مقاله ۱۵ – آریان تاریخی و آریاهای ساختگی – بخش سوم :

 

 نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مقاله ۱۵ – آريان تاریخی و آریاهای ساختگی

 بخش سوم  :

فهرست مقاله :

 آرياها و يونانيان، مبدع تمدن نبودند

آریاهای وحشی و قديسان جنوبي

سکاهای بیابانگرد یا آریاهای ساختگی

چکیده سخن

آرياها و يونانيان، مبدع تمدن نبودند

« از آن زمان كه تاريخ نوشته در دست است، تاكنون لااقل شش هزار سال مي‌گذرد. در نيمي از اين مدت، تا آنجا كه بر ما معلوم است، خاور نزديك مركز امور و مسائل بشري بوده است. از اين اصطلاح مبهم «خاور نزديك»، منظور ما تمام جنوب باختري آسياست كه در جنوب روسيه و درياي سياه و مغرب هندوستان و افغانستان قرار دارد؛ با مسامحة بيشتري، اين نام را شامل مصر نيز مي‌دانيم، چه اين سرزمين از زمانهاي بسيار دور با خاور پيوستگي داشته است و با يكديگر شبكة پيچ در پيچ فرهنگ و تمدن خاوري را ساخته‌اند.

 بر اين صحنه، كه تجديد حدود دقيق آن مقدور نيست و بر روي آن مردم و فرهنگ هاي مختلف وجود داشته كشاورزي و بازرگاني، اهلي كردن حيوانات و ساختن ارابه، سكه زدن و سند نوشتن، پيشه‌ها و صنايع، قانون گذاري و حكمراني، رياضيات و پزشكي، استعمال مسهل و زهكشي زمين، هندسه و نجوم، تقويم و ساعت و منطقت   ‌البروج، الفبا و خط نويسي، كاغذ و مركب، كتاب و كتابخانه و مدرسه، ادبيات و موسيقي، حجاري و معماري، سفال لعاب دار و اسباب هاي تجملي، يكتاپرستی و تك گاني، آرايه‌ها و جواهرات، نرد و شطرنج، ماليات بردرآمد، استفاده از دايه، شرابخواري، و چيزهاي فراوان ديگري براي نخستين بار پيدا شده و رشد كرده، و فرهنگ اروپايي و امريكايي ما، در طي قرون، از راه جزيرة كرت و يونان و روم، از فرهنگ همين خاور نزديك گرفته شده است. «آرياييان» [به مفهوم امروز] خود، واضع و مُبدع تمدن نبوده، بلكه آن را از بابل و مصر به عاريت گرفته‌اند؛ يونانيان نيز سازندة كاخ تمدن به شمار نمي‌روند، زيرا آنچه از ديگران گرفته‌اند بمراتب بيش از آن است كه از خود برجاي گذاشته‌اند. يونان، در واقع، همچون وارثي است كه ذخاير سه‌هزارسالة علم و هنر را، كه با غنايم جنگ و بازرگاني از خاورزمين به آن سرزمين رسيده، بناحق تصاحب كرده است. با مطالعة مطالب تاريخي مربوط به خاور نزديك، و احترام گذاشتن به آن، در حقيقت وامي را كه نسبت به مؤسسان واقعي تمدن اروپا و امريكا داريم ادا كرده‌ايم.»[1]

ژرژسارتن گفته است: «بسيار كودكانه است كه انسان چنان تصور ميكند كه علم با يونان آغاز گرديده است. بر معجزة يونان هزار سال كار مصر و بين النهرين و ايران [کهن] و احتمالا سرزمينهاي ديگر مقدم بوده است و علم يونان بيشتر جنبة تجديد حيات داشته است تا جنبة اختراع».[2]

« وقتي هم كه تاريخ را بخواني خواهي ديد كه … مردمان گوناگوني هم چون امواج پشت سر هم از آسيا حركت كرده اند واروپا را مسخر ساخته اند. آنها در اروپا به تاخت وتاز پرداختند ودر ضمن اروپا را متمدن ساختند. آريايي ها، سكا ها، هونها، عربها، مغولها، تركها هر كدام از يك قسمت آسيا بوده اند وبعد در ساير قسمت هاي آسيا پراكنده شده اند.

به نظر مي رسد كه آسيا سرزميني بوده است كه اين اقوام را همچون ملخ توليد مي كرده است. … ما خوب مي دانيم كه اروپا هر چند كوچك ترين قاره هاست امروز بزرگ وبا عظمت است. همچنين مي دانيم كه بسياري از كشورهاي آن، دوران هاي تاريخ درخشان داشته اند. آنها مردان بزرگ علم ودانش را در خود پرورده اند كه كشفيات واختراعات ايشان تمدن انسان را به مقدار بسيار زيادي جلو برده است وزندگي ميليون ها نفر از مردان وزنان را آسانتر ساخته است. آنها نويسندگان ومتفكران وهنر مندان وموسيقي دانان و مردان اقدام وعمل داشته اند. بسيا ابلهانه خواهد بود كه عظمت وبزرگي اروپا را قبول نداشته باشيم وانكار كنيم.

اما به همين اندازه هم ابلهانه خواهد بود كه عظمت وبزرگي آسيا را از ياد ببريم اما بايد به خاطر بياوريم، آسيا بوده است كه رهبران بزرگ فكري وبنيان گذاران مذاهب اصلي وبزرگ را بوجود آورده است كه شايد بيش از هر كس وهر چيز ديگر در مردم سراسر جهان تاثير داشته اند. آيين هندويي… بودايي… مذهب يهود ومذهب مسيح… وآيين زرتشتي ودين اسلام در آسيا بوجود آمده اند. كريشنا، بودا ، زرتشت، مسيح، محمد، وكنفوسيوس ولا ؤتسه فيلسوفان بزرگ چين و… همه آسيايي بوده اند».[3]

 

آریاهای وحشی و قديسان جنوبي

بسیاری از مورخان و محققان مشهور معاصر غربی و  شرقی بنای اصلی تمدن مشرق زمین را متعلق به بومیان این سرزمین نوشته اند، بومیانی که پیش از آریاهای شمالی (آریاهای ساختگی) درین سرزمینها زیست میکردند.

