یتیم قسمت هفده هم

مدبریت ۷:۲۰ ق.ظ ۴

بنام خداوند !

                                   یتیم !  قسمت هفده هم !   

 نا وقت های شب ، بعد از آنکه  ظروف   را میشویم و در   آشپزخانه  جابجا  می نمایم   ؛  ”  ماری جان  ”  از راه   پله های که به   پشت بام وصل میگردید  ، لحاف کهنه  یی را به من  میدهد   میگوید  :

 – جعفر  برو در  صفه  (بالکن ) بخواب ،  دیر شده  صبح زود باید از خواب  بیدار  شوی ..   

لحاف را می گیرم و بعد  در وسط حیات   بین چمن ها شروع میکنم به تکاندن ان .

 یک عالمه گردو خاک  به هوا بلند میشود .  

 حفیظ پسر مدیر ، با  پرخاش و عصبانیت  به من   داد میزند :

- جعفر ، تو دیگه چی آدم  احمقی هستی !؟  دلت برای این گل و گیاه هم نه میسوزد !  برو گم شو  در کوچه لحاف ات  را بتکان …   من در حالیکه به طرف کوچه میروم ، سخنان حفیظ را میشنوم  که  میگوید  :

 –   چقدر  خون دل   در کار هست  تا این مردم ، تمدن یاد بگیرند ،   یکی از دیگر حیوان تر اند …

 

 در گوشه یی  برنده «صفه»  لحاف را  دولا انداخته  و در بین ان دراز میکشم  . نصف ان دوشک ام هست   و نیمه  دیگر آن   هم   لحاف ام  .

 خسته ام ، سخت خسته .  گرمای مطبوعی  را از  موزائیک های   کف برنده  در زیر بغل هایم  احساس می کنم . نفس عمیقی کشیده و به کهکشان و راه شیری آن  چشم میدوزم  .  در آن دور ها ، در دل آسمان کبود ،  انبوهی از ستاره ها   با شیطنت  و شوخی خاصی ، داشتند به من، چشمک  میزدند .

 لحظه یی ،  به  فکر فرو رفته ،  به خود و به  سرنوشت ام میاندیشم   ؛ خود و آینده ام را در لبه  پرتگاه سخت وحشتناک   و مبهمی   احساس  میکنم   .  دلم را به درون سینه،   اندوه  و درد عمیقی فشردن میگیرد و  درد یتیمی  همچنان  آزار ام میدهد …  

غرق خوابم که   صدای  ماری جان ، بیدارم میکند  :

 –   جعفر چرا مثل مرده ها  افتاده یی ! ؟  یا الله زود باش   بلند شو …  سراسیمه و خواب آلود ، سر جایم  مینشینم .

  ماری جان ( ش کوکو ) چند جفت کفش و  قوطی  واکس ی را نشان ام  میدهد و میگوید :

 –     اینه ، همی   کفش ها را،  رنگ بزن . کوشش کن  تا خوب براق شوند . بخصوص کفش های مدیر جان را .  و  بعد در دهلیز شروع میکند به  خشک کردن  موهایش  با  سیشوار .

از چاک    نیمه  باز  پیراهن خواب ماری جان   ، بلور   سینه های   سفید و  ی گاه  گاهی ، نمایان  می گردید.. . 

         

سخت سرگرم  واکس زدن  کفش ها هستم .  تا به گفته  ماری جان،    آنها را کاملا  براق بسازم  . که ، بالای سرم کسی را  حس   می کنم  . نگاه   میکنم ،    فریبا با تمام  تنازی درست بالای سرم  ایستاده است   و چند جلد کتاب  در دست دارد .  با لبخندی  زیبا یی ، کتاب ها را به طرف  دراز نموده  و میگوید : 

-   بوبو  جانم میگه : که ، کتاب و مکتب را دوست  داری !   اینه چند جلد کتاب  هست ، بگیر و بخوان …

دلم از شوق ،به  اندرون   سینه ام  به تپیدن  میگرد  . به سختی اشک هایم را نگه میدارم . ساکت  و آرام، کتاب ها را از  فریبا  میگیرم . بدون آنکه حتی از وی ، تشکر ی  بنمایم..

…با خود فکر میکنم :  پس در این دنیا ، آدم های خوب  هم  پیدا میشه  ..  

 از درون اطاق صدای ماری  جان   را میشنوم که به فریبا میگوید :

-  هزاره خر بار کش را چی به کتاب  خواندن؟!  

 فریبا در حالیکه صدایش به وضوح شنیده میشود، به مادرش توضیح می دهد  : 

 

بو  بو جان !     این  بد بخت چی گناه کرده  که  از پدر و مادر هزاره متولد شده است  ؟

  ماری جان :

-   جان مادر تو هنوز خورد  هستی و به ای  گپ ها  نه میفهمی ….

دلم به درون درد  فشرده میشود  و بغضی در گلویم  مینشیند  .  هزاره بودن هم بد  دردی هست ؛   ها ؟!..

   کتاب ها را همچون گنج بی پایان  و فنا ناپذیری  بر قلبم  می فشارم .  و از داشتن ان،  دنیای از سعادت  و خوشی وجود ام را  سرشار  می سازد  . و  در دلم  احساس قدر دانی  عمیقی نسبت به فریبا ، جوانه میزند .

