تاملی در هزارستان شناسی -بخش پنجم وَرَس

تاملی در هزارستان شناسی -بخش پنجم  وَرَس
وَرَس، يکي از مناطق معروف هزارستان است. به گفته آقاي آريان پور، وَرَس يک نوع بوته­ي گل است که در اين منطقه وجود دارد. ممکن است اين گياه با آن چه در لغت نامه دهخدا آمده يکسان باشد:
ورس[ وَ ] (ع اِ) اسپرک و آن گياهي است شبيه سمسم و منبت آن بلاد يمن است و بس، مي کارند آن را و تا بيست سال باقي باشد. (منتهي الارب ) (از اقرب الموارد). گياهي است زرد رنگ گويند چون يک سال بکارند ده سال باقي ماند و نبات آن شبيه به نبات کنجد باشد و جامه اي که از آن رنگ کنند پوشيدنش قوت بسيار دهد و آن را به عربي خُص خوانند. (برهان). ورس، ممکن است با ورزگان(با همه ریشه یابی آن) مشترک باشد!
ورَزگان
ورزگان/ارزگان/اروزگان/ورسگان.
ورزگان يکي از 34 ولايت افغانستان است که در جغرافياي تاريخي هزارستان قرار گرفته و اکنون نيزبخش اعظم آن هزاره نشين است. مرکز اين ولايت شهر «ترينکوت» مي باشد. ورزگان ساحه وسيعي را در شمال شرق قندهار تشکيل مي دهد. در چند سال اخير، بخش مهمي از از اين ولايت جدا شده و ولايت جديدي به نام «داي­کندي» تشکيل شده است. شايسته بود؛ نام اين ولايت را «وَرَزگان شمالي» نا­گذاري مي­کردند.
در مورد معنا و املاي درست آن اختلاف بسياري وجود دارد. در لهجه­ی هزاره ها به صورت «ورزگان» گفته مي شود، اما برخي از نويسندگان آن را به صورت «ارزگان» مي نويسند. بسياري از نويسندگان هزاره به ويژه ورزگاني ها آن را «ورزگان» مي نويسند. این کلمه به صورت «وَرَزگان» و «وُرُزگان» تلفظ می­شود. اگر اين واژه را با همين املا در اينترنت سرچ کنيم؛ درستي اين ادعا روشن خواهد شد. نویسنده ارجمند و فرهیخته ورزگانی جناب علی نجفی(مسیح ورزگانی) می­گفت در اسناد رسمی دولتی مانند تذکره و قباله ها کلمه به صورت «ورزگان» نوشته شده است.
منهاج سراج جوزجاني، صاحب طبقات ناصري ورزگان را از شهرهاي قديم غور مي­داند. در طبقات ناصری، ج1، ص370 ورزگان جزو سرزمین غوری ها شمرده شده است. «و در عهد (حيات) سلطان غياث الدين، از خطه غور و خطه بست و وجير و گرمسير و درمشان وروزگان و غزنين، اقطاع ملك علاء الدين بود»
مرحوم حبیبی، به دلیل آن که این ولایت را با املا «ارزگان» می شناخته و به تلفظ مردم بومی آگاهی نداشته؛ «درمشان وروزگان» را که به اضافه نوشته شده؛ دو منقطقه پنداشته و آن «درمشان» و «روزگان» خوانده و در پاورقی توضیح داده که: «اصل: بست و [؟] و بلاد گرمسير و درمشان و آوركان و غزنين. مط: بست و بلاد گرمسير و درمشان و اوركان و غزنين. پ: اركان. طورى كه گذشت و جير همين اجرستان، موجود است و آوركان هم عبارت از (روزگان يا ارزگان) سمت شمالى قندهار مقارن صفحات غور است و اكنون هم همين نام دارد. اما نام درمشان هم تاكنون زنده است به طرف شمال غربى قندهار مربوط به نواح غور و زمين داور. حدود العالم گويد كه درمشان دو ناحيتست يكى از بست و ديگر از گوزگانان، كه در اين جا مقصد درمشان بست خواهد بود.»( طبقات ناصری، ج1، ص370)
در ورزگان منطقه­ای به نام «درفشان» وجود دارد که که ممکن است، «درفشان» ورزگان منظور باشد! این منطقه با املا های مختلفی مانند درفشان، دروشان، زرفشان نوشته شده است.
سنگ نبشه هاي متعددي در آن موجود است که بيانگر کيش مهر پرستي در سدهء پنجم ميلادي در آن وادي بوده است.
