|
آخرین مطالب |
...
عکس تصادفی پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
یتیم - قسمت سوم !
موضوع: فرهنگی
چهارشنبه هفتم بهمن 1388 1:7 بنام خداوند ! یتیم ! قسمت سوم ! شش ماه بعد از تولد من ، شفیقه خانم ، مادر اندر من ، نیز پسری به دنیا می آورد ! که ، وی را نقیب نام گذاشته اند ! و کمتر از یک سال ام بوده که ، مادرکلان ام ، وفات مینماید ! تا موقع که مادر کلان ام زنده بوده است در خانه ما ، آرامش نسبی ای برخوردار بوده ! اما بعد از وفات وی ، جنجال و کشمکش های خوانواده گی ، در فامیل ، آغاز میگردد ! و......و مادرم برای گریز از جنگ و جدال خانه گی ، خانه تابستانی مان را ، برای زنده گی بر می گزیند و پدرم نیز توافق میکند ! و ... من دیگر سه سالم شده بود ! نمیدانم این خوب است یا بد ؟ که ، ایام کودکی هایم ، از ان زمان ها ، در خاطره ام کاملا نقش بسته است ! شاید اگر فراموش میکردم راحت تر زنده گی می نمودم و.. اما یادم هست ! چه میشود کرد ! در این زنده گی خیلی چیز ها است که دست خود آدم نیست !! ..... چشمانم را باز میکنم ! من و مادرم ! ..مادر،نمازش را ختم نموده و به آهسته گی دعا ها یی زیر لب زمزمه میکند ! لحاف را کنار میزنم و میخواهم بلند شوم و... مادر دعا خواندن اش قطع میشود ، دستی به موهای پر پشت و سیاهم میکشد ، و میگوید : - جعفر جان بخواب هنوز زود است ، خود ته لوچ نکن نه میبینی که، خانه چقدر سرد است ؟! و بعد مرا دوباره با لحاف می پوشاند ! من نمیتوانم آرام و قرار بگیرم ! احساس میکنم که ، برف آمده است ! اخ خدای من ! چه روز های زیادی را منتظر آمدن اش بودم ! پائیز از موقع که درخت ها جامه رنگارنگ میپوشیدند و آهسته ، آهسته می رقصیدند و همه جا را گلباران مینمودند ، من هر روز صبح موقع که مادر از خواب بیدار ام مینمود ، با اولین خیز خودم را دم پنجره کوچک خانه یی مان میرساندم و بیرون را نگاه میکردم ! این که زمین هنوز سیاه مینمود ، دلم میگرفت و....گاهی قله های بلند کلاه سفیدی از برف برسر میکردند ! آخ که دلم میخواست من نیز آن جا بودم .... مادر به سجده رفته بود و من موقع را مناسب دیده به خیز خودم را پشت پنجره رساندم ! همه جا سفید ! سفید ی، سفید ! برف آمده بود ! خدای من برف ! میخواستم طرف بیرون بدوم ! مادرم دستم را گرفت : - جعفر جان کجا ؟ ! بچیم ! و من در حال که نفس ام بند آمده بود بریده ، بریده گفتم : مادر جان برف ، برف ! همه جا سفید است نگاه کن چقدر پاکیزه و..... و مادر صورت ام را پوسید و مرا در بغل اش فشرد و... پدرم در خانه نبود ! وی در سال یکی دو مرتبه سر وکله اش پیدا میشد ! پدرم در قوه کار همرا با ما ما هایم مصروف کار بودند ! میگفتند آنها ، در لین ترکستان کار میکنند ! در فامیل ما، تقریبا همیشه بین مادرم و شفیقه خانم بگو مگو و جنجال ها یی رخ میداد و گاهگاهی ، این بگو مگو ها به برخورد فیزیکی میان ان ها می انجامید ! اما جنجال و کشمکش های اصلی زمانی شروع میگردید که ، پدر مرخصی به خانه می آمد ! من کوچک بودم و عقل ام کار نمیکرد که ، این کشمکش ها به خاطر چیست و کی خاتمه میابد ! اما به دفعات نیمه های شب با