««یک لقمه خون دل!؟»»

مصطفی خرمی ۷:۵۸ ب.ظ دیدگاه‌ها خاموش
««یک لقمه خون دل!؟»»

««یک لقمه خون دل!؟»»

*****

تازه که آمده بود، خیلی شانس آورد که «عبدالحسن» باچه مامایش، ضمانت اش کرده بود تا مشغول کار شود، وگرنه با آن سن کم و جسم ضعیف و ناتوان، هیچ صاحب کاری حاضر نبود که به او کار دهد. روزهای اول از سروصدایی زیاد سرسام میگرفت! شب ها به شدت سر دردی اش افزوده می شد، بخصوص وقتی «قُلّه بُر» کار میکرد، انگار به جای برش قله های سنگ، مغز «غلام علی» را برمه می کردند. عبدالحسن گفته بود: مهم نیست، کمی صبر کنی به این صداها، عادت خاد کدی! هفته های بعد خیلی زود عادت کرده بود. با وجود خستگی زیاد یاد مادر و تنها خواهرش «گل جان»، خواب را از چشمانش می گرفت. بارها اتفاق افتاده بود که در دل شب پنهان از چشم دیگران داخل دست شویی کارخانه، شکم سیر گریه کند! دوست نداشت که هم اطاقی هایش طعنه اش بزنند: «که غلام، بچه آبی یه و نان جیب آبی را خورده و…!؟».مهاجران

******

سالها به سرعت برق و باد میگذشت، «غلام علی» همانگونه که بزرگ و قوی تر می شد، خیلی زود خم و چم کارها را نیز یاد گرفت. روزهای نخست که جا به جای سنگ های نیم متری هم برایش دشوار بود، بعدها حتی سنگ های بلندتر از قد خودش را نیز به راحتی جا بجا میکرد. خیلی زود در کارش پیشرفت نمود، حتی توانسته بود با مهارت تمام هدایت دستگاه غول آسایی «قُلّه بُر» را نیز بدست گیرد. اکنون «غلام کوچولو» به «استا غلام» ارتقأ یافته بود! با چنین پیشرفت سریع نزد همه احترامی خاص کمایی کرده بود! خوشبختانه به تناسب مهارتش حقوق اش نیز افزایش چشمگیری یافته بود. «غلام علی» با شور و شوق بسیار تا پاسی از شب اضافه کاری می کرد تا هرچه زودتر نزد خانوداه اش بازگردد.

در سال چهارم، مامایش نوشته بود که خواهرش را شوهر داده اند. این خبر مسرت بخش خیلی برای غلام ناراحت کننده بود! آرزو داشت، خودش به جای پدر برای تنها خواهرش پدری نموده و عروسش کند. حال حتی از عروسی خواهری که بسیار دوستش می داشت محروم شده بود! آخر او هرچه بود تنها مرد خانه بود، هیچ وقت خوب نفهمید که پدرش چرا و چگونه کشته شده؟ همگان معتقد بودند که پدر وی توسط نظامی های قوماندان «کریم کور» کشته شده است! مادر به شهید بودن پدر شک نداشت چون می گفت:«بی گناه کشته شده است».

نامه ی بعدی که رسید خبر بسیار خوش نامزدی او با «مرضیه» دختر مامایش را، به وی می داد. این خبر چنان برای غلام علی شرین و نشاط آور بود که ناخودآگاه در میان جمع فریاد شادی سر داده بود. «غلام» ناچار شد هم اتاقی ها در همان اتاق اندوالی سنگبری مهمان کند! البته رفقا هم اتاق نیز نامردی نکرده برایش سنگ تمام گذاشتند: با خرید دریشی سرمه ی و نکتایی سرخ، به صورت نمادین دامادش کردند؛ اتاق را گل کاری نموده آزین بستند، با شمع و گل و شرینی، میوه های گوناگون سفره ای زیبا و رنگین چیدند. تخت خینه و ساز و آواز و رقص و پای کوبی! خلاصه شب خوشی را در اطاق غربت گزرانده بودند. معلوم نبود چرا مامازاده از این خبر ناراحت است! گرچه در ظاهر همپای دیگران شادی می کرد؛ ولی، به خوبی پیدا بود که دچار نوعی تنش درونی است. غلام آنرا هم به حساب حسادت گاه و بیگاه عبدالحسن گذاشته، نه دلیلی پرسید و نه حتی به روی خودش آورد!  اطمینان داشت که این حالت مامازاده گذری است، همین طور هم شد.n00058072-b

