|
آخرین مطالب |
...
عکس تصادفی پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
آواره مدام !
موضوع: مطالب اجتماعی
یکشنبه هجدهم بهمن 1388 9:21 بنام خداوند آواره مدام ! هر گاه آشیانه ای به اندرون آتش بسوزد و تبدیل به خاکستر گردد و یا این که لانه ای در مسیر بیداد طوفان بر باد رود آنگاه ، مهاجری ، آواره ای و خانه بدوشی در دنیای تلخ غربت و آواره گی ، در دنیای از رنج و گم گشته گی ، کوله بار تابوت گونه آواره گی مدام اش را ، در کوچه های بی هویتی بر دوش گرفته و در دنیای غربت گم می شود . مهاجرت ، آواره گی و خانه بدوشی ، بغض تلخ عصر من است و زمان من . و این پدیده از همان مسیر استبداد و بیداد بر ما و تاریخ ما به تحمیل گرفته شده است . مهاجرت و گم گشتن ها ، درد دیروز و بغض امروز من است . و کشته شدن ها ، قتل عام ها و دسته ، دسته به حراج گذاشتن ها ، دسیسه استبداد بوده است و نتیجه بی کفایتی های رهبران مرتجع و خائن مان . در گستره تمدن باز مانده از نیاکان ام .و در عظمت سخت بزرگ و افتخار بر انگیز، در تاریخ خطه ام ویروس استبداد و ارتجاع ،با همیاری غرور کور و کشنده قبیله و با معماری استعمار ، من و تبارم را به تضعیف گرفته اند و چه حیله گرانه به پوچی و زبونی ام کشانده اند . و در نهایت ، نا بودم کرده اند . ارتجاع از درون همچون موریانه یی در چهره " تقدس " همواره در پی نابودی ام بوده است و استبداد همچون طوفان " خشم " در چهره " نیرنگ " شمله " و " شمشیر " به اتش ام گرفته اند .و استعمار چه " حیله " گرانه " طرح " و نقشه " شیطانی " بهم ریخته است !. که ، باید عظمت سخت بزرگ و افتخار بر انگیز زابل و کیان زمین در لا با لای شهر سوخته و شهر غلغله و خرابه های بلخ و بغلان به دفن گرفته میشدند . روس ، انگلیس و عرب با همیاری مزدور ترین شخصیت های گمنام تاریخ ، زالو صفت باید به نان و نوایی دست میافتند . و قبایل وحشی استبداد بر اریکه قدرت تکیه میزدند . و خراسان و خراسانیان زانوی یاس و شکست در بغل میگرفتند ... از همین اهمیت حضور استعمار بوده است که ، استبداد ( امیر عبدالرحمن خان ) همواره اخلاف اش را به اطاعت و دوستی بدون چون چرا با انگلیس ها به وصیت میگرد . درد ما ، تنها درد انگلیس نیست . روس ، انگلیس و عرب ؛ مثلث شوم برمواد یی است که ، تاریخ ما حکایت های بسا تلخ ، ویران کننده یی از آنها در سینه خویش نهان دارد. نخبگان قبیله استبداد ، از دیر باز زمان در زیر پوستین استعمار ( نو و کهنه ) با خط و خال هفت رنگ جا خوش نموده اند . و از همین رهگذر است که ، در هر نشست ملی و بین الملل ی ، جهان با تمام خبره گی و درایت اش به جانی ترین و شقی ترین آدم های عصر و زمان ، باج سبیل میپردازند .جهان به تروریسم باج می پردازد و استبداد در کشور و مملکت من قوی و قوی تر میگردد . .. هویت ام را ، افتخارات ام ، باور و ایمان ام را به یغما بر ده اند . و خودم را با خودم بیگانه ، نا آشنا و دشمن جلوه داده اند . و از همین رهگذر است که دیگر من خود، با خود بیگانه شده ام . نی تنها با خود بیگانه و نا آشنا ، بلکه در ضدیت ی با اصالت خویش ، به قیام بر خواسته ام . و من آشیانه ام به آتش کشیده شده است . و من لانه ام اسیر بیداد استبداد بوده است و از همین رهگذر است که ، عمری کوله بار تلخ مهاجرت را بر دوش کشیده ایم و این چندمین نسلی از ما است که ، در زیر این بار متداوم تاریخ ؛ قامت مان خم میگردد. . آ..ه..ه که در قبال دنیای تلخ غربت و آواره گی مدام ، سکوت زبونانه و خائنانه چهره های مکر و حیله دولت مردان چوپان صفت ما مضحکه تلخ حاکمیت ما است . آ..ه . که فاجعه بغض تلخ شوره زار هق ، هق غربت و آواره گی ، درد ی است بس عظیم و تراوش این نای ( قلم ) در مقابل آن بس حقیر است و کوچک . دشمن خواسته است تا بدین گونه باشیم . و دشمن خواسته است تا به تقلیل برویم . گاهی با زور شمشیر وادار به مهاجرت مان نموده است و گاهی با مکر و حیله و نیرنگ . و امروز طاعون فقر و جنگ و نیرنگ ! . چه فرق میکند ، مهم این است تا به تقلیل برویم . این بار نیز از ایران مینویسم و از قصه های تلخ غربت آن . غربت ی که بر ما به تحمیل گرفته شده است . آیا مگر نیاکان مان نیز در این سرزمین غریب و بیگانه بوده اند و آواره به گونه مهاجر امروزی ان ؟. از کی ؟ و از چی زمان ؟ و به کدام هدف ؟ این غربت و دسته بندی های سخت زیرکانه و نابود کننده ، در سرزمین آبا یی مان ، بر ما به تحمیل گرفته شده است . اساس ، تهداب و فوندانسیون از هم پاشی عظمت نیاکان قدرت مند ما از کجا آغاز میابد . ایران در تب خود میسوزد و افغانستان در بیداد گه استبداد به آتش کشیده شده است و خراسان در تابوت خانه تاریخ به دفن گرفته شده است و فرزندان اصیل این خطه بزرگ و مقدس در زیر آواری از بی هویتی ها ، نا باوری ها و...میپوسند و نابود میگردند . در بیداد گه استبداد ، ان گاه که درخت زقوم به بار ور شدن می نشیند ، آنگاه که جغد شب ی خاینانه در تاریک خانه تقدس تاج خلافت به یغما میبرد ، آنگاه که توده های میلیونی در میان شک و ایمان ، جوهر و اصالت انسانی خویش را به فراموشی سپرده و به سوی جاده نیستی گام بر داشته اند . آنگاه است که، عظمت سخت بزرگی از یک ملت قدرت مند به اندرون کشاکش سخت بی رحمانه یی ( راز بقا ) به زانو درآمده است .. . * * * و حالا در ایران هستم . غریب بیگانه و اجنبی ؟!! خدای من ! این کلمه اجنبی چقدر به من نمیخورد. و چقدر به نظرم ظالمانه و بدور از انصاف میاید . اما منی که چهره مغولی دارم بیش از همه کس این جفا را بر گرده هایم احساس می نمایم . چهره ام مغولی است .اما ، هویت ام فارسی است و مذهبم تشیع ، تشیع اثنی عشر . نیا کان ام کیانی ها اند و زابلی ها . زابلی های که فردوسی بزرگ ان همه با عظمت و نیکی از آن ها نام میبرد . زابل که رستم بزرگ را در دامان پرورانیده است . نه میدانم که از کدام مقطع تلخ تاریخ ، پیشدادیان ، کیانیان ، زابلیان و غوری، ها تبدیل به هزاره شدند . اما احساس می نمایم که شکست مان از همین مقطع آغاز یافته است . چون سر آغاز دزدیدن هویت مان بوده است . و کسی که هویت اش به یغما برود ، دیگر چیزی برای وی باقی نه خواهد ماند . اما ، امروز به عنوان هزاره به معرفی گرفته شده ام ... در ایران اکثرا به گونه یی است که ؛ افغانی یعنی هزاره . و مردم هزاره بر اساس ترکیب خاص فیزیکی چهره شان ، ناروا ترین کم لطفی های تلخ تاریخ مهاجرت در ایران را متحمل گردیده اند . نه میدانم که بر اساس کدام معیار و بر کدام اصل نابود کننده ، کیانی ، زابلی ،غوری و... تبدیل به هزاره گردیده اند . هزاره یی که در تاریخ تا بدین پیمانه بی هویت و بی ریشه به معرفی گرفته شده است . علی رغم این همه پیشرفت در تکنالوژی ، بخصوص در عرصه اطلاع رسانی ، بنا بر مصلحت های دروغین و بی کفایتی ان های که در صدر رهبری جامعه مان بر اریکه قدرت تکیه زده اند ، انبوهی از حقایق در میان تل های از شک ، نا باوری و جعل سازی ها، به دفن گرفته شده است . و از همین رهگذر است که من هزاره شیعه پارسی گو ، با چهره ترک و مغولی ، بیش از همه کس ، بیداد استبداد را در سرزمین آبا یی مان ( خراسان بزرگ ) با گوشت و پوست و استخوان خویش لمس نموده و احساس کرده ام . در ایران ( هزاره ) یعنی افغانی و در افغانستان عکس این قضیه بوده است ، این هزاره است که ، همواره ایرانی ، متحد ایران و حتی ستون پنجم ایران خوانده شده است و از این جهت سخت ترین تاوان های تاریخی را نیز پرداخت نموده اند . در ایران ، در میان خیل از انسان های درد مند حضور دارم . انسان ها یی که هرگز، قطره یی از اقیانوس عظیم درد های انسانی آنها، به بازگویی گرفته نه شده است . انسان های که در خطه انسانیت ، ان ها به فراموشی سپرده شده اند . ان ها ، زنده گی ، حیات و سرنوشت شان به یغما رفته است . در همین روزها در گوشه و کنار دنیا، چندین کنفرانس و نشست های راجع به افغانستان صورت گرفته است . که بیشتر به نشست های باج دهی شباهت دارد . تا به حل بحران افغانستان ... هر گاه در