« هندوستان کشوری باستانی است و قومی کهنسال در آن سرزمین دیرین می زیسته اند. پیش از دو هزار سال قبل از میلاد، سکنة آن دیار مردمی بوده اند سیه چرده با موهای مجعد که اعقاب ایشان به نام دراویدیان (Dravidians) هم اکنون در نیمه ی جنوبی شبه جزیره فراوان اند… در سواحل رود سند هم، در حدود 2500 ق.م، قومی از ریشه های مختلف و مخلوط زندگانی می کرده و تمدنی از نوع تمدن عصر برنز به ظهور رسیده و حتی دارای صنایع و معماری خاصی بوده اند. این معنا را حفاری های اخیر در هارپا (Harppa) در پنجاب و در خرابه های موهنجو- دارو در ساحل سند به اثبات رسانیده است. این قوم دارای مذهب و دین مترقی بوده که شاید بعضی نکات اصلی و ابتدایی، که هم اکنون در مبادی تناسخ و انتقال ارواح (قانون کارما) هندو موجود است، در آن ریشه ی قدیمی نیز یافت میشده.» [4]

« آريايي هايي كه به هند آمدند تا اندازة زيادي تحت تاثير تمدن قديمي تري كه در هند وجود داشت قرار گرفتند. اين تمدن قديمي تر تمدن «دراويدي ها» بود كه اكنون بقاياي آن را در ويرانه ها وخرابه هايي كه در «موهنجودارو» (شمال غرب هند) از زير زمين بيرون آورده اند مي توانيم ببينيم. …آريايي هايي كه به يونان رفتند مانند آريايي هايي كه به هند آمدند درآن روزگار هاي سابق بسيار خشن وجنگجو بودند.آنها بسيار نيرومند ودلير بودند ومردمان آرام تر ومتمدن تري را كه بر سر راه خود شان مي يافتند يا نابود مي ساختند واز ميان مي بردند ويا آنها را بخود جذب مي كردند» [5]

«اين آثار در شمال غربي هند ودر اطراف محلي كه «موهنجودارو» ناميده ميشود بدست آمده است. درآنجا مردم آثار اين تمدن قديمي را كه شايد متعلق به 5000 سال پيش باشد از زير خاك بيرون آوردند وحتي موميايي هايي شبيه به آنچه در مصر بود كشف كردند. تصور كن كه تمام اين چيز ها هزاران سال پيش وقبل از آنكه آريايي ها به هند بيايند وجود داشته است».[6]

« منطقة‌ مورد بحث ما، تمدن درة سند (موهنجودارو و هاراپا)، قريب يك ميليون كيلو متر مربع از هيماليا تا درياي عرب و از افغانستان امروزي تا بخش بالاي رود گنگ را در بر مي­گيرد… قدمت تمدن موهنجودارو به 8000 سال ق.م، مي­رسد… در 2500 ق.م نيز خط اختراع شد كه تا به حال خوانده نشده است. اوج تمدن موهنجودارو در فاصله سالهاي 2400 تا 2100 ق.م است. موهنجودارو و هاراپا هريك قريب 35000 [سی و پنج هزار] نفر جمعيت و تا غربي­ترين نقاط بين النهرين رابطه تجاري داشتند.»[7]

« در آن هنگام كه مورخان خيال مي‌كردند تاريخ با يونان آغاز شده است، اروپا با خوشحالي عقيده داشت كه هند جايگاه بربريت بوده، تا اينكه عموزادگان «آريايي» ملتهاي اروپايي از كناره‌هاي درياي خزر كوچ كردند تا هنرها و علوم را به اين شبه‌‌جزيرة وحشي و بي‌فرهنگ بياورند. تحقيقات اخير اين تصور دلخوش كننده را به هم ريخته است. در هند، مثل هر جاي ديگري، سرآغازهاي تمدن در دل خاك مدفون است، و حتي همة بيل هاي باستان شناسان هم هرگز نخواهد توانست همة آنها را از خاك بيرون بياورد.

در سال 1924، جهان دانش بار ديگر با اخباري از هند به حيرت افتاد: سر جان مارشال اعلام كرد كه دستيارانش، خصوصاً ر. د. بنرجي، در موهنجودارو، در ساحل باختري سند سفلا، بقاياي چيزي را كشف كرده‌‌اند كه گويا از هر تمدني كه مورخان تا كنون شناخته‌اند كهنتر باشد. هم آنجا، و هم در هرپا، كه در شمال و چند صد كيلومتري بالاتر از موهنجودارو واقع است، چهار يا پنج شهر برجسته از زير خاك بيرون آورده‌‌اند، كه در طول خيابانهاي پهن و كوچه‌هاي تنگش صدها خانه و مغارة آجري ديده مي‌شود كه، در مواردي، داراي چند طبقه هم مي‌باشند. ببينيم سر جان مارشال قدمت اين آثار بازمانده را چگونه برآورد مي‌كند:

اين كشفيات وجود يك زندگي شهري بسيار تكامل يافته‌اي را در هزارة چهارم و سوم ق‌. م در سند (شماليترين ايالت پرزيدنسي بمبئي) و پنجاب ثابت مي‌كند؛ و در بسياري از خانه‌ها وجود چاه حمام، و نيز يك شبكة دقيق فاضلاب، وضع اجتماعي شهرنشيناني را نشان مي‌دهد كه دست كم با آنچه در سومر يافته شده برابري مي‌كند، و از آنهايي كه در همين زمان در سرزمين بابل و مصر رواج داشت برتر است… حتي خانه‌هاي اور هم، از نظر بنا، به هيچ وجه با خانه‌هاي موهنجو – دارو برابري نمي‌كند.

