داستان قوماندان ( قسمت سوم)

داستان قوماندان – بخش سوم:

قوماندان بعد از مکثی کوتاهی که گویا گذشته هایش همچون پرده ی سینمایی از مقابل چشمانش عبور می کرد ادامه داد:

 در سالهای اول جهاد بازهم هرچه بود یک هدف اسلامی و انسانی وجود داشت ، یک مرام و یک ایدیالوژی بود  که از یکطرف مجاییدینه باهم و از طرف دیگر مجاییدینه با مردم متحد و یا کم ازکم نزدیک می ساخت . او وخت ما مجاییدین در بسیاری موارد باهم دارای یک نظر بوده و در همآهنگی با همدیگر عمل می کردیم .اما بدبختانه یا خوشبختانه بگویوم ، به زودی همه چیزها شاریدند و جهاد مفهوم و هدف اصلی خود را از دست داد. بی اتفاقی بین خود مجاییدین که همچنان یکدیگر را کافر وملحد اعلان کرده و آلله واکبر گفته می کشتند ، حیثیت ، آبرو وحقیقت جهاد  را ضرب به صفر کرده بود. خصوصاٌ بعد از برامدن قوای روس از اوغانستان کدام دلیل و منطقی هم برای جهاد کردن وجود نداشت و حالا دیگه همه ی مردم می دانست که  جهاد از روی عقیده نبوده و به کار و کسب مجاهدین بدل شده  ، و یک راه و وسیله ی پیداکردن پول و سرمایه شده بود ..

 حتی در زمان روسها هم ، وقتی که سر هر عسکر و صاحب منصب قیمت و جایزه داشت و سرعسکرها و صاحب منصبان روسی قیمت و جایزه اش دوچند وسه چند سر اوغان بود و اگه کسی را زنده اسیرمی گرفتی  که او را  درتلویزونهای دنیا کدش مصاحبه می کردند ،  دیگه هم از طرف ژورنالیستان برایت پول وپیسه داده می شد…  و اگر پول زیاد می دادند تو همان اسیری را که در جریان جهاد اسیرگرفته بودی آزادش می کردی .  پس شما خودتان بگویید که کدام نام را میتوانی بالای این عمل بگذاری ؟ آیا میشوه بگویی که این کار  جهاد اس ؟

نه خیر ! اینکار را به هیچ صورت  نمیتوان جهاد نامید ، این دیگه  جهاد نه ، بلکه جهاد بخواطر پولدار شدن بود، و مجاهد  هم دیگه مجاهد نبود او بیشتر به تجار   تبدیل شده بود.

دختران جوان و مقبول اوغان را از کمپ های پشاور به عربها و دیگران ظاهراٌ به عقد نکاح در می آوردند و در حقیقت پولهای هنگفت ازان بابت می گرفتند. آثار عتیقه و باستانی کشور و صدها افتخارات تاریخی مردم تماماٌ بپول فروخته می شدند. چه بگویم از معدنهای لعل و لاجورد را که با مواد منفجره دینامیت و سورونگ می پراندند ؟!

 قوماندانان کلان  و رهبرای ما که در اول  تمام وختها را یکجای با مجاییدین در جبهات بودند و از یک کاسه نان خورده و در یک سنگر ، در یک خیمه و کاغوش خو می شدند ، آلی دیگه یا درخارج ، اسلام آباد ولاهور و تهران ومشهد و پشاور در قصرای مرمری زندگی می کردند و یا اگه از ننگ زمانه در داخل کشورهم بودند مثل پادشاهای سابق وری از خود بارگاه و خرگاه داشتند.

جیپ های ضد مرمی ، بادیگاردهای تربیه شده درخارج ، آشپزخانه و آشپزهای مخصوص ، همه ی اینها یک لست نامکملی است که رهبران را ازدیگه افراد عادی مجاییدین که بار اصلی جنگ را بشانه می کشیدند ،جدا می ساخت.

قوماندانای خورد و افراد عادی مجاییدین اکنون دیگه به گروگانهای اعمال خود ، یعنی ظلم وستمی که بدستور رهبرای شان ، درحق مردم کرده بودند ، تبدیل شده بودند.

 حالا دیگه داشتن سلاح برای مجاییدین، درقدم اول  به معنای دفاع  ازخود وفامیل خود درمقابل مردم   و در قدم دوم  به معنای جنگ بر ضد دولت بود.

قوماندانای کلان ای موضوع را درک کرده ودیگه هم بین مجاییدین و مردم ، درز و تفرقه ایجاد می کدند ، درز و تفرقه ایکه از راه و طریق  تحمیل جبر وظلم بالای مردم ، عملی  می گردید.

علت این تفرقه اندازی راحتی کورها هم می دیدند و می فامیدند. واضح بود که رهبران بدون صفوف موجود بوده نمی توانستند  وصفوف هم بدون ترس از جان و مالش از رهبران دفاع نمی کردند. این عمل در حقیقت یک اتحاد و پیمان نا مقدس بود که مجاییدین با رهبرا نش بر ضد مردم خود بسته بودند .

