مقاله ۱۶ : زابلستان مرکز افسانه و تاریخ و زادگاه زبان پارسی – بخش دوم


 نگاهی نو به تاریخ هزاره ها

مقاله ۱۶ : زابلستان مركز افسانه و تاريخ و زادگاه زبان پارسی

بخش دوم :

 نام پادشاهان تاریخی زابلستان

از منابع تاریخی دوره اسلامی و از جای جای شاهنامه دانسته میشود که پس از کورنگشاه، در عهد کیان خاندان سام بر زابلستان فرمانروایی میکرده است و زابلستان و سیستان و سِند به ترتیب در زیر فرمان گرشاسب پیشدادی و نریمان و سام و زال و رستم بوده است. [1] 

 زابلستان بویژه غور در دوره اسلامی در دست خاندان سوری و غوری که آنها نیز خود را از خاندان سام میدانستند، بوده است. اسامی بیش از هفت نفر از شاهان غوری که در قرون پنجم و ششم هجری در غورستان و بامیان و تخارستان سلطنت میکردند، پسوند سام دارد، مانند سلطان غیاث الدین محمد سام غوری و معزالدین سام بامیانی و غیره. تعداد سلاطین غوری پس از اسلام را سی و دو نفر نوشته اند. [2]  در تمام منابع تاریخی و شاهنامه نام زابلستان و زابل از نام سام و خاندان وی جدا نیست.

در روایات کهن ، زابلستان سرزمینی است که جمشید پادشاه پیشدادی بلخ پس از فرار از دست ضحاک به آنجا پناه آورد و با دختر «کوهرنگ» پادشاه زابلستان ازدواج کرد و گرشاسب و نریمان و سام و زال و رستم از فرزندان و نوادگان جمشید در زابلستان اند.

در مجمل التواريخ که بیشتر الهام گرفته از تاریخ حمزه اصفهانی و گفته های موبد شاپور است، نوشته است: «جمشيد نامش جم و فرزندش ثور  بود از پرى چهره دختر زابل شاه». [3]

در شاهنامه ی فردوسی نخستین جایی که از زابلستان و زابل سخن به میان می آید، هنگام سلطنت منوچهر است که داستان سام و تولد زال آغاز می شود؛ زابلستان در عهد منوچهر در اختیار سام بود. سام در حین تاجگذاری منوچهر به دربار وی حضور داشت. منوچهر به سام محبت بسیار کرده و دستور داد که عهدنامه یی بنویسد و در آن قلمرو حکومت سام و خاندان وی را تعین کنند.

وزان پس منوچهر عهدی نوشت / سراسر ستایش بسان بهشــت

همه کابل و زابل و مای و هند / ز دریای چین تا به دریای سند

ز زابلستان تا بدان روی بُست / بنوی نوشتند عهدی درست (مسکو، 1/ 148)

در مجمل التواريخ نوشته است: «پادشاه هند را رآى گويند… اما بزرگتر پادشاهان هندوستان را مهراج خوانند… پادشاهان زمين كابل و سند را رتبيل  گويند، و پادشاه غور[4] رستم زال به عهد خويش، از رتبيل جدا كرد و پادشاهش را و زمين را غور لقب نهادند. و پادشاه غرجستان را شار خوانند، و پادشاه باميان را شين[5] گويند، و اين ولايتها (غور و غرجستان و بامیان) رستم را بود در جمله زابلستان، و اين لقبها وى نهادست، و اكنون همان رسم بجايست.»[6]

فردوسي در جای جای شاهنامه، زابلستان و كابلستان را در كنار هم ذكر كرده و از سام و زال و رستم به عنوان شاهان زابلستان و از مهراب کابلی به عنوان شاه کابلستان یاد کرده است. مانند:

ز زابل بشاه آمد اين آگهي/ که سام آمد از کوه با فرّهي.

چو نوذر بر سام نيرم رسيد/ يکي نوجوان پهلوان را بديد

فرودآمد از اسپ سام سوار/ گرفتند مر يکدگر را کنار. فردوسي

همي رفت[7] مهراب[8] کابل خداي/ سوي خيمه زال زابل خداي. (گرشاسبنامه اسدي طوسي(.[9]

چو شد زال فرخ ز کابلستان/ ببد سام يکزخم در گلسِتان.