صحبت از غربت در این سرزمین باز میگردد ، گویی کهنه زخم های نا سوری ست که ، با جرم و خون، دهن باز مینماید. خون دل آدمی . ظریف یکی از مهاجرین مقیم ایران است . به چهره وی خیره میشوم ، غم و رنج همه عالم را در سیما وی میخوانم . به دستان اش نگاه میکنم ، دستان درشت و پینه بسته . و در چهره اش پیری و کهولت زود رس . از گفتار و سخن اش صداقت و ساده گی میبارد ... از وی میپرسم :- ظریف جان چند سال است که در ایران مهاجر هستی ؟! با لبخند و صداقت جواب میدهد : - آقای مهندس ، بیش از بیست سال است که آواره هستم . یگانه دختر کوچک اش را که بیش از چند ماهی سن ندارد در آغوش میفشارد و میبوسد .... میدانم که وی چندین سال را صبورانه در انتظار این کودک دندان روی جگر گذاشته بوده است . گر چند میدانم که از وضعیت زنده گی اش نیازی به پرسیدن ندارد. اما ، میپرسم : ظریف جان ، وضعیت زنده گی ت چطوری است ؟ . جواب میدهد : آقای مهندس ، ما که زنده گی نداریم . از همه جا توهین و تحقیر حالا اون ها یی که کارگر اند و بیسواد به هر صورت . همین تحصیل کرده ها و چیز فهم ها نیز ما را درک نمیکنند. چقدر درد آور است که یک وقتی مثلا مهندسی یا.. به ما گبر میدهد و یا به ما زور میگوید و حق و نا حق توهین مان میکند و تحقیر مان ... بیست سال است که در ایران در کار خانه سنگ بری کار میکنم . کارش سنگین است و شاق . در این مدت دوتا برادرم را داماد نموده ام . اما برادران همینکه داماد شدند ، هریک در پی کار خود رفتند و مرا تنها ام گذاشتند . سال های متواتر منتظر اولاد ی بودم . خدای من چقدر به دکتر و ملا که مراجعه نکردم . اما پارسال خداوند گناهم را بخشید و صاحب دختری شدم . از وی میپرسم : - ظریف جان ، روز گار چگونه میگذرد ، آیا دست مزد ت کفایت روزگار ت را میکند ؟. جواب میدهد : بیست سال است که کار میکنم تمام داری ام ده هزار دلار نه میشود . خداوند سلامتی بدهد کار میکنم و زحمت میکشم ، اما هر گز نه میگزارم تا زن و بچه ام خوار باشند . از وی خواهش میکنم تا از کارش برایم بیشتر بگوید . جواب میدهد : آقای مهندس از کار چی بگویم ؟ به هر اندازه که سنگ های بزرگ را بغل نموده و ته و بالا بنمایم ، به همان اندازه صاحب کار بیشتر با من رفیق است و نیش لبخند اش را به گونه رضایت نثار م میکند . اما خدا نکند که یک کمی احساس ضعف نشان بدهم . اون وقت ، اصلا مرا نه میشناسد . میگویم بیمه و باز نشسته گی چطور؟. میگوید : شما هم عجب حرفی میزنید ما که برای دولت کار نه میکنیم تا بیمه و باز نشسته گی داشته باشیم . میگویم : خیلی خوب حالا که جوان هستی و نیرو برای کار کردن داری کار میکنی و مزد میگیری ، پیر که شدی چی میکنی ؟ میخندد و میگوید خدا مهربان است . تا حالا هیچ کس از گشنگی نه مرده است . میپرسم : ظریف جان چند خانوار از همشهری ها در این محل زنده گی مینمایید ؟ میگوید : در مجموع نجف آباد حدود بیشتر از دویست نفر از منطقه زنده گی میکنند . اما ، ما فامیلی ها حدود هشتاد ، نود نفری میشویم . مراسم تکیه و عزاداری خود را داریم ، صبح های هر جمعه به نوبت در خانه یکی از دوستان مراسم دعا داریم ، خلاصه در غم و شادی همدیگر شریک هستیم . میپرسم : بچه ها مدرسه میروند ؟ . جواب میدهد : گر چند گاهگاهی بابت ثبت نام و دیگر مسایل باید پول بپردازیم اما تقریبا همه بچه ها درس میخوانند . اگر دولت ایران یک مقداری ما مهاجرین را درک مینمود ، بهتر بود . از وی میپرسم : از دولت افغانستان و رهبران ان جا چه توقع داری ؟ مقداری به فکر فرو میرود و بعد در حالیکه سرش را میخارد جواب میدهد : دولت افغانستان برای اوغان ها است و همیشه در فکر اوغان ها بوده است . نی از ان ها توقع دارم و نی هم گله . هزاره باید خودش به فکر خود باشد ... نوشته شده توسط میر احمد لومانی | لینک ثابت |
آخرین مطالب پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
پایگاه اطلاع رسانی جاغوری تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد ... |
...
|