««زینت پارسایان!»»

««زینت پارسایان!»» فرخنده سالروز میلاد چهارمین خورشید آسمان ولایت و امامت، حضرت «سیدالساجدین»؛ الگوی عبادت، زهد و پارسایی بر ارادتمندان اش مبارک باد. ابومحمد علی ملقب به زین العابدین و سیدالساجدین؛ ف...

««رخشانه!»»

««رخشانه!»» ****** غلام«مجیتی» با عجله به خانه های آغیل سرمیزد و به پدران دخترها خبر میداد که «سرمعلم سائیب» با سرکاتب، برای نام نویسی دختران در منبر منتظر شان است که باید فورا خود شانه به منبر برسان...

««زادروز خورشید عدالت!»»

««زادروز خورشید عدالت!»» فرخنده زادروز طلوع پر فروغ خورشید عدالت، علم، عمل، تعهد و ایمان؛ حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) و روز پدر گرامی باد! نه بشر توانمش گفت، نه خدا توانمش خواند **** متحیّرم چه نامم، شه...

««عبدالعلی!»»

««عبدالعلی!»» ****** در فصل خزان سال1370؛ روزهای پرالتهابی را سپری میکردیم، مدام گوش به رادیوها، که شاید خبری از «استاد مزاری» و کاروان همراه وی بشنویم! حدود دو ماه پیش رادیوها خبر ناراحت کننده ای را...

««مردی از جنس امید!!»»

««مردی از جنس امید!!»» *********** ««مردی از جنس امید!!»» *********** برگ یکم:«شکست!؟» روزگاری داشتیم، روزهای تلخی، روزگاری تنگی! روزگاری تیره، روزهای پردود، تاریخ تاریک و سرد، سیه و تار و کبود! عصر ...

««مادر پدر اش!؟»»

««مادر پدر اش!؟»» (سالروز شهادت غم انگیز حضرت فاطمه(س)بر همه ای شیعیان تسلیت باد) براساس روایت های مستند و متواتر فریقین(شیعه و سنی) حضرت فاطمه زهرا(س)یگانه دختر گرامی رسول خدا(ص) از جایگاه بسیار بال...

««درپی شناخت سرزمین مادری!»»

««درپی شناخت سرزمین مادری!»» ***** چن روز پیشتر دعوت «انجمن دانشجویان افغانستانی دانشگاه خوارزمی تهران»، برای تشکیل «کارگاه افغانستان شناسی» را پذیرفته و مهمان یک روزه این جماعت شاد، شادان و خندان ام...

««زخم افشار!؟»»

««زخم افشار!؟»» **** «زخم افشار» زخم ناسور است در تاریخ ما گور«نسیان» زمان را نبش و سر وا می کنم!؟ *** «زخم افشار» زخم من، تاریخ و اجداد من است کی فراموشش کنم، هر ساله «بلوا» می کنم !؟ *** «زخم افشار...

««بانوی آب و آفتاب!»»

««بانوی آب و آفتاب!»» امشب ز روی ماه تو، روشن بود عرش برین امشب ز بوی گل رخ ات، گلشن بود عرش برین تو اختر پرنور حق، روشن ز تو جان و جهان ! ماه ی«شب چار و دهش»، گشته خجل و شرمگین خورشید به رخ ماه تو، ...

«تَوخَنَه باکول من!؟»

«تَوخَنَه باکول من!؟» (گذری به وادی خاطرات کودکانه) با ورود به دهلیز، وقتی چشمان تان به تاریکی عادت میکرد، درب چوبی دو روی، می دیدی که قسمت پشت آن به سمت دهلیز بسیار زمخت و بدقوار و قسمت روی آن به سم...