معناي اين واژه ممکن است ريشه کهن و تاريخي داشنه باشد که بخش مهمي از هويت مردم هزاره را روشن مي کند! ورزگان، ممکن است از ريشه­ي «ورز» (با فتح واو و سکون را و زا) باشد به معناي کشاورزي يا زمين و جاي کشاورزي باشد؛ در لغت نامه دهخدا این گونه معنا شده است:
وَرز
(بافتح اول و سکون دوم و سوم)
ورز [ وَ ] (اِمص، اِ) حاصل کردن؛ پياپي کاري کردن.(برهان)؛ حاصل و کسب.(انجمن آرا)؛ کشت و زراعت(برهان)، (انجمن آرا)، (ناظم الاطباء)
و بر اين قياس است ورزيدن و ورزش. حاصل و فايده و منفعت و کسب(ناظم الاطباء)
ز گاوان ورز و ز گاوان شير
ده و دو هزارش نوشت آن دبير
فردوسي
که اقصاي اين دل گشاينده مرز
حوالي بسي دارد از بهر ورز
نظامي
ورز به معناي کسب، حرفه و کار هميشگي و کشت و زراعت است. با توجه به زمين محوري دوران قديم که شغل اصلي مردم کشاورزي و دهگاني بوده؛ به نظر مي رسد ورزگان به معناي به معناي «جاي کشاورزي» يا «کشاورزان» باشد.
در زبان دري، برخي از حرف ها به همديگر تبدّل مي­يابند؛ مانند «ف» و «و»؛ «ب» و «و» و…این واژه نیز به صورت «ورز» و «اين کلمه ممکن است ريشه در «وَراز/ بَراز» داشته باشد که بسياري از شواهد آن را تاييد مي کند. وَراز و بَراز به معنای زمین کشاورزی نیز آمده است؛
در ايران کنونی نيز شهري به نام «ورزگان» وجود دارد که در دامنه­ي تاثير زبان عربي به صورت «ورزقان» مشهور شده است که نويسندگان به نام اصلي آن به صورت «ورزگان» تاکيد دارند.
ورزقان
لغت نامه دهخدا می نویسد: «ورزقان [وَ رَ ] (اِخ ) نام يکي از بخش هاي پنجگانه­ي شهرستان اهر است. اين بخش يکي از مهمترين و حاصل خيزترين بخش هاي شهرستان است و در قسمت باختري شهرستان اهر سر راه قديمي تبريز به اهر واقع است. از شمال به رودخانه­ي ارس و از جنوب به بستان آباد و از خاور به کليبر و از باختر به بخش جلفا محدود است.(از فرهنگ جغرافيايي ايران ج4.)
در لغت نامه دهخدا شکل قديمي­تر واژه­ي ورزقان را «ورزگان»، ثبت کرده و آن را نام فارسي به معناي «محل برگزاري» دانسته است.
در دانشنامه آزاد ويکي پديا، ورزگان را به معناي سرزمين دهگانان آورده: ورزگان: ورزقان = سرزمين دهگانان.
با توجه به اين که «وَرز» با فتح «واو» و سکون «را» و «زا» مي باشد؛ با تلفظ رايج کلمه­ي وَرَزگان(با فتح «واو» و «را» و سکون «را» همخواني ندارد.
در زبان دري، برخي از حرف ها به همديگر تبدل مي­يابند؛ مانند «ف» و «و»؛ «ب» و «و» و… اين کلمه ممکن است ريشه در «وَراز/ بَراز» داشته باشد که بسياري از شواهد آن را تاييد مي کند. وَراز و بَراز به معنای زمین کشاورزی نیز آمده است؛
براز
براز. [ ب َ ] (ع اِ) صحرا و فضاي فراخ و جاي گشادهٔ بي درخت. (منتهي الارب )، (آنندراج ). زمين فراخ و خالي. (مهذب الاسماء). البرزايضاً (مهذب الاسماء) که کوه «برز» یا همان البرز معروف نیز از همین ریشه و به همین معنا است.
به معنای برازندگی نیز آمده است؛
بَراز
براز. [ ب َ] (اِمص ) برازندگي و زيبائي و نيکويي و آراستگي(برهان ). برازندگي. زيبائي. (فرهنگ اسدي)
به حق آن خم ّ زلف بسان منقار باز
به حق آن روي خوب کز او گرفتي براز.
رودکي .
بَراز/ وَراز؛ به معني برازندگي، زيبائي، نيکويي و آراستگي است. بر اساس اين معنا ورزگان، يعني خوبان و نيکان.
کلمه ورزگان، به فتح «و» و «را» و نیز به ضم «و» و «ر» در زبان عامیانه رایج است؛
وُراز
وراز. [ وُ ] (اِ) بر وزن و معني گراز است! و به فتح اول و تشديد ثاني هم به اين معني گفته اند. (برهان ). گُراز و آن خوک نر است. (ناظم الاطباء). و اين به تشديد نيز آمده چنان که فريد احول اصفهاني گفته :
چو وراز، خوک است خوش پوي و چابک (انجمن آرا) (آنندراج)
آن چه در معنای ورزگان مهم و قابل توجه است؛ این نکته است که ورزگان پیوست تاریخی به زابلستان تاریخی و غور و غرجستان دارد که هر دو سرزمین منطبق بر هم و مراحل تاریخی یک سرزمین و مردم آن را حکایت می کند. در زابلستان قدیم برازو وراز یکی از مناصب مهم نظامی و مملکتی بوده است. افزون بر این، وراز عنوان حاکمان غرجستان بوده است. مرحوم دهخدا می نویسد: ورازبندگ (اِخ ) نام عام امرای غرجستان . (یادداشت مرحوم دهخدا) لقب امراي غرجستان ورازبندگ بوده است. (ايران در زمان ساسانيان چ 1332 ص 524). در زبان هزاره ها خصوصیت زبانی اویستایی محفوظ است. در زبان دری معیار، فعلا (ها) غیر ملفوظ در آخر برخی کلمه ها جانشین (گ) در زبان قدیم شده که در زبان هزاره هنوز همان صورت قدیمی حفظ شده است کلماتی که در زبان دری معیار با (ه) غیر ملفوظ می آید در زبان ما با (گ) می آید مانند: شال برگ، روزنگ، مردگ، سبزگ، و…که در زبان دری معیار به صورت شال بره، روزنه، مرده، سبزه، تلفظ و نوشته می شود. بنا براین ورازبندگ و ورازبنده که در برخی کتاب ها آمده یکی است. ورازگان نشان و نام همان حاکمان غرجستان است.
