یتیم – قسمت چهارده!

مدبریت ۱:۰۵ ب.ظ ۱

 بنام خدا ! 

یتیم!  قسمت چهاردهم !

 ماشین  پیکب  ؛ ناله کنان ، جاده خاکی و پر پیچ و خم را  از میان  تکه زمین های کوچک زراعتی  و خانه های گلین ، طی می نمود.  گردو خاک  که  ، از پرده نیمه باز عقب  ماشین  که هم زمان درب ورودی ان نیز محسوب میگردید  ، همراه با بوی زننده بنزین  داشت خفه مان  میکرد . و این گردو خاک زمانی  بیشتر  میگردید  که  ، در دست انداز ها ی  متواتر؛ راننده از سرعت  ماشین ،  می کاست .  ماشین بیشتر   گهواره یی را  میماند  که ، در دست  طفل شوخی  ، ارام و قرار نداشته باشد و همواره به راست و چپ ، پیچ و تاب بخورد .

 جاده خاکی ، به گونه  مارپیچ ؛ از میان  کوه ، کوهپایه ها ، تپه و  زمین های  نیمه هموار ؛ عبور نموده و  امتداد  یافته بود 

   ماشین راه طی مینمود و  من ،  به  اندرون  سینه ام ؛ دلهره و ترس ی  همراه با امیدوار ی موج میزد .      احساس می نمودم که ، از درون قفس  اسارت ی  پریده و آزاد گشته  ام . اما اینکه  در آینده    در بازی های  تلخ ایام چی  در انتظارم  خواهد بود   ، سخت بر نگرانی ام می افزود و باعث آزارم می گردید .

خودم را در حالت   رفتن  و   فرار  از تلخی های  موجود  احساس می نمودم . رفتن که  سراپا  غرق شادابی ام  مینمود .  اما  این که در کجا باید بروم ، و انتهای  این   رفتن گنگ ،  مبهم  و یک  نوع  خلا  تاریک ی را  در  برابر ام  جلوه   مینمود ؛ آزارم  میداد  و چی هم  سخت .   

در ده  و قریه مان  از جبار آدم کش ، قصه های  شنیده بودم . جباری که  چندین نفر را در کابل صرف به چرم هزاره بودن  در زیر ریش  بابا  ملت ( ظاهر شاه ) به قصابی گرفته بود .

از قصه های  مفقود شدن،   دختران و پسران جوان و نوجوان هزاره  در شهر ها  ، بخصوص مسیر  قندهار و اسپین بولدک   بارها ، مو بر اندامم راست گردیده بود .  از تجاوز ، بی عفت ی و قتل های مرموز و…

 داشتم میرفتم ، شوق رفتن و رها  شدن در دلم جوانه زده بود . نه میخواستم  تا در زیر  ظلم نا مادری ، زانوی غم بر سینه گرفته  و گرسنگی مدام ام  را ، به  تجربه بنشینم  . گر چند میدانستم که  گرگ های بی رحم تر از  نا مادری ،  در اجتماع ما  حیات  به سر  می برند . میدانستم که ،  جامعه و مردم ما،  با همه خوبی ها  و ساده گی هایش ، گرگ های سخت درنده  یی را به اندرون اش دارا میباشند   .

با ان هم   داشتم میرفتم  و احساس رها شدن ، روح و روانم را به نوازش گرفته بود  …  

حوالی ظهر بود که  ماشین حامل ما ،  در بازار ی توقف نمود . مسافرین  ان یکی بعد از دیگری ، شروع نمودند  به پیاده شدن .  و من نیز از ماشین   پیاده گردیدم .   از پیر ه مردی که در پهلویم است میپرسم  :  – کاکا ، این جا کجا است ؟!

جواب میدهد :    –    بچیم این جا  بازار  جنده است !.   به بازار نگاه میکنم  ، اصلا به بازار نه میماند . کثیف ، خاک آلود  و دود زده و دیواره های گلی . هیچ تفاوتی  با بازار و دکان های محل خود مان نداشت . توقع داشتم  که این جا دیگه  باید به گونه دیگری باشد و..