صدای گریه مادرم از خواب بیدار میشدم و میدیدم که پدر ، مادرم را با چوبی ، لت میکند و مادر ، به آرامی ، میگرید و بس و..... و گاهی در بگو مگو ها مادرم میگفت : - من طلا قم را میخواهم ! پدر در حالیکه از خشم میغرید : - میمیرم ، میکشم ات ..... اما طلاق ات نمی دهم و..... و بعد از حدود یک ماه پدر میرفت و من می ماندم و ، مادرم ! ده ما ، شلوغ بود ، بچه های قد و نیم قد ، نو جوانان ، جوانان ،بزرگ تر ها و ریش سفید ها و... خانه های گلین تنگ به هم چسپیده ، با پنجره و دریچه های جور وا جور ! این که خانه ها ان قدر تنگ به هم چسپیده بودند ، فکر میکنم دو علت داشته است ! خویشاوندی و قرابت خونی و احساس ترس و وحشت و... ده ما بیشتر به قلعه های جنگی شباهت داشت تا به خانه ها ی معمولی ! دیوار های بلند و محکم تا به ارتفاع شش هفت متر و در چهار گوشه ان ، چهار برج بلند ، با سوراخ های متعدد و...و در کنار قلعه ، مسجد ده را ساخته بودند ! تابستان ها مسجد تقریبا همیشه خالی بود و قفل بزرگی بر دروازه ان ! اما زمستان این مکان حال و هوای دیگری داشت زمستان ها مسجد را گرم میکردند و ما همگی ان جا جمع میشدیم ! ما یعنی به اصطلاح ، مردها ! بخصوص روز های برف باری و یخبندان همگی در مسجد بودند ! حمله حیدری میخواندند و شاهنامه فردوسی ! هر ان کس که شهنامه خوانی کند اگر زن بود ، پهلو ا نی کند .... و یکی دیگر از حکایت ها ، حکایت از جنگهای خونین ی بود که در گذشته ها ی نه چندان دور به وقوع پیوسته بود ! جنگ میان اوغو و آزره ( افغان و هزاره ) و...... برف بازی را بینهایت دو.ست داشتم ، اصلا عاشق برف بودم ! ما بچه ها ساعت ها با برف بازی میکردیم برف را کلوله کرده به شکل تخم مرغ در می آوردیم و نوک ان را به سنگی به گونه دورانی مماس می چرخاند یم و بعد از مدتی قشر ضخیم ی از یخ در نوک برف به وجود می آمد و بعد کلوله ها را به هم ،به جنگ می انداختیم و نام این بازی را هم ، پغنده چنگی گذاشته بودیم و.... و گاهی با کلوله های برف همدیگر را هدف قرار میدادیم که این نیز پغنده چنگی نام داشت ! بعض موقع دلم میخواست ، همچون بزرگ تر ها ، لباس گرمی پوشیده و در میان برف ها به مسافرت بپردازم و.... یکی دوبار این کار را امتحان هم کردم ، چند قدمی نرفته گیر افتاده بودم ، در حالیکه از وحشت و سرما سخت می گریستم ، مادرم به دادم رسیده بود و... بعد یک لت کوچولو از مادر و... ان روز نزدیکی های ظهر هنگام برف جنگی و پغنده بازی ، احساس گرسنگی می نمایم ! آنگاه خانه و مادرم یادم می آید و... به خانه می آیم ! پشت در کفش مردانه غریبه است ، معلوم است دیگه ، کسی مهمان آمده ، کی ؟ نمیدانم ! درب خانه را می کشم و درب با صدای ناله یی باز میشود و من در خانه ، پدرکلان ام را، می بینم ! دلم از شوق می طپد ! پیش میروم ! سلام میکنم ، دست اش را میبوسم ! و پدر کلان صورت ام را و بعد مرا در بغل اش میگیرد و پهلویش مینشاند و از جیب اش برایم کشمش و نخود میدهد ! اخ خدا جان آن موقع ها چقدر شیرینی کم بود و من چقدر دوست داشتم تا برایم خوردنی های شیرین هدیه بدهند و.... پدر کلان از پیاله چینی چای شوب میکند و