در امتداد جاده غربت!

                                                         بنام خداوند!

میر احمد لومانی

                                                در امتداد جاده غربت!

نا وقتهای شب گیج و خسته از اتوبوس پیاده میشوم. خدای من گویی سرم همچون تخته سنگی بزرگی بر گردنم سنگینی مینماید و پاهایم از من فرمان نمیبرند. آخر بیست و چهار ساعت مسافرت ان هم در قسمت عقب اتوبوس، که  کار ساده ای نیست.  چمدانم را با تنبلی تمام به دنبال کشیده و  از محوطه ترمینال مسافربری خارج میشوم. فکر میکنم این موقع شب خیابان  باید خلوت باشد.  اما نه؛ راننده های تاکسی همچون مگس های سمیچ  بر سرمان میریزند: آقا تاکسی نه میخوای؟! کجا میخوای ببرمت  و….

من که در چنین مسافرت ها چندین بار چوب  راننده های تاکسی بی انصاف را خورده  و توسط آنان به کرات سرم  کلاه رفته و کرایه گزاف از من گرفته بودند، این دفعه را نه میخواستم که به دام شان گیر بیافتم. لذا بدون آنکه به آنها توجه یی کرده  باشم، راهم را کج نموده و از کنار شان دور میشوم…

کمی ان طرف تر دور از شلوغی و سرو صدا ها میایستم.   براستی که به تاکسی ضرورت داشتم آنهم اون موقع شب، نه ماشینی و نه هم اتوبوس شرکت واحدی.

   در زیر نور چراغ برق، پیرمردی در پشت فرمان تاکسی قراضه یی  دارد به من نگاه میکند. گویی منظورم را خوانده است. صدا میزند:

آقا؛ بیا بالا  کجا میخوای بری…

 ماشین پیکان کهنه با سرعت از خیابان ها میگذرد و من با دقت تمام به خانه های کج و کوله شهر اصفهان نگاه میکنم. از خود میپرسم:

خدای من؛  با این همه بذل و بخشش طبیعت برای این سرزمین، و داشتن این همه نیروی انسانی مستعد و فعال، این شهر چرا این قدر کج و کوله و بی نظم است! چرا از درو دیوار آن فقر میبارد… آخر این جا اصفهان است و  پایتخت تمدن ایران امروز. مقر حکم روایی سلسله صفوی ها. مگر میشد این قدر نا منظم  و از هم پاشیده باشد و.. 

از بلند گوی رادیو ی  ماشین، صدای دل انگیز دعای شبانگاهی روح و روانم را به نوازش میگیرد. آخ خدا جان که این صدا چقدر روح افزا ست!

بعد  گذشت چند پیچ، راننده تاکسی به حرف آمده و از م میپرسد:

بچه کجا یی همشهری؟!   

مانده ام که به وی چه جواب بدهم؟ جواب این سوال کم و بیش همواره برایم آزار دهنده بوده است…

 وی که سکوت م را میبیند، اضافه میکند:

  از  این ور مشهدی، یا اون طرف تر؟!  جواب میدهم:

– حاج آقا مگر فرق میکند؟!

– نه زیاد!  این ور مرز ی ها  برای مان عزیز تر اند!

  ازش میپرسم:

– حاج آقا مشخصه یک ایرانی چیست؟!  مقداری با ریشش ور میرود و بعد میگوید:

– و الله من نه میدانم، شما بگویید!  برایش توضیح میدهم:

– حاج آقا از نظر بنده مشخصه یک ایرانی زبان پارسی گوی است و مذهب تشیع وی! حال من زبانم فارسی است و مذهبم نیز تشیع! شما فکر میکنید کجایی باید باشم؟!  من و منی نموده و بعد میگوید:

 بابا  ایرانی ها هم که همه شان  فارسی زبان و شیعه نیستند!

  میدانم حاج آقا…

نه میخواهم تا پیر مرد را در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک زینبیه اصفهان الاف خود بنمایم. لذا در خیابان اصلی از ماشین وی پیاده شده و با وی خدا حافظی مینمایم.

 از سال های قبل خانه برادرم را بلد بودم. لذا بدون تکلیف بعد از مدتی پیاده روی در مقابل درب خانه اش توقف مینمایم.

 میبینم هنوز زنگ درب  ندارند. لذا با پشت دست چند ضربه ای به  درب حویلی شان میکوبم. خیلی دلم میخواهد تا این موقع شب در کوچه سرو صدا راه نیانداخته و مزاحم خواب دیگران  نگردم.< P style="TEXT-ALIGN: right" class=" " align=right>بر خلاف انتظار، درب خیلی زود بر رویم گشوده میشود.   خدای من، دایی ام را رو برویم میبینم!! سالهای زیادی بود که وی را ندیده بودم. شاید بیش از بیست سال!

