یتیم ! قسمت نهم !

مدبریت ۷:۲۱ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش

  بنام خداوند ! 

   یتیم !  قسمت نهم ! 

 درخت ها  جامه  رنگین کمان بر تن نموده بودند  .  و  پاییز؛  با  روح جادو یی و  توانمند خویش   ،  از کوه و کمر! و از چهره طبیعت ، اخرین بقایای   گل و سبزه   را  به فنا   شدن ،  فرا میخواند ! 

 و باد ،  هر روز با سوز  و سرما ی  بیشتر      تر نم     خواب    ، و   پیک جدا یی و افتراق  ر ا ، بر  طبیعت  و دامان وی ، به زمزمه گرفته بود ! 

 برگ و برگها یی  رنگ می باختند و بعد ؛  از دامان  شاخسار ها   به  پرواز  آغازیدن می گرفت !   و دست تقدیر باد  ؛ این برگها ی  معلق و  بدون ریشه   را   ؛  در کوه و کمر ؛  کوی و بر زن   به بازی گرفته بود !    که ؛  برگ و  برگها ، سهم  مهاجرت  و آواره  گی  ، بر تقدیر و سرنوشت  شان حک گردیده  ؛  و رقم خورده بود   ….. !        

پاییز بود و فصل برگ !

فصل گل رنگی برگ !

 فصل تناز ی برگ !

 فصل پرواز و خدا-  حافظ ی برگ !

پاییز بود و  فصل ”  شیطنت  ”  و ” شوخی  ” و ”  رقص  ” و ”  مرگ ” ؛ تد ..ر ..یج ی … برگ !

 

                                        *      *      *

 امتحانات  اخیر سال به پایان  رسیده بود  و متعلمین در پیشروی اداره مکتب پرسه میزدند  و ؛          همگی منتظر نتایج امتحانات بودند !

 هر نگران  صنف  به نوبت می آمد و  نمرات  متعلمین  صنف  خودش را  اعلان مینمود!  و  بعد  از  لحظه یی نگران دیگر ی ….. 

 ناگاه  در میان هم همه بچه ها  کسی داد میزند :

-  بچه ها سید  محمد بخش … و من  و هم  صنفی هایم ، در پیشروی  اداره مکتب ،  جمع میشویم !

سید محمد بخش  ورق ها را د ر میان  دستان اش جا به جا نموده و بعد شروع مینماید به خواندن اسامی :

-  جعفر  ولد  احمد علی  نمره اول  …..    

  خدای من ! …. از این خبر زوق زده میشوم !

 میخواهم حد اقل خوشی هایم را با کسی  قسمت بنمایم  ! با غم ها که کسی شریک نمیشود !

 و پارچه  امتحان ام  را گرفته  و با سرعت به طرف خانه  روان میشوم !

نزدیک ی ها ی  ده  پدرم را میبینم  که سخت با دوچرخه اش  مصروف است و دارد ترمیم  اش میکند !

نفس زده  جلو میروم و نتایج امتحان را به دست اش میدهم ، و با یک دنیا  خوشحالی ، برایش می گویم : 

 آ تی مه نمره اول شدم ! 

پدرم به طرف ام نگاهی میکند ! و بعد با چهره  کاملا بی تفاوت  و عصبانی  به من میگوید : 

-  به من چی که نمره اول شدی ، برای  خودت نمره اول  شده یی !   نی برای من … 

  خدای من ! از تعجب دهن ام باز می ماند ! .  اصلا منتظر چنین جوابی  نه بودم !  

اما تحمل نمودن را یاد گرفته بودم ……… دیگر هر گز  نتایج امتحان ام را به پدرم نشان ندادم  و وی نیز هر گز  از من این موضوع را  نپرسید …    

از پیش پدرم ،  به  طرف خانه روان   می شوم ! در قول تعداد  زن و مرد جمع شده بودند !  از جان علی  نو ا سه عموی پدرم   می پرسم :  

-  کاکا جان  در قول چه خبر شده ؟!         

جواب میدهد :   

زن کربلای  جواد ، سر زن  علی زوار را شکستانده است  !    می پرسم چرا ؟ 

جواب میدهد :    

 دیشب  باد از طرف جنوب بوده و برگ درخت ها ی علی زوار  ، بالای زمین  کربلایی  ریخته ! صبح زن علی زوار   رفته  تا برگ های درخت ها را  جمع کند ، زن کر بلایی گفته  این برگ ها از ما است ……. .. دعوا شان شده و بعد  زن کربلایی  با چهار شاخ  زده  و سر زن علی زوار را شکستانده   ،  خدا به  طفل هایش رحم کرده  که  نمرده  است   ! سر بد بخت غار شده و یک عالم خون ازش  رفته است  …..

 خوب است که  کربلا یی و علی زوار با هم  برادر هستند ! و الی  حالا   فتنه کلانی  بلند شده بود  …و گذشته  از آن علی زوار  در ایران است …..

در همین حال قمبر سرو کله اش  پیدا میشود !

 قمبر به جان علی :

-  جان علی  چی کردی  خرت را خمس دادی ؟؟ 

جان علی : 

-  نه خیر زیاد پیر شده و بیش از حد لاغر است ، آقا  سید ؛ قبول   اش نکرد  ! گفت زمستان به علف دادن اش نه می ارزد ! 

قمبر :

-    خوب چه میکنی با این خر بیچاره ! تابستان اون همه سنگ و بار  سرش کشیدی …….. 

جان علی : 

- شب همین که هوا تاریک شد  از خانه بیرون اش میکنم ، بگزار  یک غذا شکم سیر برای گرگ ها شود !

قمبر :

-  امسال تابستان  این قدر از این حیوان زبان بسته کار کشیدی  که ، دیگه گوشتی برایش نمانده !  گرگ ها مگر  با دوربین  گوشت هایش را بپالند ! و بعد هر دو .  ها …ها …ها…   

 شب  همین که هوا کاملا تاریک میگردد ، جان علی  خر اش را از  قلعه برون میکشد ! کمی دور تر از قلعه  افسار را از گردن خر ، بدر آورده  و بعد ضربه ای بر پشت وی میزند و خر  را میان تاریکی ها رها میکند !

خر چند قدم ی میدود و بعد می ایستد ! 

جان علی  یک مقداری از وجدانش خجالت میکشد  ! اما میداند که نگهداری  الاغ  در  سه – چهار ماه زمستان علف  میخواهد و  وی این علف را ندارد  ….. سرش را پایین می اندازد و به طرف ده بر میگردد ! 

جلو دروازه قلعه به عقب میگردد  تا اخرین وداع را با الاغ اش نموده باشد !  

اما  الاغ را درست در چند قدمی اش میبیند که در عقب وی  ایستاده و به وی   نگاه میکند ! 

جان علی ابتدا  تعجب میکند  ! اما بزودی با عصبانیت  داد میزند : 

برو گم  شو  الاغ لعنتی !   و بعد  با افسار و زنجیر چند ضربه محکم بر پشت و پهلوی خر میزند …….   

خر فرار میکند  و جان علی  آسوده خاطر دروازه

819بازدید

کامنت بسته شده است.