یتیم ! قسمت هشتم !

مدبریت ۵:۱۲ ب.ظ ۱

بنام خداوند ! 

  یتیم ! قسمت هشتم !

   بازگو یی  یتیمی و دنیا ی تلخ آن ، قلمی میخواهد  اعجاز گونه !

اعجاز ی که ، بتواند  یتیم  و محرومیت ها  ی  روحی ، روانی  ، جسمی  و دنیای  رنج بیکران وی را به گونه حقیقی ان ، به ترسیم بکشد . 

در افغانستان ، اکثرا مناسبات  و ارتباطات  اجتماعی در آن خشن ، نا معقول  و غیر انسانی بوده است !  و این تکرار  متواتر  زهر  تلخ  و کشنده  ( مناسبات آدم ها ) ،  از بطن همان  فرهنگ خشن و غیر انسانی حاکم بر جامعه ما، ریشه گرفته است !  فرهنگی که ، به راحتی فرزندی پدر اش را به ذبح میگرد  و یا هم اینکه  پدری فرزندش را  در قصاب خانه  تربیت با چماق غرور و حماقت  به کام مرگ می فرستد … که در هر دو حالت آن ، آب از آب تکان نه میخورد ، گویی انسان ها یی به سلاخی گرفته نه شده اند !

 جامعه و قوانین حاکم بر  آن ، چه سکوت ز بو نا نه یی !

چرا ؟؟! –  بدان جهت که ، انسان و انسانیت  در فر هنگ عمومی  جامعه و مردم مان  هنوز  مقام و ارزش   انسانی خویش را  کسب ننموده است !

ارزش  و تفکر انسانی مان   ، از سر حد  گوسفند بودن به بالا تر به صعود نه نشسته است ! و بدین جهت ، چه بسا که ، با  اندک ترین  بها یی ، به سلاخی  همدیگر نشسته ایم ….       

 و…. من ! در برابر این  طوفان سخت  کشنده ، ” خدای من ”  چقدر ضعیف ام و نا توان … !

  و هم چنان این بیان  غم انگیز شوره زار  تلخ دنیای  یتیمی  ، که بیان گر واقعیت های تلخ جامعه مان  میباشد ، باب طبع  هر تن و توشه بی خیال  دنیا ی عشرت و خوش گذران ی ، نه خواهد بود …..   

  من  کوشش نموده ام تا،    در حد توان   ، شمه یی از دریای بیکران  رنج انسان های  عصر و زمان خویش را ، به باز گو یی گرفته  و نقاب از چهره خشن   و بی رحم دنیا ی بخش از انسان های شوریده بخت را به باز گویی بگیرم ، انسان ها یی  که ، من و زنده گی من نیز  جز یی از دنیای  تلخ زنده گی ان ها به حساب  میآییم …..    

میدانم  ! ان ها یی که ، زهر تلخ  دنیای  یتیمی را چشیده اند ، مرا درک مینمایند و…در این داستان گام به گام با جعفر است و  درد های وی را درک مینمایند !

 و در ضمن ، این حقیر   بی صبر ا نه  منتظر  ابراز نظر و نقد عزیزان  صاحب نظر میباشم !      یاهو ….

 

                                                        *   *     *

  از زنده گی  و  رنج های وی دیگر خسته شده بودم !

 همواره گرسنه بودم .

  معمولا پدرم در سال یک مرتبه برای مان  از تکه تافته و یا هم معمولا  سان سفید  لباس درست مینمود ! همین که ان را میپوشیدیم ، دیگر  به ندرت  از تن مان بیرون کشیده میشد ! آنقدر  به تن مان میماند  تا ، تکه و پاره میگردید  !   در  تابستان  شعاع داغ خورشید  تنم را  می سوختاند  و در   زمستان   ، سوزش سرما و…….. 

از مکتب به خانه بر میگردم ! شفیقه خانم  تکه نانی به دستم میدهد و از مشک برایم دوغ میریزم  و ان را با تکه نان داده شده ، میخورم !

 این که سیر شده ام یا نه ،برای کسی اهمیت ی ندارد ! و بعد سبد م را در پشت ام میبندم  و روانه کوه میگردم !

کوه  ها ، حال و هوای دیگری داشتند ! در سکوت آن  گاهی وحشت ی بر من چیره میگشت ، اما زیاد به خود نه می آوردم و به ان اهمیت ی  نه میدادم ! روی هم رفته در میان قله ها و ارتفاعات  آن ،  خودم  را ، راحت تر و آزاد  احساس می نمودم !

در بالای یکی از کو ه های مرتفع ، مقداری سنگی را  روی هم انباشته بودند ! مردم محل معتقد بودند که  آن جا  ، زیارت گاهی است  !

و من چه بسا مواقع که  دلم  از یتیمی  و بی عدالتی های  تلخ  زنده گی   به تنگ می آمد ، وضو یی گرفته و در ان زیارت گاه به نماز می ایستادم و بعد از راز نیاز ها ، عاجزانه از خداوند آرزو  میکردم تا   مرگم  بدهد  ….. نه میخواستم تا دیگر  آن  همه توهین ، تحقیر  و رنج را تحمل بنمایم  ….. اما مرگ به سراغم نیامد و من   زنده ماندم  ! گویی محکوم به زنده گی کردن بودم  … زنده گی  همراه با اعمال شاقه و….  

  نزدیکی های غروب از کوه به خانه بر میگردم  و  سبد هیزم را در جای معین ان  خالی میکنم  و بعد کوزه را گرفته و به دنبال آب روان میشوم  …..

میان تاریکی و روشنایی شام  هنگام ، به سرعت  راه   میروم  که ، نا گاه در سر پیچ قلعه،  با معلم مان روبرو میشوم  خدای من ؛ کاملا غیر مترقبه ! سلام میکنم و د ست وی را میبوسم !

 از اینکه کوزه به همراه ام  است خجالت میکشم ؛ آخر معمولا آب  آوردن کار زن ها است  و..  !

همیشه در دل احساس می نمودم  که  وی  نظر و لطف کاملا نیکی نسبت به من دارد……. !

 پدر گونه دستی به سرم میکشد  و بعد از من میپرسد  : 

-  جعفر ، بچیم ! پدرت در خانه است  ؟؟!  جواب میدهم :  

-    بله معلم  صاحب  ، در خانه است  ! و بعد با سرعت به طرف خانه میدوم ! پدرم را با رادیو اش  در بالای  صفه  یی  پیش خانه مان  میبینم  ! در حالیکه نفس ، نفس میزنم به پدرم میگویم : 

- آتی ! سید محمد بخش معلم مان در برون   منتظر شما است و….

ان شب پدرم و  معلم ام  تا  دیر وقت های شب  در مهمان خانه مان باهم  صحبت نمودند ! من که در خانه  خدمت نمودن  مهمانان  نیز وظیفه ام بود ، در خلال رفت و آمدن ها  می شنیدم  که ، موضوع اصلی صحبت های   ان شب من هستم !   

میشنیدم که  معلم مان به پدرم میگوید : 

-  ببین احمد علی خان!  من میبینم که  ، جعفر یک بچه عادی نیست ، خداوند ب

648بازدید

یک دیدگاه »

  1. یتیم ! حمل ۲۶, ۱۳۸۹ در ۶:۰۰ ب.ظ -

    پنجشنبه ۲۶ فروردین۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۰

    جناب لومانی درود برشما ! محشر بود ، خیلی عالی و موفق باشید .