یتیم ! قسمت پنجم !

مدبریت ۱۱:۲۶ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش

 بنام خدا وند !  

 یتیم !   قسمت پنجم !    

با خود   می اندیشم ! خانه مادر کلان ؟ !  پس چرا صبح به من چیزی نگفته است ! چرا مرا نیز با خود نه برده است !

 و ده ها  چرا های دیگر  …

بغض ام تلخ تر می ترکد ، و میزنم زیر گریه  … آخ خدا جان مادرم نیست و … 

  دختر به من نزدیک  تر میگردد ! پهلویم به زمین مینشیند  و به مهربانی و ملایمت میگوید  :  

-    جعفر جان  این جا  شب ترا گرگ ها میخورند … !   

 با ناراحتی میگویم : 

-  تاج بخت  جان !    از این زنده گی که من دارم  ،  بهتر است  تا  طعمه گرگ ها شوم و….   تو برو خانه تان  و مرا تنها ام  بگذار !

 اما او، نمیرود !      

    گر چند تفاوت سنی من با وی  خیلی زیاد بود ! اما در گذشته ها بار ها دیده بودم که وی  نظر محبت آمیزی  نسبت        به من دارد و…… بارها  در خلوت  مرا  ، یواشکی  بوسیده ، و در بغل اش فشرده بود …. ! گر چند من زیاد چیزی از این کار وی   سر در نمی آوردم  !     اما لذت  خفیفی  تمام وجود ام را ، مشتعل می نمود  و…  

   

تاریکی در همه جا  کاملا  چیره گشته  بود  و آسمان مملو از ستاره ها !   در آن دور دست ها سگی زوزه میکشید !         در دل احساس وحشت می کنم  و به نا چار طرف خانه ، روان میشوم  ………و تاج بخت از کنار ام در میان تاریکی ها ،  گم  میشود و..    

 از دروازه بزرگ  و دو پله یی  قلعه مان  داخل محوطه  میشوم ! متصل به دروازه  ، بالای صفه یی  پدر به اخبار بی بی سی  گوش میدهد  و یکی دوتا از همسایه ها نیز اخبار گوش کردن آمده بودند  !

  کسی زیاد متوجه آمدن ام نمیشود ! همه چیز عادی به نظر میخورد  ، گویی  اتفاق مهمی نیفتاده است ! 

شفیقه خانم که مرا میبیند  از دسترخوان  ، تکه نانی به من میدهد  و با لحن آمرانه  یی میگوید :   

-   از مشک برایت دوغ بریز  ، متوجه باش چپه نکنی ! 

نان را میگیرم ،  اما  اشتهای خوردن آن را ندارم !

در گوشه یی میان تاریکی ها  مینشینم  !   آخ خدا جان  ، چقدر همه چیز برایم  غریب و بیگانه اند ، دیوار ها گویی مرا می بلعند و خانه گویی  جهنمی است که هر چه زود تراز آن باید گریخت و…… بی  اختیار هی اشکم  میریزد و به سختی  جلو هق ،هق ام را میگیرم  و…….

برای اولین بار متوجه میشوم  که ، بدون مادر ، این جا برایم  ، ویرانه یی  بیش ، نمیباشد و…..   

سرم را بر دیوار تکیه میدهم و هم چنان  اشکم میریزد ……  

شفیقه گویی مرا از دور زیر کنترول دارد  ، لحافی را که هر شب با مادرم  زیر ان میخوابیدیم  ، پهلویم  میگزارد  و نسبتا آرام تر از قبل میگوید  :

-         بگیر لحاف ات را برو بخواب  !    ا خ خدا جان ،  لحاف بوی مادر م را میدهد  !      خدا جان !     این بو چقدر عزیز است دیگه و…   

شانس خوب من همیشه این بوده است  که ، در سخت ترین ایام و دشوار ترین لحظات زنده گی ام  ، همواره به موقع خواب به دادم  رسیده است  و ….     

سرم را میگذارم و خواب ام میبرد !

 در خواب و رویا  ، تبدیل به پرنده یی میشوم  !   که ، در گوشه یی سرسبز  آشیانه یی داریم  منم و خواهرم و مادرم  !

 اژدهایی می آید هفت سر ، با شعله ها یی  که  از حلقوم اش زبانه میکشد  ،  آشیانه مارا به  آتش میکشد  ، خواهر و مادرم پرواز میکنند  و من به درون  آتش ها  گیر میمانم و میسوزم  و…..    

 صبح نیمه تاریک ، از خواب بیدار میشوم خودم را پهلو میدهم  لحظه یی احساس میکنم  که ، مادر و خواهرم نیستند ، از وحشت و اندوه دلم به درون سینه ام فرو میریزد ، اما تحمل میکنم  ! پدر چلم اش را روشن  میکند  ، چند  نفس  عمیق  از دود  توتون  ، ریه هایش را پر نموده و در فضای خانه رها میکند  و بعد بلند میشود و وضو گرفتن میرود …  در دهلیز میشنوم که پدر با صدای بلند ،  به عمو ام میگوید :

-    او بچه غلام حسین نوبت  آب یادت نره ….  عمو غلام حسین با فامیل اش در  دهلیز می خوابیدند، ان جا هم دهلیز بود و هم آتش خانه ! 

تا ان موقع سر سفره غذا ، من و خواهر و مادرم  همیشه باهم بودیم ! مادرم در وسط  و من و خواهرم تنگ به وی چسبیده  در هر دو پهلویش !   اما ان روز  موقع چای  صبح خودم را در ردیف فامیل عمو ام  میبینم !

 فامیل که با  انسان های  ان ، کمی  با ارزش تر از  حیوان برخورد میگردید و….  

 خدای من ، این را دیگر  اهانت به خودم تلقی می نمایم ، اما تحمل میکنم و دم فرو می بند م …. 

 شفیقه  خانم  جیره های نان  مان را با  اخم  ، جلو مان  می اندازد و

بعد از این  همیشه  میزان این جیره  ها ،  بسته گی  به سیما و چهره شفیقه خانم داشت ؛  به هر اندازه  یی که او از ما  راضی و خوشنود  بود ، به همان اندازه  مقدار جیره  ما  بیشتر  داده میشد !  و  من   دانستم که چرا  عمو و فامیل اش همیشه   در  گیر دارهای  شفیقه خانم  با مادرم ، در کنار شفیقه بوده اند  و… 

 هوای رفتن به  مکتب را ندارم  ! اما با بچه ها قاطی شده  پیش ملا ، میروم  و….. 

 یکی دو هفته همین طوری سپری میگردد  و منتظر هستم  تا ، چه میشود  !  اما  کم ، کم  احساس میکنم که  ،   یتیم شده ام  ! 

اوایل پاییز ، صبح به جای این که همرا بچه ها به مکتب بروم  ، راهم را عوض نموده  ، به طرف خانه مادر کلان روان میشوم  ! همین که از بچه ها جدا میگردم  ، نفس سوخته از میان مزارع ،  درخت ها و راه ها ی غیر مستقیم  شروع میکنم به دویدن !  نکند کسی تعقیب ام کند و….  

نزدیکی های غروب ، به خانه مادر ک

663بازدید

کامنت بسته شده است.