نه میدانم  چی کنم و به کجا بروم ؟! لذا ؛ پهلوی ماشین میاستم . میبینم کسی در ماشین  نه مانده است و همه پیاده شده اند .

 بعد از چند دقیقه یی  کمک راننده  در حال که  ناراحت به نظر میرسد . به من غر میزند    

 :- تو چرا  این جا ایستاده یی ، برو دنبال کارت .    به وی میگویم : – این جا که کابل نیست .  آقا صاحب (سیدتیرینگ) به شما  گفته بود  که مرا تابه  کابل برسانید !

 جواب میدهد :

 – برو گم شو تو هم با آغا صاحب ات  !     شما سید ها همین طوری هستید .  تا این جا هم  که  بدون کرایه  آوردم ات  ، خدای تو شکر کن … برو گم شو تا …   

خدای من  !  کجا بروم  ؟!  در آن  حالت  فقط  همین  ماشین با  یک  جذبه   نامریی  و عزیز  مرا با ده و دیار م پیوند میداد ؛  لذا  نه  میخواستم   و یا هم  میترسیدم   تا از ان جدا  دور شوم .   و گذشته از آن  بی تکلیفی و بی سرنوشتی خودم  نیز  آزارم  میداد ……

 به هر صورت  تهدید  کمک راننده را جدی میگیرم و  از ان جا دور میشوم .       

از دور صدای موسیقی یی توجه ام را به خود  جلب میکند  و  به ان طرف میروم  .  موسیقی توسط بلند گو کوچک ی  از  دکان  دود زده یی پخش میگردید / که در  بالا سر ان  آن  تابلو یی به این مضمون  نصب گردیده  بود –  ( ده غنی خان رستورانت )   

به داخل آن  نگاه  میکنم ، پر است به اصطلاح ما  هزاره ها از ( او غو) !   لنگی های سیاه و  ریش             های بلند و ….  راستش از شما چی پنهان ، میترسم و  جرات نه میکنم تا در ان جا داخل شوم . و کسی هم  زیاد به من توجه یی  نمیکند .

دوباره پهلوی  کمک راننده بر میگردم . به من نگاهی میاندازد .فکر میکنم  این دفعه دلش برایم  می سوزد .  وبا لحن و کلام  ملایم تر از قبل ، میپرسد.

 : – باز چه گپ شده  بچه قوم ؟!    از وی میپرسم :- از کجا به کابل بروم ؟  !

جواب میدهد : –  بعد از همین پیچ  ، کمی آن طرف تر ، جاده   پخته است .  طرف دست راست  به قندهار میرود  و طرف دست چپ ، به کابل …

به همان طرفی  که  کمک راننده  نشان ام  داده بود میروم . با عبور از پیچ دیوار ،  برای اولین بار در زنده گی  ، چشمم  به جاده آسفالت    شده یی میافتد . 

 در این قسمت بازار نیز  چند عدد ماشین  در چلو  کافی های  رنگ و رو باخته
توقف نموده بودند .

به یک اتوبوس مسافربری نزدیک میشوم  .  کمک راننده  آن ، مصروف ی است . و اتوبوس به این بزرگی نیز برایم تازه گی داشت ، از کمک راننده  سوال  میکنم  : – خلیفه  کابل  میروی ؟!

کمک راننده  اصلا  توجه یی به من نه میکند .  و بعد در حالیکه  دستمال  بالای شانه اش را جابجا مینماید ؛    شروع میکند به چیغ  زدن    :- مسافرین  قادری بس  کابل ؛ سوار شوند !  که بخیر  حرکت است .

همراه با دیگر مسافرین ، من نیز به  اتوبوس ، بالا  میشوم  و شاگرد  راننده  در قسمت  اخیر  اتوبوس  جای خالی یی را برایم نشان میدهد تا  بنشینم  . 