بعد دستی به ریش اش که بیشتر به سپیدی گراییده ، میکشد و به مادرم میگوید : - زیبا ، دخترم خانه تان خیلی سرد است ! نکند خدای ناخواسته ، بچه ات مریض شود و..... مادرم : بله پدر جان خانه سرد است ، دیشب در دهلیز اب را در کوزه یخ زده بود و... پدر کلان ، زیر لب به پدرم ناسزا میگوید و من در دل می رنجم ! اما بر رخم نمی آورم ! پدر کلان برایم یک جفت موزه های پلاستیکی سوغات آورده بود ! چه خوب و به موقع ! زمستان و برف و آب و موزه برای من این فقط یک جفت موزه آبی پلاستیکی عادی ، نبود! بلکه ، پدر کلان دنیا را به من سوغاتی آورده بود ! بچه ها با چه رشک ی به موزه هایم نگاه میکردند و من با چی غرور و نخوت ، میان ان ها راه میرفتم و.... پدر کلان مقداری هیزم نیز برای ما خریداری نمود و.... موقع رفتن و خدا حافظی به مادرم سفارش نمود : - دخترم سال دیگه تابستان بیشتر متوجه باش ! سرگین و پشقل پیشتر خشک کن تا زمستان بچه ات سرما نخورد و.... شب ها ، مادرم در زیر نور ضعیف و کم رنگ چراغ فتیله یی نفت سوز چیز ها یی می بافت ! گاهی برای من جوراب پشمی ، گاهی جا کت و گاهی هم شال گردن و مرا در لحافی می پیچاند ! و من در پهلوی مادرم ، ساعت ها به چراغ کوچک نفتی و نور ضعیف ان ، خیره میشدم و در ان شعله کوچولو ، رنگهای فراوانی را می دیدم رنگ سرخ ، زرد ، بنفش ، آبی و در نهایت سیاه و.... و مادرم با آهنگ خوشی چیزهای زیر لب زمزمه می کرد ، و میله های کوچک آهنی ، ماهرانه میان انگشتان وی پیچ و تاب میخورد و کم ،کم جورابی ، دستکش ی و... شکل میگرفت ! به مادرم نگاه میکنم ، اوخ که چقدر عزیز است و بعد به وی میگویم : - مادر ! مادرم جواب میدهد : - آ بچیم بگو جان مادر ! - مادر ! کی برای من یک برادر و یا خواهر پیدا میکنی ؟ ! مادر دست اش را به طرف سنگ های بزرگی که در نزدیکی های ده مان قرار دارد نشان گرفته و میگوید : - وقت که پدر ات آمد اون جا میرویم و برایت برادر و یا خواهر می پالیم و بعد می خندد و مرا میبوسد و من باورم میشود ! تابستان ها معمولا پیش مادر کلان میرفتیم ! دره سرسبز و زیبا ، با توت و زرد آلو ی بینهایت فراوان ! چاکه و....! در کنج هر قول چشمه یی و در زیر هر چشمه حوض پر از آبی و ما بچه ها هی توت بخور و هی آب بازی بکن و بزرگ تر ها گاهی سر بسر دخترا ن میگذاشتند و این سر بسر گذاشتن ها هم جدی بود و هم با شوخی و مزاح ! اما هیج گاه کار به جاهای باریک نمی کشید و... و کمی پایین تر ، ارغند آب سرکش و خروشان ادامه داشت و... با یونس پسر عموی مادرم خیلی رفیق بودیم ! از موقع که به خانه مادر کلان میرسیدم بعد از لحظه یی بی اختیار از خانه پرواز میکردم و در هر گوشه و کنار ،دنبال یونس میگشتم تا بلا خره وی را میافتم ! وی اکثرا مصروف چراند ن گوسفندان اش میبود ! این جا دره یی است که، در سه جانب ان ، کو ها، سر به فلک کشیده اند ! طوریکه اگر میخواهی به قله ها ان نگاه کنی ! باید کلاه ات را محکم نگهداری ، تا از سرت نیفتد ! ان روز یونس را کمی دورتر در ارتفاعات با گوسفند هایش دیدم ! صدا اش میزنم ! دستی برایم تکان میدهد ! و من با تمام نیرو و شوق به طرف اش میدوم ! از