******

گرچه از آن همه شوخی کومه های «مرضیه» گلرنگ و سرخ می شد؛ اما، در دل آن قدر خوشحال بود که خود را خوشبخت ترین دختر روی زمین می پنداشت. برای بازگشت«غلام» لحظه شماری میکرد! غلام که آمد، خودش هم نمی دانست که چرا دچار آن حالت میشه؟ دل اش چنان محکم به قفسه سینه اش میکوبید که گویا میخواهد بیرون بپرد! شقیقه هایش داغ میشد، تمام بدن اش عرق میکرد و…! جالب تر آنکه با دیدن غلام این احساس خاص، به اوجش میرسید و حتی گاهی بی تابش می کرد! یکبار طاقتش طاق شده با مادرش گفته بود. «آبی» پس از قهقهه ی بلند و طولانی گفته بود: «…این حالت همان «عشق» است، که در قصه ها و افسانه ها بسیار نقل شده؛ اما، خدا کند که یکطرفه نباشد و غلام هم عاشق تو باشد…» البته شب اول «خوسته بزی» تازه فهیمده بود که عشق یعنی چه؟ مطمئن شده بود که غلام هم «عاشق» اوست!

شب ها و روز های شرین «خوسته بزی» به سرعت برق و باد گذشت و بساط «عروسی» پهن شد، دو دلداده خیلی زود به کام دل رسیدند. هردو خود را خوشبخت ترین داماد و عروس روی زمین احساس میکردند. به قول خواهرش «گل جان» ممکن بود به زودی او «آتی» شود و مرضیه «آبی»! اما، مخارج «طوی» با وجود صرفه جوی ماما و مادر، سنگین و کمر شکن بود. همه ی پس اندازش مصرف شده بود. وقتی با خود خلوت کرد، حق را به خواهرش گل جان داد. خشکسالی های ویرانگر و متمادی تقریبا همه چیز را نابود کرده و دیگر چیزی باقی نگذاشته بود! دیگر نه آبی بود و نه زمین و مزرعه ی و نه کشت و کاری!؟

طعم خوشبختی را سیر نچشیده بود که تازه داماد مجبور شد دوباره راه غربت را در پیش گیرد! «غلام» هرگز دوست نداشت به این زودی ها از مرضیه اش جدا شود، شبهای آخر بارها آرزو کرده بود که کاش آبی بود و کشتکاری! حاضر بود تمام سختی ها را به جان تحمل کند و با دهقانی روی زمین پدری لقمه نانی درآورد؛ ولی، از یارش جدا نشود! به هر دری زد که کاری گیر آورد، نشد که نشد، حتی به شهر های دور و نزدیک سفر کرده بود که شاید کاری گیر آورد اما، بازم ثمری نداشت که نداشت!؟

*****th

شب از نیمه گذشته بود، بدون سرو صدا هوتل کثیف، تاریک و بدبوی سرمرزی را ترک کردند. موتر «سراچه» با سرعت سرسام آوری خاکباد کنان به سوی نقطه ی نامعلومی راه افتاد. وقتی پیاده شدند، جز نور اندک ستاره ها و مهتابی که باریک شده آخر عمر سی روزه اش را سپری می کرد، نوری دیگری وجود نداشت. در سکوت و تاریکی مطلق به دنبال مرد راه بلد با سرعت تمام، افتان و خیزان روان بودند. گاهی که خس و خاشاک به پاچه های شلوارش گیر می کرد، می رساند که دارند از بیراهه پیشروی میکنند. هیچ کس حق نداشت حرفی بزند. گاهی صدایی پارس سگی از دور دست، یا زوزه ای بادی سکوت شب را می شکست! با وجود هوای سرد خزانی غلام به شدت عرق کرده بود، خودش هم نمی دانست چرا؟ شاید از سرعت زیاد و یا شاید هم از ترس جا ماندن! مجبور بود که پا به پای همقطارانش بدود تا از قافله عقب نماند. می دانست که اگر جا بماند با روشن شدن هوا، معلوم نیست که در آن بیابان بی سر و ته، چه سرنوشتی وحشتناکی در انتظارش باشد!.