در اين نقاط اشياي زير كشف شده است: ظروف و آلات خانگي و اسباب آرايش؛ سفالينه‌هاي منقش و ساده، كه آنها را يا با گردش دست و يا با گردش چرخ ساخته‌اند؛ پيكره‌‌هاي سفالين، طاس نرد، و مهره‌هاي شطرنج؛ سكه‌هايي كه از آنچه تا آن زمان شاخته شده بود كهن ترند؛ هزار مهر، كه بر بيشترشان نوشته‌هايي به خط صورت نگاري ناشناخته‌اي نقش شده؛ سفالينه‌‌هاي لعابدار، با كيفيت عالي؛ كنده‌‌كاري هاي روي سنگ، كه از آثار سومري برتر است؛ جنگ‌افزار و دست‌افزارهاي مسين، و يك نمونة كوچك ارابة دوچرخي مسين (از كهنترين نمونه‌‌هاي ارابة چرخدار)؛ النگوهاي طلا و نقره، گوشواره، گردن بند، و جواهرات ديگري كه به نظر مارشال «چنان خوب از كار درآمده و به حدي خوش پرداخت است كه گويي از يكي از جواهر فروشي هاي امروزي خيابان باندستريت لندن درآمده، نه از يك خانة ما قبل تاريخي 5000 سال پيش.»[8]

«کشفیات موهنجودیرو و هرپه دفعتا صفحة نوی در تاریخ باستانی سند و شرق آریانا باز کرده و معلوم شد که حوزة سند و پنجاب هزاران سال قبل از عصر ویدی و ظهور آریایی مهد تمدن درخشانی بود که واجد خواص محلی بود و حتی از بعضی پهلوها از مدنیت های معاصر خود در بین النهرین و مصر هم برتری داشت.» «تفصیل مدنیت عصر کلکولیتیک وادی سند که به عقیدة سرجان مارشال مربوط به باشندگان پیش از آریایی [به مفهوم امروز] این قطعه میباشد در سه جلد بسیار بزرگ به نام «موهنجودیرو و مدنیت حوزة سند» نشر شده است.» مطابق نظر هیأت امریکایی تحت نظر «پومپلی» 1933م ادوات سنگی و مفرغ و ظروف تیکری مکشوفه در شمال آریانا در حوزة اکسوس (آمودریا) و مرگیانا (حوزة مرغاب) و انو در نزدیک مرو، با موهنجودیرو شباهت زیاد دارد.»[9]

«در ميان بقاياي سِند مهر خاصي وجود دارد كه از سر دو مار ساخته شده، و اين رمز خاص كهن ترين مردم تاريخي هند، يعني ناگه‌هاي مارپرستي است كه چون آرياييهاي مهاجم به هند رسيدند استانهاي شمالي را در تملك آنها يافتند، و اعقابشان هنوز هم در مرتفعات دور دست زندگي مي‌كنند. در نقاط دوردست جنوب اين سرزمين مردم سياه پوست بيني پهني مي‌زيستند كه ما آنها را دراويدي مي‌ناميم، بي‌آنكه سرچشمة اين لغت را بدانيم. آنان، هنگام هجوم آرياييها، خود مردم متمدني بودند، و بازرگانان ماجراجوي آنها حتي تا سومر و بابل هم بر دريا سفر مي‌كردند، و در شهرهايشان بسياري از اشياي ظريف و تجملي رواج داشت. ظاهراً از همين مردم بود كه آرياييها جامعة روستايي و نظامهاي زمينداري و ماليات‌بندي را آموختند. دكن هنوز هم، از نظر عادات و رسوم، زبان، ادبيات، و هنر اساساً دراويدي است.»[10]

«دراويدي. Dravidi. نام گروهي مستقل از زبانها (است) که بيشتر در جنوب هندوستان و سيلان شايع است. لهجه براهوي بلوچستان و افغانستان نيز از اين دسته زبان هاست. عده متکلمين به اين زبان در هند در 1931 م. بالغ بر 71 ميليون تن (بتقريب) و در 1953م. متجاوز از 90 ميليون تن بوده است. دراويديان نام پرجمعيت ترين نژادهاي ساکن هند پيش از ورود مهاجمين آريائي(است). امروزه اين نام به گروهي از ساکنين هندجنوبي به استثناي سواحل غربي اطلاق ميشود که قسمت عمده سکنه اين ناحيه را تشکيل ميدهند و احتمالا از اعقاب دراويديان پيش از تاريخ هستند. بعضي از نژادشناسان‚ دراويديان را بدو دسته شمالي و جنوبي تقسيم کرده اند: دسته اول شکارچي يا روستائي بدوي اند و دسته دوم مرکب از 5 قبيله نيمه متمدن و چندين قبيله نامتمدن ميباشند. [11]

«تهاجم و غلبة آريايي ها بر اين قبايل پيشرفته بخشي از آن فرايند باستانيي بوده است كه بدان وسيله، هر چند وقت يكبار، شمال با خشونت بر سر جنوب اسكان يافته و آرام فرو مي‌ريخت؛ اين يكي از جريانهاي مهم تاريخ بوده است، كه در آن تمدن‌ها چون تموجات دوران ساز برآمده و از ميان رفته‌اند. آرياييها بر سر دراويديها فرو ريختند؛ آخاياييها و دوريها بر سركُرتيها و اژه‌ايها؛ ژرمنها بر سر روميها؛ لومباردها بر سر ايتالياييها؛ و انگليسيها بر سر همة جهان. شمال هميشه فرمانروايان و جنگاوران را پديد مي‌آورد، و جنوب هنرمندان و قديسان را، و بردباران وارث بهشت خواهند بود».[12] « خاور نزديك در زمان بختنصر،[13] در برابر چشم دوربين و تيزبين، همچون اقيانوسي به نظر مي‌رسيد كه در آن دسته‌هاي آدمي، مانند گردابي، پيوسته با يكديگر مخلوط، و سپس از هم پراكنده مي‌شدند؛ اسير مي‌كردند يا به اسيري درمي‌آمدند، مي‌خوردند يا خورده مي‌شدند، مي‌كشتند يا به قتل مي‌رسيدند ـ و اين گونه كارها پاياني نداشت. در پشت سر و گرداگرد امپراطوريهاي بزرگ مصر و بابل و آشور و پارس مخلوطي از قبايل نيم بيابانگرد و نيم پابند زمين نشو و نما مي‌كرد كه اسامي آنها چنين است:

كيمريان كيليكياييان، كاپادوكياييان، بيتينياييان، اشكانيان،… فلسطینيان، عموريان، كنعانيان، و صدها قوم ديگر، كه هر يك خود را مركز جغرافيا و تاريخ مي‌پنداشت، و از ناداني و جانب داري، مورخاني كه دربارة او بيش از چند سطري در كتابهاي خود نمي‌آوردند دچار شگفتي مي‌شد. وجود اين قبايل بيابان گرد در تمام طول تاريخ، براي كشورهايي كه حالت تمركز و استقرار بيشتري داشتند و اين اقوام از هر طرف مرزهاي آن كشور را در ميان خود مي‌گرفتند، خطر بزرگي به شمار مي‌رفت. خشكسالي و سختي، هر چند يك‌بار، مردم اين قبايل را بر آن مي‌داشت كه بر سرزمين هاي ثروتمند همساية خود حمله كنند؛ به همين جهت، آن كشورها ناچار از آن بودند كه پيوسته يا در حال جنگ باشند يا خود را براي جنگ و دفع حمله آماده نگاه دارند. غالب اوقات، قبايل بيابان گرد، پس از آنكه دستگاههاي سلطنتي برچيده مي‌شد، بر جاي مي‌ماندند؛ و چه بسيار كه خود جانشين آن مي‌شدند: جهان ما پر از سرزمين هايي است كه روزي تمدني در آنجاها وجود داشته و سپس بدويان به آن راه يافته و از نو زندگي بيابان گردي را در آن به راه انداخته‌اند.»[14]

