سرسفید! داستانک

سرسفید!

(قسمت یکم)

پیشکش ناقابل به: مردم غیور، شجاع و زحمتکش هزارستان؛ سرزمین برف، برفباد و  برفکوچ، ملک یخ و یخبندان، سرزمین سوز و سرما،  دیار صخره و سنگ،  سرزمین کوه های سر بفلک، دیار مردم ستمدیده، و بردبار! وادی ایمان، تعهد، اراده و مقاومت و… !

اشاره: سالها پیش در یکی از روزهای سرد زمستان عالم غربت، یاد یار و دیار، مسافر روزگار کودکی ام کرد. ناخواسته دستم به کار افتاد و داستانی از ناگفته حکایت های آن سرزمین سرد و سخت و پرسوز و سرما، قلمی گردید. اینک دل بدریا زده برای تغیر ذایقه دوستان دنیای مجازی، به نشر سپرده شد. تا خوانندگان درد نوشته های بی درمان، کوتاه زمانی فارغ از گرفتاری های رنگارنگ جهان بی رحم غربت، در عالم خیال همسفر رویا های کودکی خویش باشند و… آنهم در زمستان سرد و پر سرمای دیگر !

*****

با ندای الله اکبر پدرکلان، عبدالعلی که همگی خودمانی وی را «عبدل» صدا میکردند، از خواب بیدار شد. هوا هنوز تاریک تاریک بود؛ اما، عبدل نیک میدانست که «ملّا باکول[1]» پدرکلانش، از قدیم عادت دارد که سحر خیز باشد و نماز صبح را اول وقت بخواند. به خصوص وقتی باکول حمد و سوره را با صدائی بلند قرائت می کرد، این صدائی ملکوتی گرچه باعث بیداری عبدل میشد؛ اما، برای وی در تاریکی که پدر کلان را نمی دید، بسیار مرموز و رؤیایی می نمود!. به نظرش میرسید که یک ندائی غیبی و آسمانی، به گوش وی زمزمه می شود و… عبدل به ویژه اذان گفتن پدر کلان را بسیار دوست میداشت.

اما، ظاهراً در سحر امروز خواب مانده و از شنیدن صدائی اذان باکول محروم شده بود. «ملّا باکول» در بیشتر سحرگاهان به خصوص در ماه مبارک رمضان، روی پشت بام رفته و با صدائی رسا، اذان می گفت، گرچه خانه های قریه از خانه وی فاصله داشتند، چه بسا بیشتر اوقات صدائی وی در زوزه ای باد گم میشد؛ با این وجود، ملّا باکول بیشتر این عمل را بخاطر ثوابش انجام می داد، تا برای بیدار باش دیگران! از آنجای که اندک سوادی داشت، در زمستان ها که مردم ده برای  وقت گذرانی به مسجد آغیل پناه میبردند؛ ملاباکول قرآن، شاهنامه، حمله حیدری را با صدای خوش برای مردم قریه میخواند و گاهی از روی کتاب احکام، به پرسش های دینی مردم پاسخ میگفت و… بدین لحاظ مردم قریه برای وی احترام زیادی قایل بوده و به وی لقب «ملّا» داده بودند، لذا، به «ملّا باکول» شهرت یافته بود.

*****

عبدالعلی همچنان بی حال و خواب آلود در زیر شال کونجله آجی(مادر بزرگ) دراز کشیده بود. سوز و سرمایی زمستانی و تاریکی هوا از یک طرف و گرمائی مطبوع زیر «شال کُونجِلَه[2]» از جانب دیگر، سبب شده بود که عبدل به این راحتی از بستر دل نکند!. گرمای لذت بخش زیر «شال کُونجِلَه»، وی را یاد تعریف و تمجید های آجی(مادر بزرگ) انداخت، که هر شب پیش از خواب مرتب توسط آجی، تکرار می شد: اینکه با چه زحمتی آنرا ساخته و چه نوعی پشمی در میان آن کار گذاشته، و اینکه چگونه با پارچه های رنگین روی آن را تزیین کرده و…! . عبدل به مادرکلانش حق می داد که از شاهکارش تعریف کند، واقعاً در سرمایی استخوان سوز آن دیار شال کونجله آجی، هم یک شاهکار بود هم یک نعمت و هم یک صنعت! . گرچه پشم های که از آستر آن بیرون میزد، گاهی باعث خارش دستها و پاهای عبدل می شد!

 اما، هیچ وقت به خود اجازه نمی داد که این تنها عیب شاهکار مادر بزرگ را به رخ اش بکشد. می ترسید با یادآوری این مطلب، آن همه تعریف های آجی بی حاصل شده و باعث دلخوری و ناراحتی وی شود. گرمای مطبوع زیر شال کونجله باعث گرمائی مطبوعی می شد که کرختی لذت بخشی را برای عبدل به همراه داشت، دلش رضا نمی داد که به سادگی، آن گرمایی دلپسند را با سرمای بیرون عوض کند!. در همانحال، آواز ملکوتی باکول با آهنگ دلنشین همانند لالائی مادرش، بر این خلسه ای لذت بخش افزوده و خواب دوباره به سراغ چشمانش می آمد!.

غرق لذت رؤیایی گرمای زیر لحاف بود که صدائی باز شدن درب و سرفه های مدوام مادر بزرگ، دیگر باره چرتش را پاره کرد. آمدنی که با خود سوز و سرمایی بیرون و نیز بوی دود را به همراه داشت. بوی دود برای عبدل خواب آلود نشانه ی گرما، صبحانه خوشمزه با نان گرم، قیماق[3] یا روغن مسکه(کره حیوانی) با چای شرین بود! . تنها انگیزه ای که می توانست وی را از رخت خواب بیرون بکشد. به پهلو غلتید، بستر خاله اش لیلی خالی بود، می دانست که با وجود دود، ممکن نبود که خاله هنوز در بستر باشد. چون مادر بزرگ پیر، آشپزی و دود «گُلخُو[4]» برایش بسیار ناراحت کننده بود و بر میزان سرفه اش می افزود. لذا، تمام کارهای پخت و پز خانه باکول با لیلی بود.

*****

 خانه باکول همانند باقی خانه های منطقه کم نور و تاریک بود که حتی در روز های آفتابی نیز نور چندانی نداشت. تنها دو دریچه (پنجره) کوچک بود که فضائی تنگ و تاریک «تاوخَنَه[5]» را با نور ضعیفی روشنائی می داد. شب ها وقتی «چراغ چامود[6]» آجی خاموش می شد، در تاریکی مرموز شب، دیدن آن دو دریچه، عبدل را به یا



پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*