یوسفی گم گشته کی آید به کنعان …؟

مدبریت ۱۱:۰۴ ب.ظ ۶

بنام خدا

یوسفی گم گشته کی آید به کنعان …؟

به مناسبت میلاد امام حسن مجتبی تقدیم به هموطنانمدر خانواده بزرگ فرزندانی زیادی به دنیا آمده بود همه اعضای خانواده باهم در نهایت صمیمیت و احترام زندگی می‌کردند در میان اعضای این خانواده عشق و دوستی و محبت و ایثار جریان داشت هرکسی مشغول کار خویش و سرگرم وظیفه خود با کمال مهربانی و دلگرمی به حیات خود ادامه می‌دادند در این میان یکی از اعضای خانواده دارای خصوصیات و ویژگی زیادی بود توانایی و استعداد سرشاری داشت از پس هر کاری بر می‌آمد. همین قابلیت او از او فرد دوست داشتنی و محبوب ساخته بود همه او را دوست می‌داشتند و برابر کرامت و عظمت او سر تعظیم فرود می‌آوردند. به هر میزانی که شأن مقام او را بیشتر می فهمیدن شیفته کمال و جمالش می‌شدند هر روز که از عمر او می‌گذشت بر دل همه شیرین و شیرین‌تر می‌شد هر جا خوبی و زیبایی او سر زبان‌ها بود.

سرانجام این محبوب دل‌ها به قصد مسافرت کوله بار سفر بر بست این خبر در میان اعضای خانواده پیچید. هرکس این خبر را می‌شنید غمگین و ناراحت می‌شد. در این میان بزرگ خانه که از همه مهربان‌تر و شیفته تر بود بیش از پیش و از همه بیشتر محزون شد. هرکسی سعی می‌کرد این جوان زیبا و با کمال و دلربا را از مسافرت ممانعت نماید بزرگ و مهربان فامیل عذرها آوردند بهانه‌ها تراشیدند نصیحت‌ها کردند اما این یگانه روزگار از تصمیم خویش منصرف نشد سرانجام لحظه جدایی فرار سید همه پروانه‌وار گرد این شمع محفل و چراغ خانه حلقه زدند شعله فراق دل همه را می‌سوزاند و از همه بیشتر بزرگ خانه، نگران و ناراحت بود. جوان از همه خدا حافظی نمود و راهی دیار ناآشنا شد. او رفت اما همه را در سوگ فراق خویش گریان و نالان ساخت.به مناسبت میلاد امام حسن مجتبی تقدیم به هموطنانم

هر روز که فراق این عزیز سفر کرده می‌گذشت دل‌ها بیش از پیش می‌سوخت و کباب می‌شد. هر روز که خورشید از پشت کوها خود را بالا می‌کشید و گرد طلای رنگ خویش را بر سر و صورت کوره خاکی می‌پاشید و تا زمانی که دوباره خود را در پشت کوها می‌کشید و پرده سیاه شب روی زمین کشیده می‌شد، بزرگ خانه می‌آمد سر راه می‌نشست و هر مسافر و رهگذری را که می‌دید ازا و احوال مسافر خود را می‌پرسید ولی هیچ کسی از او خبری نداشت.

سال‌ها این داستان تکرار می‌شد، نه از مسافر خبری بود و نه این صاحب مسافر از نشستن در سر راه خسته می‌شد. سرانجام وقتی دید از عزیز سفر کرده خبری نشد جایزه تعیین کردند که هر کسی از مسافر دلبندش خبر بیاورد پاداش بز رکی به او خواهد داد اما این کار باز افاقه نکرد این بار قاصدی فرستاد تا شاید از او خبری بیاورد ولی قاصد رفت و برنگشت و باز دوباره قاصد روانه کرد اما باز برنگشت و این کارها بارها و بارها تکرار شد نه تنها خبری خوش و شادی بخش از سوی مسافر نیامد که در میان بستگان شایع شد که آن محبوب دل‌ها، سخنش را گوش نکرده که هیچ، همه قاصدها را اذیت و آزار کرده، تهمت‌ها زده افتراها بسته با او مبارزه نموده و سرانجام آن‌ها را کشته است. این خبر در همه جا پیچید و اعضای خانواده که جوان فامیل را به اوصاف خوب و نیکو می‌شناخت و فکر نمی‌کردند که روزی او به چنین موجودی تبدیل شود وقتی که با این حقیقت تلخ مواجه شدند و آه حسرت از ته دل برکشیدند.