باور نمیکنی؟ ما نسل چنین ایم دیگه! آخ که چقدر آواره ایم و خانه بدوش و از هم پاشیده!   تازه ما  شانس آورده ایم که زنده مانده ایم.   دایی ام را در بغل میگیرم و بر دست های وی بوسه میزنم.  مدت ها بود که بر دستان مردی بوسه نزده ه بودم. نا خود آگاه این فرهنگ دیرینه در وجود م زنده میگردد. در میان تاریکی های شب، متوجه میشوم که دایی ام تا به کدام پیمانه پیر شده است و شکسته است. عجیب است این زندگی دیگه! میگن نامرد است، درست گفته اند. همراه با دایی داخل خانه میشویم. درون اطاق چند نفر خوابیده اند. اما دایی ام بعد از احوال پرسی بر روی جا نمازش قرار گرفته و اقامه نماز میبندد. معلوم است دیگه، قبل از آمدن من هم  مشغول نماز شب بوده است.

  من سرم را میگذارم و خیلی زود خوابم میبرد….

  نوازش دست هایی  از خواب بیدارم میکند. خستگی مسافرت و سنگینی خواب را با تمام وجود م حس میکنم، با آنهم چشمهایم را میگشایم.  خدای من!    چه سعادتی!  مادرم را نشسته بر سجاده یی بالای سرم میبینم. مگر خوشبختی بزرگ تر از این هم در زندگی ما آدم ها  وجود دارد؟؟  با یک عالم مهر، و دل انگیز ترین صدا به من میگوید:

 بلند شو بچیم، نماز دارد قضا میشود… آخ که طنین این صدا چقدر عزیز است، و من شوریده چقدر همواره از ان محروم بوده ام.

میبینم بچه ها، کوچک و بزرگ یکی پس از دیگری بلند میشوند و  وضو گرفته و به نماز میایستند. و من؛  بعد از مدت ها خودم را در یک جمع و فضا ی کاملا مانوس و خودی، همچون ماهی باز گشته در اقیانوس اصالت خویش باز میا بم!

موقع صبحانه خوردن ده پانزده نفر  دور یک سفره جمع شدن هم یک کیفی دارد ها! میبینم که چندین نسل؛ از مادر و فرزند گرفته، تا نوا سه، و  کواسه دور یک سفره جمع شده اند. همین صبحانه خوردن نیز ترتیب خاص خودش را دارا میباشد. هر کسی وظیفه  و کارش مشخص است، حتی جایش.  این دیگه از اون خصلت های خوب و نازنین ما شرقی ها است…

بعد از صرف صبحانه، هر کسی  در پی کارش میرود. بعضی ها به مدرسه و بعضی های دیگر نیز برای ترتیب و تنظیم خانه و تهیه نان ظهر و… برادرم نیز عمامه و عبا و قبا نموده به طرف مدرسه عازم میشود. موقع خدا حافظی میگوید:

– در یکی دو جای باید درس بدهم، و در یکی دو جای دیگر هم باید درس بشنوم..

 به شوخی ازش  میپرسم:

   حاج آقا؛ از موقع که من یادم میاید شما در س میخوانید! من پیر شدم و این درس شما کی تمام میشود؟

 حاج آقا در حالیکه عمامه اش را مرتب میکند، با لبخند خفیفی جواب میدهد:

– من که با این همه سال درس خواندن ها، هنوز از خم یک پیچ نتوانسته ام خودم را عبور بدهم… 

 همه میروند.  فقط من، دایی و مادرم  میمانیم. از خلال صحبت ها میفهمم که دایی از افغانستان برای اجرای مراسم عروسی پسرش آمده است.

از مدت ها قبل میدانستم که دختر حاج آقا با پسر دایی مان نامزد هستند!

 اصفهان را دوست دارم؛ چه میگویم؟ همه ایران را دوست دارم!  در این دیار همواره  حس غربت تلخ، توام با قرابت و هم ریشه گی سر شار از محبت و علاقه نسبت به این سرزمین در وجود م موج میزند. هرچه میاندیشم، خودم را، تاریخ ام را، فرهنگ و داشته های معنوی ام را از این سرزمین جدا نه میابم. گویی در خانه خودم و  بیگانه ام. گویی در آغوش مادرم و گرفتار زشت خویی های نا مادری!     براستی اگر «حایل مرزی دوغارون»   از این میان برداشته شود، دیگر چه چیزی ما را از هم به تفکیک خواهد گرفت!!

شهر اصفهان جذبه های توریستی خاص خودش را دارا میباشد. محلات تاریخی دوره صفوی ها: همانند میدان امام، بازار سرپوشیده، سی و سه پل، پل خواجو، منار جنبان و..»    بخصوص سی سه پل جذابیت دلپذیر خاص خودش را دارا میباشد.در آنجا با حسرت میبینم که زاینده رود بزرگ و معروف در حال جان دادن است!

به عمارات تاریخی این شهر نگاه میکنم. عظمت  شاه عباس صفوی، شاه اسماعیل و.. در نظرم زنده میگردد. اما سلطان؛ حسین چه زبونانه تاج و ناموس در کف محمود افغان میگذارد.