سکاهای بیابانگرد یا آریاهای ساختگی

در منابع قدیمی در تقسیم بندی نژادی، سرزمینهای شمال آمودریا (جایگاه نخستین آریاهای آلپی سکایی) را جایگاه تبار یافث بن نوح نوشته اند که در تحت عنوان های مختلف یاد شده اند. آريان پور در بارة قوم سَكا که از ارکان و پایه های اصلی آریاهای ساختگی است مي نويسد: « بنابر آنچه در کتب تاريخي و لغت‌نامه ها ثبت شده، اين قوم به نام‌هاي «ساک»، «ساس» «سَکَه»، «سِلت»، «سيت»، «اِسکيت»، «اشکوزاي»، «سکلت»، «ساگارت»، «سامارات»، «سگز»، «سگسار» و ده‌ ها نام ديگر به گويش‌هاي مختلف زبان‌هاي دنيا ياد شده که در تورات موسي و قرآن‌کريم به صفت يا عنوان «يأجوج و مأجوج» خوانده شده‌اند. و نام‌هاي چون «انگل»، «ساکسون»، «ماساژت»، «داس»، «زُط»، «جَت»، «خُيُون»، «هُون»، «تخسي»، «تخار»، «يغما»، «برزندي»، «آلپي»، «ماد»، «پارت»، «پرني»، «داهه» و «الان»؛ و چون «توران»، «خزر»، «خرخيز»، «خرلخ»، «تاتار»، «ترک»، «اورال»، «آلتایي» و صدها عنوان ديگر [یاد شده اند.] همه و همه برمي‌گردد به «آري» و «صحرائي» از نژاد و اعقاب يافث بن نوح(ع) که «غَلچه» شعبه‌اي از آنها بوده‌اند.» [15]

سخن آریانپور سخن درست و قابل اثبات است؛ زیرا اگر در منابع تاریخی و جغرافیایی و در لغتنامه ها تاریخ تک تک طوایف یاد شده را که امروزه از زیر مجموعه آریاهای نام نهاد اند، بررسی کنیم، سرانجام به سرزمینهای شمالی و به توران زمین میرسیم.

سَكاها چون: تخارها، (كُوشانها) هُونها، هيطل ها، پارتها (اشکانیان) مادها ( كُردها و لُرها) که امروزه آريا ناميده مي شوند، بسيار دير تر از عهد ریگ ویدا و اَوستا و غالبا پس از کیانیان و سلوکیان (حدود 150 سال پیش از میلاد) از دشتهای ترکستان شرقی و غربی[16] به سر زمين سند و آريان مهاجرت كرده اند. در حالی که حدود 1500 تا 2500 پیش از میلاد و بالاتر در ریگ ویدا و در 660 سال پیش از میلاد در اوستا از آریان و سرزمین آریانها در نواحی جبال هندوکش و بابا یاد شده است.

ویل دورانت سکاهای بیابانگرد شمالی را مردم وحشیِ نیمه مغول و نیمه اروپایی دانسته نوشته است: «بالاتر از سرزمين ارمنيان، و در كنار درياي سياه، سَكاها بيابان گردي مي ‌كردند؛ آنها مردم وحشي و درشت‌ اندام، قبايل جنگي نيمه‌ مغول و نيمه‌ اروپايي بسيار نيرومندي بودند كه در ارابه به سر مي‌بردند و زنان خود را سخت در «پرده» نگاه مي‌داشتند، ‌بي‌زين بر اسبان سركش سوار مي‌شدند، جنگ مي‌كردند تا زنده بمانند، و زندگي را براي آن مي‌خواستند كه بجنگند؛ خون دشمنان خود را مي‌آشاميدند و پوست سر آنان را دستمال خود مي‌ساختند. اين مردم، با حملات پيوستة خود، ماية ضعف آشور بودند و در حدود سالهاي 630- 610 ق. ‌م[17] به باختر آسيا هجوم آوردند و هر كه را در سر راه خود مي‌يافتند، مي‌كشتند و همه جا را خراب مي‌كردند».[18]

«سکاها خون اول دشمن و رقیبی را که می کشند می آشامند و سرهای کشتگان را برای پادشاه می برند. پوست کشتگان را می کَنند و بعد آنرا مانند دستمال استعمال می کنند. و گاهی از آن پوستها لباس می سازند و از سر دشمن که خیلی مبغوض باشد، کاسه ای می سازند و سکاهای متمول این کاسه را به طلا می گیرند.»[19] «ماساژتها یا ماهی خواران که در بین دریای خزر و دریاچة آرال سکنی داشتند، هرچند که هر یک از آنان را زنی جدا گانه بود، ولی زنان اشتراکی نیز داشتند. یونانیان گویند: این عادت همة سکاها است و در واقع اختصاص به ماساژتها ندارد… اگر کسی پیر شود همة اقربایش گرد آمده او را می کشند و در همان وقت چهارپایی از هر جنس از حشم خود سر بریده و با گوشت مقتول پخته همگی آن را می خورند. این نوع خاتمة عمر را عاقبت بخیری می دانستند… ماساژتها بذر نمی افشاندند. غذای آنها از گوشت حشم و ماهی است که از سیردریا به دست می آورند.»[20] «اين آريايي هاي چپاولگر كه بودند؟ آنها خودشان لغت «آريايي» را به معناي نجيب و شريف به كار بردند، اما اين اشتقاق، كه بوي ميهن پرستي از آن مي‌آيد، شايد يكي از آن انديشه‌هاي بعديي باشد كه بر علم زبان شناسي رنگ بدنام‌كنندة طنز مي زند. خيلي احتمال مي‌رود كه آنها از منطقة درياي خزر آمده باشند.

