“توغل!؟”

مصطفی خرمی ۸:۱۷ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش

“توغل!؟”
****
بوی “قدید کوچه” فضای تنگ و نیمه تاریک “توخنه” را پر کرده بود، ملا غلام به زن و دختر اش دستور داده بود که آن شب برای ده مرد غذا آماده کنند، پیر زن تصور میکرد که شاید ملا مهمان دارد.
اما مثل همیشه از پرس و پال خودداری و فقط در جواب پیر مرد گفته بود “خوو” !
آتش درون تنور شعله ور بود، “دیشکه” “گوشت کوچه” یا “قدید کوچه”، روی تنور قلقل می جوشید و عطر مست کننده آن در فضای “توخنه” نیمه تاریک پیچیده، مشام ها را نوازش و دهان ها را آب می انداخت!
گرمایی مطبوعی از کف توخنه بر می خواست، سنگ کف توخنه “روی سرخی” بیش از حد داغ شده بود، “گلیم” را پس زده بودند.
****
ماه دوم زمستان از نیمه گذاشته بود، با نزدیک شدن “نوزده توغل”، ملا غلام مثل هر سال به خانواده اش، تذکر داده بود که نباید تا ختم “بیست و سه توغل” رخت خواب های شان را جمع کنند! همه ای اعضای خانواده با نیشخند پذیرفته و پنهانی به عقاید عجیب و غریب ملا خندیده بودند، ولی هیچ کدام جرأت مخالفت علنی را در خود نمی دیدند! پیر زن اما، واقعا با ملا هم عقیده بود، وی جمع نمودن رخت خواب ها را میان دو “توغل” واقعا بدشگون می دانست!
****
ملا “پارو” ها را به خوبی چرب و آماده نموده و به سه جوان کوه پیکر خود گفته بود که باید آن شب کمر ها شان را محکم ببندند و آماده پارو نمودن برف ها باشند، پسرها دزدکی خندیده و پسر کوچکتر به خود جرأت داده و گفته بود: “آتی آسموو صافه، ستاره جلجل مونه، برف کجایه که موو پاروو کنیم؟” پیرمرد جهاندیده با نیشخندی گفته بود:”صبر کید باچیم، مالوم موشه! “.
هنوز آخرین لقمه های “گوشت کوچه” را قورت نداده بودند که لیلا خبر آورد: “آوور چوم چوم شده و برف شدید موباره و…!”
****
آن شب خواب به چشمان خانواده ملا غلام راه نیافت، ملا مرتب پارو ها را چرب و آماده می کرد، پیر زن و لیلا چای و نان آماده می کردند، پسران هربار با صرف چای و “گوشت کوچه” تجدید قوا و مرتب پشت بام رفته و برف های تازه را پارو می کردند.
هوا که روشن شد، ارتفاع برف بارو شده تقریبا با خانه گلین و یک طبقه ملا برابری می کرد!
****
بارش برف کم و کمتر و چنگ و مه نیز اندک اندک برطرف شد، سه برادر خسته و بی خواب با آخرین توان شان هنوز داشتند آخرین برف ها را از پشت بام دور می کردند و…! ملا دریچه کوچک “توخنه” را باز کرد و از پسران اش پرسید: “ده آغیل پایبن چیز مینگرید؟” پسر ها جواب دادند: “یک گله قلخ (کلاغ) روی آغیل تا شدند! “.
ملا با تأسف سری تکان داد و گفت: ” قلخ نیه باچیم، سرایی پوشتول و تیر های خانه مردمه، خدا کنه، کسی تلف نشده شه، ده بیخی گفتم، کس ده گپ مه گوش ندد و تمام شی مه ره ریشخند کدند!؟ خدا خیر کنه، گفته بودم که “غورغزنی” موشه!؟”
******
مصطفی، خرمی
۲۱ دلو ۹۶

55بازدید

کامنت بسته شده است.