 آری؛  سیاست و حکومت چنین است دیگر. اگر به انحطاط برود، نه تنها کشور و مملکت غارت خواهد شد، که؛ حتی حریم خصوصی شاه و سلطان نیز به تاراج خواهد رفت! گاهی در تاریخ  حکام و سیاست مدارا ن بی کفایت  مرتکب اشتباهات بس سنگین و جبران ناشدنی میگردند. اشتباهات که توده ها چوب خسران تاریخی آنرا به تحمل می نشینند!

بار ها از خود پرسیده ام که: جایگاه تاریخی دولت مردان کنونی ایران در این مقطع حساس از تاریخ در قبال سرنوشت حوزه تمدنی ایران باستان در کجا موقعیت دارد.   ایران و دولت مردان وی در تعیین سرنوشت تاریخی من و میلون ها انسان همانند من چی نقش تاریخی را به ترسیم خواهند گرفت!

اصفهان یکی از معدود شهر های ایران است که بیشترین تعداد آواره گان افغانستانی را به خود جای داده است. این موضوع در نشست و برخواست ها، و بخصوص مراسم ها به خوبی هویدا است. حتی در موقع گشت و گذار در محلات فقیر نشین شهر، گلرخا ن چشم بادامی هزاره به کرات به مشاهده میرسند!

 شب جمعه تصمیم میگیرم مهمان خواهرم با شم. با شوهر وی، همبازی دوران طفولیت هستیم. معمولا در دید و وا دید های این چنینی، تا دیر وقتهای شب باهم می نشینم و از هر دری گپ میزنیم، از همین خاطر شب جمعه را انتخاب کرده ایم. آخر دیگر روز ها که  صبح زود میره سرکار.

همراه من، چند نفر دیگر از هم ولایتی های مان  نیز دعوت شده بودند. موقع صرف شام از هر دری صحبت مینماییم. معلم فخری که حالا در یک ساختمان مسکونی در سرایدار هست بیش از همگان درد مندانه تر سخن میگوید:

 بدبختانه در ایران بر اثر عدم  اطلاع رسانی صحیح و مسئولانه دست اندر کاران هر دو طرف ایرانی و ما مردم  هزاره، این ملیت هزاره هستند که به جای قبایل افغان؛ افغانی به معرفی گرفته شده اند.

در شناخت و فرهنگ گویش مردمی ایران، هیچگونه تفکیک میان واژه های « افغان»  « افغانی»  و« افغانستانی»  به مشاهده نمی رسد! در حال که افغان ها:   قبایل هستند ساکن در جنوب شرق، جنوب و جنوب غرب افغانستان، در محدوده نوار  مرزی  افغانستان با پاکستان؛ افغانی هم که واحد پول رایج در افغانستان بوده، و افغانستانی؛ ساکنین محدوده جغرافیایی این سرزمین می باشند»

در میان صحبت ها تب شدیدی از رفتن در کشور های دور دست به مشاهده میرسد، و من تازه متوجه میشوم که به چه تعداد از نیروی فعال و مستعد انسانی مان از کشور برای همیشه خارج گردیده اند.

در میان صحبت های گوناگون، آقای رحیمی میگوید:

– بابا این همه از ایران و مردم آن شکایت نکنید. ما و شما فقط همین ده خودمان را در نظر بگیریم که در سال چقدر پول از طریق ما  در ان جا کمک میشود؟! اگر همین پول ها نه میبود، در این چندین سال متواتر خشک سالی، خدا میداند که چه ها که نه میکشیدیم! تازه؛  همین خارج رفته گی ها اکثرا از پول کارگری ایران به اون جاها رسیده اند…

نزدیکی های نیمه شب مهمانان همگی میروند، من و خواهرم و شوهر وی تا دیر وقت های شب می نشینیم و از هر دری صحبت مینماییم. ساعت حدود سه بعد از نصف شب را نشان میدهد. شوهر خواهرم میگوید:

– اگر اجازه باشد بخوابیم، فردا نوبت دعای « ندبه» در خانه مان هست، صبح خواب نمانیم….

ادامه دارد…

+;نوشته شده در ;شنبه پنجم فروردین 1391ساعت;12:15 توسط;میر احمد لومانی; |;


6 دیدگاه برای “در امتداد جاده غربت!
  1. دوشنبه 7 فروردین1391 ساعت: 11:43
    سلام جناب لومانی استعداد شما در داستان نویسی قابل قدر است من نوشتهای شمارا خاندم خیلی عالی صحنه را ترسیم کرده بودید بیشتر تلاش نمایید تا در فضای قصه نویسی چهرای برجسته مردم خود باشی یک جهان تشکر از زحماتت مقاله جناب داکتر شاران را در جمهوری سکوت مطالعه نمایید تا انگیزه تان وعلاقه تان بیشتر گردد افرین برشما

  2. سه شنبه 8 فروردین1391 ساعت: 18:15
    اقای لومانی درود بر شما ! شما و اقعا با احساس هستید گاه سرگذشت مردم را بطور رمان و خیلی هم جالب مینو سی . به مدیر وبلاگ عرضم را برسانم کسانیکه تحت نام هزاره چرند نو شته میکند نیاز نیست که بروز بدهی . بگذار ازدورنش بسوزد !!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*