مردم  هم اکنون نه از شوق ونه از ترس بخطر بودن دین و مذهب ،  بلکه ازترس جان ومال وناموسش ، از مجاییدین ظاهراٌ دفاع می کردند و در باطن هم از دولت و هم از مجاییدین تا مغز استخوانه نفرت داشتند.

بلی!  همان مردمیکه در اول از مجاییدین به قیمت جان ومال خود در مقابل دولت کمونستی دفاع کردند ، بمرور زمان درجایی به یک طعمه  یا گوشت دهن تلک و درجایی هم به خود تلک برای مجاییدین تبدیل شده بودند.     

 بلی! دیگه جنگ وجهاد به تجارت تبدیل شده بود تمام دنیا سر جنگ اوغانیستان تجارت می کدند .. وما هم این موضوع را درک کده بودیم واز پروسه دور مانده نمیتوانستیم .

 کشته شدن مردم و خرابی وطن  فقط  میتوانست بنفع مجاهدین باشه و حجم وابعاد فعالیت ما را کلانتر نشان بته و کمکهای بیشتر وزیادتر را به مجاییدین جلب نمایه.

 اوغانا ییکه از هردو طرف کشته شده رفته روان بودند به اصطلاح رهبران هردو طرف جبهه ، چوب سوخت انقلاب بودند  که توسط آنها آتش انقلاب  تازه و جبهات انقلاب گرم نگه داشته می شدند.

بناءٌ خودتان میتوانین قضاوت کنین و حدس بزنین که مردم و وطن برای رهبران هردو طرف جبهه چقدر ارزش داشتند؟

                                                       ***********

  آنچه ارتباط مستقیم می گرفت به او طرف جبهه ، یعنی جبهه کمونستها ، باید بگویوم که  در او طرف هم وض


2 دیدگاه برای “داستان قوماندان ( قسمت سوم)
  1. سه شنبه 13 مهر1389 ساعت: 19:18
    زردادی گرامی درود برشما ! مطلب شما را بیشتر به یک واگویه تاریخی می ماند تا به یک داستان ، تحلیل تان خوب و درست است و همانگونه که تصریح نموده اید همگان خراب کردند هم چپی ها کمونیست و هم راستی های اسلامیست ! زیرا همگان با نداشتن دانش سیاسی و شناخت اجتماعی مرتکب اشتباهات فاحش شدند که واقعاَ باعث نابودی و طن و تمام دار وندار آن شد که متاسفانه هنوز این داستان با وجود حاکمیت نظام جدید با نظم دمکراسی وارداتی غربی ادامه دارد و آن گونه که پیداست به این زودی ها هم این وطن ویران درست بشو نیست و مردم محروم و مظلوم آن همچنان محکوم حرمان تاریخی اند ! تا دیده شود چه می شود بهر حال در سی سال گذشته در دنیای کثیف سیاست بازی شبه سیاستمداران کشور هیچ آغی پاک دامو وجود ندارد درد شما به جاست . اما نوشتار تان چوکات و قانون داستان را ندارد به نظرم با عنوان فرهنگی بیشتر همخونی دارد تا با داستان .
    موفق باشید و درود تا بدرود دیگر .

  2. چهارشنبه 14 مهر1389 ساعت: 1:42
    آقای خرمی محترم سلام مرا هم لطفاً بپذیرید!!
    با بسیاری سخنان و طرز اندیشه و تفکر شما ، با وجودیکه پیرو مکتبهای مختلف هستیم ، موافقم . شاید علتش در این باشد که ما عین درد را احساس میکنیم و بناءً علاج آنرا نیز یکنوع تشخیص و پیشبینی مینماییم و این امر به من جرئت میدهد که با دید آپتیمستی به آینده نگریسته و متیقین گردم که نخبگان ملیت و قوم ما صرف نظر از مکاتب و فلسفه های آن میتوانند متحد گردند.
    در باره ی داستان « قوماندان» باید بگویم که این یک داستان نیمه مستند تاریخی است که اکثریت مطلق قهرمانان و انتی قهرمانان آنرا انسانهای واقعی و عینی جامعه تشکیل میدهد. بلی این بخشی از تاریخ کشور ما است که عملاً بوقوع پیوسته است ولی از آنجاییکه من اسناد دقیق کتبی این تاریخ را بدسترس ندارم و بیتشر آنها از همان حافظه ی ناتوان خودم سرچشمه میگیرد ، بناءً آنرا به شکل داستانگونه نوشته ام. تا باشد که اگر توانسته باشم ولو بهمین شکل یک گوشه ی از حقایق تلخ کشور را که تاریخ نویسان و واقعه نگاران ما در بعضی موارد نادیده میگیرند، برای نسل جوان باز گو نمایم.
    امید وارم بزرگان به بزرگی خود مرا از نبود کم و کیف وفن و فریب داستانی عفو فرمایند.
    از شما یک دنیا تشکر و ممنونم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*