آری این مسافر قصه ما، سرنوشت انسان است. انسانی که گل سر سبد هستی بود روزی که خدا او را آفرید از این خلقت با شکوه به خود احسن و بارک‌الله گفت «فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقین» انسانی که او را خلیفه خود خواند و گفت از میان همه مخلوقات شما سزاوار نمایندگی مرا در روی زمین دارید انسانی که خداوند به او کرامت بخشید «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی» فراق این مخلوق به نام انسان برای خالق وی آن چنان است که دوست نمی‎دارد. می‌خواهد از هر وسیله و به هر بهانه زمینه بازگشت و آشتی او را فراهم سازد. روزی چوپانی با خدایش سخن می‌گفت: ای خدا تو کجا هستی تا من چاکر تو شوم و کفش‌هایت را بدوزم و سرت را شانه نمایم، لباس‌هایت را بشویم و شپش‌هایت را بکشم، برایت شیر بیاورم دست‌هایت را ببوسم و موقع خواب جایت را تمیز کنم ای خدای مهربان همه بزهای من فدای تو باد و من به یاد تو روز تا شب هی هی می‌کنم.مولوی این داستان را این گونه بیان می‎کند:

دید موسى یک شبانى را به راه            کاو همی گفت اى خدا و اى اله‏

تو کجایى تا شوم من چاکرت            چارقت دوزم کنم شانه سرت‏

جامه‏ات شویم شپش‌هایت کشم            شیر پیشت آورم اى محتشم‏

دستکت بوسم بمالم پایکت            وقت خواب آید بروبم جایکت‏

اى فداى تو همه بزهاى من            اى به یادت هیهى و هیهاى من‏

 

  ولی نحوه کلام وی به گونه‎ی بود که از نظر باسوادان و های کلاسان در خور شان مقام الهی نبود. همین امر سبب شد که حضرت موسی لب به انتقاد دراز کرده وی را نکوهش نمود که این گونه سخن گفتن در برابر خدا سزاوار نیست:        

lign=center>گفت موسی‌های خیره‏سر شدى            خود مسلمان نا شده کافر شدى‏

این چه ژاژست و چه کفر است و فشار            پنبه‏اى اندر دهان خود فشار

موسی گفت ای چوپان چرا درست سخن نمی‌گویی این سخن‌ها سخن کفرآمیز است و… حضرت موسی در باره اوصاف الهی برای چوپان مطالبی ارایه کرد آنچنان فلسفه باران نمود که مغز چوپان سوت کشید و گفت ای موسی دهانم را بستی بعد از این با خدا چنین سخن نخواهم گفت. چوپان آهی کشید و ناامید سر به بیابان زد:

گفت اى موسى دهانم دوختى            و ز پشیمانى تو جانم سوختى‏

جامه را بدرید و آهى کرد تفت            سر نهاد اندر بیابانى و رفت‏

این قضیه، خدای چوپان را سخت ناراحت کرد و با عتاب به موسی که چرا بنده ما را از ما جدا کردی؟ تو باید زمینه آشتی را بین ما و خلق بر قرار نمایی نه این که بنده ما را از ما دور نمایی:

وحى آمد سوى موسى از خدا            بنده‏ى ما را ز ما کردى جدا

تو براى وصل کردن آمدى            نى براى فصل کردن آمدى‏

تا توانى پا منه اندر فراق            أبغض الأشیاء عندی الطلاق‏

 