به مرز که رسیدند، تقریباً صبح شده بود، دیواری بلندی با سیم های خاردار جلوی روی شان قد کشیده بود، همانگونه که بر تعداد «قاچاقبران» افزوده می شد، تعداد «قاچاق شدگان»نیز مرتب افزایش می یافت، در گرگ و میش هوا تقریباً به لشکری تبدیل شده بودند. قاچاقبران با داد و فریاد همه را به جلو می راندند، انگار که سگ ها، گله ی را دنبال میکنند تا از منطقه خطر دور شان کنند!؟ پای دیوار «تونل» تنگ و تاریکی دهان باز کرده آدم های خاک آلود خسته را یکی پس از دیگری می بلعید. انگار که اژدهای افسانه ی گرسنه از دل خاک تلخ و تاریک دهان گشوده و از قورت دادن آدمها سیر نمی شود! غلام نیز به داخل تونل تنگ و تاریک خزید و دست بر پشت نفری جلوی، کورمال کورمال پیش می رفت. احساس کرد که دچار تنگی نفس شده، بوی های رنگارنگ داخل تونل، همه را کلافه کرده بود! از آنطرف که برآمدند تقریباً هوا روشن شده بود. با دیدن موتر پلیس و پلیس های مسلح دست به ماشه، به یکباره قلب غلام فرو ریخت. تصور اسارت در اردوگاه های آنچنانی که بارها از دیگران حکایت های تلخ و وحشتناکش را شنیده بود، داستان های که موی بدن آدمی را سیخ و صاف می کرد و…!؟. تمام بدنش به سستی گرایید، سرش به دوران افتاد، وقتی در صف قرار گرفت با دیدن جماعت همسفران، کمی آرام گرفت. با بیرون شدن آخرین نفر از تونل، پلیس ها همه را با دقت شمردند، با اشاره سردسته «قُچاقبران» را نزد فرمانده شان خواندند.

لحظاتی بعد با اشاره سردسته، با سرعت به سوی موتر ها هجوم بردند، تجربه کاران با سرعت سیت ها را اشغال کرده و تازه واردان ناچار سوار«بادی» تویوتا ها شدند. جز صدای نفس نفس زدن افراد وحشت زده، هیچ حرفی و صدای دیگری شنیده نمی شد. تویوتا ها به سرعت به راه افتادند، غلام که از سفر قبلی اش تجربه داشت در آخرین لحظه توانسته بود که در جمع شش نفری سیت عقب خود را جای کند! وقتی پلیس ها به راه خود رفتند، همه نفسی راحتی کشیده فهمیدند که شمارش دقیق پلیس ها بخاطر «بروت چربک» یا «پول چای» بوده است. حدود آفتاب برآمد، چن موتر وارد یک «گاوداری» شدند، بوی تهوع آور سرگین گندیده از همه جا به مشام می رسید. همه را در یک اتاق چپانده، درب را از بیرون قفل کردند و دیگر هیچ…!

