز  نسبت به من  خشن تر  و بیگانه تر میگردد. در گذشته اگر با نهال و یا هم سیلی کتک ام میز د ، حالا با بیل و  چماق  و  دسته  چوب یوغ  سرو کار داشتم . خدای من  حالا که فکرش را می نمایم ، با آن همه خشونت و کتک ، همین که زنده مانده ام  ، خود معجزه یی است بزرگ .

بدون ان که با کسی مشورت ی بنمایم ، مدت ها  نشستم  و با خود  فکر نمودم  که ، چه بکنم . میدانستم که با تحمل وضعیت موجود ، امکان وقوع حادثه یی  تلخ و ناگواری برایم  خواهد بود . تا حالا چندین بار شفیقه خانم  موقع عصبانیت  داس را به  طرف ام پرتاب کرده بود … خدای من !

در نهایت به این نتیجه رسیدم که  قید درس و مکتب را بزنم و از خانه  فرار بنمایم . در کجا ؟! نه میدانستم .

 برای فرار از خانه احتیاج به پول داشتم .  چندین دفعه تصمیم گرفتم  تا  از ان های که ، به پدرم مقروض بودند  پول طلب بنمایم . اما باز  فکر نمودم که ، اگر ان ها پول نداشتند و  ندادند ، چی ؟ . اگر بعدا پدرم را دیدند و موضوع را برایش گفتند چی ؟. اون موقع گند کار بالا  خواهد زد . نه خیر این پلان هم درست و پخته نیست .

تصمیم گرفتم  تا  قفل  صندوق ی را که همیشه در ان جا پول موجود بود ، بشکنم . میدانستم که در صورت عملی شدن این پلان  به اندازه نیاز و ضرورت  پول خرجی خواهم داشت . اما  میدانستم که بعد از ان  پوست از سر   خواهرم  کنده خواهد شد . چون در جریان روز  نگهبان خانه  و دایه  اطفال  شفیقه  خانم،  خواهرم بود .

از این کار هم  صرف نظر نمودم .

در حاشیه خانه نشیمن مان  اطاق ی موقعیت داشت  که  وی را  گنج خانه میگفتند .  میگویند  که پدر بزرگ ام در موقع حیات  پول زیادی داشته است  که  همه پول های وی  از نقره ( قران قاجاری ) بوده .  و ، او  پول هایش را  در همین گنج خانه  محافظت میکرده است . اما  حالا دیگر از  نقره و پول های پدر  بزرگ  بغیر از چند عدد  قران قاجاری  ، دیگر  خبری  در کار نبود . و گنج خانه محل نگهداری  ماست ، روغن ، قروت ، پشم  گوسفند نان و…بود.  که بر درب سیا و دود زده آن  همیشه قفل بزرگ  چینی خود نمایی  مینمود .  

و در نهایت  تصمیم ام براین شد تا  از همین گنج خانه  خرجی راه ام را  تدارک ببینم   . اما چطوری ؟ !

بعد از مدتی فکر کردن  ها ، در نهایت  نقشه یی در ذهنم  خطور نمود …

از پشت بام گنج خانه،  سوراخ  کوچکی به درون آن  تعبیه شده بود  که در زبان محلی به آن ( موری ) میگویند.

قطر سوراخ  دریچه ( موری ) به گونه ی بود که،  انسان بزرگ  در ان  جای  نه میگرفت . اما من میدانستم که  به ریسک کردن ان میارزد و جسامت من  زیاد بزرگ نیست   … و در یک بعد از ظهر  گرم تابستان که  همگی در کار های مزرعه مصروف بودند  ، با کمک ریسمانی  از دریچه  به درون گنج خانه خودم را  آویزان نمودم .سوراخ کوچک بود و به سختی از ان جا  عبور کردم . هرچند سوزش و درد های را  در پشت و کمرم  احساس نمودم،  اما به ان ها   زیاد اهمیت ی  ندادم . گوشه پیراهنم  به چوبی گیر کرده  و پاره گردید ….تا بالاخره ، پا در کف گنج خانه گذاشتم . دست و پاهایم به شدت میلرزیدند  و احساس کردم که  قسمت های از  پیراهنم  خیس شده است . نگاه کردم  پیراهنم خونی شده بود ….

وقت زیادی  برای فکر کردن   نداشتم . به طرف  بکس زنگ زده یی  که زمانی متعلق به مادرم بود  رفته و  درب ان را باز  نمودم . چندین کلوله کره ( مسکه) به درون اش بود . پاکتی  پیدا نموده و کره ها را  به درون اش جابجا نموده  و تصمیم گرفتم تا از ان جا خارج بگردم .

برای خارج شدن  نیازی نبود تا دوباره از ریسمان  بالا  بروم ، بلکه از درون گنج خانه  درب کوچکی  به درون  برج باز میگردید  که  چفت ی ان (زنجیر) از درون  گنج خانه محکم میگردید .  چفت ی را باز نموده از  راه باریک و مخروبه مانند ی  به برج بالا شده و از ان جا  در پشت بام ها خزیده  و در نهایت خودم را در  قول رسانده و از میان  درخت ها با تمام نفس شروع نمودم به دو

649بازدید

۴ دیدگاه »

  1. یتیم سرطان ۸, ۱۳۸۹ در ۴:۰۳ ب.ظ -

    سه شنبه ۸ تیر۱۳۸۹ ساعت: ۱۶:۳

    سر آستین یتیم کهنه است و یتیم هم خدا دارد . جناب لومانی مایوس نشوید ،
    اکثریت شخصیت های اساطیر ی ادیان یتیم بوده اند .

  2. ناروی سرطان ۸, ۱۳۸۹ در ۴:۱۱ ب.ظ -

    سه شنبه ۸ تیر۱۳۸۹ ساعت: ۱۶:۱۱

    اقای لومانی سلام . درواقع مردم ما وشما هم اکنون یتیم هست کسی نیست که از خون بناحق ریخته شده این مردم ورد صلاحیت وزیران این مردم ووو
    باز خواست کند مگر یتیمی ازین بدتر . شما زنده باشید .خ

  3. ناشناس دوم سرطان ۱۴, ۱۳۸۹ در ۶:۱۴ ب.ظ -

    دوشنبه ۱۴ تیر۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۱۴

    سلام خدمت شما دوستان گفته برادر ما یتیم که یتتم هم خدا دارد بی شک اما در کشور ما یتیم ها به بسیار مشکلات دوچار است در این جنگ ها بسیاری از خانواده ها برادر دوختر وشوهر پدر مادر ودیگر عضای عزیز فامیل خود را از دست داده است من در کابل هستم در این زمان بسیاری ازفامیل ها نان خوردن ندارد چرا؟

  4. رضا کابل سرطان ۱۶, ۱۳۸۹ در ۱:۱۳ ق.ظ -

    چهارشنبه ۱۶ تیر۱۳۸۹ ساعت: ۱:۱۳

    یتیم و پشتاره پرازدردش و سکوت بازدید کننده گان . درد آور است مگه نه!!؟