… در حدود همان زمان كه كاسي هاي آريايي به سرزمين بابل غلبه يافتند، آرياييهاي ودايي ورود به هند را آغاز كردند. اين آرياييها هم، مثل ژرمنهايي كه به ايتاليا هجوم بردند، بيشتر مهاجر بودند تا فاتح. ولي آنها تن نيرومند، اشتهاي زياد براي هر گونه خوردني و آشاميدني، خشونت وافر، و مهارت و دلاوري در جنگ داشتند؛ لاجرم ديري نگذشت كه سروري بر شمال هند از آن ايشان شد. با تيرو كمان مي‌جنگيدند؛ رهبرانشان جنگاوراني بودند كه زره بر تن داشتند و بر ارابه مي‌نشستند؛ تبرزين مي‌گرداندند و نيزه مي‌افكندند. آنان ساده ‌تر از آن بودند كه رياكار باشند: هند را منقاد خود كردند، بي‌آنكه وانمود كنند كه آن را تعالي مي‌بخشند. زمين مي‌خواستند و علف‌ چرا براي گاوهايشان؛ در زبان آنان واژة جنگ نشاني از افتخار ملي بيشتر بود و بس. آنان بآرامي راهشان را رو به خاور، در طول رودهاي سند و گنگ، باز كردند، تا همة هندوستان را فرو گرفتند».[21] « هندي هاي آريايي درآغاز بوسيلة جنگ وغارت گري وسپس ازراه گله داري وكشت وزرع وصنعت گري بطريق روستايي روز گار مي گذراندند… 500 سال قبل از ميلاد مسيح به صنايع دستي در بين صنعت گران سامان داده شد».[22]

چکیده سخن:

سروده های مقدس ویدی و اوستایی و افسانه ها و تاريخ ادبیات پارسی میراث آريانهای بلخی و زابلی است و اگر مربوط به آریاهای ساختگی باشد، پرسشهای ذیل بی پاسخ میماند.

1- مندرجات سروده های ویدی و اوستایی نشان میدهد که آریانها یک مردم آرام و صلح جو و ساکن شهر و دهات بوده اند. کسانی اند که از جنگ و تهاجم و خونریزی بیزارند و حالت دفاعی دارند. می خواهند آبها را مهار کنند و کشاورزی کنند. اگر دقت کنیم پیوسته آریانهای اوستایی از پَتیاره و هجوم و شمالیان و باختریان (غربیان) و دیوهای مازندران و از هجوم تورانیان و دانوها و خُیونی ها و… سخن میگویند. هم چنین در اوستا به تفصیل از جنگهای شاهنشاهان کیانی و پهلوانان گودرزی و نوذری، با تورانیان مهاجم و پیمان شکن و دروغگو و دزد پیشه و گرگ نژاد و دیونژاد و… سخن گفته شده است. در ریگ بید و اوستا از سرزمينهاي شمال و غرب آمو دريا (توران تاریخی) به زشتي وتلخي و به عنوان سرزمين هجوم و سرزمین دیوها ياد نموده و از خداوند بر ضد آنان استمداد شده است. اگر سرایندگان ویدی و اوستایی همین آریاهای مصطلح می بودند، چگونه قابل تصور است كه آنان از خاستگاه اولية خویش در کتاب مقدس خود به زشتی یاد کنند؟[23]

2- آرياهاي مصطلح « هند و ايراني» در كجا با هم بودند كه ريگ ویدا و اوستا را در آنجا آفريدند؟ آيا هونها (خُیُونی اوستا و هُیُونی شاهنامه) هيطل ها، تخارها، پارتها، سكاها و بلوچها و غُزها وخلجها، مادها و كُردها و لورها و کولی ها و زُطها و جَتها و گَجَرها و… كه امروزه آریا و هندوایرانی گفته میشوند و تعدادي قابل توجه از آنان (مانند برخی افغان ها و لُورها و بلوچها) تا هنوز گله دار وچادرنشین اند همه وهمه از مهاجران آلپی سکائی شمالي تبار نيستند؟

3- اگر فرهنگ و زبان ويدايي و اوستايي ، مربوط به هند و ایرانی مصطلح میبود، پس چرا هیچ یک از طوایف زیر مجموعه آنها در سروده های ویدی و اوستایی یا در گاهنامه ها و شاهنامه های دری، آریا خوانده نشده و از هيچ يك از شخصيت های سياسي و مذهبی آنان در این اسناد کهن به نیکی ياد نشده است؟ چرا در این اسناد کهن، تنها از سرزمین پیرامون هندوکش و بابا و از پیشدادیان و کیانیان یاد شده است؟

4- در بحثهاي گذشته به تفصيل بيان گرديد كه آرياهای نام نهاد در حين ورود خود به كشور سند و آريانا و اروپا متمدن نبودند. چگونه ممكن است كه سروده های بسيار نغز و پيشرفتة اوستا كه در عهد حملة اسکندر(330 ق.م) بر روي دوازده هزار پوست گاو مکتوب بوده و در گنج شایگان بلخ نگهداري مي شد، توسط بیابان گردان پراكندة خانه به دوش و عبوری كه داراي وحدت اجتماعي و سياسي و زباني نبودند، آفريده شده باشد؟

5- پرسش مهم دیگر اینکه به گفتة مورخان: آریاها به مفهوم امروز در حین مهاجرت خود از شمال به جنوب با سرزمین خالی از سکنه برخورد نکردند، بلکه در نواحی بلخ به یک حکومت مقتدر برخورد کردند، آیا این حکومت مربوط به ساکنان بومی این ناحیه نبود که در ریگ ویدا و اوستا و گاهنامه ها و شاهنامه ها از آنان به تفصیل بنام شاهان پیشدادی و کیانی بلخ و زابلستان یاد شده است؟ اگر این سروده های مقدس متعلق به تورانیان باشد، پس تورانيان و دشمنان اَوِستا كيها بودند و بقایای آنها امروزه کیها هستند؟ مگر آرياهاي جديد، فرزندان همان جنگجویان و مهاجران توراني نیستند كه پس از اسکندر، در ظرف بیش از دو هزار سال ازخاستگاه اولية خود از دشت های جنوب سيبري و كناره هاي دریای آرال و شرق درياي خزر و از تركستان چین و روس به نقاط ديگر دنيا مهاجرت كرده اند؟ اگر آرياهاي مصطلح، توراني نيستند پس فرزندان تورانیان تاریخی کجا شدند؟