 سؤال این است که خداوند از هجر کدام انسان ناراحت می‌شود؟ خداوند از فراق انسان امروز هم دلش تنگ می‌شود؟ آیا از انسان امروزی که این چنین از اصل خویش دور مانده است این همه قاصدان از سوی خدا برای او ارسال شده است که برگردد و راه را گم نکند اما این انسان سرگشته آن چنان تنزل مقام و شأن داده است که از حیوان نیز پایین‌تر افتاده است. إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلا آیا انسانی که بندگان خوب و شایسته خدا را بدون دلیل به قتل برساند باز هم محبوب خداوند است؟ خداوند بزرگ برای اینکه اهمیت انسان را خاطر نشان سازد می‌گوید: مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً یعنی هرکسی یک نفر را بدون نفس یا بدون فساد در زمین به قتل رساند مثل این است که همه انسانها را به قتل رسانده است و هرکس یک انسان را زنده نماید گویا همه انسان‌ها را زنده نموده است. اما انسان سرگشته و دور افتاده از ماهیت الهی‌اش چنان عمل نکبت بار و قبیح وزشتی را مرتکب می‌شود و هر روز انسان‌های بی گناه را سر می‌برد که زبان از بیان آن شرم می‌کند. همین امرزو یکی از مدعیان دروغین با انتحار در مجسد ولایت ننگرهار در ولسوالی چپرهار بیش از بیست نفر از آدمهای را که برای نماز و آشتی با خداوند گردهم آمده بودند به خاک و خون کشیدند آیا چنین انسانی می تواند هماند چوپانی باشد که خداوند فراق او را تحمل نکرده حضرت موسی را سرزنش می‎کند؟

آیا آنانیکه به نمایندگی از خدا مدعی پیاده نمودن حکومت خدا در زمین است با عمل کرد شان این همه تنفر از دین اسلام در جهان ایجاد نمودند و از دین اسلام و خدا و قرآن که رحمت للعالمین است خشونت و طرفدار قتل و کشتار معرفی نمودند و هزاران انسان نه که ملیاردها انسان را فراری دادند و موجب فراق آنها از خداوند شدند بین خلق و خدای خلق دیواری از فولاد ساختند جای سرزنش ندارد؟

آری این چنین ما انسان‌ها گرفتار شده‌ایم که خود را نیز فراموش کرده‌ایم که بودیم و چه بودیم در کجا بودیم:

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم *** باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

ما زفلک برتریم و از ملک افزون‌تریم *** زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست.

آیا انسانی با این همه درنده خویی می‌تواند ملک باشد و ادعای فرشته خویی داشته باشد؟ آیا این انسان همان انسانی است که مولوی توصیفش می‌کند.

هرکدام از ما به نحوی دچار غفلت و فراموشی شده‌ایم هرکس در هر مقامی که هست آنچنان با چنگ و دندان او را گرفته است که گویی نه فردایی هست و نه بازخواستی. عزیزی همین دیشب می‌گفت در اداره ای بودیم شخصی مدعی بود که دو تا دکترا دارد و روزهای اول می‌گفت چون من دو تا دکترا دارم در موقع خطاب باید به من دو بار بگویید آقای دکتر دکتر! فکر می‌کردیم شوخی می‌کند ولی زود فهمیدیم که نه مسئله جدی است!!.آیا چنین شخصی که به عنوان این قدر چسبیده حاضر است به انسان‌های محروم و جامعه و کشور خدمت کند چقدر فاصله است این انسان از انسانی که شاعر توصیه می‌کند

افتادگی آموز اگر طالب فیضی ** هرگز نخورد آب زمینی که بلند است.

یکی به پول یکی به شهرت یکی مشغول آدم کشی یکی به حزب و گروه خود را آویزان نموده‌ایم آنچنان پست و دون مایه شده‌ایم که از کشتن انسان و یا از بین بردن حرمت و آبرو و صدها جنایت لذت هم می‌بریم. کشتار هزاران انسان بی دفاع در میانمار که هر انسان آزاده از دیدن صحنه ای آن قلبش می‌لرزد ولی هیچ سازمان حقوق بشری و هیچ نهادی آن چنان که عمق تراژدی انسانی رخ داده است واکنشی نشان نداد و یا هر روز که انسان بی دفاعی توسط وحشیان انسان نما و لکه ننگ جامعه بشریت در راه های کشور ما سر بریده می‌شود گوئی که پشه ای هم آسیب ندیده است!!! و یا آن دیگری که در فلان شغل دولتی مشغول است و تنها به چیزی که فکر نمی‌کند، خدمت به خلق خدا و مردم است و تنها مهارتی که بلد است خالی کردن جیب مردم است و دیگر هیچ و آنچنان این مسئله گندش
بالا زده است که فریاد ریس جمهور را نیز در آورده است و هر روز فرمان پس از فرمان صادر می‌کند اما کو آن گوش شنوا!؟ از سوی دیگر در قانون استخدام آمده است که باید هر نیروی که استخدام شود باید حد اقل شش سال سابقه کاری داشته باشد و این یعنی ساختار فاسد جور بشو نیست زیرا یک دور باطل گرد هم می‌چرخد زیرا کسی از بیرون که هنوز در لجن رشوه و …غرق نشده است نمی‌تواند وارد بدنه اداره گردد و آنی هم که می‌آید باید قبلاً سابقه کار داشته باشد و این یعنی تا خرخره غرق در با طلاق. (البته هستند آدم‌های با وجدان وطن دوست منصف با مسئولیت که صادقانه در محدوده کاری‌شان خدمت می‌کنند اما نسبت به کل ساختار عددی نمی‌باشند و بسیار اندک اند که خدای زیادش کند) 