در زابلستان؛ گراز، نماد ايزد بهرام است که ايزد جنگ و پيروزي است. وُرازگان تعبير کنايي از دليري و شجاعت اين مردمان است. بنا براين معناي ورزگان، دليران و پهلوانان است. در سرزمين آريان(ائيران وئیجه)، وُراز، يک لقب نظامي و سرداري بوده که به بسياري از سرداران لقب «شهربراز» يا «شهروُراز» به معنای سپهبد مي داده اند.
دانشنامهٔ آزاد ويکي‌پديا مي نويسد: «شهربَراز» يا شهروَراز به معناي «گراز کشور» يا «گراز امپراتوري» است و اشاره‌اي است به مهارت نظامي و جنگاوري. در ايران باستان گراز، نماد ايزد بهرام است که ايزد جنگ و پيروزي است (همان طور که در ميان روميان مارس يا همان مريخ نماد جنگ بود). واژه ورازگان، به مرور زمان، الفش حذف شده و فتحه جانشین آن شده است.
در سرزمین هزارستان قدیم که به نام زابلستان و بعد ها غور و غرج الشار و غرجستان یاد می شود، نیز کسانی لقب و منصب «براز»ی داشته اند که یکی از آنان «ماهویَ بَراز» از خانواده غوریان و نایب الحکومه «مرو» بوده است.
ماهويَ براز يکي از حاکمان مرو که از خاندان سوري غورند که نايب الحکومة مرو بوده است.
مرحوم غبار در کتاب جغرافیای تاریخی افغانستان می نویسد؛
«ماهويَ (يا ماهويه) در آن عهد نايب الحکومه ولايت مرو بود و در عهد حضرت خليفه رابع (رضي الله عنه) به کوفه آمد. حضرت خليفه ( رض ) به دهاقين و اساوره خراسان حکم نوشت که جميعآ جزيه و ماليات قلمرو خود را به او بپردازند. خوشيد جهان گويد، بهرام شاه سوري(يکي از پادشاهان محلي غور) در عصر حصرت اسدالله به کوفه رفته و منشور غور را حاصل نموده. بعضي مورخين بهرامشاه مذکور را همان شنسب جدا علاي خانواده سلاطين قرن دوازده غور دانستنه اند که معاصر خليفه چهارم(رض) بوده و بر دست او ايمان آورده است. بعد از قرن دوازده، تمام سلسله هاي سلاطين سوري و غوري که در هندوستان سلطنت کرده اند، منسوب به همين خاندان سوري غور اند.»(غبار، 1368)
یکی دیگر از نویسندگان کشور می نویسد؛ «يکي از غوريان سوري که حاکم مرو بوده به نام ماهويه براز، نيز موفق مي­شود به حضور امام علي (ع) شرفياب شود. او در سال 36ق. پس از جنگ جمل نوشته اي از آن حضرت در يافت مي­کند: بسم الله الرحمن الرحيم. سلام علي من اتبع الهدي! اما بعد؛ فان ماهويه ابراز مرو، جأني، واني رضيت عنه و کتب سنة36»(ناصري داودي، 1386: 93)
برازنده، نیز یکی از سران هزاره در دوره غوریان و غزنویان است که نامه او را در پست قبلی مشاهده کردید.
ارزگان:
در منابع مکتوب رسمی و تلفظ غیر بومی به شکل «ارزگان» رایج شده است. ملا افضل ارزگانی در کتاب «مختصر المنقول فی تاریخ هزاره و مغول» این واژه را از «ارگون قون» گرفته و با ذهن صرفی و اعلالی افسانه ای برای آن تراشیده است که با زبان و تلفظ مردم کاملا بیگانه است. ملا با ذهنیت و پیش فرض مغولی بودن هزاره آن را نوشته که اکنون کسی هزاره ها را مغولی نمی دانند.
در وبلاگ یکی از هموطنان ترک تبار چنین آمده: «اروزگان(ارگنه قول) ولایتی گه عاید بولگن بیر منطقه نینگ اسمی ناوه چقماق دیر. شونینگ دیک فاریاب ولایتی گه هم بیر قشلاق نینگ اسمی چقماق دیر.»
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۲۷ساعت 17:47 توسط



پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*