*****بیبی

نوری کم رنگی از نورگیر بالای سقف به داخل نفوذ میکرد. غلام با حساب سر انگشتی حدس می زد که شاید تعداد شان به چهل یا پنجاه نفر برسد که همه را در یک اتاق کوچک به زور جا داده بودند؛ خیلی جالب، تلخ و گزنده بود! از یادآوری عکسی که چندی پیش از «لویه جرگه» کذایی دیده بود و شباهت آن با جمع عجیب موجود، خنده اش گرفت! بغل دستی اش با چشمان دریده به او خیره شد، گویا با زبان بی زبانی به او اعتراض کرد که حالا چه وقت خندیدن است!؟ تنها فرقش در تعداد افراد بود، می شد اینجا را به جای «لویه جرگه»، «کوچنی جرگه» گذاشت!؟ از همه ی اقوام با قیافه ها، رنگها، لباسها و ساختار فزیکی متفاوت با سن و سال مختلف! هزاره، ازبک، تاجیک و افغان؛ پیر، جوان، نوجوان و مینه سال؛ گفتگوی افراد با زبان های گوناگون، و لهجه های متفاوت، بر این تصور جالب ولی سوزنده مهر تایید می زد. گویا «نمایندگان اقوام افغانستان» گردهم آمده باشند!؟ گرسنگی، تشنگی و خستگی طاقت همه را طاق نموده بود! آدم های صبور فقط گوش می دادند و بی صبران هرچه فحش و ناسزا بلد بودند با گویش های محلی خود شان، نثار«قچاقبران» بی رحم میکردند. یکی از درد شکم شکایت داشت نوجوانی که ظاهراً از نان دیشب هوتل مسموم شده بود، استفراغ و چند نفر را آلوده کرد! قچاقبران ساعتی بعد برگشته و با توزیع نان و کچالوی آبپز، از مهمانان ناخوانده پذیرایی کردند!؟

هوا که تاریک شد راه افتادند، دوازده نفر سوار بر موتر های کوچک شخصی که تنها برای پنج نفر ساخته شده اند. «غلام» جز چهار نفری بود که در صندوق عقب موتر به زور و فشار چپانده بودند! هشت نفر دیگر را، چنان با مهارت داخل موتر جا داده بودند که از بیرون تنها پنج نفر مسافر دیده می شد. مهم نیست باید تا رسیدن به اتوبوس تحمل کنند. تکان های موتر که کمتر شد صندوق نشینان فهیمدند که باید به سرک پخته رسیده باشند. داخل صندوق جای تکان خوردن نبود، داشتند احساس خفگی می کردند، گویا هوای داخل صندوق کم و کمتر می شد؛ ولی، سوراخی نداشت که هوای جای گزین وارد شود. چهار نفری شروع کردند به فریاد و به هرجای صندوق که ممکن بود مشت کوفتن! خوشبختانه سیت نشینان متوجه شده، موتر را متوقف کردند، راننده با ناراحتی و فحاشی درب صندوق را گشود همه بیرون پریدند، با مشت آهنین غلام ناسزاگویی راننده در دهانش خشک شد! غلام را از روی سینه راننده بلند کردند. راننده که کاملا غافلگیر و ترسیده بود، با عذر خواهی فرش داخل صندوق را کنده و سوراخ های از زیر آن نمایان شد. دیگر خفگی در کار نیست، از همه خواست که سوار شوند. آدم های داخل صندوق که مرگ را به چشم دیده بودند، دیگر حاضر نبودند آنجا سوار شوند. پس از جرو بحث های زیاد قرار شد هربار که توقف کردند، «سیت» نشینان جای شانرا با آدمهای داخل صندوق عوض کنند، منتها با یک شرط اساسی که «هزاره ها» نباید در معرض دید باشند! خوب چاره ای نیست، در این کشور تنها این قوم با همین ساختار فزیکی، به نماد «افغانی» تبدیل شده اند که با یک نگاه عبوری هم شناسایی میشوند!؟

این بار غلام که شباهت هزارگی کمتری داشت، «سیت نشین» شد! ساعتی که راه آمدند، غلام از راننده پرسید: «کی به اتوبوس می رسند؟» راننده پاسخ داد: «هیچ وقت!؟» توضیح داد: «مدتی است که اتوبوس ها و کامیون ها به شدت کنترل می شوند و قاچاق با آنها غیر ممکن شده؛ لذا، تا مقصد باید با همان ماشین سفر کنند.» ساعت ها راه آمدند، شب که شد ساعتی برای غذا و استراحت در داخل گاراژی توقف کردند، خوب چاره ای نبود، با آن همه آدم داخل یک موتر کوچک که نمی توانستند جلو رستوران پیاده شوند! با بسته ی بیسکویت و پاکت آب میوه از مسافران خسته پذیرایی شد، پیدا بود که از غذایی کافی و کامل خبری نیست. مسافران تنها آنقدر باید بخورند که از گرسنگی نمیرند! بقول راننده با این غذایی ساده نه مسموم می شوند و نه زود به زود احتیاج به دستشویی پیدا می کنند!؟.