 آن‌های که سال‌ها است به این کار ضد بشری روی آورده است و گوشت و پوستش به این عمل عجین شده است و از عادات وی گردیده است خلاصی از آن به این سادگی‌ها هم نیست این همه بدبختی و مشکلات و غرق شدن میلیاردها دلار در این مذبله دان تاریخ به دلیل نبود گوهر انسانی یعنی اخلاق به معنای عام کلمه است. همان وجدانی که انسان را در کارهایش نظارت درونی می‌نماید. همان نیروی که می‌گوید کمی هم به فکر دیگران باش و در قبال شغل و وظیفه‌ات احساس مسئولیت نما. تا زمانی که این پلیس در درون ما نیرومند نشده و از جان و دل برای کارهای مثبت انگیزه و محرک نباشد و از کارهای ناپسند و زشت مانع نگردد هیچ قدرتی نمی‌تواند ما را مدیریت کند اگر نیروی ناتو بعلاوه پلیس و امنیت ملی نتواند عده اندک گروه ضد بشری را مهار کند چگونه می‌تواند همه مجموعه انسانی ساکن در کشور را مدیریت و مهار کند؟

اما خداوند که باز از ما نسبت به ما مهربان تراست همه کردار زشت و قبیح و ناشایست ما را نادیده گرفته و برای ما زمانی را به نام مبارک رمضان تعیین کرده است که شاید این مسافر بخت برگشته از لجاجت و جهالت دست کشیده دوباره برگردد. یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون یعنی‌ای اهل ایمان روزه برای شما فرض شده است همان طور که برای انسان‌های پیش از شما هم فرض شده بود تا شاید تقوای پیشه کنید.

ماه مبارک را برای تمرین خود نگهداری از شهوات و لذات ارایه کرده است تا آن جوهره انسان زنده شود.

 ای کاش می‌شد در این ماه که دًرِ مغفرت خدا بر روی همه باز است لحظه‌ی به خود می‌آمدیم و به دامن مهربان و بزرگ رحمت خدا باز می‌گشتیم. ای کاش کمی سر عقل می‌آمدیم و افق دور تر را می‌دیدیم که در پس این چند روز زندگی در این دنیا، زندگی جاودانه در پیشروی داریم. زندگی که همیشگی است هم سعادتش و هم شقاوتش بی پایان. کاش به این ندای پاسخ می‌دادیم که:

خیز، اى بنده محروم و گنه‎کار بیا

یک شب اى خفته غفلت زده بیدار بیا

بس شب و روز که در زیر لَحَد خواهى خفت

دَم غنیمت بشمار امشب و بیدار بیا

شب فیض است و در توبه و رحمت باز است

خیز، اى عبد پشیمان و خطاکار بیا

پرده شب که بود آیت ستّارى من

دور از دیده مردم، به شب تار بیا

این تویى، بنده آلوده و شرمنده من

این منم، خالق بخشنده ستّار بیا

مگشا دست نیازت به عطاى دگران

دل به من بسته و بگسسته ز اغیار بیا

فرصت از دست مده، می‌گذرد این لحظات

منشین غافل و بى حاصل و بیکار بیا

و کاش می‌شد ما انسان‌ها زود تر به خود می‌آمدیم و کمی هم به شأن انسانی و ملک خویی و کرامت خود می‌اندیشیدیم و در شب‌های که خداوند برای نادیده گرفتن این همه سیاه کرده های ما شب قدر را هدیه نموده است و آن را معادل هزار شب فضیلت داده است و این همه برنامه‌ها ایجاد فرصت‌ها برای این بشر سرگشته ایجاد نموده است گوش می‌دادیم که :

 باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ

گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

 

+;نوشته شده در ;جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت;۲۳:۴ توسط;مدیریت بخش خدای داد -غفوری; |;

962بازدید

۶ دیدگاه »

  1. شکمو اسد ۱۴, ۱۳۹۱ در ۳:۴۰ ب.ظ -

    شنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۱ ساعت: ۱۵:۴۰

    آقای غفوری شما دعوت کنید یوسف گمگشته می آید اگر نیامد باقی مهمان ها می آید زیاد غم مخور . من ازطرف خود اصالتا قول می دهم که حتما بیایم . اگر خدا انسان را خلق کرده عجب شبیه خودش خلق کرده دستش درد نکند .

