یتیم – قسمت پانزده هم !

بنام خداوند !

   یتیم !قسمت پانزده ! 

  آن شب در زنده گی ام   اولین بار ی بود  که ، لامپ  و روشنایی ان  را می دیدم  . تا حالا  ما بودیم  و  همان  به اصطلاح چراغ موشک . چراغ کوچک  فتیله ای  نفتی  که از  شیشه  رنگ کفش درست اش  کرده بودند .

  خدای من !    آله یی بیضوی شکل  و  تشعشع نور از ان !!؟  برایم خیلی جالبیت داشت . گر چند  چشمانم را آزار میداد ؛ اما  من  اهمیتی نه میدادم  و  مدت ها به  لامپ  خیره شده  و نگاهش می  کردم . گاهی حلقه چشمانم  را  کوچک تر  می نمودم . آنگاه  از یک دایره  کوچک ، تشعشع نور های رنگارنگ و  گوناگونی  را به نظاره مینشستم .  چشمانم را  آب میزد ، آن را پاک کرده و دوباره  ادامه میدادم …  

    این جا  در خانه عمه ام  هیچ کار و وظیفه مشخصی  نداشتم .   از صبح تا به شب در کوچه ها برای خودم  ول بودم.  عمه و فامیل اش نیز از من هر گز  نه پرسیدند که برای چه  به کابل آمده ام .  انگار که  هیچ ، اتفاق مهمی رخ نه داده باشد . و از فامیل خودمان هم  کسی به دنبال ام  نیامد . خوب !  آدم که یتیم شد سرنوشت اش  همینه دیگه .

درون حویلی  که عمه ام زنده گی می نمود ، همیشه شلوغ بود. آخر آن جا  چندین فامیل با هم زندگی می کردند .  عمه و شوهر عمه ام ، دختر عمه و شوهرش  و  بچه هایش  و دو فامیل دیگر .

 ان جا به  درون یک  چهار دیواری ،  اطاق های گیلی  تنگ به هم چسپیده بودند  و ،  وسط حیات چاه  آبی بود. و کمی آن طرف تر ؛ تنور نان پزی و یکی دوتا هم دیگدان  سیاه . 

بچه های کوچک ، از صبح تا به شب  درون  همین حیات  ول بودن و  در میان خاک ها بازی می کردند. حیات خشک و خالی  بدون حتی  یک  درخت .    

بچه ها ی کوچه و محل زیاد اهمیتی به من نه می دادند  و من نیز  که از سرو وضع لباس هایم  خجالت می کشیدم  زیاد  به خود جرات نه میدادم تا  به ان ها  نزدیک شوم .  

 بچه ها   اکثرا در داخل  میدان کوچک  خاکی، که در حاشیه خانه ها موقعیت داشت ، فوتبال بازی میکردند .

  این میدانی ،معمولا  بعد از ظهر ها   پر بود از بچه ها  .  ان ها با سرو صدا  فوتبال بازی میکردند و من در  گوشه یی مدت ها  به تماشای  شان  می نشستم ! .  برایم تا اندازه یی نا مفهوم  مینمود ؛  چند تا  آدم  ، با تلاش و کوشش لجوجانه  و خستگی ناپذیر،  به  دنبال توپ ی  میدویدند –  جنجال ،   سرو صدا  و  حتی گاهی همدیگر را   فحش و  ناسزا  میگفتند . به  هر حال آرزو میکردم  تا من نیز در میان  آنها بودم و…

 حالا دیگه  به غیر از یتیمی  ، دنیای تلخ غربت نیز روح و روانم را  میآزرد . تنهایی  و یتیم بودن  درد تلخی هست  .  ها؟؟! 

این جا در کابل ، دیگر همه چیز برایم تازه گی داشت .  محیط ، منطقه  ، آدم ها .    حتی  ، بازی بچه ها … 

عمه ام سه تا  نوه داشت .  و من خیلی زود با نوه بزرگش  که تقریبا با هم   همسن و سال بودیم ، زبان مشترک پیدا نموده  و با هم  رفیق شدیم . او  مکتب  نه میرفت و من  تا حالا ندانستم   که چرا .  نه میخواستم تا زیاد افسرده باشم .  صبح ها  ،  بعد از خوردن  چای صبح با نواسه عمه ام    میزدیم بیرون . او در همین منطقه متولد و بزرگ شده بود . منطقه ( افشار سیلو ) .

 آن موقع ، افشار کوچک بود . و   او ؛  تمام کوچه پس کوچه های محل را بلد بود .    مثلا ،  می دانست که از دیواره  کدام باغ راحت میشه بالا رفت . داخل کدام  باغ سیب است و کدام دیگر، توت و زرد الو ،   کجا ناک  زیاد دارد و  کجا هم   آلبا لو  و گیلاس … من با وی کاملا شاد بودم  . کیف داشت از دیوار بالا رفتن و زردآلو دزدیدن و باغبان را سر کار گذاشتن .  در  داخل یک باغ سگ بزرگی ول بود . ما از پایه برق  بالا میرفتیم  و بعد شروع میکردیم به  زردآلو کندن   . سگ بیچاره  اون پایین  نیش و دندان نشان میداد و غف میزد . اما، ما؛ خیلی راحت کار مان را می کر دیم و به سک و غف هایش  اصلا  اهمیتی نه میدادیم . و از همان بلندی ا باغبان را   نیز کاملا  زیر نظر داشتیم  . باغبان  پیر ،  از   کنج دیگر باغ  با چماقی فحش داده به ما نزدیک میگردید .  و همین که در چند قدمی ما میرسید ، خیلی راحت ما  خودمان را به درون کوچه می انداختیم  و پا به فرار میگذاشتیم . 

اما از شما چی پنهان ، دلم برای  درس و مکتب  یک زره شده بود . خیلی دلم میخواست تا دوباره   سر کلاس نشسته و به درس و مکتب  ام  ادامه بدهم .  اخ  خدا جان ! که دلم برای تخته سیاه  چقدر تنگ شده بود . تخته سیاه و گچ سفید  ( تباشیر )!    خوب میدانستم  که این راهی  که من میروم ؛ به ترکستان است . اما چی میتوانستم  انجام بدهم  .  فقط منتظر معجزه در تقدیر ام  بودم .

میدانستم  که برادر بزرگ مادری ام،  در کابل درس میخواند . اما  آدرس دقیقی از وی نداشتم  .  یادم مانده بود  که  او در نامه یی برایم مادرم نوشته بود که؛  در مدرسه علمیه  آقای کاشفی دارد   درس میخواند .  اما این که این مدرسه در کجا ی کابل موقعیت  داشت ،  نه میدانستم  . بعد از ان که یک مقداری روحاً  به خود آمدم و با درو برم  آشنایی پیدا کردم  ، تصمیم گرفتم  تا برادرم را پیدا کنم . اما  چی چطوری ؟!

از اطرافیان


دیدگاه برای “یتیم – قسمت پانزده هم !