6- این نکته مورد اتفاق همه مورخان است که هند و آرین های اصطلاحی در حالی هند و اروپا را تسخیر کردند که جنگجو و گله دار و پرقدرت بودند. اگر آنان، بنیان گزاران تاریخ و تمدن چندین هزار سالة بلخ و بامیان و وارث تاریخ آریان بودند، پس چه عامل و ضرورت مهمی باعث گردید که آنان پس از هزاران سال سکونت دو باره به زندگی صحرا گردی روی آورده و خیمه و غژدی و شمشیر و اسپ و شتر خریده به سمت هند و ایران غربی و اروپا و… مهاجرت نمایند؟

7- چگونه بپذیریم که که هندوان سیاه مانند مهاتما گاندی افریقایی ندم و کوچک اندام و جواهر لعل نهروی بلند قد و بینی بلند با چهرة اروپایی از یک نژاد آریا به مفهوم امروز باشند؟ چگونه بپذیریم که مثلا ترکان غربی، مانند مردم ترکیه و تبریز و تهران و آذربایجان شمالی و جنوبی با قد کشیده و بینی عقابی و با موهای زرد و چشمان درشت و آبی و آلمان­ها و انگلیس­های با همین مشخصات از دو نژاد مختلف سفید و زرد (آریا و مغول) باشند؟ آیا نژاد زرد در حقیقت جوامعی نیستند که موهای شان زرد و چشمان شان آبی و چهره های شان سرخ رنگ اند؟ شما تلویزیون را اگر دقت کنید می­ببینید که قیافه­های زرد بیشتر در لندن و برلن و مسکو دیده می­شود، تا پکن و توکیو یا مالزی و اندونزی و…؟

8- اگر آرياهاي مصطلح، واقعا آريان نژاد باشند، چرا شاهان پيشدادي وكياني بلخ و زابلستان كه نماد کامل و روشن تاريخ ایران کهن وستون فقرات ريگ ویدا و اوستا و پارسنامه ها و شاهنامه ها هستند، امروزه از تاريخ جديد منطقه وكشور افغانستان حذف شده و افسانه تلقي مي شوند؟ چه سری است که برخی هم وطنان افغانی ما اَوِستا و زردشت و دانشگاه نوبهار بلخ و شاهنامه ها و ادبیات پارسی دری را از خود نميدانند؟

9- چرا شصت هزار بيت شاهنامة فردوسي و شاهنامه هاي پيش از او چون تهمورث نامه مسعودی مروزی و گرشاسبنامه ابوالمؤید بلخی و گشتاسبنامه دقیقی بلخی و چهل هزار بیت آفرین نامه ابوشکور بلخی كه از دهها رخداد و شخصيت های اسطوره اي و تاريخي بلخ و زابلستان وكابلستان سخن رانده اند در تاريخ جديد، افسانه قلمداد مي شوند؟

10- چگونه قبول کنیم كه سرايندگان بزرگ ویدی و اوستایی و شاهنامه ها وحكماء وشعراء عاليقدر پارسي زبان، نظير مسعودي مروزي، ابوالمؤيد بلخي، دقيقي بلخي، وابو شكور بلخي و… و نيز حكيم ارجمند طوس و مورخان دوره اسلامی، دهها سال عمر خود را براي يك مشت دروغ وافسانه ی بي ريشه و اساس، تباه ساخته باشند؟ آیا تمام این اسناد کهن به اندازه گفته های چند تن دغل باز قرن بیست اروپایی مثل گریشمن و شُرمن و الفنستن و بارتولد و یا به اندازه چند مترجم دنباله رو و یا مغرض فارسی که نوشته هایشان صرفا مبتنی بر نقل قول است، نمی ارزند؟

11- آیا مطابق دلیل عقلی، صاحبان تاریخ آریانا (ایران کهن) همان هایی نیستند که پس از شکست های تاریخی، به تدریج مناطق هموار و غیر قابل دفاع را رها کرده و به جبال مرکزی کشور خود عقب نشسته و در آنجا پناه گرفتند؟

12- اگرچه امروزه به هیچ صورت نمیشود از نژاد خالص در جهان سخن گفت. اما بازهم روی همرفته اصل پیکره نژاد ترک، آریان، عرب و یا هر نژاد دیگر از خود علایم و نشانه های تاریخی دارند. ما که از تاریخ آریانهای باستان بحث میکنیم، ببینیم که آثار و نشانه های آریان تاریخی امروزه در کدام سرزمین و در میان چه قوم یا اقوامی به نظر میخورد.

از متون ویدایی و اوستایی و متون کهن پهلوی و از منابع کهن دری و گاهنامه ها و شاهنامه ها و از گفته مورخان و جغرافیدانان عربی و پارسی در دورة اسلامی، چنین دانسته و فهمیده میشود که ساکنان پیرامون جبال هندوکش و بابا در طول تاريخ دراز خود به ترتيب بنام آرياني، بربری، باختري، زابلي، و پس از اسلام بنام خراساني, و غرجستاني و غوري و سرانجام در قرن نهم هجری بنام هزاره ياد شده اند و از زبان آنان نیز در تاریخ بنامهای آریانی، دری زابلی و دری خراسانی نام برده شده است.

نام كوهها و رودها و نام شهرها و قريه‌های مرکزی هزارستان غالبا نامهای اوستایی و پارسی کهن است. هم چنین طایفه های کَیان، پَشین، بِیری و رامِی که در اوستا از زیرمجموعه آریان نام برده شده اند و نیز طوایف هَژیر، بَرمَک، نَریم، راموز، پولاد، پَهلو و زاولی که در اوستا و شاهنامه به عنوان آریانهای اصیل یاد شده اند، هم اکنون در میان مردم هزاره و بنام هزاره زندگی میکنند.

