یک اربعین سوز و عشق!

1عاجزم که در فراق تو چه بگویم پیشوایی آزادمردان؟ درمانده ام که در رثایی تو چه بسرایم امام عشق و مهر؟ ناتوانم از وصف آن همه بیداد که بر تو و یارانت رفت؟ خسته ام از آن همه دو رنگی؟ دلخونم از چهل روز آتش و خون و عشق!! بیزارم از گرگ های انسان نما که بانگ مسلمانی بر لب؛ جان و جوانان رسول را به دریدن گرفتند! نفرین عالم و آدم برکسانی که، کسانت را در قربانگاه «زر»، «زور» و «تزویر» سر بریدند! گلوگاه نوزاد شش ماهه ات را پیکان کین چه سبوعانه درید! آنطرفتر چه قامت های رعنایی که با تبر جهل نقش زمین شدند! آن سوترک آب هم شرمنده ای عباس شد!؟ خورشید عاشورا از این همه بیداد بر آل رسول سرخگون، رُخ در پرده ای ابر و غبار کشید! زمین و زمان شرمیید تا شاهد تماس خَنجر ددان بر قفایی حَنجر «سبط الرسول» نباشد! در پایان، بیابان تفتیده ای «طَف» خجل و شرماگین از هجوم شعله های بیداد بر خیام آل النبی!؟

اکنون جهان خسته از یک اربعین اسارت آل البیت! حال کاروان رنجدیدگان عُشّاق در مسیر سرزمین جانبازی و دلدادگی! اینک زمان بازگشت پیامبر کربلا و هنگامه ای ورود یک قافله رنج و محنت! اینک قافله سالار شیر زن در شوق وصال! ولی، خجل از امانت بر جایی مانده در خرابه ای بیداد! اما، سرفراز از پیام رسانی پیکار پرشکوه نینوا! مفتخر از افشاگری حاکمیت استبداد! پر غرور از حیدرواره سخن گفتن! خوشبخت از پیغام بری عشق و زیبایی و دلداگی! آنجا که صبورانه در پاسخ شماتت گران، علی گونه، صحنه ای عاشورا را این گونه به تصویر می کشد:

«و ما رأیت منه الّا جمیلاً !!»

اما، ای داد که ما از آن همه زیبایی هیچ نصیب نگشته ایم! از آن همه شور و عشق جز درد و آه هیچ نیاموخته ایم! از آن همه دلدادگی تنها شیون و اشک بهره برده ایم! به زعم ما محرم یعنی غم، کربلا یعنی بُکأ، نینوا یعنی نالش، عاشورا یعنی سرشک و خون و آتش! یعنی غریو مداحان کاسب و کاسبان نشسته بر منبر!؟ عزاداری یعنی قامه های آلوده بر سر؛ یعنی زنجیرهای کاردی آشنا با پشت!! یعنی تکیه خانه های ده روزه در سال! یعنی پرچم و پارچه و شعار؛ یعنی هیأت های دیگ و ملاقه و آش! یعنی طبل های گوشخراش! یعنی بدعت های تازه! یعنی تن های سیاپوش! یعنی دل های سوخته!؟ یعنی چند قطره اشک به طمع بهشت! یعنی نالش برای شفاعت! یعنی پیروانی که از آزادگی و دلدادگی تو هیچ نیاموختند!؟

امام من، میدانم که تنها در کربلا انسانیت را به قربانی نگرفتند! دردمندم که چه سان تاریخ تاریک مسلخ دیگرباره، تلخ تکرار میشود. براستی نظاره گرم که «کُلّ ارضٍ کربلا و کُلّ یومٍ عاشورا» امروزه چه دردمندانه رنگ واقعیت به خود گرفته است. شاهدم که جای جای این ستمستان خاکی کربلاست و هرزمانی عاشورا ! دیدم که چه سان اصغرگونه ها را در کویته و غزه و میانمار و عراق و سوریه و افغانستان و… نه تنها گلو میدرند که زره زره بر در و دیوار و خیابان و کوچه می پاشند! در کربلا های امروز اکبروش ها را ده ده شکم میدرند! در عاشورا های ما عباس گونه ها را نه تنها دست و پا میبرند که صد صد بر در و دیوار می پاشند! ناظرم که جهل خوارج با کینه ای اموی چه سان گرگهای آدم نما تحویل داده اند! دیدم که پیروان هند جگرخوار چه سان جگر که نه، قلب سرباز سوری را سبوعانه بدندان میکشند! شنیدم که در انفجار یک تن مواد شهر کویته، از رقیه های قوم من تنها یک لنگه کفش به یادگار ماند! اینک عاشوراییان تو را در کربلاهای انفجار و انتحار و ترور صد صد و هزار هزار به کام مرگ میفرستند!

با این همه بیداد که بر انسان روان بود

کی میرسد آن تک سوار ناجی از راه؟!

آی منجی انسان !

می دانم که می دانی که در نهان خانه ی دل من غربت زده چه می گذرد! کودکانه مویه های دلم را در شوق وصال تو به مشّاقی میگیرم! مطمئنم که قلب نازنین تو هم مثل دل ما غریبان، تنگ «زادگاهت» است! یعنی «زمین»، همان زادگاه انسان، تنها گهواره ای که با اشتباهات موجودات دو پا و گرگهای انسان نما و انسان نما های آدمخوار، به فنا و نابودی سوق داده می شود!؟ می دانم که احساس غریبی و غربت دست از وجود نازنین ات بر نمی دارد؛ زیرا؛

«غریبتر از تو کسی نیست!!»

تو همان شیخ شاعری که با چراغ، گرد شهر همی گردی، از دیو ودَد ملولی و انسانت آرزوست!؟ این نهایت غریبی است که در میان خلق باشی؛ اما، بیگانه از ایشان؛ دلخور از خوی و خصلت شان؛ دل خون از دو رنگی و مکر شان؛ متعجب از تقلب و ظاهر سازی شان؛ ناراحت از اینکه نتوانی کاری برای کسانی انجام دهی که دارند زیر بار ستم خُرد و خمیر می شوند! نه که نتوانی؛ بلکه، مجبوری دل خون نظاره گر آن همه بیداد باشی؛ ولی، به ناچار زمان «دادگری» را انتظار بکشی!؟ .

پس کی رود این روزگار تلخ تر از زهر؟

هان کی رسد آن روزگاری خالی از قهر؟



پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*