سپهبد خراميد تا گلسِتان/ بنزد کنيزان کابلسِتان. 

شَهِ کابلسِتان گرفت آفرين/ چه بر سام و بر زال زر هم چنين.

خرامان ز کابلسِتان آمديم/ بر شاه زابلسِتان آمديم.. [10]

ز کشمير و از کابل و نيمروز/ همه سرفرازان گيتي فروز.

تو با گرز داران زابلسِتان/ دليران و گُردان[11] کابلسِتان. [12]  

 گشتاسب کیانی در بلخ به فرزندش اسفندیار در باره رستم گفت:

 به گیتی نداری کسی را همال/ مگر پر هنر نامور پور زال

که او راست تا هست زابلسِتان/ همان بُست و غزنين و کابلسِتان.[13]

 فردوسی در ذیل «گفتار اندر زادن رستم» روایت کرده است:

 بگفتا برستم غم آمد بسر /  نهاند رستمش نامش پدر

ازو زال و سیندُخت، خرم شدند / بفرمود تا زیرکان، آمدند

یکی جشن کردند در گلستان / ز کابلسِتان تا بزابلسِتان

به کابل درون گشت مهرب شاد / به مژده به درویش دینار داد

بزابلسِتان از کران تا کران / نشسته بهر جای ، رامش گران

ستودن گرفت انگهی زال را / خداوند شمشیر و کوپال را

پس آمد بر آن پیکر پرنیان / که یال یَلان داشت و فَرِّّ کَیان

چو آگاهی آمد به سام دلیر /  که شد پور دستان به مانند شیر

بجنبید سام را دل ز جای /  بدیدار کودک آمدش رای

چو مهرش سوی پور دستان کشید / سپه را سوی زابلستان کشید

چو از دور سام یل، او را بدید /  سپه را دو رویه،  رده بر کشید

یکایک نهادند، سر بر زمین /  ابر سام یل، خواندند آفرین

چو گل چهرة سام یل، بر شکفت /  چو فرزند را دید با یال و سفت

دلیرا گوا، پور زالا شها /  سرافراز تاجا، بلند اخترا

همه کاخها تخت زرّین نهاد /  نشستند و خوردند و بودند شاد

بر آمد برین بر یکی ما هیان  / بَرنجی نبستند هرگز میان

سرِ ماه، سام نریمان بکاه (پگاه)  /  بر آن تخت فرخنده، بگزید راه

سپاهش ز زابل چو آمد بدر / بشد زال زر، منزلی با پدر

مژه کرد سام نریمان، پرآب / که عمرش به زردی رساند آفتاب

 چنین گفت مر زال را کای پسر / نگر تا نباشی بجز دادگر

همه سال بسته دو دست از بدی / همه روز جُسته ره ایزدی

چنان دان که بر کس نماند چهان /  یکی بایدت آشکار و نهان

برین پند می باش و مگذر ازین / بجز از ره راست، مسیر زمین

بر آمد ز درگاه زابل درآی / ز پیلان خروشیدن کرّ نای

سپهبد سوی باختر[14] کرد روی  / زبان گرم گوی و دل آرزم جوی[15]

 

زبان زابلی

برهان قاطع نوشته است: «زاول نام قومي و طائفه اي بود. زاولي منسوب است به شهر زاول و يکي از جمله هفت زبان پارسي بوده که اکنون متروک است.» [16]  

مارکوارت در شهرستان هاي ايرانشهر ص890 گويد: در زاولستان لهجه هاي ايراني مخصوصي تکلم ميشد که آن را زاولي گويند و ماآثاري از آن در دست نداريم.

اما به نظر میرسد که: زبان زاولي در تمام هزارستان امروزي (زابلستان تاریخی) به صورت عادی محاوره می شود. زبان مردم هزاره بميزان حدود 95% زبان زابلی وزبان شاهنامه ها است. امروزه در غرب ولسوالي مالستان در ولايت غزني، قومي بنام زاولي زندگي ميكنند ومثل باقي هزاره ها به زبان دری زابلی سخن می گویند.

