خاطرات سفر در اربعین قسمت اول

محمد جواد برهانی ۳:۵۶ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش
خاطرات سفر در اربعین قسمت اول

14-12-13-855360909ده روز زندگی در گوشه از حکومت حضرت مهدی یا اربعین عشق

در مورد اربعین زیاد شنیده بودم، اما در اربعین ۹۳ در سن ۴۳ سالگی توفیق زیارت اربعین نصیبم شد. از قدیم گفته اند شنیدن کی بود مانند دیدن. راه پیمایی میلیونی اربعین را باید با تمام وجود لمس کرد و دید و مشاهده فیلم، عکس، گزارش و… صرفا بیانگر قطره ی دریای خروشان و مواج است.

 حکومت آرمانی حضرت مهدی را خوانده بودم و اکنون شمه ی آن را با تمام وجود لمس کردم و در آن ده روز تمام زندگی کردم.

آغاز حرکت

روز یک شنبه صبح زود گذرنامه ام را گرفته به جامعه العلوم مراجعه کردم تا خروج و مراجعت بگیرم و اگر هم توفیق نصیب شد قطره ی باشم و خود را به نهر علقمه و شط فرات برسانم و اطراف حرم بچرخم وهمراه با دریای اربعین حسینی جاری گردم.

تهیه وسیله

در گذر خان دنبال وسیله می گشتم، راننده های سر چهار مردان کرایه قم – مهران را ۱۵۰ هزار تومان می گفت که در روزهای معمولی ۵۰ هزار تومان است، هر چه پائین تر رفتم قیمت ها را ارزان تر یافتم و تا صد هزار تومان رسید. از سواری منصرف شدم و کرایه اتوبوس را سوال کردم که بین ۶۰ تا ۷۰ هزار تومان بود و در روز های معمولی کرایه اتوبوس تا مهران ۲۵ هزار تومان است.

شهر مهران

بالاخره اتوبوسی را نفری ۵۵ هزار تومان تا مهران کرایه کردیم و ۴۵ نفر آن را دربست گرفتیم. اتوبوس ساعت ۵ بعد از ظهر دوشنبه راه افتاد و مسیر منتهی به مهران خیلی شلوغ بود. هر چه به شهر مهران نزدیک تر می شدیم ازدحام و شلوغی را بیشتر می دیدیم. ساعت ۶ صبح سه شنبه در شهر مهران رسیدیم. دیگر در شهر ماشین پیدا نمی شد، مسافر راه عشق چنان زیاد بود که تمام وسیله های نقلیه تاکسی مسافر بر شده بود. در وانتی خود را انداختیم که از شهر ما را خارج کرده و در مسیر منتهی به مرز برساند. وانت از هر نفر دو هزار تومان گرفت و ما را از این سوی شهر به سوی دیگر شهر منتقل کرد. دیگر ماشین وجود نداشت و مردم با پای پیاده به سمت نقطه صفر در حرکت بودند. پرچم های یا حسین یا ابالفضل و… فراوان در دست عاشقان کاراوان حسینی وجود داشت و همه یک نقطه را هدف قرار داده بود. از شهر مهران تا نقطه صفر مرزی در حدود یازده کیلومتر راه است، نماز صبح را در آخرین نقطه شهر مهران خواندم ازدحام جمعیت غیر قابل تصور بود، وضوخانه و نماز خانه گنجایش زائران را نداشت، در سرویس های بهداشتی هم صف های طولانی وجود داشت.