با توجه به نام طوایف زیر مجموعه هزاره و با توجه به گویش اوستایی و دری قدیم این قوم و با توجه به آثار تاریخی بامیان و تندیسهایی به چهره هزارگی و صدها ویرانشهر و ویراندژ دیگر در هزارستان، چه دلیلی وجود دارد که هزارگان امروزی را از بقایای همان آریانهای باستانی ندانیم و آنان را ترک و مغول بپنداریم؟ دوستان پیشکسوت و محترم ما که می خواهند تاریخ غورستان و غرجستان و بلخ و بامیان و زابلستان و سیستان را با تاریخ ترک پیوند دهند دنبال نخود سیاه میگردند. این دوستان بجز نقل قول از فلان و فلان نویسنده معاصر غربی و شرقی آیا کدام دلیل و شاهد و سند اطمینان بخش دیگر دارند یا نه؟ اگر منبعی وجود دارد، بزرگواری کرده توضیح دهند تا ما هم استفاده کنیم.

اگر هزارگان ترک و مغول تبار باشد پس آفرینندگان سروده های ویدی و اوستایی و شالوده ادبیات دری و صاحبان آثار عظیم باستانی در کشور چه قوم یا اقوامی بوده اند و نام آنها چه بوده است؟

13- الف: دره های جبال هندوکش و بابا بسیار سخت گذر و سرد و کم حاصل بوده و در گذشته حتی تا دوران عبدالرحمان هزاران دژ مستحکم دفاعی در این نواحی موجود بوده است، لذا جا بجایی جمعیتی در این نواحی بسیار دشوار بوده است

ب: در تاریخ روشن است که در عهد بنی امیه (قرن اول و دوم هجری) و در عهد غزنویان (قرن چهارم هجری) و در عهد چنگیز ( قرن هفتم) و در عهد بابریان (قرن نهم) یک قدرت مهم نظامی و سیاسی به نام غوریان در جبال غور و بامیان وجود داشته که از سرزمین خود دفاع میکردند و در عهد امیر عبدالرحمان (حدود 120 سال پیش) باز هم یک قدرت عظیم از خوانین محلی هزاره در نقاط مرکزی کشور وجود داشته که 9 سال با عبدالرحمان جنگیده اند و عبدالرحمان در تاج التواریخ خود افتخار میکند که در طول تاریخ، هیچ پادشاه مقتدر هزاره های سرکش را نتوانستند تحت اوامر خود درآورند و از قدرت هزارگان بخود می لرزیدند و تنها این من بودم که آنها را رام و مطیع ساختم.

ج: در هیچ تاریخی موثق، جابجایی گسترده اقوام بومی با اقوام غیر بومی در نواحی مرکزی افغانستان ثبت نشده است.

د: در متون تاریخی اگر دقت شود، آریانها و زابلیان باستان و خراسانیان و غوریان قرون میانه و هزارگان کنونی ، با مشخصات و ویژگی های زبانی و قومی و جغرافیایی مشترک و همسان دیده میشود.

اگر مجموع این مطالب و نکات تاریخی را در کنار هم گذاشته نتیجه گیری کنیم، چنین نتیجه قطعی به دست می آید که: باقی ماندگان آریانها و کیانیان دورة اوستا و بقایای بربرها و باختریان دوره اسکندر و بازماندگان زابلیان دورة شاهنامه و وارثان خراسانیان و غرجستانیان و غوریان قرون میانه، همین مردمی اند که امروزه هزاره گفته میشوند.

14- آقاي فوشه سرپرست باستان شناسان فرانسه بر اساس آثار باستانی و نیز دكتر عبدالحی حبيبي بر اساس تاریخ، به قدمت تاریخی و به بومي بودن هزاره ها در افغانستان تصريح كرده اند. معني اين سخن چنين خواهد بود كه از كهن ترين عهدي كه تاريخ افغانستان به ياد دارد، نیاکان هزاره باشنده اين سر زمين بوده اند. هم چنين مدارك موثق تاريخي در دست است كه هزاره ها بسياري از سر زمينهاي خود در اطراف هزارستان کنونی را از دست داده و تنها یک قرن پیش در عهد عبدالرّحمان، شصت و دو در صد آنان قتل عام شده اند. بنا بر اين چه دليل قانع کننده و شاهد علمی وجود دارد كه افسانه وتاريخ باستاني كشور افغانستان و سروده های تاریخی و ادبی بلخ و زابلستان و آثار عظیم باستانی موجود در پیرامون جبال هندوکش و بابا و تندیسهای باستانی باقی مانده به چهرة هزارگی در بامیان و غوربند و کاپیسا و تاريخ آریانهای باستانی و تاریخ خراسانیان و غوریان در قرون میانه را از این مردم بومی ندانیم و به جوامعی موهوم نسبت دهيم؟

15- اگر هزاره ها در سرزمين افغانستان هم بومي اند و هم آريان و زابلی و خراسانی و غوری نيستند، پس نام اين مردم در ادوار مختلف تاريخ چه بوده است و ريگ ویدا و اوستا از كدام آريان و شاهنامه ها از کدام زابلی و کابلی و متون تاریخی دورة اسلامی از کدام خراسانی و غوری سخن مي گويند؟ اگر آریانهای اوستایی و زابلیان شاهنامه و خراسانیان و غوریان دری زبان و شیعه مذهب در دورة اسلامی، از نیاکان هزاره نبودند پس آنان نیاکان کدام قوم در افغانستان کنونی بودند و بقایای آنان امروزه کیها هستند؟ افغان، تاجیک، ازبک ؟ چطور و به چه دلیل؟

اگر تاجیکان کنونی از تبار آریانهای تاریخی اند، باید روشن کنند که چه سند و نشانی از آریان تاریخی دارند؟ اگر آنان آریان باشند پس بقایای تخارها و کوشانوهیطلها و غُزها و خلجها و رتبیلشاهان و تکینشاهان و کابلشاهان و تیموریان و بابریان ترک و مغول که به طور کل بمدت بیش از دو هزار سال در دشتهای بلخ و بادغیسات و سیستان و تخارستان و کابلستان تسلط و حاکمیت داشتند کجا شدند؟



[1] ويل دورانت. تاريخ تمدن ، ج1، ص 141

[2] علي سامي، تاريخ علوم و فلسفة ايراني، صفحات آغازين.

[3] جواهر لعل نهرو،نگاهي به تاريخ جهان، ج1 ص 32 تا34 )

آقاي نهرو اظهار داشته كه رهبران بزرگ فكري وبنيان گذاران مذاهب اصلي، همه آسيايي بودند. بنده فكر ميكنم اگر وي مي گفت كه: رهبران بزرگ فكري وبنيان گذاران مذاهب اصلي همه آسيايي وغير آريايي (به معني مصطلح) بودند، به حقيقت نزديك تر مي بود.