این جا دیگر از دود و گرد و خاک خبری در کار نبود  . اتوبوس ۳۰۲ بنز  با تمام  سرعت  به طرف کابل درحال  حرکت بود .  و من  در داخل آن  ، احساس می کردم که پا  به  اندرون تمدن جدیدی  پا گذاشته ام .

کوشش می کردم تا بر خودم کاملا  مسلط باشم . نه میخواستم تا اطرافیان ام  احساس بنماید که ، طفل یتیم ، تنها   و بیکسی هستم . میدانستم  که  در آن صورت خطر ها یی تهدیدم خواهد کرد…

همراه با من یکی  دوتا بچه قد و نیم قد  دیگر نیز  در ان جا  بودند .   که خیلی زود ،    باهم  زبان مشترک پیدا  کردیم   و در گفتگو میان مان باز  گردید  .  یکی از پسر ها  از من میپرسد : –  نامت چیست !   جواب میدهم :- جعفر!

سوال میکند :-  جفعر کجا به خیر میری ؟!  جواب میدهم :- جفعر نی !  من  جعفر  نام  دارم  .  بچه ها میخندند  و بعد میگویند :-  چی فرق میکند جفعر ، یا جعفر … میخواستم توضیح میدهم که  خیلی فرق میکند ؛  اما از خیرش گذشتم  و  بدون تامل جواب داد م  .

:  – میرم  کابل!    خانه عمه ام . عمه ام در  کابل زنده گی میکند. بعد از ادای این سخن ، مقداری  غرور  و آرامش  بر وجود م  احساس می نمایم  .

با بچه ها  گرم گفتگو هستیم که ، سرو کله  کمک راننده   پیدا میشود .  رو برویم  توقف میکند  و بعد خطاب به من میگوید  :

-  تو که از خانه  نه گریخته یی ، بچه ؟؟!  با آرامش کامل جواب میدهم  : نه خیر  این حرف ها چیه که میگویی !

-: خوب !  اگر نه گریخته یی ، پس  تذکره ات  را همراه داری  ؟! 

دست میبرم در جیبم و بعد ، تذکره ام را به وی نشان میدهم .  تذکره را از من می گیرد و  لای صفحات  ان  شروع میکند  به ورق زدن  . از شما چه پنهان ، چند روز قبل در خانه گفته بودم  که ،  اداره مکتب  از ما  تذکره های مان را خواسته است . با همین بهانه  حالا تذکره ام در جیبم بود . 

 کمک راننده،  تذکره ام  را پس میدهد . و بعد با لحن ملایم تری  به من میگوید :- خیلی خوب !  حالا کرایه  ات را بده .

میگویم :- من پول ندارم  !

- : گدا بازی  نکن ، کرایه ات را بده  و الی ماشین را نگه میدارم  از ماشین پیاده ات  میکنم . اون وقت  تا کابل سوار مگس ها برو…  ها.. ها.. ها …  لحن کلام اش کاملا جدی است  . و بی اختیار دستم  به طرف جیبم میرود ؛ سی افغانی را  که  سید  بابت مسکه    به من داده بود و  این پول همه دار و ندارم  بود  ، ان را کف دست کمک راننده میگذارم .   او  پول را از من میگیرد  و پی کارش میرود  و من  دلم  به درون سینه ام  فرو  میریزد .  میدانم  که  بدون  پول ، دشواری ها ی سختی در پیشرو خواهم داشت… 

 در میان  مسافرین  ماشین ، افسری  جوان  که    با خانم اش  دز صندلی  جلوتر از من   نشسته بودند؛  بیشتر  توجه ام را به خود جلب مینماید . ساعت ها بدون  ان که کسی متوجه ام بشود  ؛ لباس ها ، سر شانه یی  ، کلاه  و نشان  وی را به دقت   ، از نذر   می گذرانم  و در دل آرزو  میکنم که کاش ، من هم که بزرگ شدم  ، افسر شوم . چه کیفی دارد  در این لباس ها بودن و..  