به سمت نقطه صفر مرزی

یاعلی و یا حسین گویان کوله پشتی خود را پشت کرده با پای پیاده حرکت کردیم. ماشین های هم دیده می شد که سوار شدن آن به خاطر ازدحام و کثرت جمعیت در ذهنم هم خطور نکرد. تمام یازده کیلومتر را پیاده پیمودیم و انبوه از جمعیت با حالت خاص معنوی همسفر بودند. نزدیک مرز رسیدیم که باران کم کم شروع به باریدن کرد. ساک پیر مردی در دستم بود و در مرز زوار با چای صلواتی پذیرایی می شد. در همین لحظه تعداد از مردم در سنین مختلف را می دیدم که از مرز به سمت مهران بر می گشت. از یکی از آنها سوال کردم: چرا بر می گردی؟ در پاسخ چنین گفت: ما شب در مرز بودیم و چند کیلومتری هم داخل خاک عراق رفتیم اما نه ماشینی پیدا می شود و نه آب و نه غذایی، به شما هم پیشنهاد می کنم بر گردید. بلند گوی مرز هم روشن شد و از مردم می خواست بر گردد به سمت مهران، خانمی پشت بلند گو آمد و التماس می کرد شما را به خدا برگردید ما پنجاه کیلو متر رفتیم و هیچ وسیله و امکانات وجود ندارد. مردم بی اعتنا به سخنان آنها همچنان به سمت داخل عراق در حرکت بودند. وقتی وارد اولین سالن مرزی گردیدیم، فیلمبرداری از شبکه های تلویزیونی ایران مشغول تهیه ظبط برنامه بود و از مردم و ازحام جمعیت فیلم برداری می کردند. جمعیت چنان در سالن زیاد بود که نفس کشیدن به سختی انجام می شد. سالن اولی را پشت سرگذاشتیم و شلوغی جمعیت باعث شد تا دوستانم را گم کنم، اما همچنان حرکت می کردم، در سالن دوم رسیدم دیدم که مرز کاملا باز است. مسولین با بلند گو زائران را راهنمایی می کنند و اعلان می دارند: کسانی که گذرنامه دارند از سمت راست و کسانی که گذر نامه ندارند از سمت چپ حرکت کنند. ایران در گذرنامه ما مهر خروجی اش را زد و عملا از ایران خارج شده پا به خاک سر زمین عراق گذاشتم، عراقی ها گذرنامه افغانی ها را ورودی نمی زد و فقط از ایرانی ها را مهر ورودی می زد اما مرز باز بود و به شما خوش آمدید می گفت. وارد خاک عراق شدیم کمی آب با خودم برداشتم و به سمت بدره اولین شهر مرزی که یازده کیلومتر از مرز فاصله داشت به راه افتادم. هزاران نفر به سمت بدره در حرکت بود و تعداد زیادی هم در حال برگشتن بودند. وسیله نقلیه بسیار کم وجود داشت که باز هم ما انتظار سوار شدن آن را نداشتیم و تعداد اندکی از زوار مسن و زن و بچه می توانستند خود را در آن برساند و تا بدره سواره بروند. یازده کیلومتر پیاده راه رفتیم و دیوارهای شهر از دور پیدا شد و ما هم خوشحال از اینکه در شهر رسیدیم و حالا به هر صورت شده می توانیم خود را به کربلا برسانیم.

شهر بدره

در ایستادگاه ماشین ها خود را رساندیم و انبوه از ماشین های بار و سواری در شهر بدره دیده می شود که مجانی به زوار خدمات رسانی می کرد. جمعیت خیلی زیاد بود اما ماشین هم کم نبود، بخصوص تریلی ها و کامیون ها که تعداد زیادی از مردم را می توانستند جابجا کنند. با زحمت زیاد سوار تریلی شدم و همراه با سایر زوار خود را به شهر کوت رساندیم.