[4] جان ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، صص 90 و 91 / چ 1344 ش تهران

[5] جواهر لعل نهرو، نگاهي به تاريخ جهان، ج1 ص 42 )

[6] جواهر لعل نهرو، نگاهي به تاريخ جهان، ج1 ص 32 )

[7] پروفسور شاپور رواسانی، جامعه بزرگ شرق، ص73 – 74

[8] ويل دورانت. تاريخ تمدن ج1، ص457

[9] احمد علی کهزاد، تاریخ افغانستان، صص9-10-11 چ 1384ش

[10] ويل دورانت. تاريخ تمدن ج1 ص 459

[11] دهخدا، از دايرة المعارف اسلام

[12] ويل دورانت. تاريخ تمدن ج 1 ص460

[13] بخت نصر یا بختر شه از طرف شاهان کیانی بلخ حاکم و فرمان روای بابل و روم و… بود. توضیح در بحث شاهان پیشدادی.

[14] ويل دورانت. تاريخ تمدن ج1، ص 334

[15] خراسانيان در قرون وسطي، ص68. اقوام آلپی سکایی در تاریخ جهانی، نوشته دولاندلن، ج1 ص341 شرح داده شده است.

[16] ش. دولاندلن امریکایی ترکستان شرقی و غربی را چنین شرح داده است: «آسیای شمالی شامل سیبری، مغولستان و منچوری می باشد. سیبری وسیع ترین ناحیه در این قسمت است که به تنهایی بیش از یک سوم قارة آسیا را فرا گرفته و از دو قسمت متمایز تشکیل یافته است. قسمت غربی جلگة پهناور، و قسمت شرقی پوشیده از کوههای کم و بیش مرتفع آلتایی و غیره میباشد… مغولستان فلات وسیع و بیابانی است که از شمال تا کوهستانهای که این ناحیه را از سیبری جدا می کند امتداد می یابد. منچوری ناحیه ای دارای جنگل و مرتفع و کوهستانی است.خشکی آن کمتر و حد شمالی آن رودخانة «آمور» است.» دولاندلن، تاریخ جهانی، ترجمه احمد بهمنش، ج1، ص393. شرح بیشتر اقوام آلپی مغولی را در همین کتاب، ص341 بخوانید

[17] در عصر زردشت بلخی

[18] ويل دورانت. تاريخ تمدن ج1ص340

[19] ایران در عهد باستان، ص198

[20] ایران در عهد باستان، ص200

[21] ويل دورانت. تاريخ تمدن ج 1 ص460

[22] (ويل دورانت، خلاصه داستان تمدن، ج1 ص207 ترجمه عزت صقري چ1363تهران)

[23] به فرنبغ دادگی، بند هش ايراني، ترجمه مهرداد بهار، ص133 رجوع شود

نوشته شده توسط فاضل کیانی

4 دیدگاه برای “مقاله ۱۵ – آریان تاریخی و آریاهای ساختگی – بخش سوم :
  1. جمعه 21 آبان1389 ساعت: 19:51
    ضمنِ عرض سلام نکته ای را قابل یاد آوری میدانم:
    بنده دلچسپی خاصِ به موضوع "آریا" و "آریایی" و اینکه اینها "کیا" بودند و از "کی در کجا" ساکن بودند ندارم و معتقدم که اغلب آنهای که دم از آریا و آریایی میزنند بیشتر میخواهند فخر فروشی کنند تا بازگوی از امر تاریخی.
    و در اینجا، استنباد من از نگرش مقاله هم این است که نویسنده مقاله نگاهِ سیاسی به موضوع آریا و آریایی دارد و (مثلا) بدنبال رد پای هزاره ها در "تنازع تاریخ" بر سر سرزمین تاریخی میباشد آنهم از طریق پیوند هزاره ها با ترکان تاریخی.
    خوب، حقایق تاریخی هرچه که باشد لکن بخیه کاری برخی که در تلاشند هزاره ها را به "پان ترکیسم" وصل کنند و به تحلیل خودشان، پشت و پناه و متحدِ منطقه ای برای هزاره ها بیابند، فکر میکنم که این تحلیل چندان با واقعیات موجود همنوای نداشته باشد.

  2. شنبه 29 آبان1389 ساعت: 8:26
    سلام زوار! ده شان مه تورای تو خریدار ندره. چونکی اینا پک مغلستاه استه. بهتره جول و جپن خود ره پوشت کنی و بوری. … یا کی ای مردم.

  3. شنبه 29 آبان1389 ساعت: 11:37
    هزاره جان خیال میکنم که این گونه مقاله ها حرفی برای گفتن دارند و هر کس آزاد است می تواند بپذیرد یا نه. توهین کردن و بی عقل گفتن کسی، دردی را دوا نمیکند. اگر مرد نقد هستی، مرد و مردانه به صورت دلیلی و علمی نقد کن. مگر نقد علمی آزاد نیست؟
    ده آخیر بیرار مه یک توره قد خود تو تشکی بوگوم که کسی دیگه خبر نشنن. ده شان مه تو از پشت مغول استی؛ به خاطرِ ازی که ژن مغولی، تو ره مثل کور گوسپو به طرف مغول و چنگیز کشیده است. ار وخت و ناوخت دروغکی بنام هزاره بی دلیل پت پت مونی. آتی جان بیرار جان ازی پس میتینی ده نام باچه مغول یا نوسه چنگیز یا تیمورزاده نظر بیدی، ایچ کس آق ندره بوگیه ده بله چیمای تو قاشه . اما باقی مردم آزره ام آقِ توره گفتو ره دیره، توره ار رقم که باشه، باید دلیلی و با شایید علمی و تاریخی باشه، از روی کتاب موتبر باشه، نه که ار چیزی که ایتیمو از دره آجی مری آباد یا از قول تنگ بروری بوگین، مردم آزره او ره کور گوسپو الدی قبول کینن. وخت و زمان کورگوسپو ده کرکر رامه تیر شده. باید که کلانای و دانستگون مو ده مینه کتابا و کتاب خانا خوب تاقیق کنن و بوپالن، توره دلیلی و سخن مورد پسند را ده باره تاریخ و اژداد آزرگو پیدا کنن، باد از او قوما و مردم مو یا مغول موشن، یا ترک یا آریا یا ار چیز دیگر. ده امید دِیدُو.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*