 در دنیای تخیلات خودم هستم که   ، طفل ان ها بیدار میشود  . خانم افسر  ، کمی  خود را به  عقب  بر می گر داند و بعد گوشه  چادری اش را  بالا  میزند  و  شروع میکند تا به طفل اش شیر بدهد  .  و من با دیدن صورت  وی ،  از تعجب  دهن ام باز میماند ! خدای من این زن  چقدر مقبول است دیگه ! در صندلی عقب ان ها که همزمان  انتهای اتوبوس نیز بود  ، به غیر از من کسی دیگری نه بود  ، و افسر و خانم اش  به من زیاد  اهمیتی  نه میدادند  …       به خانم نگاه  میکنم !     چشمان شهلا  سیاه   صورت همچون  سیمین .   موها و ابروی  مشکین !     خدای من گویی خداوند وی را نقاشی کرده است . با خود فکر میکنم ؛ خدای من تفاوت خوشبختی آدم ها از کجا تا به کجا میباشد  و…

نا وقت های بعد از ظهر کم ، کم  سرو کله  شهر پیدا میشود .  میدانم این جا باید  کابل باشد . مغازه ها  ، ساختمان ها و.. همه و همه  حکایت از کابل بودن را  داشت  . از پشت شیشه اتوبوس ، با دقت همه چیز را زیر نظر دارم  و کوشش میکنم تا چیزی از نظرم نیفتد .

ماشین  مقداری از شهر را عبور نموده  و بلا خره  در گوشه میدانی نسبتا  بزرگی توقف مینماید  . و من همراه  با سایر مسافرین  از آن پیاده میشویم .

برای اولین بار است که شهر   و ان همه   شلوغی های ان را میبینم  ! خدای من آدم ها  ، ماشین، سرو صدا ، بوق و عجله ها و سرعت و….

 فضای شهر  مقداری گیج ام میکند . نه میدانم  چی بکنم ..  در گوشه دیگر میدان ، اتوبوس های شهری را میبینم که مردم زیادی به طرف ان  میروند .  من هم بی اختیار  بدان سو کشیده میشوم .  برای رفتن به اتوبوس ، باید از جاده رد شوم ، اما  نه میتوانم .  ماشین یکی پشت سر هم دیگر وبدون وقفه ، میایند  و با  هارن (بوق) از جلو ام م رد میشوند  .   چند دقیقه یی سراسیمه میشوم .   اما یادم میاید که ، در مکتب به ما آموخته بودند   که ، در هنگام عبور
از جاده و خیابان ، اول با دقت به طرف دست چپ مان  نگاه نموده  و بعد از  عبور از یک قسمت ی از جاده به   طرف راست مان را  زیر نظر ، داشته باشیم . و من با رعایت این قاعده ،  بدون مشکل  از جاده عبور  می نمایم  . خدای من ،  چقدر مشکل بود ؛ اما عبور نمودم  .

نگران های  ملی بس  (  کمک راننده شرکت واحد )  با سرو صدا ،  چیزها یی را چیغ میزدند .   که  من هر چی  دقت کردم تا بفهمم   چی میگویند ؛ نه فهمیدم .

افتاب  داشت  به غروب نزدیک میگردید  و من  در سینه ام  دلهره یی ؛  سخت   آزارم میداد .

 خدای من !   دیشب در پای علم ابوالفضل پناه بر دم . امشب سرنوشت م به چه گونه خواهد شد  ؟  خدای من !  نکند کسی مرا بدزدد .

 زیاد  راه رفته بودم . پا هایم دیگه خسته شده بود  و سرم داشت گیج میرفت . اما  با آن هم ، با تمام وجود  کوشش میکردم تا حواسم را جمع نموده  و توجه کسی را نسبت به خود جلب نکنم .

میدانستم که  هزاره  ها  سرنوشت تلخی داشته و خواهند داشت . میدانستم همین که هزاره هستم ؛ همین خود  دلیل جرم بزرگی برایم هست . و خیلی ها  بدون کدام عذاب وجدان ، به خود اجازه  خواهند  داد   تا در حقم  ظلم ها بنماید.