 


[1]  . استاد آریانپور گفت: در حقیقت زال در «ورِ زال» یعنی در غاری که شخص حکیمی در آن زندگی می کرده، بزرگ و تربیت شده است. ور زال (غار محل پرورش زال همراه با مرد حکیم) واقع در گیروی علیای شارستان در منطقه چهار صد خانه در پای کوه زار مرغ (یکی از شاخه های البرز) در بین دایه و شارستان در ولایت دیکندی واقع است. ور زال هم اکنون در بین مردم محل بسیار مشهور است. هم چنین در چهارصد خانه شارستان قریه ای بنام «شاه زو» است که به احتمال زیاد از نام «زو بن طهماسب» دهمین شاه پیشدادی گرفته شده باشد. در قریة شاه زو جوی قدیمی وجود دارد که از رود هیرمند کشیده شده و از تونلی در داخل کوه عبور داده شده است

[2]   تاریخ کامل 32 نفر شاهان غوری از آل شنسب را در طبقه 17 و 18 و 19 از طبقات ناصری، ج1 ص425 / چاپ عبدالحی حبیبی، کابل/ و نیز در تاریخ مختصر افغانستان نوشته عبدالحی حبیبی، ص165 بخوانید..

[3]   مجمل‏التواريخ‏ والقصص، چاپ ملك الشعراء بهار، متن،  ص25.  

[4]  پادشاهی غور (بهار، همان، زیرنویس)

[5]   آثار الباقيه بیرونی ص102/ تاريخ‏اليعقوبى، چ دار صادر بیروت/ ج‏2، ص:397 / و تمام شاعران پارسی زبان پادشاه بامیان را «شير باميان» نوشته اند.

[6]   مجمل‏التواريخ‏والقصص، چاپ ملك الشعراء بهار، متن، ص:422

[7]    (بيرون رفت) 

[8]  مهراب به كسر ميم نام پادشاه كابل است كه زال بر دختر او عاشق شد و اورا بگرفت و رستم از او بزاد. چنانچه فردوسي از قول زال گفته: من از دُخت مهراب گريان شدم/ چو بر آتش تيز بريان شدم.

تو را بوية (آرزومندي) دُخت مهراب خاست/ دلت را هُش سام زابل کجاست.

ستاره شب و روز يار من است/
م
ن آنم كه دريا كنار من است. فردوسي .

معني تركيبي «مهراب» رونق آفتاب باشد. چه مهرآفتاب است و آب به معني رواج و رونق است. و نسب او به ضحاك تازي مي پيوسته. مهراب به معني آفتاب رونق يا آفتاب جلوه است. (آنندراج،  ج3 ، چ هند). و (دهخدا، مهراب).

[9]   به لغتنامه دهخدا ذيل عنوان «زابل» و «زابلستان» و «مرز» رجوع شود.

[10]   شاهنامه چ بروخيم ج 1 ص 158

[11]    دليران.

[12]   شاهنامه چ بروخيم ج 4 ص 911.

[13]   شاهنامه تک جلدی/ عهد قاجار / دارالسلطنت تبریز/  و چ بروخيم ج 6 ص 1637/ به لغتنامه دهخدا ذيل عنوان «زابل» و «زابلستان» و «مرز» نیز رجوع شود. 

[14]    منظور از باختر در اینجا مرز مازندران  است که به سمت مغرب ایران کهن قرار داشت و سام مرزبان آن ناحیه بود..

[15]   شاهنامه تک جلدی/ چ عکسی / عهد قاجار/ دار السلطنت تبریز/ 1275 ق/ کتابخانة بروجردی قم (داستان زادن رستم)

[16]   برهان قاطع، ذیل زاول و زاولی. / نیز نک: فرهنگ معین، چ چهارم، ذیل زابلی،

 

+;نوشته شده در ;سه شنبه نهم آذر 1389ساعت;16:46 توسط;فاضل کیانی; |;


دیدگاه برای “مقاله ۱۶ : زابلستان مرکز افسانه و تاریخ و زادگاه زبان پارسی – بخش دوم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*