*****

عجب اتفاق جالبی! چهار نفر هزاره، چهار نفر اوغان، دو نفر ازبک و دو نفر هم تاجیک همسفران ناهمگون! معمولاً در فاصله های معین راننده ها عوض می شدند؛ ولی، ماشین ها همیشه ثابت بودند. از باقی قاچاقشدگان خبری نبود، پیدا بود که «هرکس راه خودش و بار خودش!» بدین صورت خطر گیر افتادن کمتر می شد. اگر موتری گیر می افتاد موترهای دیگر نجات می یافتند. در زنجیرهای که شدت بیشتر بود، همه را پیاده از مسیر فرعی هدایت و بعد سوار می کردند. این پیاده روی هرچند کوتاه، برای مسافران بدبخت، نعمتی بود! پاها و تن های کوفته و خسته در این راهپیمای کوتاه درد شان کمتر می شد. همه در دل خدا خدا میکردند که هرچه زودتر پیاده شوند، تا از این شکنجه دردناک، اندکی رهایی یابند.

ساعت ها راه آمده بودند، ظاهراً تا شهر مقصد چیزی باقی نمانده بود. در آخرین شهری که توقف کردند راننده لاغر و مردنی پشت فرمان نشست. غلام که این بار نوبتش کنار راننده افتاده بود، دریافت که راننده نورمال نیست، شاید بی خواب و شاید هم خُمار خُمار! غلام با هشیاری تمام مواظب بود که چشمان راننده باز باشد: صدای موزیک موتر را می لرزاند، سیگرت پشت سگرت برایش روشن می کرد، پیاله چای را مرتب پر می کرد، پشت سرهم گپ می زد که مبادا راننده خواب اش ببرد. شوربختانه شب بود و به مسیر فرعی افتاده بودند. چراغ های موتر های که از رو برو می آمدند چشمان آدمی را خیره تر میکرد، یک بار نزدیک بود تصادف کنند. غلام پیشنهاد کرد که در گوشه ای توقف کنند و راننده اگر «چیز»(مواد) دارد خود را بسازد!؟

*****

چاره ای نبود، تا هوا روشن نشده باید به مقصد برسند. شب از نیمه گذشته بود، ساعتی بعد خستگی و خواب داشت غلام را از پای درمی آورد، هر چه تلاش کرد که هوشیار و بیدار باشد، فایده نداشت. در این نبرد نابرابر، خواب پیروز شد چشمان غلام بسته و همگی همراهان نیز در خلسه کامل فرو رفته بودند. تنها چشمان خمار «موتروان» نیمه باز بود، ماشین با سرعت سرسام آوری در تاریکی شب پیش میرفت. با فریاد راننده، صدای بریک(ترمز)، تکان شدید موتر و نور چراغ کور کننده ای رو برو، غلام از خواب پرید، با برخورد دو ماشین دیگر هیچ نفهیمد!؟

*****

راننده های عبوری هرچه تلاش کردند، شعله های سرکش آتش خاموش نشد که نشد! سحرگاه آمبولانس های امدادی خالی برگشتند، جرثقیل تنها آهن پاره های سوخته را بار می زد. تکه های استخوانهای نیم سوخته را از روی زمین جمع کرده در گودالی کنار جاده خاک کردند! گویا اینجا گور «نمایندگان ملتی» بود که به قول گورگی «در جستجوی نان»، مسافر «ناکجاآباد» بودند!؟.

******
م، خرّمی
۱۵/۱۱/۹۵

448بازدید

کامنت بسته شده است.