  در ان دم  ؛ برای لحظه یی    چهره های اطراف ام  همگی  تبدیل به ”  جبار ”  میشوند .

 جبار ها یی    که ، با  دستان خود آلود شان  دارند  خفه ام میکنند و با  چشمان خونین  و شیطنت بار شان ، قصد  تجاوز به حیثیت م را دارند. من  فرار میکنم ؛ جبار  در جلو  و جمعیتی از دنبال وی به تعقیب ام  میپردازند .. . جبار  داد میزند  :

 –  بگیرید ! این هزاره….  و من کودک ی  از همه جا رانده شده  و از همه کس بیزار ؛ فرار میکنم  .  فرار از جمعیت و جبار.  فرار از وحشت  و   استبداد  ؛  فرار از بی عدالتی ها و…    

  از بی کسی ، تنهایی و ترس  گریه ام میگیرد . اما، کوشش میکنم تا  اشکها یم را  از مردم پنهان بنمایم  . میدانم که  اگر   اشکم را ببینند ، بر ضعف ام پی خواهند برد  و آنگاه سر آغاز فاجعه خواهد بود …

در میان  انبوه جمعیت   که هر یک  به سویی  روان اند ، پیر مردی توجه ام را به خود جلب مینماید . پیر مرد لباس های محلی مناطق  خودمان را در بر داشت !   و ، چهره صاف و ساده هزاره گی   و آشنا ،   با لنگی       مد را سی فیروزه یی  .       چیز نا مر یی  مرا  به طرف وی  میکشاند .    و من ، بی اختیار از دنبال وی به حرکت میافتم  . کوشش میکنم تا فاصله ام را با وی  طوری تنظیم بنمایم تا  وی را گم نکنم  و همچنان وی نیز متوجه حضورم نگردد …  پیر مرد   سوار اتوبوس شهری میشود و من نیز  با عجله خودم را به درون همان  اتوبوس  میاندازم  . . بعد از  فاصله یی پیر مرد از اتوبوس پایین میشود > من نیز پیاده میشوم . پیر مرد مقداری   پیاده رو ی میکند  و بعد سوار  اتوبوس شهری دیگری میشود  و من همچون سایه یی قدم به قدم در تعقیب وی  .

پیر مرد در ایستگاه یی  از  سرویس پیاده  میشود  و من نیز به دنبال وی …. در سر پیچی ، پیر مرد را  درست روبرویم    میا بم .

 خدای من   دستم باز شد ! از من میپرسد :

- بچیم  ،کجا بخیر روان هستی ؟! این چند ساعت است  که از دنبال من میا یی !     خیریت هست، از من چی میخواهی ؟ !

به چشمان  پیر مرد  خیره میشوم . آیا ان جا خشم است یا ترحم ، صداقت است یا فتنه ؟!!    او ، از دسته  جبار  ها نیست ؟!

در یک لحظه پیر مرد را  آدم با خدایی   میا بم ! و در  چشمانش  یک  عالمه   صداقت. و چهره اش حکایت گر  از خودی بودن ..  

با ان هم  غافلگیر گردیده  و با دست و پاچه گی ، من و منی میکنم . اما؛ زود بر خود مسلط شده و میگویم  . :

-  میخواهم خانه عمه ام بروم و..    

 –  عمه ات  در کجا زنده گی میکند ! ؟

- در کابل زنده گی میکند! 

-  در کجا ی  کابل؟! 

-  نه میدانم که در کجا ی کابل زنده گی میکند ..

پیر مرد  لبخندی  بر لبانش نقش میبندد  و با خود میگوید : – چه عجب ! پس خانه عمه ات میروی !       عمه ات در کابل زنده گی میکند و توهم  نه میدانی  که در کجای کابل !  ها .. ها.. ها

-  ببینم  از کدام منطقه  هزاره جات هستی ؟!   جواب میدهم : – از جا غوری ! 

از کجای جا غوری  ؟! 

  – از  آغیل  احمد علی خان !

-   نام شوهر عمه ات چیه  ؟  

-  نام شوهر عمه ام قربان مهتر !