شهر کوت

هنوز از تریلی پائین نشده بودیم که در حدود پنج نفر التماس گویان به سمت ما هجوم آوردند و همه زوار را غافیلگیر کردند. آنها عاجزانه از زوار می خواستند شب در خانه آنها بمانند و صبح زود بعد از رفع خستگی به سمت کربلا حرکت کنند. از آنها اجازه خواستیم که از تریلی پیاده شویم، بعد، اما همینکه از تریلی پیاده شدیم و مشاهده کردیم تا چشم یاری می کرد زوار دیده می شد، تعداد بیشتری از مردم عراق را دیدیم که از زوار می خواست با آنها برویم. برخی دغدغه داشت و هنوز این گونه صحنه ها را نه دیده بود و نه شنیده بود، به خصوص کسانی که همراه زن و بچه بودند بیشتر نگران بودند، بهر صورت با مرد جوانی که ماشین آورده بود به سمت خانه وی راه افتادیم. خانه اش خیلی از سرک اصلی فاصله زیادی نداشت. خانه فقیرانه، اما بزرگ و مملو از عشق و محبت بود. عکس های از امام  حسین (ع) در آن دیده می شد. عکس رهبر ایران نیز در خانه نصب شده بود. خانم ها در داخل حیاط مشغول پختن نان بود و همینکه وارد خانه شدیم، ما را با چهره باز به سمت اتاق ها راهنمایی کردند و گرم استقبال نمودند. استقبال از ما به گونه ی بود که انگار آنها یکی از فامیل های درجه یک خود را بعد از سالها دوری دیده است.  خانه سه اتاق بیشتر نداشت که در یکی زوار ایرانی و در دیگری زوار افغانی و در سومی زنان و اطفال جا گرفتند. صاحب خانه بلافاصله جوراب های ما را شستند و چون تشنه و خسته و غبار آلود بودیم ما را با چای گرم پذیرایی کردند. بدن های ما از عرق و گرد و غبار راه زیاد با خود داشت که در این خانه از قبل فکر همه چیز شده بود و حمام گرم برای زوار حسینی آماده بود، لذا هر کدام به نوبت حمام کردیم.

غذای شاهانه

بعد از نماز مغرب و عشاء شام شاهانه برای ما آوردند که هیچ چیزی کم نداشت. صاحب خانواده تمام توان خود را به خرج داده بود تا بهترین غذای ممکن را تهیه و برای زوار امام حسین تقدیم کند. انواع ترشیجات، سبزی، میوه، نوشیدنی در کنار مرغ بریان شده و برنج و نان تازه خانگی و شوروا به وفور آماده بود. سینی های بزرگ مملو از غذای خوشمزه، پذیرای مهمانان حسینی بودند. جلو من هم به تنهایی یک سینی بزرگ غذا گذاشت، به صاحب خانه عرض کردم که نیازی به این همه زحمت نیست و غذا بیش از نیاز و اندازه است برخی از سینی ها را بردارید. در پاسخم فرمود: شما روی سر ما جا دارید شما زوار امام حسین و مهمان آن حضرت هستید. باقی مانده غذای شما را ما به عنوان تبرک می خوریم.

ابویوسف و مبارزه با داعش

ابویوسف برادر کوچکتر خانواده است و سه ماه است که در صف پیکار جویان با داعش جنگیده است. او خاطراتش را از جنگ و مبارزه با داعش می گوید. ابویوسف معتقد است که به زودی داعش از عراق بیرون رانده می شود وی تصاویری از ستم های داعش و مبارزه خود را برای ما نشان می دهد. او آر پی جی زن است و صحنه های از نبرد با داعش را با موبایلش عکس گرفته و فیلم برداری کرده است که دیدن آن هم دردآور و ناراحت کننده است و هم دیدنی و جالب. ابویوسف می گوید: برخی از فرماندهان داعش افغانی است که با شنیدن این جمله شرمنده می شوم. ابویوسف از ما خدا حافظی کرد و گفت: چون شما خسته هستید باید بخوابید، بهترین و پاکیزه ترین رخت خواب را برای ما آماده و پهن کردند و قهوه آخرین نوشیدنی شب بود که به همه ما دادند. بسیاری از ما تا آن شب هنوز قهوه نخورده بودیم، شب راحت خوابیدیم. صبح زود بلند شدیم و برای وضو در حیات خانه رفتیم و اوج ایثار گری را متوجه شدیم، صاحبان خانه شب جای برای خوابیدن نداشته است و همه اش در هوای سرد پائیزی در وسط حیات خوابیده است. از این همه ایثار و پذیرای آنها شرمنده شدم و شدیدا خجالت کشیدم. نماز صبح را با جماعت خواندیم و در حق صاحب خانه دعا کردیم. صاحب خانه برای ما ماشین تهیه کرده بود و در ون با کرایه ۳۳ هزار تومان به سمت کربلا حرکت کردیم.

1,455بازدید

کامنت بسته شده است.