سینه کوه نفس زنان ، بالا میروم ! فاصله نزدیک معلوم میشود ! اما در عمل ، خسته ام میکند ! به یونس نزدیک میشوم وی گوسفندی را خوابانده و مصروف کاری است ! به دقت نگاه میکنم ! با چپلک اش گوسفند زبان بسته را لت میکند ! با هر ضربه یی که بر گوسفند می زند با صدای بلند ی میگوید : ایش بیه با تعجب به وی نگاه میکنم ! وی منظورم را میفهمد ! گوسفند را رها میکند و بعد با خنده به من میگوید : جعفر جان سیل کو و با صدای بلند داد میزند ! سیاه گوش ، ای ی ش ب ی ه ! می بینم که گوسفندی که مقداری از رمه دور شده است به سرعت راه اش را عوض نموده و بر میگردد .... و هر دو میخندیم ! یونس ، برای هریک از گوسفند هایش ، نام ی انتخاب کرده بود و گوسفند ها این را می دانستند ! از ان ارتفاعات ، خانه ها بیشتر به خشت ها یی شباهت داشتند ، که به گونه نا منظم پهلوی هم قرار گرفته بودند ! و تمام پشت بام ها را توت و زرد آلو پوشانده بود ! آخر فصل توت خشک کردن و کیشته بود ! ظهر که گرمی هوا مقداری غیر تحمل میگردد ، یونس گوسفندان اش را از ارتفاعات به درون دره میراند ! دره مملو بود از درختها ، تنگ بهم چسپیده ! از هر قسمت چشمه ساری از دل زمین می جوشید ، و آب زلال ، در رود خانه جاری و همه جا بوی مست کننده پو دینه وحشی ! صدای شر ،شر آب رود خانه و گاهی رقص منظم درختان چنار در نوازش نسیم ! و از عمق تاریکی درخت ها ، گاهی زنی ، دختری مستانه غزل خواندن اش به گوش میرسید ! گاهی دسته ای از دختران و زنان جوان در حین درو علف ، غزل میخواندند !و....... آخ خدای من ، این دره و آدم هایش همیشه ، برایم شیرین و افسانه یی بوده است ! این جا آدم هایش ساده ، صمیمی و درشت تر نسبت به ده و منطقه ما ، به نظر ام می آمدند و.... به خانه بر میگردم ! بوی پو دینه ،بوی بیده و بوی هوای کوهستانی سر مست ام میکند ! در خانه ، مردی غریبه ای مصروف خرید خسته و کیشته میباشد ! با ترازو هی وزن میکنند و به داخل جوال می ریزند و.... مادر کلان ، فامیل شان یک کندک بود ! پنج ماما و فامیل و بچه های قد و نیم قد ، و خانم های شان ، با پدر کلان و مادرکلان ! از مادر کلان ، همه گی حساب می بردند و کسی جرات نمی کرد تا با وی ، حریف شود ! اما برای من مادر کلان ام ، چهره یی بود به مهربانی فرشته و اقیانوسی از محبت ! در آن جا هر یک از ماما هایم میخواست ، تا در بغل گرفتن و نوازش نمودن من از دیگران ، سبقت بگیرند !و...... در خانه خودمان هستیم ! صبح از خواب بیدار میشوم ، خانه به نظرم غیر عادی می خورد ! تعداد از خانم های ده و رفت امد های زیادی و... خودم را در بستر میخواهم پهلو بدهم دستی محکم مرا می گیرد و میگوید : جعفر ، عزیزم ، مواظب باش ! صدای مادرم است و.... به دقت نگاه میکنم ! آخ خدا جان ، یک کوچولو ی نازنین پهلویم خوابیده ! ....و خواهرم ، متولد شده بود و... ادامه دارد و..... م. لو مانی ! نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت |
آخرین مطالب پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
پایگاه اطلاع رسانی جاغوری تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد ... |
...
|