  پیر مرد  میایستد و به دقت نگاهم  میکند . و بعد  میگوید :-  پس تو پسر احمد علی  خان هستی  ؟!! 

خدای من ! دلم از شوق در سینه ام به تپیدن میافتد ؛     این مرد، پدرم را میشناسد … .   

  خوشحالی ام را نه میتوانم پنهان بنمایم . سرا پا شوق جواب میدهم  :-    بله من پسر ….   از من میپرسد  :  –  مرا میشناسی  ؟!      جواب میدهم  : – نه خیر ترا نه میشناسم  !

  پیر مرد  در حالیکه به راه میافتد ، ادامه میدهد : – من عمه ات را میشناسم . میدانم که خانه ان ها در کجا است . بیا تا  ترا به خانه  ان ها  برسانم ….. 

حرف های پیر مرد  باورم  می شود   . یعنی   راه  و انتخاب  دیگری برایم وجود نداشت . در حالیکه دیگر  هوا رو به تاریکی میرفت  ؛ پیرمرد از جلو و من از دنبال اش  به راه میافتیم  .

همین که  داشتیم میرفتیم ، به خود جرات میدهم و از پیر مرد سوال  میکنم  : میبخشید ، شما کی هستید ؟!

 او  در حال که لبخندی  بر لب داشت.، به من  جواب میدهد  :  من شوهر تاج بخت هستم ! 

 خدای من ؛ چطوری پس من او را تا حالا نشناخته بودم .

  تاج بخت ، کوچک ترین  دختر عمه ام بود

پیر مرد جلو مغازه بقالی توقف میکند . و از من میپرسد  چی   میخواهی تا برایت  بخرم ! ؟   خ
جالت میکشم و تعارف میکنم  :-  تشکر  چیزی لازم ندارم !

پیر مرد نیمه خم میشود  و با مهربانی میگوید : – رفیق کوچولو ، تعارف نکن دیگه . بگو چی میخواهی  ؟!

بی اختیار دستم به طرف  آدامس ( ساچیق ) دراز میشود . و می گویم  :-   ساچیق !  پیر مرد یک بسته آدامس  برایم میخرد و باهم براه میافتیم . در حال که  ان روز اصلا  غذا نه خورده بودم …

 از دور ها صدای اذان  به گوش میرسید .   ما ،  بعد از عبور از چندین کوچه خاکی ،  در مقابل دروازه یی توقف  می نماییم . دروازه دو پله یی   چوبی ، نیمه باز بود  و ما  به درون حیاط بزرگی  داخل  شدیم   .  درون حویلی  چندین  پسر و دختر کوچک در حال بازی بودند  . از همان نگاه اول  میشد فهمید  که ، چندین فامیل  باهم در این جا  حیات به سر میبرند !

 از حیاط  عبور   نموده  و  جلو درب ورودی خانه یی   توقف نمودیم  . پیر مرد   با پشت دست چند ضربه یی کوتاه  به در وارد نموده  و بعد یا الله یی گفته و  ،  وارد خانه گردیدیم .  از دهلیز  نیمه تاریک ی  عبور نموده  و به درون خانه ، من چشمم به عمه افتاد .  خدای من ، دیگر خودم را در خانه خودم احساس می  نمودم .  … ادامه دارد  

+;نوشته شده در ;جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۹ساعت;۱:۵ توسط;میر احمد لومانی; |;

1,049بازدید

یک دیدگاه »

  1. ناروی سرطان ۲۶, ۱۳۸۹ در ۶:۵۰ ب.ظ -

    شنبه ۲۶ تیر۱۳۸۹ ساعت: ۱۸:۵۰

    لومانی برار سلام .!
    امید وارم سر حال مثل همیش قلمت روان باشد برای احیای هویت مردمت ,قومت که در هر برهه از زمان به سلاخی کشیده شده است بیشتر بنوسی ! .
    در ازادی یکبار مرگ بسراغ ادمی, می اید ولی در اسارت هر دقیقه ! خلیلی