دیگر کوشش می کنم  تا زودتر کار هایم را به پایان  برسانم   ؛  تا  فرصتی برای  خواندن کتاب ها، داشته باشم .

تند و تند شروع میکنم به جاروب کردن  سالن ها .  بعد اطاق های   خواب   ، دهلیز ، حیاط   ، راه رو ها  ،راه پله و… و بعد همین طوری  ظرف ها را تند و تند  می شویم  و… و نزدیکی های ظهر ، عرق  پر  در گوشه یی مینشینم و لای کتاب ی را   باز نموده  و شروع میکنم به  ورق زدن ان.

 ماری جان ،  در  آشپز خانه  مصروف است .  و  رادیو بزرگ چوبی، دارد  آواز ی از  ظاهر  هویدا را   پخش میکند :

 سکینه مست و مست سکینه

شدم آواره از  دست سکینه

خودم مست سکینه

سرم مست سکینه

دلم مست سکینه ….

 ماری جان ، با پرخاش و سروصدا،  مرا  به درون  سالن   صدا  میزند .   نزدیک اش میروم . با چهره کاملا  خشن و ناراضی ، قالی های  کف  سالن را نشان ام میدهد  و  داد میزند :

جعفر ، این دیگه چطوری جارو کردن است !؟  چرا همه جا  چتل و کثیف است  !   برو زود جارو را  بگیر از نو   سالن را جارو بزن . بعد هم میز و شیشه ها را پاک کن . تخم حرام یک عالمه کار مانده ، نشسته برای من کتاب میخواند . بقه و  یخمالک …

هر چی کوشش کردم تا  وقتی را برای  خواندن کتاب ها  ذخیره نمایم . اما ، موفق نه شدم  که  نشدم . کار های معمولی خانه را  که انجام  میدادم ، بعد ماری جان تبری  را  به  دستم میداد تا چوب بشکنم  و یا هم   تکه یی و سطل   ابی را دستم میداد  تا  شیشه ها

1,173بازدید

۴ دیدگاه »

  1. ناروی دلو ۳۰, ۱۳۸۹ در ۶:۵۳ ب.ظ -

    شنبه ۳۰ بهمن۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۵۳

    اقای لومانی برار سلام . مطلب تان عالی است تا حقوق سیاسی و شهروندی هزاره مانند سکه طلا کف الغی شی قرار نگیرد همه ما یتیم خواهیم بود .
    اگر یتیمی قهر کند عرش پروردگار متزل زیل میشود !
    دنیا شاهد است چندملیون یتیم در افغانستا ن از ۱۱۰ سال تا اکنون قهر است !
    تا ما یتیمان , خود سر نوشت مان را تغیر ندهیم , این سر نوشت بد تغیر نا پذیر, و لا ینحل, تا قاف قیامت باقی خواهد ماند !

  2. چمن لا لی از پیتاو دیره حوت ۱, ۱۳۸۹ در ۲:۳۶ ق.ظ -

    یکشنبه ۱ اسفند۱۳۸۹ ساعت: ۲:۳۶

    میر احمد لا لی، جان امزی یتیم ره ایله کو بیخی زدی امی یتیم ره پوسه پوسه کدی، ده آر سایت سر میزنی که یتیم است……..

  3. جاغوری زیبا حوت ۱, ۱۳۸۹ در ۹:۴۳ ق.ظ -

    یکشنبه ۱ اسفند۱۳۸۹ ساعت: ۹:۴۳

    سلام به همه خوانندکان سایت جاغوری ۱ :

    تشکر از برادرمان لومانی صاحب : زنده باشی با همه نوشته های تان خیلی عالی بود از هر نگاه که بیبنیم به واقیعیت هم خواندنی است و هم حقیقت, همین بیرار که گفته دیگه در باره یتیم نوشته نکن شاید خودش خوشش نیایید اکر خوشش نمیاید وقتی که موضوع یتیم را دید نخواند درست برادر که گفته… به نظر من وقتی که این نوشته ها را میخوانیم باید هر جنبه و محیط را در نظر گرفته بیخوانم.شاید برای بعضی سوال خلق شود میحط را با خواندن چی ؟جواب :میحیط بالای این قسم نوشته ها خیلی تاثیر دارد …….

  4. میر احمد لومانی حوت ۲, ۱۳۸۹ در ۶:۰۹ ب.ظ -

    دوشنبه ۲ اسفند۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۹

    جمن لالی از پیتاو دیره درود و سلام ام را بپذیرید !
    جان برادر ؛ در یک محیط سالم ، انسانی و دموکراتیک ؛ برای تمام گونه ها یی از تفکر و اندیشه ، محیط و فضای مورد نیاز و کافی موجود میباشد . در یک جو سالم و انسانی ؛ همگان به رشد ، نمو و تکامل ادامه داده و به ثمر مینشینند . که غنا مندی جوامع متمدن نیز از همین رهگذر قوام گرفته است و..
    اما در جوامع مریض و استبداد زده ، ققط و فقط استبداد و عوامل آن قابلیت تبارز و خود نمایی را دارا بوده و مابقی به گونه بی رحم و غیر انسانی در نطفه خفه میشوند . بخصوص اندیشه ها ی رهایی بخش و بیدار کننده . برادر کاش ما اهل تفکر و اهل قلم بیشتری میداشتیم . در پناه حق باشید !