  2. غفوری اسد ۱۴, ۱۳۹۱ در ۱۰:۴۷ ب.ظ -

    شنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۱ ساعت: ۲۲:۴۷

    آقای شکمو سلام امید که در این روزهای گرم و طولانی برایت سخت نباشه.
    انشالله بنده چند روز دیگه در زادگاهم هستم بیا که وقت زردآلو است آن قدر زردآلو و پیرکی بدهم که تا آخر حیات یاد بمانه منتظر تان هستم وعده دیدار جاغوری زیبا زادگاهم لعل خیل

  3. خواننده اسد ۱۶, ۱۳۹۱ در ۶:۰۵ ق.ظ -

    دوشنبه ۱۶ مرداد۱۳۹۱ ساعت: ۶:۵

    سلام! اولا خوش بگذره ثانیا چرابرخی افراد بخیال احترام وبالابردن نام زادگاه واغیلش مرتکب اشتباه وغلط می شود خصوصامردم جاغوری که می گویند باسوادند!!! مثلا به جای لالاخیل می نویسند لعل خیل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! الودال. علودال اولیتو. علیاتو الیسید. علی سعید بوسید. بوسعید اوت قول.حوتقول سی داماد.سیداحمد کندالقاش!! انگوری را هم عنجوری والمیتو را علی میتو و……. بنویسید نکند شما عرب باشید. اگر نمی دانید بروید ازفاضل کیانی شوکت محمدی علم عالمی و… بپرسید

  4. محفوظ اسد ۱۷, ۱۳۹۱ در ۳:۰۰ ق.ظ -

    سه شنبه ۱۷ مرداد۱۳۹۱ ساعت: ۳:۰

    سلام

    جناب خواننده نه اینکه همه عالی‌ جنابان در شهر علم و اجتهاد قم مشرف هستند و عمری به ادبیات عرب صرف کرده اینه که همه الف‌ها به عین تبدیل گردیده البته نه به جهت تقارن مخرج که به جهت طولانی بودن مصرف عمر برای صرف و نحو. اینکه بماند حالا کار از لعل خیل بجای لالا خیل گذشته و به جای رسیده که ضمیمه های دیگری به بی‌چاره یوسف اضافه و تحریف آشکار در همین بیچاره ادبیات خود ما روا می‌‌دارند. حالا از یا شروع شده که می‌تواند خطر ناک باشد و یا را هم به عین تبدیل نماید و اول بجای یوسف بنویسد یوسفی و سپس آنرا تبدیل کند به یوسفعی. راستی‌ تا یادم نرفته خواننده جان یاد آوری کنم که عین گفتن‌ها مختص ما جاغوری‌ها نیست. اگر اینطور می‌‌بود همان شوکت محمّدی که خود از المیتو است آنرا علمیتو می‌‌نویشت. دوام دار باشی‌.

  5. خواننده اسد ۱۹, ۱۳۹۱ در ۵:۲۱ ق.ظ -

    پنجشنبه ۱۹ مرداد۱۳۹۱ ساعت: ۵:۲۱

    آقای محفوظ گرامی مدافع اشتباهات املایی مردم جاغوری سلام
    نگفتم که مردم جاغوری همه آن گونه اند حتی شوکت محمدی اما بیشتر علما همین طورند علاقه ویژه به حرف ع وح دارند!!!!!!!!!!!!

  6. رضا اسد ۲۰, ۱۳۹۱ در ۴:۵۷ ب.ظ -

    جمعه ۲۰ مرداد۱۳۹۱ ساعت: ۱۶:۵۷

    العجل یا مولا

    این ماییم که گم شده ایم یا مولا

    خدا ما راهدایت فرما

    میهمان ما هم شو